سکونِ سفر

به : الف. ش

پیرزن اتاقی در طبقه‌ی چهارم مسافرخانه‌ای کوچک گرفت. معدود وسایلی را که داشت همان‌جا زیر تخت جا داد. بعد با خود فکر کرد خیلی چیزها کم دارد. خریدی که امروز از بازار داشت در مقابل احتیاجاتی که داشت،چندان چیزی نبود. رفت جلوی آینه و روسری‌اش را باز کرد. بعد بافه‌ی موها را، لابه‌لای موها را در آینه دقیق نگاه کرد. موهای جوگندمی کم شده‌بودند. به وضوح معلوم بود که تعدادشان خیلی کم است. هر چه فکر کرد نتوانست سر در بیاورد. او زمانی را که در خانه با عروسک‌هایش تنها بود را به‌خاطر داشت. به‌یاد داشت که موهایش روز به روز سفیدتر می‌شدند. اصلا از زمانی خودش را به یاد می‌آورد که در آن خانه بود و می‌دانست که موهایش جوگندمی بوده. چادرش را تا کرد و در چمدان کوچکی که خریده‌بود جا داد. کت و دامن قهوه‌ای روشن را پوشید و باز خودش را در آینه برانداز کرد. به نظرش زیاد جالب نبود. حتی اندازه‌اش نبود انگار به تنش زار میزد. لباس را از تنش درآورد. تصمیم گرفت این دفعه که به بازار رفت لباسی بگیرد که بیشتر مناسبش باشد.

این‌بار که به خرید رفت، یک بارانی یشمی خرید. همان‌جا پوشید و با آن برگشت. در راه که می‌آمد مرد همیشگی را دید که با گام‌هایی سرگردان اطراف مسافرخانه پرسه می‌زد . انگار که هیچ کاری نداشته‌باشد جز ایستادن در آن‌جا و نگاه کردن به هیچ کجا. اما واقعیت این بود که او خیال می‌کرد مرد به او نگاه می‌کند یا اگر نگاه نمی‌کند منتظر او هست. چیزی که خودش هم می‌دانست ناشی از تنهایی سال‌های سالی ست که خودش را در رخت و لباسی بی‌شکل پنهان کرده‌بود. پایش هنوز دم در بود که چشمش به تابلو آرایشگاه زنانه‌ای افتاد. با گام‌های بلند و مطمئن، طوری که مرد راه رفتنش را ببیند به سمت آن‌جا رفت. موهایش را کوپ زد. بعد آن‌ها را پوف داد. روبروی آینه ایستاد و چهره‌ی جدید خودش را متعجب دید.  زن آرایشگر با لبخندی گفت حداقل بیست سال جوان‌تر شدید.

در راه که برمی‌گشت سعی کرد به روزگار جوانی فکر کند، چیزی به خاطر نداشت. روزگاری که باید بوده‌باشد و او  آن را از سرگذرانده اما چطور و کجا نمی‌دانست.اما می‌دانست که گام‌هایش مطمئن‌تر شده‌اند و وقتی راه می‌رود آن قدر د رخود فرو رفته نیست که دیگران را نبیند مثل مرد جلوی مسافرخانه را هنوز آن‌جا بود و با برگشتن او لحظه‌ای از قدم زدن ایستاد،نگاهش کرد و باز به قدم زدن بی‌هدفش ادامه داد.

به اتاق که برگشت. از چمدان زیر تخت تنها عروسکی را که نگه داشته بود بیرون آورد و گذاشت روی میز. دمی به آن خیره ماند و بعد گوشه‌ای گذاشتش که کمتر دیده‌شود، اما می‌خواست آن‌جا باشد، همان‌جا روبرویش. رفت پشت پنجره و گام زدن مرد را تماشا کرد، کار هر روزش شده بود. مرد همیشه یک مسیر را می رفت و برمی‌گشت و نگاه سرگردانش را به در مسافرخانه می‌دوخت و زن همیشه خیال می‌کرد حالاست که سرش را بالا بگیرد.

از مجموعه  پیرزن و عروسک ها (12)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سکونِ سفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s