دلم گرفته،کمی هم بزن فلوت غریبه

مجله‌ی کوچک قدیمی را ورق می‌زنم. مجله که نمی‌شد گفت ازین نشریات کوچک دانشگاهی که چندتایی از دوستان جمع شده بودند و با به جان خریدن سختی‌های بسیار توانسته‌بودند مجله‌ای کوچک را در زمینه‌ی شعر و داستان در بیاورند. هیچ‌کس ادعایی نداشت و هر کس بنا به ذوق و سلیقه‌ی خود مطالبی را می‌فرستاد.چیزی را که الان از ان جمع به یاد دارم چهره‌ی متواضعانه سردبیر مجله بود که شاعر خوبی هم بود. اغلب شعرها از جلسات شب شعری انتخاب می‌شد که اگر درست در خاطرم مانده باشد، سه‌شنبه‌ها در دانشکده‌ی ادبیات برگزار می‌شد و اوایل حتی چشم دیدن همان جلسه کوچک را هم نداشتند و دوستان شاعر به اجبار اما با انتخاب خود نامش را کنگره‌ی ادبی امام عارف گذاشته‌بودند تا حساسیتی ایجاد نشود. نسل جدیدتر دانشجویان که آمدند و فضا اندکی معمولی‌تر- بازتر که نمی‌شود گفت- شد نام انجمن را به ریشه در سنگ تغییر دادند ولی جلسات همان جلسات بود. در سال‌های آخر دانشجویی‌ام بودم  و حتی درسم تمام شده‌بود که دوستان هم‌چنان از سر  لطف نسخه‌هایی از آن‌را به آدرسم می‌فرستادند یا مطلب از من می‌گرفتند. حالا در خانه تکانی کتابی- مجله‌ای قبل از عید چشمم افتاد به این مجله و یک‌دفعه نام‌های آشنا جلوی چشمم رژه رفتند. سعی کردم تصور کنم که حالا هر کس کجاست و چه می‌کند. از آقای سردبیر دورادور خبر دارم که کارشناس ارشد زمین‌شناسی شده و مثل این‌که در شغلش خیلی موفق است. شعر هنوز هم می‌گوید یا نه؟ خبر ندارم. دوست دیگری که فیزیک می‌خواند و اهل بیرجند بود و حالا نمی‌دانم کجاست و چه می‌کند. زهرا بردباری را می‌گویم که مدتی هم خوابگاه هم بودیم و امیدوارم اگر هم شده به اتفاق سری به این‌جا بزند تا حداقل پیدایش کنم. دوستان دیگری هم بودند، اغلب بچه‌های علوم پایه که خیلی فعال‌تر بودند و شعرها و داستان‌هایشان در ان مجله‌ی ساده با گرافیک نامناسب   چاپ می‌شد. آقای ابوالفضل حسنی هم بود که بعد از اتمام تحصیلش همچنان شعرهایش در مجله بود و سر و گردنی بالاتر از شعر دیگران. الان خبر دارم که همچنان شعر می‌گوید هر چند نه در قالب کلاسیک و این خبر خوبی است که دارم. اما دوستان دیگری بودند که حالا وقتی شعرهایشان را می‌خوانم دریغم می‌آید که قلم را زمین گذاشته باشند. مثل آقای سردبیر محمد رضا حسینی مود و یا دوست دیگری به نام عبداله قرونه‌ای از اهالی نیشابور. امیدوارم  در این زمانه که هر کس با نوشتن سطری، پاراگرافی – اگر شده حتی ترجمه‌ای- دنبال نام است و     دربه‌در دنبال اثبات خود است، کسانی که در جوانی چنینی قلمی داشتند هم‌چنان بنویسند.

به یادگار شعری ازین دفتر را این‌جا می‌گذارم:

در این سیاهی ممتد،در این سکوت غریبه

دلم گرفته کمی هم بزن فلوت غریبه

سکوت بست نشسته تمام حنجره‌ام را

 و داده حجم دلم را به عنکبوت،غریبه

چه سال‌ها که زدم مهر- مهر بی‌کسی‌ام را-

به جای همین دشت- دشت لوت- غریبه

خدا کند خودم نیز بشکنم که بگریم

به شوق شعر سپیدی در این سکوت،غریبه

ببار نم‌نم اندوه نی‌لبک‌زده‌ها را

به شاعری که نشسته است روبروت،غریبه

منم و دشت که می‌خواندم به خویش،ولی باز

دلم گرفته برایم بزن فلوت،غریبه

محمدرضا حسینی مود

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دلم گرفته،کمی هم بزن فلوت غریبه

  1. یادم می آید که من هم غزل درخشانی را تو همین مجله دیده بودم: وقتی شکست پنجره شد نازنین بلوط. یادشان بخیر، یاد همه آن بچه های دیده و ندیده.

  2. همیشه فکر می کردم که اگر به‌تعداد دانشجویان فهیم و فکور و خوب دانشگاه‌ها قرار بود انسان‌های فرهیخته در اجتماع وجود داشته باشند وضعیت چقدر عالی می‌شد! همیشه هم فکر می‌کردم که غم نان و گرفتاری‌های اجتماعی و خانوادگی و غیره و غیره باعث می‌شود این دانشجویان خوب بعد از پایان تحصیلات توسط اجتماع بلعیده شوند. کسانی را هم دیده بودم که با کنار گذاشتن ایده‌آل‌هایشان رفته بودند به‌دنبال آب و نان. اما حوادث اجتماعی باعث شد که درک کنم این‌گونه نیست و کسانی را که ما فراموششان می‌کنیم هستند و هستند و هستند.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s