روسپیکان بی‌نام شهر من

حاشیه‌ای بر مستند » و عنکبوت آمد» کاری از مازیار بهاری

شاید هر زنی از همان زمانی که هنوز دخترکی بوده و ذره‌ذره با دنیای بزرگ‌سالی و کلماتش آشنا می‌شده به محض شنیدن واژه روسپی و تعریف آن، در ذهن بخشی از خود را یک روسپی بداند. ترس از روسپی شدن،خود‌به‌خود بیان میلی مبهم به تجربه‌ی واژه است. روسپی همیشه جایی در ذهن دختر بچه دارد. او زنی ست که ماتیک غلیظ می‌زند، موهایش را بور می‌کند و به روی مردهای بیگانه می‌خندد. اما کمتر دختر بچه‌ای با یک روسپی به شکل کلاسیکی که در ذهن دارد مواجه می‌شود پس در اندیشه است که مباد او بزرگ که شد روسپی شود و این ترس تا به بلوغ برسد با او هست. بعد از آن هم به او فکر می‌کند. درباره‌ی دیگران و گاه خودش قضاوت می‌کند. هر چه هست این واژه بیشتر از خود روسپی در ذهن او نقش بسته.
حالا شهری را در نظر بگیرید که یک‌دفعه خیابانی به‌خاطر جنازه‌های روسپیان یافت شده در آن‌جا بر سر زبان‌ها می‌افتد. دخترک ناخودآگاه از آن خیابان می‌ترسد. نه فقط از مرد قاتل که از خود روسپیان هم. از دیدن این‌که جنازه‌ی زنی را ببیند گوشه‌ی بیابانی که بعد قرار است خیابان بشود و آن زن، تصویر کلاسیک ذهن او نباشد، یکی باشد مثل خودش یا کسی باشد بسیار ژولیده‌. نام آن خیابان، به یادبود بوعلی سینا و درمانگاه روان_درمانی آن‌جا، شفا بود اما آن خیابان هم، معنای کلاسیک شفا را نداشت. دختر وقتی به جلد کودکانه‌اش می‌رود از مرد یا مردهای قاتل هم می‌ترسد؛ از کجا معلوم که او را با روسپیبان اشتباه نگیرند و این‌که مرد چطور می‌توانسته آن‌هار ا بشناسد اگر به خانه‌اش نمی‌برده؟ و باز ترس کودکی است که به سراغش می‌آید. ترس‌هایی که در حرف‌های درگوشی مادر با خاله‌هایش شنیده وقتی که دور هم بودند و می‌خواستند از آرایش غلیظ زنی که بین آن‌ها نبود غیبت کنند می‌گفتند «چون روسپیان خودش را درست کرده بود» و ترسی دیگر با قدمتی کمتر؛» از کجا معلوم که همه روسپیان آن‌طور باشند و آن‌ها را با دیگران اشتباه نگیرند؟»
دختر بچه‌ی دیروز حالا می‌دانست که واژه مهم نیست مهم اصل کاری است که یک زن را از دیگر زنان متفاوت می‌کند اما وقتی هر صدای خنده‌ای، هر سر بلند کردنی برای نگاه به دیگری هر رنگ پر رنگی بر چهره، ممکن بود دیگران را به اشتباه بیندازد بی‌آنکه بیندیشد خودبه‌خود سرش پایین افتاد، لبخندهایش محو شد و رنگ‌ها از صورتش کنار رفتند اما حالا می‌دانست فقط این هم نیست. مردی که به دنبال زنان راه می‌افتاد از قضا شامه‌ی تیزی در شناخت شکارش داشت که اشتباه نمی‌کرد و این کار هر کسی نیست مگر کسی که شکارش را بو می‌کند اما چه کسی گفته هیچ گرگی شامه‌اش اشتباه نمی‌کند؟ واژه‌ی شکار در این‌جا لزوما به معنای این نیست که آن زنان حتما باید کشته می‌شده‌اند، کشته‌شدن امری ثانوی است این واژه هشداری است به دیگر زنان که از شکارچی پنهان در شب بگریزند. قاتلی که مقتولانش را نزدیک درمانگاه روانی جا می‌گذاشت در هر جا گداشتنی حس سیری‌ناپذیر خود را از مرگ ضعیف به یاد می‌آورد. هر کدام از آن زنان یادآور ضعف بزرگ او بوده‌اند، ضعف انسان بودن و عدم مقاومتشان در مقابل مرگ و کینه‌شان را به دل می‌گرفت.
مهم نیست که او در توجیه کار خودش دلایل مذهبی بیاورد -که با انطباق بر آموزه‌های مذهبی چندان هم روشش غلط نبوده که در این آموزه‌ها ظاهرا راه بر این کار باز گذاشته شده- اما مهم این است که او تا لحظه‌ی مرگ حتی ضعف خود را پنهان می‌کند آن قدر که برمی‌گردد و به خانم خبرنگار می‌گوید «راستی خانم کریمی! می‌دانی اولین زنی را که کشتم هم نام تو بود؟» زن خبرنگار آن لحظه به‌خود می‌لرزد از توهین بزرگ مرد و دختربچه‌ی دیروز فکر می‌کند که مرد حتی در همان مکان مصاحبه هم به ضعفش می‌اندیشیده و در تمام طول مصاحبه قتل او را در ذهن پیاده می‌کرده. به زن فکر می‌کرده عنوان یک روسپی بالقوه و اگر ان‌جا نبود با دست‌های بسته مقابل خبرنگار شاید او هم یکی از قربیانیانش بود و لبخندی کیفور بر صورتش می‌نشیند وقتی که لحظه‌ی جان کندن را مجسم می‌کند و دختربچه فکر می‌کند که حدسش درست بوده، هر زنی در نظر او و هزاران قاتل خاموش چون او یک روسپی بالقوه است و حذفش ممکن و باز همان ترس لعنتی به سراغش می‌آید.
مرد البته پیش ازین ماشین کشتار بوده. شاید این حرف درستی باشد که جنگ خصوصیات پنهان انسان‌ها رو می‌کند و مردی که در جنگ می‌کشته بعد از جنگ با خاموش شدن ماشین کشتارش، مغزش مختل شده اما این‌ها ارتباطی به آن دختربچه‌ی دیروز ندارد که هم‌چنان از پانهادن به محله‌ی قتلگاه زنان می‌ترسد چرا که می‌ترسد در میان آن چهره‌ها، چهره‌ی خودش یا آشنایی را بیابد. او حتی ازین فکر خود هم می‌ترسد،از چهره‌اش، از زن بودنش، از زیبایی- اگر زیبایی یکی از مشخصه‌های شناخت قاتل‌ها باشد- از فاش شدن خودش و به هزارتوی درون می‌خزد. چون او همیشه یک مقتول بالقوه است و در ذهن کسی که از کنارش می‌گذرد و حرفی را در هوا می‌پراند که می‌تواند قاتل بالقوه‌ای باشد، حتی اگر او هیچ نشانه‌ی کلاسیکی نداشته باشد، حتی اگر حالا دیگر نشانه‌های کلاسیک بی‌رمق شده‌باشند و حتی اگر او در ذهن خود گاه‌به گاهی به آن واژه اندیشیده‌ باشد، واژه‌ی شلاق‌زن که سعی می‌کنیم کمتر بر زبانش آوریم چون از کلمه وحشت داریم بس که واژه‌ی روسپی ،بار سنگین اتهام را بر خود حمل می‌کند و دختربچه می‌اندیشد کاش زن بودن چنین گناه بزرگی نبود و این واژه نه چنان مهیب و غیرمعمول.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”روسپیکان بی‌نام شهر من

