عالیجناب اختاپوس و ایمانهای عصر تازه

می گفتند با شروع عصر جدید در تاریخ، که همان رنسانس اروپا باشد انسان وارد دوره ای از خردگرایی شد. می گویند بعد از این دوره بود که انسان ذره ذره قدرت خود را شناخت و توانایی یا عدم توانایی اش را در مقابل طبیعت ، بیماری و …بازشناخت . مرگ ، اما همچنان بی پاسخ مانده بود. می گویند بعد از این دوران بود که انسان گام گذاشته درعرصه ی خرد، مکاتب مختلف فکری، ادبی ، سیاسی را به آزمون گذارد. مکتب هایی که گاه  بنیانگذاران فکری آن، خود به نوعی رسولان تازه ای بوده اند. رسولان انسانی  که ذره ذره به عصر مدرن گام می گذاشت. مکتب هایی چون مارکسیسم، نیهیلیسم و… پیروانی یافتند. کسانی که آنان را چون پیام آوران انسان های عصر باستان می پرستیدند و در افکار و کردارشان شک روا نمی داشتند. زمانه، زمانه ی بی مذهبی بود و نیچه پرچم برافراشت تا مرگ خدا را اعلام کند بی آن که بداند دارد خدایی دیگر می نشاند و یا شاید هم می دانست و کیست که از خدای خود معرفی شده ی خودش بهراسد.

عصر مدرن، عصر بی اعتقادی نام گرفت. بی اعتقادی به هر چه ایمان و شهود بود. پشت پا زدن به تمام اندیشه های باستان و میانه، اندیشه هایی که نه از راه خرد که بر اساس شهود به دست آمده بود. عصر مدرن، عصر ایمان بود اما نه ایمان از نوعی که در گذشته بود بلکه یقین مطلق به انسان و علم. پس آنچه از بين نرفته بود ايمان بود. ايمان فقط جايگزين شده بود و انسان چنان ايماني به قدرت خود در غلبه بر طبيعت يافت كه جاي هيچ چند وچوني را باقي نگذاشت. در دوره ي مدرن، علم ، جاي ايمان گمشده ي دوران باستان را گرفت اما علم، صريح تر از آن بود كه خود و ديگران را مدید مدتی معطل يا درترديد نگاه دارد، بنابراين به ناتواني خود اقرار كرد. به ناتواني اش در كشف بعضي چيزها، به صبر درازي كه بشر مي بايست به آن تن مي داد تا بتواند راه خود را بيابد و جهان نامكشوف پيرامون خود را كشف كند. علم سرچشمه ي يقين نشد بلكه به ترديدها دامن زد . از دل هر سوال هزاران پاسخ بيرون مي ريخت و هرپاسخي خود سوالي بزرگ بود. پاسخی كه در نهايت به هدف اصلي علم كه قرار برافزايش قدرت انسان و غلبه بر طبيعت داشت ، اما اين هدف چندان که در ابتدای راه آسان و نتیجه بخش بود، در میانه ی راه چنین نبود و منزل های نامکشوف صعب تر شد و براي فوج مردمی كه با تخصصي شدن علم ذره ذره  درك نا دشوارتري از آن را به دست مي آوردند، بس جانكاه ودست نيافتني مي نمود. اين بود كه انسان عادي قرن مدرنيته بخشي از مذهب را براي خود حفظ كرد. بخشي كه اگر با ديدگاه علمي به آن مي نگريست برايش بي معنا و اگر با ديدگاه يقيني به آن دل مي سپرد سراسر يقين خالص بود. پس سرگرداني براي بخش بزرگي از مردم همچنان مانده بود، همچنان كه هست . اما رفته رفته اين سرگرداني به جاي اينكه منجر به تعادلي شود، بر ناآرامي انسان افزود. حال انسان در دو سوي ترديد ایستاده بود. ترديدي به باور مذهبي (يقيني) و ترديد به باور علمي(تجربه اي) . گاهي انسان متمايل به تفکر شهودی مي شد و گاه به علم تجربي اما به ناگاه در نقطه اي ايستاد و اين ايستادن سرآغاز پرسش هاي بي شماري بود كه تا حال ناديده شان گرفته بود . پرسش هايي كه نه علم را توان پاسخ گفتن به آن ها بود و نه باور شهودی راهي به آن مي يافت. چه در تفكر شهودي خود به خود بعضي پرسش ها حذف مي شوند و در تفکر تجربی علم، پاسخی بر آن ها نداشت. آن قدر نداشت که علم باور به یقین خود را رفته رفته از دست داد و دانست که نمی دانم هایش بسیار است و از آن مهم تر اینکه دانست باوری وجود ندارد. عصر ایمان ها به پایان رسیده بود. درست در همین نقطه ی عدم باوربود كه انسان سرگشته ي قرن، مدرنيسم را پشت سر گذاشت و به جهان پسامدرن  گام گذاشت. عصري كه در ابتدا بنيادش بر آشفتگي بود. بر عدم اطمينان ها. به یکباره  تمام قطعيت ها از بين رفتند و ديگر يقيني برجا نماند،عصر عدم قطعيت. عصر سرگردانی، عصری که انسان دانست تمام تاریخش به باور گذشته و حالا یقین تازه ای جای آن را گرفته بود. یقین به بی یقینی؟ ولی این هم نبود. انسان حالا دقیقا همان موجود سرگشته ای شده بود که سارتر زمانی از زبان مکتب اگزیستانسیالیسم گفته بود؛ سنگی رها شده از دست خدا به عدم . اما وقتی سارتر داشت این گفته را کشف می کرد از نوعی یقین حرف می زد. از ایمان به انسان و توانایی هایش اما حالا درعصر پست مدرن انسان یقین به خودش را از دست داده و عدم،معنای واقعی خود را بازیافته بود. دراین عدم هولناک که انسان باور خود را گم کرده است، خسته ازخود و تمام بی باوری هایش  در به در دنبال چیزی برای یقین و باور میگردد. باوری نه از نوعی که قبلا آزموده ، بلکه جایگزین کوچکی که نه به عدم یقینش لطمه زند و نه خلا عظیم پیش رویش را مدام یادآور شود.چیزی که بتواند به او بیشتر ازخود وشک هایش اعتماد کند، فقط ذره ای امید کوچک و در هر جا چیزی سر می کشد ،آخرین و معروف ترینشان هم عالیجناب اختاپوس. انسان عصر پسا مدرن باز به خرافه های باستانش رجوع میکند تا ثابت کند که تا انسان هست، خرافه هم هست و خرافه های هر عصر چقدر شبیه خود آن عصرند. حتا هندسه ی زیستی اختاپوس نیز به هنر پست مدرن شباهت دارد. شکلی ناموزون و درهم از اجزای انگار منفصل از هم . اگرخدایان باستان و انواع رب النوع ها راز و رمزی در خود مستتر داشتند و دارای  معانی پنهانی بودند که برای ذهن خلاق انسان اسطوره ساز آن زمان هم معما بوده، خرافه ی عصر جدید با ناموزونی اش هم،  همه چیز را به ریشخند می گیرد، درست مثل تمام ریشخندهای انسان این زمان .ریشخند به خودش و عدم قطعیت اش و انسان را که دنیایی است.

