کنجی برای خلوت، صندوقچه‌ای برای اسرار

همه‌ی ما از کودکی وقت‌هایی بوده که نیاز به کنج خلوتی داشته‌ایم. جایی یا چیزی کاملا شخصی که کسی را دسترسی به آن ممکن نباشد. یک کارتن کوچک به شکل یک جعبه، یک دفتر خاطرات کوچک که درش قفل و کلید هم داشته‌باشد. جایی که عروسک‌ها را پنهان می‌کردیم. بزرگ‌تر که شدیم کشوی یک میز یا یک کمد و اگر خوش شانس‌تر بودیم می‌توانستیم بخشی یا تمامی از یک اتاق را متعلق به خود بدانیم. حریمی که دسترسی دیگران به آن ممکن نبود یا حداقل دوست داشتیم که این‌طور باشد. بزرگتر که شدیم حریم‌ها ذره ذره کوچک و کوچک‌تر شد. زندگی جمعی ما بیشتر خودش را در زندگی فردی متمرکز کرد و گاه می‌شد که به عنوان نشانه‌ای از راحتی و اطمینان  به دوست خود سراغ کیف هم‌دیگر هم می‌رفتیم چه برسد به خواندن دل‌نوشته‌های خودمان برای دیگران یا بیان چیزهایی که حتی لزومی به گفتنشان نبود. هرچه بیشتر حرف می‌زدیم درونمان یکسره خالی‌تر از راز و رمز می‌شد و ما انسان‌های بزرگ‌سال که دیگر رازی نداشتیم به رازهای جهان یا رازهای احتمالی دیگران می‌خندیدیم و بدین ترتیب هجو را شکل دادیم تا دردهای پنهان کننده را فاش کنیم و به فاشی‌شان تسخر بزنیم. اما اندوه بود.اندوهی که همیشه در وقت‌های تنهایی و سکوت می‌خزید و آرام آرام زیر پوست ما می‌خزید و می‌خزد،مثل  اندوه گریبان‌گیرعصرهای جمعه. این اندوهِ بی‌نشان را، هیچ هجوی به خنده نمی‌تواند وادارد، هیچ فعالیت و تکاپویی را یارای پاسخ گفتن به آن نیست. پس از آن گریختیم و بعضی از ما که اندوه چنان دامن‌مان را می‌گرفت که نمی‌توانستیم کاری کنیم  گاهی به شعر به پناه می‌آوردیم اما شعر، برای این اندوه نبود. اندوه شاعرانه، ا زجنسی دیگر بود. این اندوه، چیزی بود که نمی‌دانستیم ریشه‌اش کجاست و جرا هست و یا وقتی که نیست چرا نیست؟ از کجا می‌آید که خودبه‌خود پدیدار می‌شود بی‌آن که خوانده‌شود و  ناگهان به همان سادگی که آمده‌بود باز به کجا پناه می‌برد. در این وقت‌های تنهایی و اندوه شاید پیش آمده‌باشد که به صندوقچه که نه، اما به کیف کوچکی، پاکتی از نامه‌های سال‌های دور، نوشته‌های خصوصی در دفتری رنگ و رو رفته فکر کنیم و سراغی از گنج‌های قدیمی‌مان بگیریم اگر هنوز مانده‌باشند . اگر دور نریخته باشیمشان و هنوز آن‌ها را گوشه‌ی کمدی یا کشوی پنهانی از یک میز داشته باشیم. آن وقت‌ها می‌بینیم که اندوه هیچ معنایی ندارد. حتی خندیدن به رازها نیز به یک‌باره بی‌معنا می شود ما می‌توانیم ساعت‌ها با تنهایی خود خو کنیم و بر رازهایمان دقیق شویم . رازهایی که شاید برای دیگری بسیار بی‌معنا باشند اما برای هر کس خاص خودش است. مثل بریده‌ای از یک روزنامه، قطعه‌ای از یک عکس، یک جمله‌ی کوتاه در نامه‌ای – مهم نیست به چه کسی – مهم این است که حس عمیق خود بودن و تنهایی ما را یادآور شود.

حالا هم فکر می‌کنم که چقدر به جاهای مخفی کوچک  نیاز دارم. نه به اندازه‌ای که ویرجینیا ولف از شرایط نویسنده بودن بر می‌شمارد که اتاقی از آن خود باید باشد اما می‌توان گوشه‌ای، کنجی، جایی را از آن خود داشت تا ساعت‌هایی در آن خلوت کرد مهم نیست که این خلوت به آرامش برساند یا نرساند مهم این است که باشد ، که این گوشه‌ها باشد. و من فکر می‌کنم در زندگی بزرگسالی چقدر این فضاها رفته‌رفته به نفع فضای باز عقب نشسته. به مادرانی فکر می‌کنم که دفتر خاطرات کودکی‌شان را از یاد برده‌اند و ساعت‌های مدید وقت‌هایی که بچه‌ها به مدرسه رفته‌اند، ناهار حاضر است، ظرف‌ها شسته شده، همه‌چیز سر جای خودش است و زن برای بی‌کار نبودن، می‌نشیند و لیوان‌های تمییز را دستمال می‌کشد و زیر لب ترانه‌ای مبهم را می‌خواند و آرام آرام اشک می‌ریزد، گریه‌ای که خودش هم نمی‌داند از کجا آمده.

-: مادر جان چرا داری گریه می‌کنی؟

-:  گریه نمی‌کنم.

-: چرا من دیدم داشتم یواشکی گریه می‌کردی.

-:  به غریبی امام رضا گریه می‌کنم.

و کیست که نداند به هیچ غریبی گریه نمی‌کند. ما در بچگی خلوت مادرانمان را گرفتیم و در بزرگسالی خلوت خودمان را گم کردیم.

خواب می‌بینم که دزدکی وارد اتاق مادرم شده‌ام. قاب عکس قدیمی را از روی دیوار برداشته‌ام و پشتش را باز می‌کنم. او سراسیمه خودش را می‌رساند و روی قاب عکس می‌اندازد تا من محتویات پنهان شده در پشت قاب عکس را نبینم. هر چه تلاش و تقلا کردم فایده نداشت. او چنان سنگین شده بود که تکان دادنش محال بود. از خواب که پریدم با خودم فکر کردم راستی چند بار وارد حریمش شده بودیم و او به روی خود نیاورده‌بود. چند بار گوشه‌های تنهایی‌اش را اشغال کردیم و او همیشه به نفع ما عقب نشست. اصلا چرا ما یک کشوی کوچک مخفی را برای خودمان از یاد برده‌ایم تا دچار اندوه‌های مزمن ناشی از سکوت و نبودن دیگران نشویم؟ اصلا…

مدام به همان کنجی فکر می‌کنم که می‌تواند نقش یک اتاق خلوت را از آن خود کند.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”کنجی برای خلوت، صندوقچه‌ای برای اسرار

  1. من هر وقت خلوتي دارم سراغ همان دفترهاي خاطرات مي روم كه دوستانمان برايمان خطي به يادگار مي نوشتند عكس ها را مرور مي كنم ولي بعدش حال خوبي دارم
    يادش به خير

  2. كاش مادرانمان به نفع ما عقب نشيني نمي كردند.كاش اگر قرار است مادري باشيم به كودكانمان بياموزيم كه اين حريم را براي خود و مادرانشان قطعا قايل شوند.در عصري كه حتي در صفحه مجازي هم خلوت دلخواهمان را نداريم.با مجوزد وست داشتن و دوستي پا در حريم هم مي گذاريم و خلوت يكديگر را قضاوت مي كنيم.

  3. هر چند وقت که به خانه برمی گردم مادرم را در حال خواندن همان آوازهای مبهم می بینم، گاهی همراه با اشک و گاهی بدون آن اما هر چه است از تنهایی و درون اوست و دقیقا در حال پاک کردن لیوان های تمیزی که دورش را گرفته اند …

  4. ‌‌غم‌انگیز بود.
    من که فکر می‌کنم پدر-مادرها فقط موقع کار کردن حریم خصوصی دارن. این حریم‌ها روز به روز داره درونی‌تر می‌شه. دیگه از کشو و عکس و مظاهر بیرونی یادگارها کم‌تر می‌شه سراغ گرفت. دارن تبدیل به کلمه می‌شن. شکل نهایی: سکوت.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s