  1. شاید بهتر باشه همون عنوان عامیانه رو بکار ببری تا زشتی و بار منفی این واژه- صفت رو نشون بدی. طنین واژه ی جنده یا فاحشه به مراتب منفی تر از واژه روسپی است و وحشتی که اتصاف به این صفت ایجاد می کند به مراتب بیشتر است. بار منفی این دو واژه نیز با هم تفاوت دارد. روسپی واژه ای نسبتن علمی برای دسته بندی کردن زنانی است که خودفروشی می کنند و در زبان و گویش روزمره جایگاهی ندارد چه رسد به عنوان یک فحش یا اتهام یا متصف کردن کسی به این صفت.

  2. هنوز ندیدم فیلم رو.
    این نوع قاتل زنجیره‌ای رزمنده و مذهبی واقعا دست‌پرورده‌ی همین‌جاس. فقط کافیه به ظاهر و مرام اونایی که دارن نهی از منکر می‌کنن توجه کنیم.
    من که از خوندن جمله‌ی قاتل به خبرنگار تنم لرزید، وای به حال اون طفلک. فکر کنم کارگردان عمدا این خبرنگار رو انتخاب کرده.

  3. دو خط اولش را خوندم و ول کردم خیلی مطلب سطحی بود یکم مطالعاتتون را بیشتر کنید که عمق مطالب بیشتربشه!

