صداقت و عدم صداقت در اثر ادبی

تا چه میزان باید در نوشتن یک اثر ادبی صادق بود؟ آیا فعالیت ادبی آن هم داستان بر پایه‌ی دروغ یا به عبارت بهتر تخیل شکل می‌گیرد یا وام گرفته از واقعیت خود و پیرامونمان است.اصلا مرز بین دروغ و تخیل، انکار و پنهان‌کاری با صداقت نهفته در اثر از کجاست و چرا ما به اثر صادقانه یا به قول معروف از دل برآمده توجه نشان می‌دهیم و آثاری را که به گمان خودمان از دل برنیامده تصنعی و بی‌خاصیت برمی‌شماریم و پس از مدتی نیز چنین داستان‌هایی را از یاد می‌بریم؟

یک نویسنده تا چه حد در بیان خود توانایی دارد و آیا می‌تواند یا باید بتواند که تجربه‌ها و احساسات و دریافت‌هایش را صادقانه در اثرش به نمایش بگذارد و اگر نمی‌گذارد چه دلایلی برای این کار و جود دارد؟ واقعیت این است که هنگام خلق اثر ادبی نویسنده به چنان قدرتی از آزادی می‌رسد که می‌تواند با کلمات هر کاری بکند و جهان را هر طور که بخواهد توصیف کند. جهانی را که او نیز چون دیگران درکی از آن دارد و فقط تفاوتش با آن‌ها در این است که او درک خود را به قالب کلمات می‌ریزد و  این‌جاست که نقش تخیل در خلق هر اثر ادبی به کار می‌آید . اما گاه پیش آمده که با آثاری مواجه می‌شویم که گمان خواننده را برآن نمی‌برد که با درک نویسنده از جهانش مواجه باشد بلکه متن را چون تکه‌ای جدا از نویسنده و بی‌ربط به او می‌بیند.  به دو دلیل ساده ممکن است این اتفاق رخ دهد : یا نویسنده تجربه‌ی چندانی از درک جهان خود و پیرامونش نداشته (+) و یا این‌که چینین نیست یا اگر این علت هم باشد علت دیگری هم بر آن افزوده می‌شود و آن این‌که نویسنده عمدا خودش را پنهان می‌کند و دست به انکار خود می‌زند.

ما همه در زندگی نقاب‌های گوناگونی بر چهره می‌زنیم و هر بار با یکی از این نقاب‌ها ظاهر می‌شویم. هر چه  تعداد این نقاب‌ها  بیشتر باشد، ما از خود دور و دورتر می‌شویم آن‌قدر که گاه خود را نمی‌شناسیم مگر اینکه به لحظه‌ی مرگ نزدیک شویم و به یک‌باره به یاد آوریم که چه هستیم و چه بوده‌ایم یا برای اطرافیان و گاه خودمان آزارنده  تلقی باشیم. رهایی از نقاب‌ها ممکن نیست. نقاب‌ها همیشه به عمد نمی‌نشینند و شرایط گوناگون اجتماعی بر ما تحمیل می‌کنند اما نقاب‌هایی مضر یا فریبنده تلقی می‌شوند که شخص خودش به‌عمد بر چهره‌اش بنشاند و با این کار قصد فریب دیگران را داشته‌باشند که او را نه آن‌طور که هست بلکه آن‌طور که می‌خواهد شناخته شود، بشناسند و عجیب این‌که نقاب‌ها همواره خود را زودتر از چیزی که انتظارش می‌رود نشان می‌‌دهند و  ما در مواجهه با فرد نقابدار متوجه آن پوشش ظاهری  می‌شویم اما چون دسترسی به اصل چهره را نداریم نسبت به آن فرد، بی‌اعتماد و سرد می‌شویم.
هر اثری ادبی نیز چون یک انسان، چینین زندگی‌ایی دارد. او نیز مثل تمام انسان‌ها شامل انواع گوناگونی می‌شود که می‌تواند به عمد پنهان کننده یا فریب‌کار باشد و یا صادق. می‌خواهد خودش را به رخ بکشد یا سالم باشد و خود واقعی‌اش را در قالب درک تازه ای از هستی که با مدد تخیل و کلمه  به آن میدان می‌دهد نشان دهد.

ما همواره با آثاری – چه از نوع وطنی و چه غیر وطنی- مواجهیم . آثاری که با نقابی عمدی نمایان‌گر می‌شوند و درک واقعی و صریح خود را از هستی بیان نمی‌کند و یا درباره‌ی احساس‌های خود صادق نیست بلکه آن چه را یادگرفته و گمان می‌کند که خوب است یا بهتر است که این‌طور باشد نشان می‌دهد، نتیجه‌ی چنین کار‌ی این می‌شود که ما با آثار ی سرشار از تصنع، خودسانسوری، تظاهر و فریبکاری مواجهیم. آثاری که گرچه بیانگر خودفریبی جمعی ما در این دوره وز مانه است اما مگر نه این ست که نویسنده می تواند روشنفکر زمان خودش هم باشد و از جبرهای اجتماعی آن نه تنها فراتر رود که آن بندها را نشان هم بدهد.