پ ن: درماهتاب بخوانید.سکان ها و کشاله های خون. داستانی از مرتضا خبازیان زاده(ایلنان)

Advertisements

یک دیدگاه برای ”عالیجناب اختاپوس و ایمانهای عصر تازه

  1. ما آدمها همیشه در حالی بین ایمان و انکاریم…به قول دوستی، رفتن به دوزخ به مراتب راحت تر از بودن در برزخ است.ولی به نظر من، بودن در برزخ با همه مشکلاتش، هنوز روح امید را در خود دارد.چه بسا راهی به بهشت باز شد.(منظورم از برزخ و دوزخ و…اصلا معنای رایج آنها نبود)

  2. به نظرم قضیه اختاپوس را بیش از حد جدی گرفته اید . عوام کالنعام هیچگاه به علم ایمان نیاوردند تا امروزه بخواهند از آن گذر کنند . ناچاری آنها در استفاه از فناوری را نمی توان به «باور آنها به علم» تعبیر کرد . در همین ایران خودمان مگر مردم چند قضیه علمی را می شناسند که بخواهند به عنوان «اسطوره مدرن» به آنها باور مند باشند ؟ دانشجوی فوق لیسانس یک رشته فنی می نشید کنار من و می گوید : فلانی تو خیلی فلان طور هستی , متولد چه ماهی بودی ؟ … وقتی 6 سال تحصیل آکادمیک نتوانسته در مخ این گوساله بکند که بین خصوصیات رفتاری آدم و ماه تولد او ارتباطی وجود ندارد , آیا می توان از «گذر از قطعیت مدرن» این آدم سخن گفت ؟

    • تاریخ یک نگاه کلی ست دوست عزیز. همان نگاهی که باعث می شود به سادگی یکی را گوساله را خطاب کرد، دارد از یک کلیت حرف می زند. اینجا سخن بر سر فرد یا افراد نیست،سخن بر سرپشینه ی مشترک تاریخ انسانی است، که از قضا کالانعام هم در آن بوده اند. فقط موضوع این است که هیچکس خودش را انعام و گوساله نمی داند و هرکس به اندازه ی خودش فکر می کند.

  3. به نظرم اگر کلیت تاریخ بشر را با تاریخ خودمان که جزء هستیم و در عین حال کل مقایسه کنیم ،دقیقا همین اتفاق در ما می افتد.از کودکی تا سالخوردگی.چه کسی میداند بشر حالا کجای تاریخ است.جوانی؟میانسالی؟سالخوردگی؟…

  4. سلام
    اول اينكه به قول سقراط مي دانم كه من نمي دانم ، تازه همين رو هم به زور مي دانم !!
    و بعد اينكه
    زلف آشفته ي او موجب جمعيت ماست
    چون چنين است پس آشفته ترش بايد كرد
    ….
    ما در دوره ي عدم قطعيت هستيم … اما يقين به بي يقيني به نظرم دام پست مدرنيسم است ! حواسمان بايد به اين باشد ! بهتر است مثل پوپر يقين رو همون روياي دست نيافتني تجسم كنيم !

  5. مثل همیشه قشنگ نوشته‌اید. پرسش‌هایی را مطرح کرده‌اید که جای پاسخ بسیاری می‌طلبد.
    این گوساله‌هایی که در نظرات از آن‌ها نام برده شده، بنظرم همان‌هایی هستند که قرار است آینده‌ی این مملکت و جهان را بسازند. پاسخی برایشان داریم؟ می‌توانیم راه حل‌هایی را ارائه کنیم برایشان؟ از چشمه‌ی بی نهایت عمیق و ژرف علممان می‌توانیم سیرابشان کنیم؟ یا خودمان را راحت می‌کنیم و با گوساله نامیدنشان بار را از روی دوش خود برمی‌داریم؟

  6. سلام دوست عزیز .
    باورهای خرافی گاه تاریخ سازند و مهم ! اگرچه از اساس بی پایه اند ولی باور سخت به چیزی خرافی می تواند نحوه ی عمل انسان را مشخص کند .ممنون از این مطلب .

  7. تحلیل جالبی بود.
    به قول ادگار مورن، کمال عقلانیت در اینه که امور غیر عقلانی هم در نظر گرفته بشه. با این حال، جنبه ی سرگرم کننده ی خرافه ی عالیجناب اختاپوس رو هم نباید فراموش کرد.

  8. وقتی در بین برخی ایرانیان دگر اندیش (و مخصوصا اینترنتی ) امروز به بحث و گفتگو می پردازم آنها را در دوره ی رنسانس می بینم جایی که مفهوم خدا (و خدا مهوری) به معنی گذشته رجوع نمی کند و علم انسانی جایش را می گیرد. هر چه تلاش می کنم بگویم که دین از بین نرفته و فقط دینی دیگر جایگزینش شده گوش ایشان بدهکار نیست. گمان می کنم از این به بعد باید ایشان را به شما ارجاع دهم که چقدر خوب و منطقی و مستدل پاسخ ایشان را داده اید. به قول شریعتی همیشه مذهب بر علیه مذهب شوریده و اکنون هم از این قایده مستثنا نیست و مذاهب با هم و بر هم می شورند.

    بسیار زیبا بود و از خواندن مقاله شما لذت بردم و درس گرفتم.

    با تشکر
    مصطفی رضایی

  9. مسلما یکی از دلایل ندانستن ها همین افزایش آگاهایی است که از تمام این دنیای مدرن و شاید هم پست مدرن نصیب انسان ها می شود. انسان هایی که این روزها ترجیح می دهند به شهودیت خود بیشتر اعتماد کنند تا اعتقاد خود….

  10. به جناب دمادم :

    شما از یک روند تاریخی صحبت می کنید . روند تاریخی اندیشه در جوامع. بنده چه بنا به تجربه شخصی (که در مثال عرض کردم) چه بنا به آمار موجود از باور جوامع مختلف به علم , نمی توانم بپذیرم که اکثریت جوامع دوران گذار از قطعیت مدرن را به صورت ادعایی طی کرده باشند . اصولا نمی توانم بپذیرم که با قطعیت مدرن رو به رو شده باشند . اینکه در جوامع روشنفکری اروپا و امریکا چه اتفاقی افتاد یک بحث است و اینکه بر سر کل جوامع چه می آید , یک بحث دیگر .

    از آن مهمتر : اینکه چند روشنفکر فرانسوی پس از مصرف مقادیر متنایعی کافئین , چه تئوری هایی در باب انسان و جهان صادر می کنند , یک بحث است و اینکه جوامع جهان واقعا بر چه اساس اداره می شوند و چگونه اینقدر مازاد محصول و امکانات رفاهی و بهداشتی تولید می کنند تا دریداها و لیوتارها و بودریارها زنده بمانند , یک بحث دیگر .

    من نمی دانم آیا دوست داران پست مدرنیته خود را ملزم می دانند که برای ادعاهایشان استدلال بیاورند یا نه ؟ اما اگر می دانند , تمام حرف من اینست که شما به یک پدیده واضح (قضیه اختاپوس) اشاره کرده ای و آن را ناشی از «بازگشت انسان عصر پسا مدرن به خرافه های باستانش» دانستید . تئوری دیگر در این باره «پافشاری انسان مدرن نشده بر خرافه های باستانش» است . سوال اینست که این تئوری دوم به چه جهت مردود و تئوری شما درست است ؟ آیا شما قرار دادن ورقه فال در زیر ظروف پیتزای پیتزا بوف و پخش نمودن برنامه طالع هفتگی شبکه پی ام سی را نیز در همین چهارچوب تحلیل می کنید ؟

    ————————
    برای جناب صادقی عزیز

    بله . می توانم بر سر مبانی عقلی این ادعا با او بحث کنم و می توانم او را به 9 تحقیق جامعی که در این ارتباط انجام شده ارجاع دهم و یا می توانم همچون سنت آگوستین به او بگویم : اگر طالع بینی درست بود , دو قلو ها باید رفتار , زندگی و سرنوشت یکسانی می داشتند

  11. آفرین! بسیار لذت بردم از روایتی که از سرگذشت بنیادهای فکری بشر به‌طور کلی بیان کرده‌اید. البته لابد خود بهتر می‌دانید که این‌گونه روایت‌ها، از سوی پساساختارگرایان دست‌کم دو پاشنه‌‎ی آشیل دارد (حالا شاید بهتر این باشد که بگوییم چشم اسفندیار): یکی این‌که در این روایت‌ها ناگزیر از تقلیل مواضع و امور واقع هستیم، و دیگر این‌که روایتمان از تاریخ، خطی است و به‌ویژه این دومی ما را از ظرایف نقد تبارشناسی دانش فوکو و بحث ایدئولوژی آلتوسر و ابزار آن محروم می‌کند. مؤلف در این روایت موضع مشخصی دارد و از پایگان خاصی زبان به سخن گشوده که شاید و شاید در یک نقد شالوده‌شکن، برای بحث بسیار مفید او، به‌صورت چشم اسفندیار عمل کند…
    درهرحال از بحث شما به‌واقع لذت بردم و مواردی که برشمردم به‌نظرم گاهی لازم‌ است برای روشن کردن برخی نکات، نادیده گرفته شوند.
    موفق و پیروز باشید

  12. نمی دونم شاید ما تو یه لوپ افتادیم.دنیای پسامدرن که از همه جاش بوی فرار از عقل میده داره غیربنیادگرایانه قرون وسطی رو دوباره زنده می کنه

  13. به نظرم در مورد قضیه ی آختاپوس بخشی ازون نادرسته ، مسئله ی آختاپوس بیشتر یک سرگرمی بود تا یک قطعیت مثل زمانی که پشت سر هم فال می گیریم و می خواهیم از آینده با خبر بشویم!
    من خرافاتی نیستم ولی شاید چیز هایی باشد که واقعاً از لحاظ متافیزیکی تاثیر داشته باشد که ما آن را نمی دانیم، که حتی اگر چنین چیزی هم وجود داشته باشد سو استفاده از آن و تبدیل کردنش به جادو و جنبل و رمالی و درست کردن یک خدا از ان کار درستی نیست!

