در ستایش سینما،در ستایش استاد

درباره‌ی مستند سنگی به آب بینداز کاری از حسن صلح جو
همه چیز نشان از آن دارد که ما نه با یک مستند گزارشی که با مستندی از جنس سینما مواجهیم. تفاوت در چیست؟ منظورم این است که سینما، خود داستان این مستند است مستندی که درباره ی یک کارگردان معروف است و مگر این کارگردان می تواند نشانی از خود را در داستانی که درباره اش ساخته میشود نگذارد. بله، این مستند، راوی نیست، مولف است و تالیف آن نیز شکل خاصی دارد، شکلی که صرف نظر از حرف ها و توضیحات و مصاحبه‌ها خود جریان فیلم برداری،کات ها، تدوین هاو فاصله گذاری‌ها نشانه‌ای از شخصیت سوژه را دارد. شخصیتی که در ذات این ساخته موج می زند و آقای صلح جو با زیرکی و البته با ستایش گونه‌ای از استاد توانسته ازین گزارش یک مستند خاص بسازد. نوع خاصی که انگار خود سوژه کات ها را می دهد و دوربین را هدایت می کند اما غرولندهای در طول فیلم‌برداری که اشاره به نارضایتی استاد از بلند شدن سکانسی یا سکوت هایی که تحملشان را ندارد،نشان از این است که این کارها نه کار سوژه‌ی فیلم که بخشی از روایت مستند است و همین چیزی است که از آن مستندی مولف ساخته است. تالیفی که البته شبیه دیگر کارهای تالیفی مستند نیست که فیلمساز گوشه ای می ایستد و می گذارد دوربین بی طرف باشد تا بیننده را به قضاوت بکشاند بلکه جسارت این فیلم در این است که آگاهانه و بدون پنهان کردن قصد خودبی طرف نبودنش را نشان می دهد تا فیلمی بسازد که خاص همان فیلمساز باشد. من چندان نمی‌توانم با فیلم‌های آقای فرمان‌آرا ارتباط بگیرم یا به زبان بهتر سلیقه‌ی سینمایی من با فیلم‌های ایشان سازگار نیست اما بدان معنی نیست که خودش را دوست ندارم و به مستندی که درباره‌اش ساخته شده نگاه نکنم.
ساختن مستند از کسی که خود از بزرگان سینماست، کار ساده ای نیست و سخت تر از آن اینکه از دایره‌ی امر و نهی‌هایش بیرون بیایستی تا بتوانی کار خود را بکنی، کاری که باید چنان خاص باشد که کارگردان ترشروی ایرادگیر را قانع کند که نمیتواند بهتر از آن خود را در آینه ای ببیند با ضعف ها و بلندی هایش،با تمام نکته نکته ریزی که که همیشه در فیلم هایش ملزم به رعایتشان بوده تا نشان دهد که این فیلم، فیلمی است درباره ی او و نه مثلا ژان لوک گدار یا کیارستمی یا آلفرد هیچکاک، چون اگر درباره‌ی آن ها بود حتما این نماها به کار نمی آمد.
سخن از هیچکاک پیش آمد! بارها از زبان مخالفان فرمان آرا شنیده ایم که او خود را همتراز هیچکاک می شمارد. نمی دانم این حرف تا چه اندازه درست است اما شاید هر دو از یک نظر مشابه باشند در اینکه هرکدام روح سینما شده اند به نوعی. هیچکاک روح سینماست و وقتی نمایی از تصویر او در فیلمی باشد می خواهد به ما یادآور شود که این معجزه ی سینماست یا معجزه سینما را به خاطر داشته باش و فرمان آرا به نوعی روح سینمای خسته و فرتوت ماست، روح سانسور شده و قیچی سینمای ایران که نمادی از تک تک دردهایی است که برسینماگران ما وارد شده چیزی که یک جا بر سر او خراب شده.شباهت دیگری نیز هست؛هر دو خیلی چاق هستند و در نمای سیلوت چنان شبیه که انگار هر دو یکی هستند.اما جدای از تمام این‌ها من نمی‌دانم و هنوز هم نفهمیده‌ام که استفاده ازین شباهت زیبا در فیلم چه ایرادی دارد یا به عبارت دیگر به کجای اثر هنری لطمه وارد می کند. این نما امکانی است که ما را به خاص بودن سوژه پیوند می‌زند و چه استفاده ای زیباتر از این برای بخشیدن درک بصری به موضوع.
هر بار سنگی به اب می افتد تا طرحی را که فیلمساز درانداخته به تصویر کشد و هربار قبل از فرود امدن سنگ مای بیننده خبر می یابد که سنگی در دست بهمن فرمان آراست این سنگ از کجا آمده و چرا ما قبل از اینکه به بخش مربوط به موضوع برسیم دچار یک پیش اگاهی مدرن از جریان بخش های مستند- فیلم می شویم. من چندان تخصص سینمایی ندارم اما به نظرم به این نوع کار تدوین رو به جلو می گویند. تدوینی پویا در جریان فیلم که خود بخشی بزرگ از داستان فیلم را به دوش می کشد و باعث می شود که نه تنها بیننده از روایت های پی در پی خسته و کسل نشود بلکه خود درگیر ادامه‌ی موضوع باشد و از پیش بداند که جریان فیلم به کدام سو خواهد رفت. جریانی که به هر سویی یا هر سنگی که به اب می افتد اشاره داشته باشد دست مخاطب هم تکه‌ای از آن را به قضاوت پیشاپیش در اختیار گرفته است تا گمان نبرد که این فقط مستندساز است که قضاوتی خاص خود دارد بلکه هر بیننده‌ای می‌تواند قضاوت خاص خود را از موضوع داشته باشد پیش از آن‌که درگیر موضوع شود.
