دمپایی های گربه

با چشم های گشوده ی سبز خواب بود و روسری اش دور گردنش سفت گره خورده بود. اتاقش که کوپه ای از یک واگن قراضه بود با پرده ای از اتاق او جدا شده بود. می دانست که تنها در آن اتاق زندگی می کند و معمولا با کسی حرف نمی زند. آهسته از کنارش گذشت. در اتاقش باز بود و از گوشه ی چشم اتاقش را برانداز کرد. گربه را بغل گرفته بود، نیمه خواب. وارد کوپه ی خودش که خواست بشود دمپایی های گربه را از پایش کند. سیاه بود با خطوط بند مانندی که پنچه های پا را می گرفت در جلو. دمپایی ها را همان جا جلو در گذاشت و کتانی های خودش را داخل برد. گفت: این طور فکر می کنند اینجا بچه هست. کتی -بچه ی گربه ی شیرین – کش و قوسی به خودش داد و پرید روی تخت بالایی.
خودش روی تخت پایینی نشست و بی هیچ ترسی به یک جفت چشم سبز که در خواب باز مانده بود، اندیشید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”دمپایی های گربه

  1. نو رسته گان در این مغاک، سر میکشند هنوز در تازهء ِ بهار
    یعنی که هر نهال درختی سترگ را در خاطرش در بهانه است
    و روز را، امید را، طلوع را
    در سایهء ِ طبیعت، در خواهش است
    *
    بی آنکه
    بانگ شغالان عصر
    در زوزه های شب زده آنرا خفا کند، بهار، در میرسد هنوز، بعد از هزار سال سیاه
    *
    آری ، سپند را جاگزین فقط فرودین بود

    *
    این ارمغان پاک، این یادگار نیاکان سخت کوش
    این ازدواج طبیعت در ایران زمین ما، بر هر تنابنده که ایمان را
    در حفظ روز به عادت است، و نه در مقام عاز ،
    فر خنده و گرام

    نورز تان پیروز
    هر روزمان نو روز

    دامون
    ٢٩/ اسپند/١٣٨٩

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s