داستان‌ها و رمان ‌های زیادی را سراغ دارم که گذشته از هر جنبه‌ی هنری، آثاری هستند که صادقانه نوشته شده‌اند. شاید بتوان یک نظر سنجی مانند انتخاب بهترین رمان‌ها و داستان‌ها ترتیب داد(++) اما قبل از آن، می‌توانیم از میان رمان‌ها و داستان‌هایی که خوانده‌ایم، صادق‌ترین‌ها را نام ببریم. طبیعی است آن‌هایی که بیشتر از همه بر دل نشسته‌اند زودتر به یادمان خواهند آمد. شما چه آثاری را درذهن دارید؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”صداقت و عدم صداقت در اثر ادبی

  1. 1-مسلما آثار زيادي هستند كه ما آنها را صادقانه مي ناميم ويا همانطور كه نوشتيد بر دل مي نششينند.نام بردنشان حضور ذهن مي خواهد.شايد بتوانيم آثاري كه در يكسال گذشته خوانديم را دسته بندي كنيم.اينروزها ويكنت دو نيم شده ي ايتاليو كالوينو را مي خوانم.شايد هنوز زود باشد قضاوت…اما به نظرم جزءهمان هاييست كه بايد صادقانه ناميد.
    2-اينكه شرايط اجتماعي (به نظرم)مهمترين عامل خودسانسوري نويسنده باشد تاسف بر انگيز است.اما اين خودسانسوري در صادقانه بودن اثر تاثيري ندارد.نويسنده شايد بنا به دلايل اجتماعي مجبور شود نقاب بزند اما نويسنده اگر نويسنده باشد قطعا راهي براي انعكاس آنچه كه مي خواهد پيدا مي كند.يعني اجتماع مي تواند نويسنده را به عنوان يك فرد مجبور به خودسانسوري كند اما نه به عنوان يك نويسنده.نويسنه اگر نويسنده باشد…

  2. سلام خانم موسوی
    البته با روح سخنتان موافق‌ام ولی حتا این توافق نیز نمی‌تواند مدعی صداقت باشد… بر سر این اصل کلی شاید با بنده موافق باشید که ذات سوبژکتیویته عدم دسترسی به واقعیت است و «دور شدن از خود با تکثّر نقاب‌ها» در این نگره به «متافیزیک حضور» می‌ماند. درهرحال آثاری هستند که در هنگام خواندنشان باورشان می‌کنیم و آثاری که در روند خوانش همیشه فاصله‌ای را با خواننده حفظ می‌کنند و ما در حین خوانش هر متن، اگر غرض شخصی با حواشی اثر در میان نباشد (مانند زدوبند با مؤلف یا دشمنی با او یا ناشر او یا حتا بدآمد از قطع کتاب!)، در پی توافق با و باورداشت سخن آن متن‌ایم.
    فکر نمی‌کنم انتقاد شما به اثر و روند تکوین آن برگردد (ابژه هرگز در دسترس نیست نه در دسترس مؤلف اثر و نه در دسترس من و شمای خواننده)؛ به‌نظرم حواشی یک اثر حرف اول و آخر را در پذیرش یا عدم پذیرش یک متن می‌زنند!
    موفق و پایدار باشید

  3. سلام
    منظورتان انتخاب کارهایی است که نویسنده هنگام نوشتنشان نقاب هایش را کنار گذاشته است ؟
    اما چگونه میتوان فهمید وقتی چهره حقیقی مولف را نمی شناسیم ؟
    اگر ملاک بر دل نشستن خود ما باشد باز هم نمیتواند دلیل صداقت محض مولف باشد معمولاً درباره نوشته هایی همدل میشویم که بتوانیم همذات پنداری کنیم با متن وشخصیت ها
    مثال فراوان است و انتخاب یکی دو نمونه دشوار
    از ادبیات معاصر ایران کارهای معروفی و قاسمی و سناپور تا حدی چنین اند
    از ادبیات دنیا کار نویسنده های چک بیشتر به روح ما نزدیک اند

  4. درود .
    سالهای ابری … صادقانه نوشتن در فضایی که صداقت را بر نمی تابد … سالهای ابری درویشیان را می توان نمونه ای قابل تقدیر دانست . اما گمان می کنم برترین آثار هر نویسنده ریشه در حقایق زندگی او دارد . برخی – مثل سالهای ابری – هانگونه که بوده بیان می شوند و برخی را هم – که از نام بردنشان بگذریم ! – حقایق را وارونه جلوه می دهند !
    بدرود .

  5. یه کتابی بود به نام هیوا
    نمی دانم داستانش حقیقی بود یا نه اما از ژانر ادبیات مبارزه بود و اگر هم واقعیت نداشت لااقل شباهت داشته
    داستانش عالی بود

  6. سلام محبوبه ی عزیز!
    ممنونم از حضورت! من هم مطلب تو را خواندم. بعد از راهیابی نظریه ی فلسفی مرگ مولف در حوزه ی نقد ادبی دیگر چندان واکاوی شخصی، اخلاقی، روانی ِ مولف مطلوب نیست. مولف نیز خود مقهور هنر خویش می شود. مثلن همان طور که مارکس نشان می دهد بالزاک ِ سلطنت طلب رمان های انقلابی می نویسد ، یا رمان های داستایوفسکی ِ محافظه کار ِ مذهبی و سیاسی، پر است از مضامین شک و تردید ِ اعتقادی و موتیف های مبارزه و طغیان گری. با این اوصاف صداقت را اگر در این معنا به کار برده باشی که مولف خود را به «نوشتن» تحمیل نکند بلکه خود نیز توسط متن نوشته و کشف شود، با رای تو موافقم .
    کاش فرصت بیشتر دست دهد که زد به زود بخوانمت. ممنونم که می نویسی!
    سرشار از لذت زیبایی و هنر!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s