فیلمساز بزرگ امسال هفتاد ساله می‌شود. چه کاری می‌شود در ستایش هفتادسالگی او و عمری که در راه هنر سینما گذاشته است انجام داد؟ مستندی درباره‌اش ساخته می‌شود ،بی‌اغراق این مستند زیباترین بیان ستایش از استاد بود گذشته از آن‌که ویژگی‌های حرفه‌ای خود را نیز نه تنها حفظ کرده است بلکه در تدوین هم خلاقانه پیش می‌رود تنها یک سوال بی‌پاسخ می‌ماند و آن هم شاید به دلیل این‌که قرار نبود این مستند پرسش و پاسخ باشد. روال فیلم از اول هم بر این قرار نبود. اما برای بیننده‌ی کنجکاوی که قبل از شروع به نمای سنگی که اشاره به فیلم «یک بوس کوچولو» دارد، خودبه خود همان سوال همیشگی پیش می آید که چرا در این فیلم به شخصیت دیگری اشاره‌های نه چندان غیر مستقمی می‌شود چیزی که آقای فرمان آرا در جلسهٔ نقد و بررسی این فیلم که ۱۴ دی ۱۳۸۴ در فرهنگسرای نیاوران برگزار شد گفته‌است:
«آقای گلستان را در عمرم پنج شش بار بیش تر ندیده‌ام […] و به خانواده ایشان هم احترام زیادی دارم. […] من فکر می‌کنم دلیل این همه حرف و حدیث درباره این قضیه به این موضوع برمی گردد که نمایش فیلم من با انتشار کتاب نوشتن با دوربین هم‌زمان شد. آقای گلستان در آن مصاحبه درباره خیلی‌ها حرف زده بودند و یکی از دیالوگهای فیلم من هم این بود که همسر سعدی می‌گوید تو سالها نشستی در فرنگ و هر کس هر کار کرد آن را کوبیدی. این تقارن کتاب و فیلم باعث این تشابه‌ها شده‌است. اصلاً قصد ندارم بگویم این نشانه‌ها در فیلم من تصادفی و اتفاقی است، اما قرار هم نبوده که درباره ابراهیم گلستان فیلم بسازم… در بعضی نوشته ها می‌خوانم که می‌گویند ابراهیم گلستان به صراحت حرف هایش را زده، اما فرمان آرا شهامت نداشته مستقیم و با نشانی دقیق به شخصیت گلستان بپردازد. این‌ها احترام و ادب من را به بی شهامتی تعبیر کردند!»
سوالی که بیننده انتظار دارد این است که چرا این نشانه‌ها در فیلم تصادفی و اتفاقی نیست و اگر هست دلیل واضح آن چیست؟ اما این سوال به هر دلیلی مطرح نشده است تا همچنان ذهن بیننده درگیر این موضوع بماند.
با این‌حال تمام ارجاعات این مستند نکته به نکته و موبه مو حکایت از اثری است مستقل و خاص که برپای خود ایستاده و تشخص خود را از سوژه می گیرد،اشاره دارد. کاری که در دیالوگ پایانی سنگ تمام را می‌گذارد و با ایجاد پلی بین دیالوگ‌های فیلم‌های آقای فرمان آرا و مستندش پیوندی معنادار ایجاد می کند و حتی مرا که طرفدار فیلم های فرمان آرا نیستم جذب این مستند شوم.
«کلاهت را جا گذاشته ای؟
– این بار هم تو کلاهم را بردار»
ظرافت مستند ساز در درک این وضعیت باعث می شود تا دوباره پیوندی بزند بین فیلم های فرمان آرا و فیلمی که درباره اش ساخته می شود. علتی بر دلخوری آقای کارگردان از مستند ساز وجود ندارد و ذهن کشیده می شود به سمت ذهنیتی که از فیلم های کارگردان دارد؛بله،این همان عادت همیشگی اوست در آوردن عبارات آشکار به شدت آشکار و در اینجا کاملا بی معنا. و همین بی معنایی کلید این دیالوگ است. روحی باید باشد، تکه ای به جای مانده از سوژه- فرمان آرا که بازهم به مستند تشخص می‌بخشد. در فیلم‌های بهمن فرمان آرا گاه چنان دیالوگ های گل درشتی پیدا می‌شودکه آدم حیرت می کند تا در این مستند از زبان خودش می شنویم که آن ها دست اندازهایی برای سانسورچی بوده اند اما عجیب اینکه سانسور چی آنها را نمی دیده شاید از شدت وضوح و حسن صلح جو نشانه ای از همان دیالوگ ها را در پای مستند خودش درباره ی فرمان آرا مهر می زند تا یادمان باشد روح سانسور را در فیلم های فرمان آرا و چه استنادی در فیلم ازین ظریف تر و صاحب سبک تر؟
گذشته از آن دوست دارم تعبیر دیگری نیز داشته باشم شاید این تعبیر فقط و فقط ساخته و پرداخته ی ذهن خودم باشد اما هست. فیلمساز بزرگ در نهایت به احترام کاری که انجام شده کلاهش را بر زمین می‌گذارد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”در ستایش سینما،در ستایش استاد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s