اينجوري هدف نگيرين

مدتها ست كه مطالب زيادي را براي وبلاگ آماده كرده ام اما فرصت پرداختن به انها را ندارم و براي همين اين خانه نيمه تعطيل شده و پرچمش نيمه افراشته. تا امروز كه به فكرم رسيد مطالبي را كه در ذهن د ارم فعلا همينجور سرسري اينجا بگذارم تا مجال ديگري كه دست داد، به شرح و بسطشان پردازم. فعلا در همين حد كه پرچم اين وبلاگ ايستاده باشد و نه نيمه افراشته كفايت مي كند.
مترجم و دانش ادبي
بارها شنيده ايم كه براي ترجمه كردن تنها نياز به دانستن زبان مبدأ نيست بلكه بايد زبان مقصد را هم بدانيم و به زير و بم هاي آن زبان مثلا فارسي – در صورتي كه از زباني خارجي به فارسي برميگردانيم – آگاه باشيم. اين حرف كاملا درست است و به نظرم اولين بار از درد دل هاي مترجم نامي آقاي عبداله كوثري بود كه اين حرف را شنيدم. براي ترجمه‌ي يك متن ادبي مثلا داستان دانستن لغات و گرامر زبان خارجي و نيز دانستن لغات و گرامر فارسي و حتي اندكي داستان پردازي نيز كافي نيست. يك مترجم ادبي حداقل بايد آن قدر داستان و شعر در زباني كه از آن ترجمه ميكند خوانده باشد كه بتواند سبك ها يا حداقل فضاهاي ايجاد شده در يك داستان را تشخيص دهد و به همان اندازه حداقل بايد در ترجمه به زبان مقصد نيز همان اندازه تسلط داشته باشد. حرف فعلا بر سر زبان مقصد (فارسي) نيست. حرف بر سر عدم شناخت زبان مبدأ است. اغلب مترجماني كه اين روزها به يمن گرفتن مدرك مترجمي زبان از دانشگاهها يا موسسات آموزشي دست به ترجمه ي داستان هاي خارجي ميزنند از كمترين اطلاعات ادبي برخوردارند. ناگفته پيداست دانشجويي كه در رشته مترجمي زبان خارجي تحصيل مي كند، خود به خود و از سر اجبار با ادبياتِ جهان خارج آشنا ميشود كه دانشجويان ديگر رشته ها ممكن است با آنها آشنا نشوند و همين موضوع، اين شبهه را ايجاد مي كند كه ادبيات آن‌جا را خوب مي‌شناسد و نيازي به مطالعه نيست. غافل از اينكه همه چيز به خود مترجم بستگي دارد، او در صورت علاقه مند بودن به شاخه اي خاص از علوم وهنرها ميتواند دانش خود را در آن زمينه بيفزايد و بعد دست به ترجمه زند. اما اين وسط ادبيات و از آن بدتر داستان، مثل هميشه به طفل بي سرپرستي مي ماند كه هر كس لغات داستان را شناخت، آن اثر را نعل به نعل به فارسي برمي گرداند. شاهد اين امر كتابهاي ترجمه‌اي زيادي است كه اين روزها به دست مترجمين تازه كار ترجمه ميشود و به زعم خود به متن اصلي وفادارند غافل از اينكه اين وفاداري به دوستي خاله خرسه مي ماند. آنها اغلب دركي از استعاره ندارند، فضا را نمي شناسند و مثلا نمي توانند تفاوت فضاي يك داستان گروتسك را با فضاي داستاني رئال از يكديگر تشخيص دهند. در نهايت چيزي كه ترجمه ميشود قابل خواندن است و خواننده‌اي كه آشنا به اين فضاها ست، خود، مطلب را درمي يابد، اما بي روح و تصنعي. گاهي در صحبت با اين مترجمين گرامي به نكته اي اشاره كرده‌ام و خود جنابش فرموده كه خودش اين موضوع را نمي‌دانسته وكلمات را طابق النعل به النعل به فارسي برگردانده است. شايد تا اين‌جاي كار مشكلي پيش نيايد هر چند كه هر گز نبايد ازين مترجمان انتظار ترجمه‌اي از پروست يا جويس را مثلا داشت. مشكل وقتي است كه خود مترجم متوجه مفهومي در فضاي داستان نمي‌شود و از آنجا كه شنيده بايد به فارسي مسلط باشد شروع به كلمه سازي مي‌كند. اگر اين كلمه سازيها هم در متن جا بيفتند، باز خواننده متوجه نخواهد شد اما گاه با عبارات غريبي در اين متون مواجه مي شويم. عباراتي كه همه حاكي از كم مطالعه‌گي و عدم علاقه به ادبيات است و به نظرشان مي‌رسد كه حالا نويسنده يك چيزي نوشته و لابد حواسش نبوده و گرنه چطور ممكن است كه جناب ايشان اشتباه كند؟ شاهد اين حرفم، مثالي است كه خواهم گفت.
چندي پيش يكي از داستان‌هاي كوتاه كلاسيك ادبيات انگليسي را ترجمه كرده بودم. حالا كه بعد از مدتها سراغش رفتم تا دستي به سر و رويش بكشم فكر كردم بد نيست چرخي در اينترنت بزنم و ببينم ترجمه‌ي ديگري از اين داستان موجود است يا نه و اگر تا به حال ترجمه شده، زحمت دوباره كاري را به خود ندهم. از قضا اين داستان را در يكي از سايتهاي داخلي ديدم. مشتاقانه خواندمش. در نيمه‌هاي راه به تشبيه عجيبي برخوردم كه چون زمان زيادي از ترجمه خودم گذشته بود فكر كردم لابد در متن من هم بوده و فراموش كرده‌ام. تا اينكه در انتهاي داستان دوباره همان عبارت عجيب نشسته بود. كنجكاو شدم و سراغ متن اصلي رفتم. بله! مترجم در جايي كه نويسنده فضايي گروتسك و ترسناك را توصيف كرده و نوشته بود:« آن سوي ديوارهاي قبرستان اسبي با درشكه‌اي روشن ايستاده بود.» طبيعي است در تاريكي وهم ناك قبرستان وجود يك درشكه روشن چقدر به رازآلود بودن فضا كمك ميكند. اما مترجم كه متوجه رازآلودگي چنين فضايي در داستان نشده و با توجه به اينكه لغتlight در انگليسي به معني چراغاني و نور و جرقه و هر چيز روشني است دوبار اين جمله را چنين نوشته. «در زمين‌هاي دور از دسترس، يك اسب بود با ارابه‌اي به خاك نشسته»! دفعه‌ي اولي كه ارابه‌ي به خاك نشسته را در متن ديدم از كنارش گذشتم تا اينكه در آخر داستان همان موقعيت توصيف شده بود: «آنجا، بيرون اتاق، همان اسب با درشكه‌ي روشنش بود.» كه مترجم نوشته بود: «در بيرون اتاق همان اسب با ارابه‌ي به خاك نشسته اش ايستاده بود»! نمي‌دانم ارابه ي به خاك نشسته چه جور ارابه‌اي است. لابد ارابه‌اي كه چرخهايش روي زمين است. البته اينجور به ذهن متبادر مي شود كه چرخها مقداري توي خاك فرو رفته‌اند و اگر به خاك نشسته بوده است چطور تا آنجا پيش امده؟ و اگر منظور از به خاك نشسته به زمين نشسته و ثابت است، مگر قرار است ارابه روي هوا بايستد واين چه تاكيدي است كه نويسنده هر بار با همان لحن و كلمات آن را تكرار مي كند؟
هيچ وقت ادعاي مترجم زبر دست بودن نكرده‌ام كه بخواهم مچ كسي را بگيرم تا دانش خود را به رخ بكشم اما اين متن را بدان خاطر كه ترجمه‌ كرده بودم، چنان به نظرم مضحك آمد كه نتوانستم از نوشتن اين سطور بگذرم. حالا اين ترجمه كه تازه اشتباه فاحش لغتي داشته است، لغتي كه بي شك مترجم معناي را مي دانسته اما درك فضا برايش غير ملموس بوده و اين تازه نمونه ي خوبي بود. نمونه‌هايي از ترجمه هست كه مثل ماشين فقط لغت به لغت به فارسي برگردانده شده . يك‌بار در صفحه فيس بوك مترجم صاحب نامي در عرصه مجازي عبارت «عاقل اندر سفيه» را ديدم كه به اين شكل نوشته بود: «عاقل اندر صفي» و اصلا فكر نكرده بود خب يعني چه؟ كدام صف و اصلا چرا صف؟ و وقتي ديگران به كنايه اشتباهش را گوشزد كرده بودند، دست از كمر برنداشته و گفته بود به عمد نوشته. لابد براي اينكه بداند چند نفر درستش را مي دانند. حكايت گروهباني است كه در آموزشي، سربازها را به صف مي‌كند و به آنها مي گويد به هدفها تير اندازي كنند و وقتي تيرهاي سربازها خطا مي‌رود اسلحه را ميگيرد تا نشانشان دهد كه چطوربايد نشانه بگيرند. از قضا، تير خودش به آسمان مي رود. او بدون اينكه خم به ابرو بياورد، مي‌گويد: منظورم اينه كه اين‌جوري هدف نگيرين.

Advertisements

3 thoughts on “اينجوري هدف نگيرين

Add yours

  1. درد سر اینه که ادبیات از اون حوزه‌هاییه که خیلیا خودشونو توش متخصص می‌دونن. نتیجه این می‌شه که طرف یه جمله‌ی ساده رو این‌جوری ترجمه می‌کنه: «تو گاز گرفته شدی!»

  2. چه حکایت پر آب چشمیست این حکایت ترجمه! آخرش نگفتی خودت چه میکنی امیدوارم از انتشار نسخه ی ترجمه ی خودت پشیمان نشده باشی بانو 🙂

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: