همزاد

مثل سگ کوچه‌های خالی رو تو باد و بوران گز می‌کنم. توفان مجال رو ازم گرفته. نمی‌دونم کجا می‌خواسّم برم. برای چی از خونه اومدم بیرون. خونه؟! کدوم خونه؟نمی‌دونم پاک گیج شده‌‌م. باد منو به هر طرف که بخواد می‌بره. خاکای تو کوچه رو محکم به صورتم می‌کوبه، خرده غذاهای مونده. بعضی وقتا حتی یه تیکه استخوون خشک که پوک و نرم شده.کیا ازین کوچه رفت و آمد کردن؟ آدمایی با کفشای نو و واکس زده آدمایی با کفشای پاره و ژنده . آدمای معمولی،آدمای بی‌کفش. آخه این‌جا همه‌جور آدم پیدا می‌شه. باز فراموش کردم. داشتم چی می‌گفتم؟ها ! کجا می‌خواستم برم؟ راسّی چرا امروز کریم سوپور نیومد که آشغالا رو جمع کنه. نمی‌دونم کیسه‌امو کجا جا گذاشتم، حتما دست نورحسنه. نکنه مال خودش کنه! حالا کجا می‌تونم پیداش کنم؟ وای مث این‌که نرمه شیشه رفت تو چشمم،پوف… ولی نه، به خیر گذشت. باید برم پیش کریم، حتما سر کوچه‌ی دانشگاهه، جایی که دخترا و پسرا رژه می‌رن. چی نیگاهایی هم میکنن انگار که تا حالا آدم ندیدن. نمی‌دونم شاید حق داشته باشن خب هرچی باشه براشون تعجب آوره یه مشت بچه که صبح کله‌ی سحر دور کریم سوپور جمع می‌شن، دنبال چی می‌گردن. از آشغالا چی می‌خوان. اما…نه فکر نمی‌کنم به ما نیگا کنن، اونا خیلی سرشون شلوغه اصلا ما رو نمیبینن. حتی یه روز که جعفر دستشو دراز کرد تا از یه دختره صدقه بگیره دختره که تو حال و هوای خودش بود جا خورد. کلاسورشو تو دستش جا به جا کرد و با دهان باز اول به جعفر بعد به من و کریم و نیگا کرد و رد شد. کریم زد پشت دست جعفر دو تا پسر جوون که اونور خیابون داشتن به طرف ما می اومدن خندیدن اما با ما نبودن، با خودشون بودن. یه بحث خیلی مهم داشتن انگار. اون یکی پرید و سط حرفم و یه چیزایی گفت انگار نه انگار که اصلا حرف منو شنیده. پرتی رفت تو حرف خودش.آخه من داشتم جواب اونو می‌گفتم، خب ولش کن به درک!…داشتم به چی فکر می‌کردم که این پسر اومد؟ آها… نه یادم نمی‌آد. راستی کجا افتاد، غیب شد و رفت تو زمین. خب بالاخره رسیدم به این خونه‌ی لعنتی. خوبه باز یه سقفی هست که تو باد و توفان بکپی توش. تو این توفان سنگ تکه‌تکه میشه تا چی برسه به آدم. این هم از کلید و … وای چقدر خسته‌ام… چه وضعی داره این اتاق تمام کتاب، کاغذا و نوار کاستا رو پخش زمین کردم رفتم… همه چیز زجر آور و خسته‌کننده‌اس درست مثل ظرف‌های نشسته‌ی و گندیده‌ی اون طرف اتاق…

تا فردا بعد از ظهر که رفتم کلاس همش تو این فکر بودم که این پسر خواب بود یا خیال؟ یا باد از سرزمین‌های دور دست پرتش کرده بود این‌جا. راستی کجا رفت که دیگه ندیدمش. شاید بدتر از من ؟… نه اصلا ممکن نیست . چقدر خرافاتی شده‌م. راستی از کجا اومده بود که جلوی من سبز شد وقتی از خیابون جلو دانشگاه رد می‌شدم سوپور محل رو دیدم که داشت آشغالای گاریشو نیگا می‌کرد چند تا پسر بچه‌ی ده دوازده ساله دور گاری حلقه زده‌بودن. انگار نه انگار که اون آشغالا بو میدن سرشونو با حرص و ولع کرده بودن تو گاری و هی می‌گفتن کریم… کریم… من زیاد چیزی متوجه نشدم به نظرم اسم سوپوره کریم بود. کریم یه پلاستیک پاره از تو آشغالا کشید بیرون و داد به یکی: جعفر بگیر!

-:پس ما چی؟

-: دیگه هیچی نیست،برین. شما دیروز گرفتین، امروزم جعفر.

یه لحظه دیدمش. همون پسر رو که دیروز جلوم سبز شده بود. قاطی بچه‌ها بود و یه بچه‌ی خیلی کوچولو پشت سرش یه ظرف شیرو تو دستش گرفته‌بود. هر دوشون از وسط ما دو تا رد شدن. عجیبه هیچ‌کی انگار ما رو نمی‌بینه ولی ما همه رو می‌بینیم. دیگه تو این خیابون دانشگاه همه رو می‌شناسیم ولی هیچ‌کس ما رو نمی‌شناسه یا شایدم اون‌قدر زیاد می‌شناسن که دیگه عادت کردن… ای بابا به من چه؟ من که دیگه حوصله‌م سر رفت. هی با خودم فکر و خیالات می‌کنم جعقر راست می‌گفت می‌شینم با خودم می‌بافم و هی رشته می‌کنم. چه هوایی هم هست، تف! همش گردو خاک، چشم ادم کور می‌شه. راستی اون دختره که اون روز بهش گفتم ده تومن بده برم نون بگیرم چه زود داد بعد که گفتم پنج تومن دیگه بده که یه نون بشه خرید خندید و گفت من از تو بدترم مگه نون 15 تومنی می‌خوری؟ قیمت نون 25 زاره. من از دورغ گفتم ننه‌ام معده‌اش زخمه دکتر گفته نون لواش نخوره فقط تافتون… بعد بازم خندید. منم می‌خواستم بخندم اما لبام خشک شده‌بود. بعد گفت 5 تومن رو برو از یکی دیگه بگیر من دیگه ندارم اگه داشتم می‌دادم. من ول کن نبودم چون می‌دونستم که پول بدهه. همین‌جور دنبالش راه افتادم. او هی رفت و چیزی گفت آخرش گفت از تو بعیده گدایی کنی. گفتم کار نیس. گفت می‌دونم اما نمکی که می‌تونی بشی. ببین مث اون پسر بچه که الان داره میادهیچ کاری نداره یه گاری بگیر دستت نونای خشک مردمو جمع کن و بعد برو بفروش. کاغذ پاره هر چی… و همین‌جور داشتم حرف میزدم کاغذ پاره، روزنامه باطله اول اینا رو جمع کن بفروش یه پولی میشه بعد با پولش نون خشکای مردمو بخر. پشت سرمو نیگا کردم پسر نبود. انگار حوصله‌ی وراجی‌های منو نداشت. چه بادی هم میآد، آدم ذله می‌شه، کجا غیبش زد این پسر؟می‌دونم که دروغ می‌گفت اما کاشکی 5 تومنه بهش داه بودم هر چند باز می‌رفت همین داستانو برا یکی دیگه تعریف می‌کرد اما کاش داده بودم. هر چند 5 تومنم خب برای من پولیه این روزا. اصلا پاک تو حال و هوای خودم بودم. تازگی‌ها انگار من همه رو می‌بینم اما هیچ‌کی منو نمی‌بینه، تو کلاس داشتم حرف می‌زدم که پسره یا اون دختره بود که پرید تو حرفم و بعد دنبال حرف اون گرفتن.هه هه هه…

تا کمر سرشو تو گاری کریم خم کرده بود. کریم می‌گفت برو دیگه چیزی نداره…

– چرا داره… امروزم به جعفر دادی.

– دِ… خب بیا خودت نیگا کن اگه پیدا کردی چیزی؟ خب دیگه حالا برو چیزی نیس دیدی که…دِ … ول کن دیگه شهرداری ایراد می‌گیره.

پسر ول کن نبود چسبیده بود به گاری. کریم از پشت رفت و یقه‌شو چسبید و از گاری کشیدش بیرون. پسر بیرون اومد … تو دستش یه استخوون بود رو کرد به کریم و گفت: این چیه پس؟…

– مرده سگ! اینو میخوای چی‌کار؟ اگه بخوام از اینا بدم که باید همه‌ی گاری‌مو بدم به تو. ..

پسر می‌دوید و داد می‌کشید سگ دروغ گو پس این چی بود؟ بغض بود تو صداش یا شادی که تو هیاهوی صداش نفهمیدم، اما استخونو تو هوا با خوشحالی تکون می‌داد و می‌دوید.

بدون این‌که بفهمم کی و چطور دیدم در کلاس روی یکی از صندلی‌های دسته‌دار نشسته‌ام. استاد پشت پنجره‌های بسته‌ی کلاس درس می‌داد. باد ذرات خاک رو به هوا می‌برد و به شیشه می‌کوبید. درختا امون نداشتن، اما کلاس آروم و ساکت بود. انگار همه‌ی ما تو یه محفظه‌ی شیشه‌ای محصور بودیم. کیفمو باز کردم تا خودکارمو بیرون بیارم . تو دستم یه استخون پوک و سیاه دیدم که گوشت گندیده بهش چسبیده بود. همه‌جا بوی گندیدگی می‌داد. پاک گیج شده‌بودم. بحث کلاس داغ بود. از تحولات سیاسی حرف می‌زدند یا داشتند دعوا می‌کردند. خواستم حرفی بزنم. خواستم شیشه‌های محفظه‌ی شیشه‌ای رو بشکنم … و استخون رو به بیرون پرت کنم… اما… اما… استخون تو گلوم گیر کرده بود…!!

پایان
زاهدان. اردیبهشت 75

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s