پله‌ها و گلدان

پیرزن چند بار پله‌ها را بالا و پایین رفت. یقه‌ی بلوزش را صاف کرد. دامنش را روی زانوهایش کشید و یکی‌یکی گلدان‌هایش را آب داد. پله‌به‌پله. هر گلدان روی یک پله بود. اگر کسی از دور او را نگاه می‌کرد فکر نمی‌کرد که او زنی پیر است، بیشتر به زن میانسالی می‌مانست که زودتر از  معمول شکسته‌شده اما همچنان سالم است و شور و شوقی در حرکاتش دیده می‌شود. موهایش را دوباره پشت سرش محکم کرد و همان‌طور روی پله‌ی سوم ایستاد. داشت فکر می‌کرد برود یا بماند؟ از طرفی هم دلش برای عروسک‌ها و زندگی بدون دغدغه و توام با سکونش تنگ شده‌بود و هم از آن بیزار بود. در این خانه‌ی جدید دلش با گلدان‌هایش خوش بود. خودش فکر می‌کرد که «حالا گلدان‌ها جای عروسک‌ها را گرفته‌اند و مگر چه فرقی دارد؟ آدم فقط نیاز دارد تا یک‌جوری سرش گرم شود.» هیچ‌کدام هم که نباشند لابد سر و کله‌ی یکی پیدا می‌شود مثل همان مرد زیر پنجره با دسته‌ی گل‌هایش که همیشه بود و بعد ناگهان نبود. حالا بعد از مدتی که به نبودنش عادت کرده‌بود و حتی این عادت که دنبالش هم نگردد، دوباره سر و کله‌اش پیدا شده‌بود . البته نه آن‌جوری که زن دلش می‌خواست وقتی که همه‌جا را دنبالش می‌گشت، بلکه به تصادف او را دیده‌بود، چندباری در یکی از خیابان‌هایی که حالا گل‌هایش را آن‌جا می‌فروخت و مرد هربار او را دیده‌بود خیلی رسمی و تعمدانه برایش تعظیم کرده و دسته گلی از گل‌هایش را رو به او گرفته‌بود. زن اما غیر از همان بار اولی که بعد از مدت‌ها دیدش دیگر از او گلی نخرید اما باز و این‌بار به شکلی دیگر به وجودش عادت کرد و هربار که به آن خیابان می‌رسید اولین کاری که می‌کرد این بود که دنبال مرد، در جای همیشگی‌اش بگردد. اما حالا خوش بود با گلدان‌هایش که هیچ‌وقت تازگی‌شان را از دست نمی‌دادند و او دوستشان داشت بدون این‌که آزارش دهند. دمی دیگر روی پله درنگ کرد. فکر کرد خودش را نمی‌شناسد. این زن که الان این‌جا ایستاده روی پله‌ی سوم و به مردی غریبه و نیز گلدان‌هایش فکر میکند خودش است یا زنی که پیچیده در چادری نیم‌دار تنها دل‌مشغولیش عروسک‌هایش بودند؟ می‌دانست باید کس دیگری هم باشد اما هنوز به یاد نمی‌آورد. تنها چیزی را که می‌دانست این بود که نمی‌تواند زیاد آن‌جا بماند، باید از آن‌جا هم می‌رفت اما گلدان‌هایش را هم باید مثل عروسک‌هایش جا می‌گذاشت؟ به شدت سرش را تکان داد تا به خودش ثابت کند که این خیلی فرق می‌کند. بعد رفت و از داخل اتاق قلم و کاغذی آورد و بدون فکر خاصی مشغول طرح زدن لبه‌ی پیاده‌رو شد. درست همان‌جایی که لبه‌ی جدول را به خیابان متصل می‌کرد. فکر کرد» یا در اصل منفصل می‌کند؟» با خودش این کلمه را تکرار کرد مثل بچه ای که تازه لغتی را یاد گرفته باشد. بعد سعی کرد انفصال لبه‌ی پیاده‌رو  از خیابان را در طرح در بیاورد در عین حال که این دو به هم چسبیده‌بودند و معنای اتصال داشتند. مدادش را به دهان گرفت و مدتی به لبه‌ی جدول خیره شد. زنی با کالسکه‌ی بچه‌اش از مقابلش گذشت و لبخندی حواله ی او کرد. پیرزن هم لبخند زد. می‌دانست طراحی کردن کنار خیابان آن هم جلوی خانه خودش چیز عجیبی نیست اما آن زن احتمالا به این فکر نمی‌کرد – این چیزی بود که آن لحظه اندیشید- برای همین وقتی زن چند قدمی دور شد، صدایش زد. زن ایستاد و دوباره با کالسکه به سمت او برگشت. از او خواست تا یک‌بار دیگر کالسکه را از لبه‌ی جدول خیابان به داخل پیاده‌رو بکشاند و زن با خوش‌رویی همین‌کار را کرد. کالسکه را به خیابان برد و از پشت ماشین‌های پارک شده‌ی کنار خیابان دوباره به داخل پیاده‌رو کشاند. به چرخ‌های کالسکه دقیق شد، به حرکت نرمی که روی برآمدگی لبه‌ی جدول داشتند تا وقتی که روی پیاده‌رو غلتیدند و بعد انگار که یک لحظه ذهنش روشن شده‌باشد طرح سریعی از لبه زد. انگار در آن تصویر آنی چیزی بود که می‌گفت چگونه برای ایجاد انفصال دو بخش از یکدیگر میتوان اتصالاتی ایجاد کرد. چیزی که نمی‌توانست به کسی نشان دهد مگر با همان طرح. زن با کالسکه‌ی بچه‌اش نزدیک زن آمد و سرش را روی کاغذ او خم کرد. پیرزن طرح سیاه قلمش را نشان داد. زن پرسید: شما معمارید؟ پیرزن سرتکان داد: نه فقط گاهی طرح‌هایی برای دل خودم می‌زنم. این اولین دیالوگ رسمیش بود که شکلی عادی داشت. زن کاغذ را به دست گرفت و با چشمانی درخشان به آن نگاه کرد. گفت که شوهرش طراح ساختمان است و همیشه طرح‌های هندسی می‌زند. خودش هم زمانی نقاشی می‌کرده اما حالا رهایش کرده. پیرزن کاغذ را به طرف زن گرفت و گفت باشد به یادگار. زن مبهوت نگاه کرد ولی قبول نکرد و پیرزن از جیب کنار پیش‌بندش شکلات کوچکی را به دست بچه داد. بی‌دلیل احساس خوبی داشت. به‌خصوص وقتی که زن در جواب حرف او که گفته بود: نه بابا به من میاد که معمار باشم با این سر و شکل؟ جواب داده‌بود: مگه سر و شکل شما چه عیبی داره؟  سنی از شما نگذشته و خوشگلیم که هستین و معلومه که وقت برای خودتون زیاد دارین خوش به حالتون.

 حالا زن رفته بود با لخ‌لخ چرخ‌های کالسکه بر پیاده‌روی ناهموار اما احساس خوبی را که در او به جا گذاشته بود هرگز از یاد او نمی‌رفت. دوباره بی‌دلیل به مرد گل‌فروش فکر کرد و باز مثل همیشه با دستش این فکر را از خود راند. بلند شد و دامنش را صاف کرد:باید فکر خانه‌ی جدیدی باشم، با گلدان‌هایم. و از پله‌ها بالا رفت.
—————————————–
از مجموعه پیرزن و عروسکها– ش 15

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پله‌ها و گلدان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s