پوست خربزه

زن نویسنده همان طور که از آپارتمان بیرون می آمد داشت فکر می کرد که چرا هیچ وقت خودش به جای راوی نبوده است. همیشه دوربین را رو به خودش گرفته بوده و از نگاه دیگران به خودش نگریسته. فکر می کرد ای کاش کار بهتری انجام داده بود و دوربین را جلوی چشم خود می گرفت تا از نگاه خودش به خود نگاه کند، حتی گفت گوربابای دیگران یعنی ترس از حضور دیگران این همه در ذهن او پررنگ بوده؟
پوست راه راه سبز روشن خربزه لحظه ای د رچشمش نشست و همان دم با آن سر خورد. وقتی روی آخرین پله افتاده بود آخرین صدایی که شنید،صدای آژیر آمبولانس بود و آخرین تصویر ذهنش، همان تکه پوست خربزه بر پله بود. چشم هایش را بست و صداهای جهان برای همیشه خاموش شد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پوست خربزه

  1. چقدر تلخ بود تازه فهميده بايد چكار كنه عمرش تمام شد
    فعلاً من كه با اين داستان هاي كوتاه شما دچار خوددرگيري مي شوم
    چون همه رو برمي گردونم به خودم تا راه حلش پيدا مي شه و مسئله از بغرنجي در مياد داستان ديگر و نوع ديگر از خود درگيري .
    اما شيرين است چون شايد روزنه ايي از آنچه نمي ديدم با هر بار كنكاش در خودم پيدا مي كنم
    خسته نباشيد و هميشه در نوشتن پويا بمانيد

  2. سلام بر کویین محبوبه ی گل:)
    خیلی وقت بود که به دلیل نداشتن فیلتر شکن نتونسته بودم بهت سر بزنم. خدالعنتشون کنه این دیکتاتورهای مستبد رو.
    این نوشته ایجاز پر اعجازی بود که واقعا به دلم نشست. یکی از بدبختی های بزرگ ماست که گاهی با دیدن خودمان از زاویه چشم دیگران به اغراقی کاذب در قضاوت از خود دست می یابیم.
    اما دریغ که زن نویسنده خیلی دیر به این فکر افتاد…
    حواسمان باشد بجنبیم به خودمان!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s