برای جعفر پناهی و بی پناهی ما

 

گاهی آدم احساس می کند هیچ حرفی برای گفتن نمی ماند. گاهی احساس می کنی که گفتن و نوشتن و دیدین و شنیدن و همه و همه وقتی باید اتفاق بیفتد که امیدی باشد به ادامه ای هر چند مبهم و دور.  وقتی که جهان در خلایی عظیم تو را گرفتار کرده باشد و ببینی که حتی هنر هم نمی تواند با زیباییش سیاه پوشان را دمی به تامل وادارد،به دمی سکوت.

آمدم اینجا که پست قبلی را ادامه دهم که دیدم چه جای بحث های اجتماعی وقتی که دلی برای ماندن نیست و سری رو به امید.  آدمدم بنویسم جهان بسیار ساده است. مثل خطی صاف که از نقطه ای شروع می شود و در نقطه ای تمام و ما بی خود داریم دست و پا می زنیم در این گودناهایی که خود برای خود ساخته ایم. اما دیدم این ها هیچ کدام نوشتنی نیست.

فقط خواستم بنویسم که محکومیت جعفر پناهای عجیب ترین محکومیتی است  در تاریخ تمام دادگاه هایی که خوانده ام . نمی دانم یا من مطالعاتم کم است یا سابقه نداشته که مملکتی از هنرمندش بخواهد فیلم نسازد، ننویسد، نبیند، نشان ندهد، مثل اینکه به شاعری بگویی حق شعر گفتن نداری.دیشب،شبی عادی نبود،شبی نبود که بر هنرمند بگرییم یا بر مرگ هنر که بر چیزی گریستیم که همیشه در حوالی مان بود و ما به عمد نادیده اش می گرفتیم، ما نمی خواستیم باور کنیم که دشمنی این ها با هنر چه ظالمانه و چه صریح است و راستی که اگر با هنرمندان چنین می کنند که ازاین جا بروند و نیازی به هنر ندارند، ما چرا اینجا مانده ایم ؟ اینجا دیگر خانه ی ما نخواهد بود، اگر زیستن فقط برای رفع تکلیف زندگی کردن باشد و هنر را باید از زندگی  بزداییم ، این مرگ تدریجی را پیشاپیش تسلیت می گویم به خودمان ، به همه آن ها که نگاهشان به برگ گلی گره خورده، دمی با شنیدن نوای موسیقی برجا میخکوب شده اند ، شب های دراز را با دیدن فیلمی در حیرتِ شکوه نگاه آدمی نشسته اند ویا چشمشان بر صفحات کتاب های رمان خشک شده و با آن ها خوانده و گریسته و خندیده اند. نه من این سرزمین سیاه را نمی خواهم و نه هنرمند در سایه را.

Advertisements

12 thoughts on “برای جعفر پناهی و بی پناهی ما

Add yours

  1. مي‌دانم كه فقط يك بار زندگي مي‌كنيم . مي‌دانم كه يك انسان به همه جهان مي‌ارزد. مي‌دانم كه وقتي جان و نفست را مي‌خواهند بگيرند سخن از هرچيز ديگر بيهوده است… اما همه اين كارها هم براي همين است كه هنروران و خردورزان و شاعران و عاشقان اين سرزمين بينوا را ترك كنند. به كورچشمي اهريمن باقي بمانيم!

  2. اینجا خانه ماست می مانیم. حتی اگر برویم هم نمی توانیم از آن دل برداریم…. این سیاه نامه را خود نوشته ایم و گذشتگانمان و باید خود پاک کنیم امید به این که سیاهی و تاریکی خود پاک شوند به پاک کن جادویی که امیدی گزاف است. ما عمرمان نرسد این سیاه نامه روزی پاک خواهد شد… نمی ماند نمانده است جور و ستم شاید که جور دیگری جای آن بگیرد اما نمی ماند این سیاه مشق پر از غلط.
    اکنون که به لولویی ماننده است که از وحشت تیرگی خود حکم هایی صادر می کند به بلندایی آن چنان که خود باورش شود بیست سال دیگر هم هست که جعفر را در اسارت خود نگه دارد. فرافکنی می کند وحشت خود را. ما که نباید باورش کنیم…

  3. سلام علیکم.
    خب ظاهراً فتنه ی کذائی، یک تعداد بازوهای هنری دارد، که می گویند جعفر پناهی از آنها است، چنان که جریان ضد فتنه هم بازوهای هنری دارد، مانند آقای فرج الله سلحشور.
    بازوهای این وری و اون وری، با هم مشت می اندازند.

  4. سخن وقتی سبز است، میطراود بیان را، آن چکیدهء ما را، سطر به سطر، لُقمه به لُقمه

    جبر زمان میبارد در چکیده ء ما، آنجاکه نُشخوار ِ روز در گره خورده مشت ِ فتح خلاصه میشود
    و حمایل آدمی به کیسه ای پُر ز ِ کاه مبدل، برای ِ زخم ِ سرنیزه
    سخن در تردد دوران، ادمهء بازی ِ سرنوشت است، و ا جرای ِ نقشی متفاوت، نه فقط نقش دیوار یا مرده،
    که
    شکنجه تا مرگ، ذرّه ذرّه تپیدن در تنور نان، بوده شدن در مسلخی سوری
    ویا

    گرفتار آورده در فراموشی ِ کاذب، سخن، سخن ادمهء بازیست به روی اکرانی مقوائی
    جبر زمان میبارد در چکیدهء من، تو، و هر بندی ِ دیگر
    بند ُ، نه غُل و زنجیر،
    بند، آن مُوزهء رنجوری که از جنس سماجت است
    و میخراشد دل را
    در هر واحه ،
    در هر لحمه
    و، گداخته ءِ استخوانها را تا خاکستر شدن، تا نبودن ِ بیش، درخویش
    سخن زبانوارهء سئوال است،
    نجوا ئی که فاتحان در جوابش ندارند حربه ای،
    جُز تردد جبر

    دامون

  5. سن میکله یه خروس داشت
    خروسشو خیلی دوست داشت.
    شک نداشته باش که آقای پناهی همچنان در حال ساختن فیلم هایش هست و هیچ تردیدی ندارم که ما هم روزی آن ها را خواهیم دید!

  6. سلام
    واقعا هیچ جوری نمیشود این حکم را فهمید؟… اصلا این سناریو باورپذیر نیست؟ ها… اما نه ! این میرغضب ها سابقه دارند. یک روز زبان از حلقوم هنر بیرون می آوردند، یک روز شعر را لب می دوختند و اینک به طریقی دیگر.
    حکم پناهی و رسول اف همان «خفه شو – بتمرگ» آشنا ست…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: