روباه و راه

ما چیزی را گم کرده بودیم. به راه زدیم. شهر غریبه بود. جاده را نمی‌شناختیم. ماشین نبود یا نباید سوار می‌شدیم. به راه زدیم، پیاده. اول همه چیز شوخی بود. به گشت و گذاری در جادۀ ناآشنا می‌مانست. او جلو می‌رفت و من پشت سرش. گاه به گاه برمی‌گشت و کلامی با هم رد و بدل می‌کردیم. مسیر زیادی را پیاده رفتیم. این را به یکدیگر یادآوری کردیم و گم کرده، هنوز پیدا نبود. دمی سرم را پایین انداختم. حواسم نبود یا به چیز دیگری بود. گفتم باز خوب است که مِه نیست در این هوایی که همیشه مه‌آلود است. سر بلند کردم، نبود. به یک سه راهی رسیده بودم. می‌توانستم راه را مستقیم بروم یا بپیچم به سمت چپ. پیچیدم سمت چپ. به این گمان که او جلوتر از من، از این سمت رفته. راه فرعی سه‌راهی آن‌قدر عریض‌تر از راه اصلی بود که آدم به‌طور طبیعی آن راه را انتخاب کند. بازهم نبود. به نظرم آمد راه، سربالایی یا سرپایینی است.هم‌سطح نبود. به دوردست افق نگاه کردم. مِه سفید غلیظی داشت پایین می‌آمد. همه جا برف بود. مِه تا صورتم پایین آمد. دو طرف جاده، زمین‌هایی خالی‌ با تک و توک درخت در برف نشسته بود. ماسکم را روی دهان و بینی کشیدم. سرد بود. سربالایی نبود. صدایش زدم. به اسمی عجیب. چیزی مثل حتسوت. دوبار، سه بار گفتم. بعد یادم آمد این اسم به درد اینجا نمی‌خورد. اسم خودش را صدا زدم، اسم اصلی‌اش را. صدایم در اندک هوای اطرافم حبس می‌شد و از بین می‌رفت. طنینی نداشت. نبود، نمی‌شنید.

وقتی به جایی رسیدم که شیب تمام می‌شد، ایستادم. جلویم را نگاه کردم. یک روباه برفی بود. بو می‌کشید و جلو می‌آمد. خواستم بترسم. نترسیدم. ترس نداشت. کاری به من نداشت. روباه همان‌طور که به سمت من می‌آمد، ایستاد. رویش را از جاده به سمت زمین‌ها چرخاند. پشت که کرد، دمش را دیدم. در آن مه که همه چیز به زور دیده می‌شد، رنگ آبی آن پیدا بود. آبی کمرنگی با خطوط برفی در دو طرف. زیبا بود. برگشتم. حالا گمشدۀ اول را پیدا نکرده بودم، گمشده‌ای دیگر داشتم. راه رفته را برگشتم. چادری مشکی به سرم بود که زیر بغل‌هایم جمعش کرده بودم. گرمم می‌کرد اما دست و پایم را می‌بست. راه باز هم سربالایی بود اما شیبش کمتر. دویدم. یادم آمد که خسته‌ام نمی‌توانم بدوم. یا به قصد ورزش نمی‌توانم بدوم. به شکل فرار دویدم. پاهای بی‌رمقم سرعت گرفت، در هم پیچ می‌خورد و بی‌اراده مرا به جلو می‌راند. نرسیدم. نیافتم. ندیدم. از خوابی به خواب دیگر غلتیدم.
هشت آبان نود و یک

Advertisements

یک دیدگاه برای ”روباه و راه

    • نگار عزیز حالا خوشحالترم که یکی از خوانندگان ساکت وبلاگم را خوانده ام. بیشتر می بینمت و میخوانمت حالا با لینک وبلاگت که اینجا اضافه میکنم.
      موفق باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s