نقل است که…

نقل است که بی پاتاوه چنان رفت در راه حق تا به خرابه ای رسید در بیابانی لم یزرع. در آنجا بومی را دید خفته بر بلندای بامی و ماری خفته بر خاک. پس چون نظر به اطراف افکند دید سایه دارترین مکان، همان است که بوم و مار بر آنند. پس با سنگی بوم را پراند و مار را با پاره آجری به دونیم کرد. بعد رخت خویش را زیر درخت گسترد تا به خلوت خویش فرو رود. در همان حالت یادش آمد که تشنه است اما آن جا آبی نبود پس دمی نشست تا جانوری سر برسد تا از طریق آن رد آب را بیابد. گویند چهل شبانه روز در همان حالت بماند و بعد آیندگان جسم غبار گرفته اش را زیر تلی از خاک یافتند که در یک دستش پاره آجری بود برای کشتن و در دیگری سنگی برای تاراندن.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نقل است که…

  1. عجب حکایتی بود! به شدت تحت تاثیر قرار گرفتم!
    باید حواسمونو بیشتر جمع کنیم. وجود هر چیزی هر چند به ظاهر خطرناک ممکنه یه حکمتی داشته باشه و گرنه یه هو ما رو هم زیر تلی از خاک پیدا میکنند و…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s