پاسخ اورهان پاموک به نامه استاد عثمان نقاش

نیاز به یادآوری است که این نامه قبل از ترجمۀ تازه ای از نام من سرخ نوشته شده است. ترجمه تازه نام من سرخ توسط خانم زاردشت در نشر مروارید منتشر شده است. شاید این ترجمه، مرهمی بر زخم دل استاد عثمان نقاش باشد.

حضرت والاپناه،جناب پاموک دامة عزة
از احوال و اقوال اینجانب آگاهید و به یقین مرا اگر نه که بهتر از خودم اما تا حد مقدور میشناسید. من از همان اول هم راضی نبودم که در صفحاتی از کتاب شما بنشینم. اصلا مرا چه کار با کلام وقتی همه عمر دیده دوخته‌ام به رنگ و نقش و جهان را با تصاویر و رنگها می‌شناسم. خود بهتر می‌دانید از چیزی که بیزارم کلام است. به نظر من شاعران، نقاش‌های ناکامی هستند که چون نتوانسته‌اند رویاهایشان را نقش بزنند به کلام پناه برده‌اند و کلمات را چنان ورز می‌دهند که تصویر از آن بیرون آید. حالا شاید بعضی در شعر هم مانند نقاشی به اصول فرنگی معتقد باشند و آن را تصویر صرف ندانند اما خودتان می‌دانید که من نه در نقش و نه در شعر به اصول فرنگی اعتقادی ندارم. نظامی شاعر بزرگترین گنجینه‌ی کلام را در اختیار دارد و با آن چنان می‌کند که از دل آن حکایات نقش‌های ما جان می‌گیرد. پرگویی نکنم که نه حوصله دارم و نه وقت بافتن اراجیف. اما گاهی با خود فکر میکنم اگر خداوند تبارک و تعالی به من قدرت خلق نقش نداده بود حتما شاعر می‌شدم، این همان کاری است که دوست دارم ولی آن وقت معلوم نبود کدام حکایت‌ها از آن من است و کدام از آن نظامی و احتمالا در بین ادب شناسان بر سر این موضوع اختلاف می‌افتاد.
من در فصل 38 رمان شما به نام» نام من سرخ» به صراحت از خودم حرف زده‌ام و گفته‌ام که پیری هستم تلخ‌رو و سرد و گرم چشیده و حال و حوصله نوگرایی‌های بی‌معنا را ندارم اگر هم به کار شما التفات کردم و گذاشتم که نام مرا در کتابتان بیاورید نه به دنبال شهرت و نام بودم و نه اینکه اصلا معتقدم شهرت من از آن راه به دست می‌آید- چه، من با نقش‌هایم شناخته می‌شوم- نمی‌خواهم بگویم لطفی در حق شما کردم اما نمی‌توانم کم‌لطفی این ابزار شما نویسندگان – یعنی زبان- را حاشا نکنم. آخر من اینجا در این گوشه لابه لای صفحات کتاب شما نشسته‌ام و سرم به کار خودم گرم بود تا اینکه یکی پیدا شد از دیار عجم و تصمیم گرفت که مرا به زبان خودشان که همان زبان شیرین حکایات نظامی است ترجمه کند. اصلا من ندیده‌ام که نظامی هیچوقت چنان کلماتی را به کار ببرد. طوری کلمات را در دهان من گذاشته- به شخصیتهای دیگر کاری ندارم، قاتل یا سگ یا زن یهودی و حتی همان حضرت انیشته هر طوری می‌خواهند می‌توانند حرف بزنند- اما من نه. من که نگاهم با نقش و رنگ آن هم با اصول مسلم استادان هرات شکل گرفته چطور می‌توانم کلماتی را در دهانم بگنجانم که اصلا در ذهنم نمی‌گذرد. من کی می گویم «می دونین من چند بار این میدون اسب دوانی رو کشیدم؟ بیشتر از هزار بار. برای همین هر وقت که از کنارش رد میشم احساس میکنم دارم توی یکی از اون نقاشیها را میرم. نقاشی اینجوریه دیگه. اگه این خیابونی رو که تهش میرسه به میدون اسب دوانی با اصول فرنگی ها کشیده بودم، دو دقیقه بعد باید از چارچوب نقاشی می رفتم بیرون، اگه با اصول چینی‌ها کشیده بودم، هیچ وقت به میدون نمی رسیدم، ولی می‌بینین اصول خودمون چه زیبان؟ تا ابد میتونی این میدونو هی بالا و پایین بری، این میدونو یه جوری کشیدم که انگار مرکز دنیاس و فقط اینجاست که خدارو میشه دید…» حداقل شاید این نزدیکتر باشه به گفته من که بگویم:»دو سال تمام است دسته هایی را که از میدان اسب سواری عبور می کنند نقش میزنم پس عبور من از این میدان مانند این است که از نقش‌های خود میگذرم. حال وقتی به کوچه‌ای می‌پیچی در نقاشی‌های استادان فرنگی از چارچوب خارج میشوی. اگر در نقشی که استادان هرات کشیده‌اند حضور داشته باشی به صحنه‌ای وارد می‌شویم که خداوند شاهد ماست اگر در نقاشی‌های چین باشی هرگز نمی‌توانی از نقش خارج شوی زیرا نقش چینی‌ها پایان ندارد»
نمی گویم کلام من درست ترجمه شده یا نه که نه چنین ادعایی ندارم و نه علم آن را. بلکه می‌گویم حداقل آدم باید طوری حرف بزند که کلمات در دهان گوینده‌اش جا شوند نه اینکه از آن بیرون بریزند یا کوچکتر ازاندازه دهانش باشند و بدبخت بیچاره‌ای مثل من در مقابل این کلام سعی کند آن‌ها را قورت دهد و به روی خودش نیاورد. من چطور می‌توانم درباره‌ی نقاشی مثل یک قهوه‌چی حرف بزنم که فرق بین نقاشی اصیل را با پوستری را که از بازار دستفروشان می‌خرد، نمی‌فهمد و هر دو را به دیوار قهوه‌خانه‌اش می‌آویزد تا به حساب خودش آنجا را زیبا کند. حداقل این انتظار را از شما داشتم که کمی قدر و حرمت برای من قائل باشید و به این دوستاننتان بگویید درست است که ما نقشی در دلی هستیم یا در صفحات کتابها آرام گرفته‌ایم اما این به معنای آن نیست که هر کاری دلشان می‌خواهد با ما بکنند و کلماتی را از قول من به رشته تحریر کشند که گویی خربزه‌فروش سر گذر زده. باز هم می‌گویم من به بقیه کاری ندارم ولی خودم در همان ابتدای فصل ویژگی‌های خودم را توضیح داده‌ام و گفته‌ام که چقدر سخت‌گیرم و چقدر منزجرم از این تازه به دوران رسیده‌هایی که با هر کارشان گمان می‌کنند شاهکاری به خورد خلق اله داده‌اند و آن جماعت مفلوک بیچاره زبان‌ندان هم خیال می‌کنند اصل کار همین است لابد و حیرت می‌کنند که اصلا چه لزومی بود به حضور استاد نقاش در متن شما وقتی که درکش مثل همان زن دوره‌گرد از نقاشی است یا یکی دیگر و باز حیرت می‌کنند که شما چطور با چینین ادبیاتی و چنین درک و فهمی از شخصیت‌ها بزرگترین جایزه‌ی ادبیات را گرفته اید. نه اینکه فکر کنید جایزه مهم است. مهم خود من هستم که همین حالا از شما می‌خواهم صفحات مربوط به مرا پاره کنید چون هرگز نمی‌خواهم آن کسی باشم که حضرت «عین اله غریب» از من به رشته کلام کشیده. من آن نیستم آن فرد احتمالا کسی در رویای ایشان بوده که می‌خواسته نقاش بشود اما نشده.
با امتنان و سپاس
ششم ربیع الثانی سنه1432
استادعثمان نقاش

جناب استاد عثمان گرامی
من اورهان پاموک خالق رمان نام من سرخ که بیشتر فصل‌های آن را مدیون نام بزرگ نظامی شاعر پارسی‌گو و نیز نقاشی مکتب هرات هستم همین‌جا اعلام می‌کنم که در دخل و تصرف این کتاب هیچ نقشی ندارم و من هم مثل شما دستم از همه جا کوتاه است. در آن مملکت که زمانی گل و بلبل بود و نظامی برایش می‌سرود که تا هنوز هم سرچشمه‌ی نشاط و حیات ماست قانونی به نام حق مولف وجود ندارد و هر کس هر کتابی را از هر زبانی می‌تواند ترجمه کند بدون اینکه از نویسنده‌اش کسب اجازه کند. من همین‌جا اعلام می‌کنم که دلم برای آن سرزمین و آن زبان می‌سوزد که چنین تیشه را برداشته و به ریشه‌ی فرهنگ و ادب خودش می‌زند و آه هم از نهاد کسی بیرون نمی‌آید. اگر می‌توانستم حتما جلوی این‌کار را می‌گرفتم نه فقط برای شما که برای تمام کتابم. آخر چطور ممکن است من کتابی بنویسم که همه در آن به یک لحن حرف بزنند و از امکانات فراوان زبان فارسی، این گنجینه‌ی کلامی که فردی مثل نظامی در اختیارشان گذاشته تا عظمت و تنوع زبانشان را بدانند، چشم پوشند. چه می‌توانم بگویم وقتی که هنوز تفاوت بین سلطان و پادشاه را نمی‌دانند. همینجا پوزش خواهانه از شما استدعا دارم که هر طور مایل باشید – چه شما و چه دیگر شخصیت‌های آن کتاب از سگ گرفته تا قاتل- مختارید که نامتان را از آن صفحات پاک کرده و تبرا بجویید.
ارادتمند
اورهان پاموک
مارس 2012

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پاسخ اورهان پاموک به نامه استاد عثمان نقاش

  1. بازتاب: گاه نامه » :: پاسخ اورهان پاموک به نامه استاد عثمان نقاش

  2. خانوم موسوی نامه خوبی بود اما ترجمه ای هم که توسط خانوم زاردشت شده و شما ویراستاری کردید بخش هایی رو به کلی حذف کرده کاش حداقل در مقدمه اشاره ای به امکان ناتوانی ترجمه بعضی از بخش ها می کردید دلیل رو هم دلیل های خاص میفرمودید.
    جالب تر اینکه خود مترجم جدید این لینک رو دیده و کامنت هم گذاشته:
    http://www.zamaaneh.com/zambook/2010/10/post_53.html

    • نمیدانم از چه نظر کامنت گذاشتن مترجم باید جالب بوده باشد. تا جایی که من به خاطر دارم مترجم اتفاق خیلی حساس بود روی متن که کم نشود اما این لینکی که شما گذاشته اید دربارۀ ترجمه خانم زاردشت صحبت نمیکند بلکه دربارۀ ترجمه دیگری از نام من سرخ که توسط آقای عین اله غریب ترجمه شده حرف میزند. و اصلا علت ترجمه دوباره این اثر به نظرم همین حذفیاتی بود که در ترجمه قبل دیده بودند. به هر حال این چیزی است که می توانید از خودشان بپرسید.

  3. لحن روایت که توسط اشخاص مختلف داستان بیان میشه در ترجمه خانوم زاردشت قطعا بهتر از ترجمه آقای غریب هست اما نکته جالب اینه که مترجم(خانوم زاردشت) که خودش در سایت زمانه پایین انتقاد ایراد شده از آقای غریب کامنت گذاشته همون حذفیات آقای غریب رو در بخش من,سگ به شکل کاملتر انجام داده و کلا اثر رو فارغ از انتقادهایی که از زبان سگ بیان میشه کردند,البته وضعیت ممیزی ارشاد بر کسی پوشیده نیست اما بهتر بود در مقدمه, خانوم زاردشت تا حدی به این نواقص اجباری کار خودشون اشاره میکردن.
    پ.ن:ویراستاری شما خیلی خوب و بادقت انجام شده,ممنون بابت زحمتی که کشیدید.

