دزد

ماجرا از اینجا شروع شد که مرد در حال عبور از روی دیوار، لنگه کفشش را جا گذاشته‌بود. تعجب نکنید این ورژن مردانه‌ی داستان سیندرلا نیست. ماجرای کسی است که برای اولین‌بار با دزد مواجه می‌شود و دزد در فرار از روی دیوار لنگه کفش خود را این سوی دیوار جا می‌گذارد همان لنگه کفش بعدا باعث می‌شود – البته به زعم تعقیب‌کنندگانش – که او را شناسایی کنند و بفهمند که خانه‌ی دزد در کوچه‌ی پشتی همان خانه‌ای است که از آن‌جا قابلمه می‌دزدید. بله شگفت‌آور است اما نوع دزدی‌اش هم عجیب است.
قضیه این‌طور بود که یکی از خانه‌های کوچه‌ی ش 23 هر سال محرم نذری می‌داد و کارش که تمام می‌شد قابلمه‌ها را می شسته و می‌گذاشته روی بالکن باریکی که به پله‌های خانه‌اش مشرف بود و صبح روز بعد که از خواب بیدار می‌شود می‌بیند قابلمه‌ها نیست. این اتفاق چند سال تکرار می‌شود و زن که می‌دانسته کسی قابلمه‌ها را از آن طرف دیوار برمی‌دارد پی‌گیر نمی‌شود، چون تا سال بعد که قابلمه لازم نداشته و سال بعد هم همیشه قابلمه‌ی نو برای نذری می‌خرد. یک سال برادرزاده اش مهمان شب نذری اوست. زن ماجرای دزدی هر ساله‌ی قابلمه‌ها را برایش تعریف می‌کند و پسر جوان تا صبح مترصد می‌نشیند تا مچ دزد قابلمه را بگیرد. حتی می‌گویند که زن بشقابی شله زرد نذری نیز روی دیوار برایش می‌گذارد. انگار از این‌که دارد دزد هر ساله‌ی قابلمه‌هایش را از دست می‌دهد ناراحت است، از طرفی نهایت بی‌عقلی و بی‌انصافی است که از برادرزاده بخواهد دست از تعقیب دزد بردارد و تازه او چه فکر‌ی خواهدکرد؟ این‌طور می‌شود که مرد جوان که در کمین دزد پنهان می‌شود، وقتی سایه‌ی مرد را روی دیوار می‌بیند خودش را به او می‌رساند اما دزد فرز و چاک از برداشتن قابلمه‌ها منصرف می‌شود و می‌آید که برگردد. پسر جوان تا آن‌جا خودش را رسانده که مچ پای چپ دزد را بگیرد و از طرفی چون عمق دیوار آن طرفی را نمی‌داند می‌ترسد مردک قابلمه دزد از آن طرف دیوار سقوط کند و خونش گردن او بیفتد- این حرفی است که خودش گفته و شاهدی برای آن وجود ندارد- دزد چندبار پایش را تکان می‌دهد و هر دو مقاومت می‌کنند در عین‌حال برادرزاده به هیچ شکلی نمی‌تواند صورت او را ببیند و ناگهان در لحظه‌ی اوج کشاکش پای مرد رها می شود و چیزی محکم به صورت برادرزاده می‌خورد و تا به خود بیاید و اثر ضربه را بگیرد می‌بیند که کفش دزد در دستش مانده و حالا او سایه‌اش هم حتی روی دیوار نیست. همسایه‌ها را صدا می‌کنند و به کوچه‌ی 21 می‌روند. همان کوچه‌ی پشتی که دزد از آن‌جا وارد می‌آمده. زن هراسان روی آخرین پله می‌ایستد و به لبه‌ی دیوار سرک می‌کشد، می‌بیند که بشقاب نذری‌اش همان‌جا روی دیوار مانده. دلشوره‌ی برادرزاده را دارد که در کوچه‌ی پشتی با دزد درگیر نشود و دلشوره‌ی دزد را هم دارد که گیر نیفتد – حالا مگر سالی دو قابلمه چه ارزشی داشت؟- اما برادرزاده برمی‌گردد و می‌گوید که دزد آب شده و رفته به زمین اما می‌داند که به کدام خانه رفته، ندیده اما می‌داند و اصلا یقین دارد که دزد از همان خانه است. آن شب می‌گذرد و کسی ماجرا را پی‌گیری نمی‌کند اما همه به شکل مبهمی می‌دانند که یکی از خانه‌های کوچه‌ی 21 که مشرف به کوچه‌ی23 است می‌تواند خانه‌ی دزد باشد. کفش همچنان در خانه‌ی زن می‌ماند و بعد از آن دیگر از دزد خبری نیست جز این‌که زن هر سال بشقابی نذری روی لبه‌ی دیوار می‌گذارد و صبح دست نخورده برمی‌دارد.
سال‌ها از آن ماجرا می‌گذرد که دیشب صدای زن همسایه از روی پشت‌بام مرا به خود آورد. بلند می‌شوم و روی بالکن می‌روم. می‌گوید دزد را ندیده‌ام؟
-: دزد؟
بیدارخوابی زده به سرم و نصفه شب دارم آخرهای فیلم شوکران را از همان‌جا که تلویزیون را روشن کرده‌ام نگاه می‌کنم. زن هنرپیشه بنزین خریده و در ماشین گذاشته و راه می‌افتد . می‌گویم نه، حتی صدای پا هم نشنیده‌ام. می‌گوید از روی پشت‌بام ما گذشته و فرار کرده.