    • چه خوب که با خوندن دو خط مطلب به عمق و سطح مطلب پی بردین و تازه پرچمم برداشتین و راهنمایی میکنین به راه راست. این سریع درکی و حس مسئولیت رو میشه کمی توضیح بدین دیگران هم یاد بگیرن؟

  4. دیدگاه های دیگر دوستان:
    http://bluesky1.persianblog.irندا:سلام
    ذهنیت کودک از فاحشه و ادامه ان نگاه جدیدی بود که در نقدهایی که بر این واقعه شده بود ندیده بودم.
    همزمان با پخش این فیلم من هم مطلبی در وبلاگم گذاشته بودم.

    http://www.elhrad.blogsky.comفرزانه:سلام
    فیلم مازیار بهاری را ندیده ام
    ولی خزیدن زنان به هزار توی خود حالا نه بخاطر اشتباه شدن با روسپیان بخاطر چیزهای خیلی کوچکتر و کم اهمیت تر … برایم آشناست
    دردی است که حسش می کنم
    http://www.gozashte.blogfa.comم.کیا:سلام . از عمل قاتل وحشتناکتر تفکر حاکم بر فرزند ۱۴ ساله اوست. آنجایی که میگوید اگر پدرم کشته شود من و امثال من راه او را ادامه میدهیم.
    چقدر هولناک است همراهی مادر،برادر،زن و فرزند در توجیه جنایت.
    ——————————————————————————–
    پاسخ:
    اون پسر بچه هم در واقع یکی دیگر از مقتولان بی نام همان مرد است.
    enhadihadi@yahoo.comهادی:سلام
    هر چند وجود چنین تفکراتی نسبت به زنان بسیار مردود است و من هم از آن متنفرم ولی شما مطلب را طوری بیان کرده اید که حداقل به دو «ارزش» اگر نگوییم توهین کرده اید باید گفت کم لطفی کرده اید اول به دین مبین اسلام که اصلاً طرفدار چنین تفکرات و رفتارهای خودسرانه نیست؛ ولی شما به راحتی آنرا به مذهب نسبت می دهید در جایی که می نویسید » با انطباق بر آموزه‌های مذهبی چندان هم روشش غلط نبوده که در این آموزه‌ها ظاهرا راه بر این کار باز گذاشته شده » نه خیر عزیز من شما باید بدانید که در هیچ مذهب و دینی که از طرف خدا آمده و تحریفی در ان نشده باشد چین تفکری و عملی جایگاهی ندارد.
    دوم اینکه شما به هشت سال دفاع مقدس هم کم لطفی کرده و به نوعی قتل های قاتل را توجیه کرده اید در جایی که نوشته اید » مرد البته پیش ازین ماشین کشتار بوده. شاید این حرف درستی باشد که جنگ خصوصیات پنهان انسان‌ها رو می‌کند و مردی که در جنگ می‌کشته بعد از جنگ با خاموش شدن ماشین کشتارش، مغزش مختل شده »
    همه ملت بزرگ ایران می دانند که ما طرفدار جنگ نبوده و نیستیم ولی اهل دفاع هستیم ، همه رزمندگان در دوران جنگ به نیت دفاع از اسلام و ایران اسلامی به جبهه رفتند نه برای کشت و کشتار اصلا محیط جنگ اینقدر کشت و کشتار نداشته که به فرض محال هم اگر کسی با این نیت می خواسته به جبهه برود به آرزویش برسد، این قاتل نیز اگر در گذشته آدم خوبی بوده یا با هر نیت دیگری در قبل داشته ، آن گذشته را نمی توان با کارهای غلط فعلی او ممزوج و توجیه کرد.
    صحبت های خانواده قاتل هم که به نوعی صحیح بودن کار قاتل را توجیه می کنند و می خواهند راه او ار ادامه دهند کاملا غلط و مردود است.
    از شما تقاضا دارم در نوشته خود تجدید نظر فرمایید و حداقل دو مورد متذکر شده را حذف نمایید و چیزهایی بنویسید که وقتی روز قیامت از شما در مورد آن سوال شد باعث سربلندی شما باشد نه سرافکندگی.
    ومن الله توفیق
    http://jeninediroz2.blogsky.com/امین:سلام
    این مستند رو دیدم
    سخنان پسرش رو هم شنیدم
    سخن دختر یکی از قربانی ها هم شنیدم
    جای مجرم و قربانی در نگاه اول عوض شده است
    که البته به نظر من ریشه در مذهب مخصوصا اسلام دارد
    اسلام از پیروان خود موجوداتی وحشی می سازد و از همه احساسات انسانی دست می کشند
    طبیعی است دینی که سنگسار را توصیه می کند چنین قربانیانی داشته باشد
    بسیاری از ما از قربانیان اسلام هستیم
    گاهی ممکن هست اعتقادمان به این دین کم شده باشد
    ولی باز گاهی عدم پذیرش و تحمل که ناشی از اسلام است در مغز و استخوان ما ریشه دوانده است

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s