    • بله من با اینکه کلا با مقدمه برای رمان موافق نیستم، اما توضیح علت حذفیات که دانستن آن حق خواننده است، تنها مقدمه ای است که میتوانم در رمان بپذیرم. اما شرایط نشر را هم در نظر بگیرید. حالا مثل آن وقتها نیست که مترجم رمان شوخی میلان کوندرا در مقدمه کتابش نوشت یک بخش کامل حذف شده و ترجیح داده این نکته را به خوانندگان متذکر شود تا چشم بسته بگذرد. چه بسا برای همین مقدمه، کتاب مجوز نشر نمیگرفت. در هر صورت فصل سگ یکی از زیباترین فصلهای رمان است که بخاطر سانسور عملا فصل اضافه ای به نظر میرسد و بیچاره اورهان پاموک. اما نیمه پر لیوان انجاست که بالاخره کتابی از پاموک توانست از دخمه های ارشاد بیرون بیاید و آن هم نام من سرخش و ان هم نه یکبار که دو بار و با دو ترجمه. و خب، این خیلی عالی است.

  4. با سلام ، خواستم فقط توجه شما را به یک نکته جلب کنم : خانم زاردشت در ترجمه خود نام کتاب را » نام من قرمز است» ترجمه کرده بود : http://www.rezaghassemi.com/dastan_144.htm ، و حالا پس از آن که ترجمه آقای عین له غریب را دیده است نام آن را به » نام من سرخ» تغییر داده است ! همین یک نکته کافی است که مشخص شود ایشان به جای آن که شکرگذار باشند و اشاره کنند که در علاوه بر عنوان کتاب در جای جای کتاب نیز از کتاب ترجمه شده کمک گرفته اند ، مطالب ذکر شده در بالا را نوشته اند. و نکته بعدی این که آقای اورهان پاموک وقتی زبان فارسی نداند چگونه می تواند بفهمد کدام یک از دو کتاب به متن او نزدیک تر است. حرف های ذکر شده در بالا بیش تر به نظر تبلیغات منفی می رسد ، تا بازتاب حقیقت.

    • سپاس از نظرتان. من قصد تبلیغات منفی نداشتم چون همینطور که مشاهده می کنید، تاریخ این پست به خیلی خیلی پیش از انتشار ترجمه خانم زاردشت برمیگردد. اتفاقا من هم مثل شما لینک این داستان را در سایت آقای قاسمی خواندم ودیدم نام کتاب را به نام من قرمز ترجمه کرده اند، به نظرم دلیل انتخاب قرمز به جای سرخ این بود که در ترجمه قبلی سرخ نوشته شده بود. اما بعد که دیدم به همان نام سرخ برگردانده برایم جالب بود که نگذاشته ترجمۀ قبلی به این شکل برایش محدودیت ایجاد کند. وگرنه انتخاب بین سرخ و قرمز که دیگر نیازی به تقلید از یک ترجمه ندارد. در مورد پاموک و فهمش از زبان فارسی، باید بگویم خیلی غیر منصفانه است نگاهتان. پس ما میتوانیم هر اثری را از هر زبانی ترجمه کنیم و با این فرض که نویسنده زبان ما را نمیفهمد هر کار دلمان خواست با اثرش بکنیم. امیدوارم آقای پاموک همانطور که توانسته اشعار نظامی را بفهمد و ترجمه شعر را در کتابش بیاورد، بتواند زبان ترجمه ای کتابش را نیز دریابد.
      نکته اخر اینکه این یادداشت را از دید یک خواننده کتاب نوشته ام ، درست است که هر خواننده، بالاخره کتابها را میخواند اما مطالعۀ کتاب به معنای این نیست که مترجم به شعورش توهین کند و او را هیچ فرض کند، البته بعد از اینکه مترجم از هیچ شمردن نویسنده دست برداشتو نگفت که او نمی فهمد، شاید بعد به مخاطب هم احترام بگذارد.

      • دوست بی نام و نشان!
        نه درین زمینه اطلاعی ندارم. میترسم از اینکه ترجمه اشعار نظامی به ترکی را با اصل اشعارش اشتباه گرفته باشید ولی در عین حال با یک تحقیق ساده میتوانم متوجه شوم که نظامی شعر ترکی دارد یا نه. ولی ربط این کامنت را به این مقاله نمی دانم. شعری که از نظامی در کتاب پاموک امده شعری فارسی است که به راحتی در خمسه اش پیدا میشود و پاموک ان را به ترکی ترجمه کرده و گذشته از اینها گمان نمیکنم نظامی شعر ترکی به زبان استانبولی داشته باشد بنابراین بازهم پاموک مجبور به ترجمه بوده.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s