تلّ خرابه‌

همیشه از یک چیز وحشت داشته‌ام. احتمالا از چیزهای زیادی. اما این یک چیز فقط وحشت نبوده، نوعی ترس از غریبه‌گی با خود را دارد. ترس ِ شب‌های امتحان. این ترس نه به خاطر امتحان و نمره که به خاطر قرار گرفتن در موقعیتی است که آدمی که من بودم و تمام طول ترم یا سال تحصیلی دبیرستان ، لای کتاب‌ها را باز نمی‌کردم، در آن شب‌ها به اجبار می‌بایست راه طولانی سال را یک‌شبه یا گاهی دوشبه  می‌رفتم. این بود که تمام برنامه‌ها و روال عادی زندگی به یکباره تعطیل می‌شد. تبدیل به کسی می‌شدم که باید روی یک یا چند موضوع تمرکز کنم و فقط دراطراف مباحث درس‌ها گام بزنم. تا این‌جای کار هم شاید چیزی نباشد اما معلوم نیست که به چه دلیل ناگهان احساس زندانی بودن سراغم می‌آمد. هیچ مطالعه‌ی اجباری را که به خصوص زمان برایش تعیین شود دوست نمی‌داشتم و از آن بدتر اینکه مدام نگران کارهایی بودم که اگر درس‌ها نبودند انجام می‌دادم، اما خوب می‌دانستم که موضوع این نیست. موضوع قرار گرفتن در موقعیتی است که حق انتخابی را برای آدم باقی نمی‌گذارد. آخرین روز دانشگاه را خوب به خاطر دارم که دوستانم ناراحت بودند از پایان دوره‌ی تحصیل و من از شادی در پوست خود نمی‌گنجیدم و نمی‌توانستم این شادی رابه آن‌ها منتقل کنم . می‌گفتند این دوره دیگر تکرار نمی‌شود ، همدیگر را کمتر می‌بینیم … اما من و یکی از دوستانم به این فکر می‌کردیم که هر چیزی بالاخره روزی تمام می‌شود اما دلیلی ندارد که دوستان همدیگر را نبینند. من بیشتر شادمان از موقعیتی بودم که برایم حسی از آزادی را ولو دروغین تداعی می‌کرد. هنوز هم وقتی می‌شنوم یکی از دوستانم تصمیم به ادامه تحصیل گزفته دوباره یاد همان اجبارهای سر کلاس نشستن و امتحان پس دادن برای چیزهایی که ممکن است آدم هیچ اعتماد و یقینی به آن‌ها نداشته باشد ، می‌افتم.

اما این روزها متوجه شدم که نه فقط امتحان دادن و درس خواندن این موقعیت را ایجاد نمی‌کند. وقتی آدم قرار باشد کاری را – هرکار حرفه‌ای و شغلی – را متعهد به انجام آن در زمان مشخصی شود به نحوی که آن کار باعث شود که خیلی از چیزهای دوست داشتنی که زندگی را برایت معنا دار می کنند از دست بدهی، دوباره همان هول و ولای شب امتحانی سراغ  آدم می‌آید. مسلما من ازین شاگرد تنبل‌های دبیرستان و دانشگاه بوده‌ام که چنین طرز تفکری دارم. یا درس‌ها چیزی به معلوماتم من اضافه نکرده اگر به محفوظات کرده باشد. اما کار چه؟

این روزها فقط کار می‌کردم و غیر از آن هیچ . حتی نمی‌توانستم سراغی از وبلاگ یا نوشته‌های دوستان بگیرم. سر خودم را در وب گردی‌ها گرم می‌کردم اما عمیقا ذهنم تهی از هر چیزی شده بود. شاید من از آن کسانی هستم که زیادی راحت طلب هستم یا به فراغ بال زیادی نیاز دارم برای زندگی. اما حالا هر چه بود تمام شد و من این چند هفته گذشته از کار ، درگیر تلنباری از یادهای عتیق، خوره‌های ذهنی یا هر چیزی  غیر از چیزی که باید می‌بود،بودم. آن قدر که حالا که احساس خلاصی از این حس ها می‌کنم برخلاف روال معمول این وبلاگ دارم از خودم می‌نویسم. دوستی عزیز می‌گفت دست از تحلیل کردن خودم بردارم و زندگی‌ام را بکنم. من نتوانستم در آن روزهای شلوغ موفق به انجام این کار شوم . اما حالا بعد زا یک نفس عمیق، تمام خرابه‌هایی که از گذشته و حال در پس مانده‌های ذهنم جمع شده‌بود به یک‌باره روی هم تلنبار می‌شود و رهایی از کار هم مزید بر علت می‌شود تا سبک شوم آن‌قدر که خوشحال شوم و برای خودم جشن بگیرم تا فراموش کنم که چقدر تلخ بوده این روزها، چقدر سیاه بوده افکار به زبان نیامده‌ای که کار زیاد هم آن‌ها را سیاه‌تر می‌کرد. حالا قدر رهایی‌ خیال را می‌فهمم.

شرمنده از دوستان عزیزی که مطالب این وبلاگ را می‌خوانند. این نوشته خواندنی نیست، چون یک خود نوشت است فقط برای اینکه نوشته شده باشد، چیزی مثل یک نفس عمیق در فیلم نفس عمیق شهبازی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”تلّ خرابه‌

  1. سلام
    همیشه با درس خواندن از روی اجبار مشکل داشتم و اکنون نیز از کاری که باید انجام دهم و مجبورم، متنفرم.
    ساختار قدرت، عدم انطباق با آن و محیط بسته…

  2. دمادم جان، درسته وبلاگت ادبیه، اما اتوبیوگرافی هم یه ژانره واسه خودش تو ادبیات.
    متنی که نوشتی فکر می کنم حسب حال خیلی ها باشه، یکی ش خود من که همیشه از اجبار و امتحان و درس پس دادن فرار می کنم.
    زندگی بدون تحلیل شاید خیلی چیز باارزشی نباشه، اما به اونایی که از پسش برمیان حسرت می برم:)

  3. وای خدای من!
    وقتی این نوشته را می خواندم آنقدر احساس آرامش کردم که نگوئید! زیرا فهمیدم که ممکن است خیلی ها مثل من باشند.
    بسیار جالب بود و با نوشته های قبلی تان متفاوت، دست مریزاد به خانم موسوی عزیز…

  4. سلام
    این یه جور وصف حال بود… همیشه مشکل داشتم با کار های اجباری؛ اما نمی دونم چرا همیشه هم انگار مجبورم به انجامشون… پارادوکسِ ویران کننده‌ای ست…

  5. سلام
    می بینم که همه همدردیم
    یعنی با کار اجباری مشکل داریم یک موقعی درس خواندن بوده الان کار کردن . و چند روز دیگر … نمی دانم .
    فقط می دانم از این که مجبور باشم کاری را انجام بدهم حالا طبق عرف یا هر چی متنفرم متنفر

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s