نه! ندیده‌ام و می‌گویم ساختمان‌های این‌جا در فاصله‌های نامساوی ازهم قرار دارند چطور می‌تواند از طبقه چهارم ساختمانی به طبقه سوم ساختمانی دیگر بپرد؟
حواسم به شوکران هم هست. زن بافتنی‌اش را روی میز می‌گذارد و وارد اتاق خواب صاحب‌خانه می‌شود، پیت بنزین را می‌گذارد روی تخت. فیلم را قبلا دیده‌ام و می‌دانم که در حضور بچه‌ها خودکشی نمی‌کند اما باز گوشه چشمم به تلویزیون است. سر و کله‌ی شوهر زن هم از لبه‌ی پشت بام پیدا می‌شود. حالا می‌شناسمشان. در کوچه زیاد هم‌دیگر را دیده‌ایم. با شلوارک می‌آید توی کوچه و قلاده‌ی سگش را به دست می‌گیرد. می‌گویم دزد را ندیده‌ام اما حواسم را جمع می‌کنم و اگر دوباره از اینجا گذشت خبرشان می‌کنم. به اتاق برمی‌گردم. حالا زن هنرپیشه در صحنه‌ی تصادف مرده و هنرپیشه‌ی نقش اول مرد با 2 بله‌ی تلخ به همسرش فیلم را تمام می‌کند. صدای پا از روی پشت‌بام شنیده می‌شود. تعقیب کنندگان در تعقیب دزد از پشت‌بامی به پشت‌بام دیگر می‌پرند. فکر می‌کنم چرا به نیروی انتظامی زنگ نمی‌زنند؟ هم‌زمان در دلم می‌ترسم که زنگ بزنند و لباس سبزها بیایند و دیش‌ها را روی پشت‌بام‌ها ببینند. می‌گویند تا دزد را مردم نگیرند نمی‌آیند. اول باید بگیرند بعد زنگ بزنند بیایند ببرند. تا پاسی از شب تعقیب و گریز ادامه دارد. دزد بیچاره در لابه‌لای پشت‌بام‌ها گیر افتاده. اهالی محل کوچه را هم بسته‌اند که اگر راهی به بیرون یافت و خواست از کوچه فرار کند آن‌جا گیرش اندازند.
حالِ همان زن را دارم که هر سال قابلمه‌هایش دزدیده می‌شد. آرزو می‌کنم کاش سر و کله‌ی دزد روی بالکن ما پیدا شود – و البته به هیچ سلاح گرم یا سردی مسلح نباشد- تا در را باز کنم و بگویمش که از پله‌های ساختمان ما بیرون برود. هم غائله خوابیده و هم دزد نجات پیدا کرده. می‌دانم کار عجیبی است اما تصور مرد دزد در تاریکی پشت بام‌های ناآشنا و کوتاه و بلند و مردانی چاقو به دست که دنبالش هستند بد مخمصه‌ای است. به جای این‌که خودم را جای آدم خوب‌ها بگذارم جای آدم بده گذاشته‌ام و تا صبح حالت‌های مختلفی را که دزد بتواند از چاردیواری پشت بام های بلند متصل فرار کند را خواب می‌بینم یا تجسم می‌کنم. این سومین بار است که با دزد،واژه‌ی دزد، و عمل دزدی از نزدیک مواجه می‌شوم. قدیم‌ها دزد فقط یک کلمه بود بدون هیچ مصداقی در بیرون. قبل ازین نیز دزدی کفش‌هایمان را از پشت در آپارتمان برده‌بود. در غروب یک روز سرد زمستانی ایستاده بودیم کنار بخاری تا کمی گرم شویم. سایه‌ای روی شیشه های مشجر در ورودی آپارتمان افتاد. منتظر بودم تا کسی که پشت در است در بزند. اما کسی در نزند . سایه کوتاه بود اما بچه به نظر نمی رسید. مدتی به سایه نگاه کردیم. بعد که سایه دور شد تازه به صرافت افتادیم در را باز کنیم و نگاهی بیندازیم. مردی خمیده از پله‌ها پایین می‌رفت.
-: آقا!آقا! با کسی کار داشتین؟
همان‌طور خمیده جواب داد: طبقه را اشتباه آمدم.
و در پایین رفتن از پله‌ها سرعت گرفت. همین کارش جرقه‌ی شک شد از چیزی که نمی‌دانستی چیست. هنوز درست نفهمیده‌بودیم اتفاق را که دوید. ناخودآگاه دنبالش دویدیم تا کوچه. مرد یک جفت کفش زمستانی را که تازه یک هفته می‌شد خریده بودیم برداشته بود. به کوچه که رسیدیم، چنان مثل فشنگ می‌دوید و کفش‌ها در دست‌هایش تکان می‌خورد که نمی‌شد بایستی و نگاه کنی و جلوی شلیک خنده‌ را از صحنه‌ی مضحک ایجاد شده بگیری. مرد با یک جفت نیم پوتین می‌دوید. بندهای پوتین تکان می‌خورد و من با خودم فکر می‌کردم در حال حاضر مهم‌ترین کار دنیا برای او فرار ازین مخمصه است . چه کسی حال دزد را می‌داند وقتی که فرار می‌کند یا در چارخانه‌های پشت‌بام‌های به هم متصل گیر افتاده است.

Advertisements

2 thoughts on “دزد

Add yours

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: