محسن، دیوانه‌ی محله‌ی ما

گاهی هست که هیچ کار نمی شود کرد. گاهی هست که احساس می‌کنی چشم و نگاه بی‌کار مانده و چیزی برای تماشا نیست یا هست و چشم حوصله‌ی دیدن ندارد، همان‌طور که گوش حوصله‌ی شنیدن. گاهی هست که آدم نمی‌داند غمگین است یا شاد.

یادش بخیر کودکی، در محله‌مان پسر جوانی بود به نام محسن، که شیرین عقل بود،  معصومیتی ناشی از کودکی رشد نایافته داشت، زمانی که دنیا هنوز آشکار نیست و رازهایش زیاد است. هر روز صبح که مردم بیرون می‌رفتند تا نانی برای صبحانه بگیرند یا زود به سرکار برسند او در کوچه حیّ و حاضر بود و رهگذران را به دقت زیرنظر می‌گرفت و بعد اگر از روی غریزه می‌توانست به کسی اعتماد کند تا نزدیکش برود و با او حرف بزند و مطمئن باشد که به او آسیبی نمی‌زند جلو می‌رفت و با صدای بلند می‌گفت: سلام ، صبح بخیر و وقتی جواب می‌گرفت می‌پرسید به نظر شما من امروز بهتره شاد باشم یا غمگین؟ این سوال همیشه پرسیده می‌شد و کسی که مورد سوال قرار می‌گرفت،معمولا مکث  می‌کرد و بعد با لبخندی می‌گفت: البته شاد، شاد باش. و او خوشحال و خندان دور می‌شد. اما خدا نمی‌کرد روزی را که کسی از سر بدجنسی یا شوخی یا برای این‌که سر به سرش بگذارد می‌گفت غمگین. و او تا شب چنان در لاک خودش فرو می ‌رفت که اگر دنیا را هم آب می‌برد برای او هیچ چیز مهم نبود. نه کارت‌های پاسور بچه‌ها که روی هم می‌چیدند و لنگه‌ی دمپایی‌هایشان  را به سمت آن‌ها نشانه می‌رفتند – بازی پسربچه‌های همسایه که هیچ‌وقت از آن سر درنیاوردم- و او در وقت‌های شادف می‌دوید تا پاسورهای پخش شده را جمع کند و نه اگر کسی به او می‌گفت دیوانه از کوره در می‌رفت. همه چیز چنان سکونی درذهن مقعرش می‌یافت که وقتی آدم از کنارش می‌گذشت ،خود به خود لعنت می‌فرستاد به کسی که سر صبح به او گفته‌بود غمگین باشد.

حالا گاهی پیش می‌آید که ذهن آدم مقعر می‌شود یا محدب. نمی‌تواند تصاویر را درست تشخیص دهد. نمی‌تواند بر نقطه‌ای تمرکز کند. نمی‌داند چه چیزهایی را که به خودش می‌گوید راست است و چه چیزهایی برای فریب خودش است. اشیا و تصاویر شکل اصلی خود را از دست می‌دهند و همه‌چیز مانند خواب‌های دالی نقاش، کج و معوج می‌شود. غم نیست، نه! نشانی از غم با خود ندارد، ابهام هم نیست. فقط نمی‌دانی چیست و این درست همان‌وقتی است که احساس می‌کنی قفل شده‌ای. چرایش معلوم نیست. کسی به تو نگفته که غمگین باش، همان طور که وقتی کسی شاد بودنت را یادآوری نکرده. اما این دقیقا اندوه نیست . حسی بزرگ از ناشناختگی است. شاید تکه‌ای از دنیای ناشناخته‌ی خواب‌ها باشد در بیداری به همان آشنایی و به همان ناشناختگی. معمای بزرگ خود بودن درتحدب و تقعر بی پایان. بی‌زاویه و بی‌راهی برای گریز.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”محسن، دیوانه‌ی محله‌ی ما

  1. سلام

    مطلب زیبایی بود.
    بطور کلی در زمینه ادبیات خیلی غنی و با دست پر مطلب مینویسید.
    مطلبتان درباره مرحوم جمالزاده را هم خواندم.متشکرم که در این زمانه که فراموشی سکه رایج است شما تلنگری به حافظه ها زدید تا یاد اینچنین مفاخری گهگاه زنده شود.

    با سپاس

  2. حس من بود.همين چند وقت پيش.حسي كه اگر به آن ميدان بدهيم مي كشاندمان به جايي كه رهگذر بدجنس درونمان مي گويد غمگين باش در حاليكه دليلي براي غمگين بودن(شخصي)وجود ندارد.اما براي شاد بودن هميشه دليل محكمي هست.بايد پيداش كرد و به رهگذر خوب دورن فرصت داد بگويد.

  3. سلام محبوبه
    تعبير جالبي بکار برده اي ذهن مقعر يا محدب … غمگيني هايي که نمي دانيم براي چيست و چه کسي به ما گفته که باشيم …
    اما اگر ذهن هميشه تخت بود شايد نمي شد زندگي را تحمل کرد

  4. این روزها خیلی پیش می آید که قفل می شوم.
    درست زمانی که به خود و آینده ی مبهمم فکر میکنم همه چیزم را تار می بینم.
    مثل این می ماند که در قفسه ای مرا زندانی کرده باشند و ….

  5. سلام . چقدر خوب توصیف کرده بودید . دلم گرفت از زندگی محسن ! نمیدانم ! اگر غم نبود شادی معنی نداشت ! ……….اما قفل شدن واقعا غیر قابل تحمله و فقط باید زمان بگذره ….

  6. سلام محبوبه جون
    راستش من هم فکر میکنم محسن خیلی هم عاقل بود . کلا این طور که پیداست در دیوانه ها بخش دیگری از ضمیر و خودآگاهی بیدار میشود.
    این تعبیر زیبای ذهن مقعر و محدب را هم که همه تحسینش کرده اند واقعا جالب بود ،شاید تعبیری باشد از بزرگنمایی غمها یا شادیهایمان !
    قلم ت را در این گونه نوشته ها بینداز دختر:)

  7. سلام علیکم.
    در محله ی ما فردی …….. هست، که از عاقلان محله ی ما کم آزارتر است. اسمش رسول (یا فامیلی اش رسول زاده؟) است اما بهش میگن حاجی علی. حالا چرا از عنوان حاجی استفاده می کنند، نمی دانم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s