دسته‌ی گل‌های وحشی


دسته‌ی گل‌های وحشی را به اتاق آورد. گل‌های ریز آبی و نارنجی و چند شاخه‌ای زرد.باز هم لابه‌لایشان را گشت، یک شاخه سفید هم بود. همه را از هم جدا کرد و هر دسته را در لیوانی جداگانه روی میز گذاشت. لیوان گل‌های نارنجی و آبی در دوسو و لیوان گل‌های زرد در وسط . مانده بود تک شاخه‌ی نازک سفید که در لیوانی جدا بود و باید جایی برایش روی میز در نظر می‌گرفت کمی فکر کرد و بعد در فاصله‌ای دورتر از بقیه‌ی لیوان‌ها درست پشت گل‌های زرد گذاشت. رفت روی تخت دراز کشید و به دسته‌ی گل‌هایش خیره شد. از همان‌جا که دراز کشیده به بیرونِ پنجره سرک کشید، مرد نبود. حالا اسمی هم پیدا کرده بود تا در دل صدایش کند، با خود گفت مردِ گل فروش. تازه امروز به علت حضور مرد در آن‌جا و اشتباه خودش پی برده بود، درست همین چند لحظه‌ی پیش. زبر لب گفت با آن گل‌ها نیازی به جلب توجه نداشته، گل‌ها به اندازه‌ی کافی نگاه را به سمت خود می‌کشند.
امروز وقتی داشت به مسافرخانه برمیگشت و مرد را با گل‌هایش دید تصمیم گرفت سر حرف را با او باز کند نمی‌دانست چه باید بگوید اما می‌دانست که با سلام کردن او مرد خودش کلام را ادامه خواهد داد. با قدم‌هایی کمی ناشیانه به سمت مرد رفت و گفت: سلام، امروز هوا عالیه!
و مرد که مثل همیشه لبخندی روی صورت داشت گفت: روز به‌خیر خانم !بله، امروز هوا خنک‌تر شده،برای گل‌ها هم بهتر است.
زن قدمی پیش‌تر برداشت تا به گل‌های دست مرد نزدیک‌تر شد. گفت: واقعا با طراوتن! انگار نه انگار که الان ساعت ده صبحه.
مرد گفت: بله! امروز گل وحشی دارم،بدم خدمتتون؟
زن سرخ شد، سرش را پایین انداخت، زیر لب تشکری را که نمی‌دانست از چه زمانی در ذهنش مانده و مدت‌ها به کارش نیامده بود تکرار کرد و بعد شرم‌سارانه گفت: بله، ممنونم.
مرد با فرزی خم شد و از داخل کارتنی که کنار پایش روی زمین بود یک کاغذ کشی بنفش و یک زرورق بیرون آورد و پرسید: کدام یکی را می‌خواهید که برایتان بپیچم؟
زن با گیجی نگاه کرد و چشمش رفت روی زرورق و گفت: همین خوب است.
مرد گل‌ها را در زرورق پیچید و روبانی را دورش گره زد، باز خم شد تا تزیینات دیگری را از داخل کارتن در بیاورد که زن گفت: نه! کافی است، همین خوب است.
مرد به حسن سلیقه‌ی زن آفرین گفت و ادامه داد: این روزها کمتر کسی پیدا می‌شود که چیزهای طبیعی را دوست بدارد بیشتر به زرق و برق‌ها اهمیت می‌دهند و به‌جای این‌که به زیبایی خود گل نگاه کنند، توجه‌شان به تزیینات آن است.
زن فقط گفت: بله. تا حالا مکالمه‌ای چنین طولانی‌ با کسی نداشته‌بود، کم‌کم ایستادنش در آن‌جا داشت باعث عذابش می‌شد. مرد که متوجه بی‌حوصله‌گی زن شده‌بود دسته‌ی گل‌ها را به سمتش گرفت و گفت: ناقابل است، این‌ها چون گل‌های وحشی است هر چقدر دوست دارید بدهید.
زن گل‌ها را گرفت، به بینی برد و بویید. یادش نیامد از آخرین باری که گل خریده چه مدت می‌گذرد. فکر کرد شاید هیچ‌وقت گلی نخریده بوده و بعد تازه متوجه حرف مرد شد. گفت: بله. اما این بله در اصل شکل سوالی داشت. سوالی که پرسیده نشد (پس شما گل فروش هستید؟) در عوض دست برد داخل کیف تازه خریده‌اش و چند تایی اسکناس بیرون آورد و طرف مرد گرفت. مرد فقط دوتا از آن‌ها را برداشت و با همان لبخندِ همیشگی‌اش گفت: ارزان حساب می‌کنم تا مشتری شوید.
زن بقیه‌ی پول‌ها را مچاله در دستش نگه داشت، بند کیفش را روی شانه‌اش مرتب کرد، و با دسته‌ی گل‌هایش وارد مسافرخانه شد. کلید اتاق را گرفت و از پله‌ها بالا رفت. در راهِ پله‌ها، فکر می‌کرد که چرا خیال کرده‌بود مردِ گل به دست زیر پنجره‌ی اتاق، هر روز در انتظار او آن‌جا قدم می‌زند و منتظر فرصتی است تا با دادن گل به او ابراز علاقه کند؟
دست زیر چانه‌‌اش گذاشت و به لیوان‌های گل‌های وحشی روی میز نگاه کرد. جدا کردنشان از هم زیبایی ترکیبی‌شان را گرفته بود. دوباره همه را در یک لیوان گذاشت. اما باز هم نارنجی‌ها گوشه‌ای بود و آبی‌ها و زردها گوشه‌ی دیگر و سفید هم از وسط آن‌ها خودش را بالا کشیده بود. دوباره گل‌ها را بیرون آورد و روی میز چید. سعی کرد مثل اول ترکیب‌شان کند، همان‌طور طبیعی که مرد از صحرا چیده‌بود. فکر کرد؛ حق با مرد گل‌فروش است، باید چیزها را به همان شکل طبیعی‌شان دوست داشت نه با چیزهای ساختگی یا حتی ترکیب‌های من در آوردی مثل این دسته بندی. تا آن‌جا که توانست سعی کرد نظم رنگ‌ها را به هم بریزد اما حواسش بود که در هر صورت، تک شاخه‌ی سفید وسط باشد، همان‌طور که دفعه‌ی اول وسط گذاشته‌بود. بعد همه را در پارچ آبی گذاشت تا جای بزرگتری باشد و رفت دوباره روی تخت دراز کشید. شاخه‌ی سفید از وسط آن‌ها خودش را بالا کشیده و تک بودنش را به رخ می‌کشید. از گوشه‌ی چشم بیرونِ پنجره را نگاه کرد؛ مرد امروز دیگر نمی‌آمد. دسته‌ی گل‌هایش را فروخته‌بود.

از مجموعه پیرزن و عروسکها– ش 13

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دسته‌ی گل‌های وحشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s