چهل سالگي

مدتي نبودم و اين خانه هم تعطيل بود اما حالا آمده‌ام و مي‌نويسم و ترجيح مي‌دهم حالا كه كسي سراغي ازين وبلاگ نمي‌گيرد براي خودم بنويسم. براي خود نوشتن هم عالمي دارد، خيال آدم راحت است كه كسي نيست تا نگاهي به نوشته‌هايش داشته باشد و خب! مي‌توان ازين موقعيت طور ديگري استفاده كرد، به اين شكل كه براي بعدهاي خودت بنويسي -اگر بعدهايي باشد- براي وقتي در آينده كه رجوع خواهي كرد به اين صفحه، افكار امروز مرور شود.
دارم چهل ساله مي‌شوم. چند ماهي ديگر بيشتر نمانده تا به سني برسم كه هميشه در انتظارش بودم. من انتظار چيزهاي غريب ديگري را هم داشتم. مثلا در جواني دلم مي‌خواست جافتاده و مسن به نظر برسم. مي‌گويند شكل زندگي هر كس را، افكاري كه دربارهء خود دارد، تعييين مي‌كند و من اين موضوع را در مورد خودم تقريبا ثابت شده مي‌بينم. اما با تمام تلاش‌هايم حالا تازه در نزديكي‌هاي چهل سالگي توانسته‌ام به بينشي نسبت به دوستان و اطرافيانم دست يابم. كمتر آدم‌ها را سياه و سفيد مي‌كنم و بخصوص سفيدنمايي آدم‌ها زياد ذوق زده‌ام نمي‌كند. (چون از قبل، مردم را كمتر سياه مي‌ديدم). اما اينها همه چندان تغييرات مهمي نيست. در آستانهء چهل سالگي فهميده‌ام كه دلم به راحتي براي كسي به تپش نمي‌آيد. ديدار كسي باعث نمي‌شود كه دنبال ردپايي از عشقي گمشده باشم و آدم‌ها كمتر دلم را مي‌لرزانند. حالا فهميده‌ام زندگي اين‌طور بي‌تپش و هياهو چقدر عميق و كند و آرام است. مي‌توان كسي را، كساني را دوست داشت بي‌هيچ تپش قلبي اما فقط اين نيست،حس ديگري در من بيدار شده كه مي‌گويد:آدم‌ها چندان ساده و صريح و صادق نيستند و اين چندان حس خوبي نيست. كمتر كسان تازه‌اي را مي‌توانم بشناسم كه در لحظهء حرف زدن صداقت كلامشان را باور كنم. به راحتي مي توانم با همه دوست شوم اما كمتر كسي را باور مي‌كنم،مگر اين‌كه اين دوستي مال همين تازگي‌ها نباشد. اين احتمالا شروع پيري است، همان پير شدني كه ناشي از تلخ‌كامي‌هاي ذره‌ذره در طول زندگي است كه چون شراب زهر آگيني جرعه جرعه نوش مي كنيم تا بالاخره در سن يا موقعيتي به تمامي در ما ته نشين شود. براي من اين اتفاق نزديك چهل سالگي افتاد.
با تمام اين حرفها چهل سالگي را دوست دارم هر چند كه باورم را به عشق از دست داده باشم اما باورم را به خطر كردن همچنان حفظ كرده‌ام. بيشتر مراقب خواهم بود تا دلي را نرنجانم و روزهايم را به كارهايي بگذرانم كه هميشه دوست داشته‌ام انجام دهم به جاي اينكه در تب و تاب‌هاي انتظاري موهوم بگذرانم. هميشه منتظر رسيدن اين سن بودم اماهرگز فكر نمي‌كردم اين همه آرامش داشته باشد و اين همه زيبا باشد. دارم چهل ساله مي‌شوم و اين روزهاي آخر سي و نه سالگي را براي خودم جشن مي‌گيرم. بگذار زندگي به تمامي فروغ خودش را به من بنماياند. راستي ! هنوز هم ممكن است چيزي باشد كه من نديده باشم؟ چيزي كه توجهم را برانگيزد يا قلبم را به تپش درآرود يا خشمم را سبب شود؟ چرا جهان اين همه راكد است؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”چهل سالگي

  1. سلام
    ممنون که به ولاگم سر زدید
    نوشته تون رو دوس داشتم و نوشته ها ی دیگه تون رو هم خواهم خوند.
    من هیچوقت به چهل سالگیم فکر نکردم ، سی سال هم بسته واسم. شاید برای اینه که توو بیست سالگی باورم رو به عشق از دست دادم…
    ولی فکر کنم سن ِ جالبی باشه. بازم سر بزنید بهم. خوشحال میشم.
    موفق باشید

    • منظورت اينه كه من زيادي عمر كردم؟ شرمنده!آره بابا،سي سال زياد هم هست. فكر كنم همون بيست و دو ،سه كافي باشه ديگه. چون بعد از اين سن ديگه كسي آدمو جوون حساب نميكنه. بيست و دو و نهايتا بيست و سه:D

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s