  14. سخن گفتن از جنبش‌های فکری اعصار گونان تاریخ، کاری‌ست بس خطیر! چراکه تاریخِ فکریِ مردمان دول گوناگون در هر عصری، باید طبق دیار خودشان تحلیل شود. بر فرض، مردمان ایران زمین در دهه 80 نباید با مردمان بلاد فرانس در همین دهه مقایسه گردند. گرچه شما به طور کل فرمودید، اما بنده با همین به طور کلِ شما برای مردم خاص ایران مشکل دارم.
    چرا که ما ایرانیان هنوز به مدرنیته نرسیدیم تا بخواهیم از آن گذر کرده و در پست‌مدرن باشیم! (مرجع ضمیر ما، فرهنگِ کشور ایران واقع در خاورمیانه، با جمعیتی که 90 درصد شیعه هستند، می‌باشد)

    • به هر حال ما نمی توانیم منکر تاثیر تاریخ جهانی باشیم. آن هم در عصر ارتباطات . می توانیم بگوییم ما هم دوره ی گذر را داریم اما هر فرهنگی به شکل خاص خود این روند را بومی کرده و طی می کند.

  15. سلام علیکم.
    اصلاً، یکی از مسائل نسبتاً نهادینه شده در دنیای مدرن و پسامدرن، «قُمار» نیست؟ مگر، ببخشید، pornography نیست؟ بی بی سی چند شب قبل می گفت سالانه در جهان صد میلیارد دلار گردش پول در صنعت pornography است. با مدرنیسم و پست مدرنیسم و مانند آنها، مغز انسانها که ظاهراً عوض نشده.

  16. خانم موسوی
    من چند روز پیش در پاسخ شما ایمیلی فرستادم. امیدوارم به دستتان رسیده باشد. در صورتی که ایمیل من را دریافت نکرده اید به من اطلاع دهید.

    با تشکر
    مصطفی رضایی

  17. آفرین.کاملا با شما موافقم. اگر انسان از طبیعت و قانون و بطور کلی بخواهد وارد شود برای خیلی چیزها از جمله خدا پاسخی ندارد.پس ناگریز از دید عرفان وارد می شود و آنجاست که به خدا ایمان می آورد و او را می بیند.

  18. کاملا با شما موافقم. بشر از زمانی که تصمیم گرفت به علم اعتماد کنه دچار خیلی از مشکلات شد.نهیلیسم .ندانم گرا ها و… به خاطر همین نگاهی است که از طبیعت و قانون شکل گرفته.طبیعتی که هیچگاه نمیتواند خدا را ثابت کند.
    در واقع خدا نتیجه بینشی است از دنیای دیگری که نامش را عرفان گذاشته ایم.جاییکه ما هیچ پدیده ای را اثبات نمیکنیم ، بلکه آن پدیده خودش را به ما ثابت میکند.
    از مقاله خوبتون متشکرم

  19. سلام. چند تا چيز به ذهنم رسيد بعد از خواندن يادداشت​تان که گفتم شايد بد نباشد بنويسم. به نظرم در کل نوشتن چيزي از گونة تاريخ انديشه، که يادداشت شما به گمانم اگرچه کوتاه ولي ذاتا چيزي از آن گونه است، مستلزم آن است که مشخص کنيد چه چيزي را «عصرّ» مي​خوانيد و عصرها را چگونه از هم جدا مي​کنيد. مثلا آيا انقلاب صنعتي در اروپا آغاز يک «عصر» مي​تواند باشد​ يا «تاملات» دکارت يا انتشار قوانين نيوتن؟ اولي امري تکنولوژيک است و دومي فلسفي و سومي علمي. مي​ـوان جنبه​هاي اقتصادي و اجتماعي را هم روشن کرد. شايد چون تاريخ انديشه مي​نويسيد بگوييد بايد تاملات دکارت مثلا آغاز يک عصر باشد نه چيزي اجتماعي يا اقتصادي اما تنها و تنها کافي است مارکسيست باشيد تا تاريخ انديشه را از روي تاريخ اقتصاد و احتماع تدوين کنيد. به گمانم روشن کردن اينها خيلي مهم باشد. نکته​ي ديگري هم به نظرم مي​رسد: نيچه و سارتر و ديگر فيلسوفان هيچ​کدام نمادهاي روزگار خودشان نيستند که از روي آنها بتوان روزگارشان را بازسازي کرد. اصولا فيلسوفان نمونه​هاي بسيار بد و نابهنجاري براي شناخت جامعه و تاريخ هستند. افراد معمولي اجتماع نشانگر عصر مي​توانند باشند نه نوابغ و فيلسوفان. در آمار اينها را به عنوان نابهنجاري يا خطا کنار مي​گذاريم. اين يکي را هم بنويسم که: آيا ما هم به لحاظ فکري مانند غرب در عصر پست​مدرن هستيم؟ اگر آره چگونه؟ داستان سخت​تر مي​شود که ببينيم در خود غرب هم آيا همه در اين عصر هستند يا تنها آنها که به جهت فکري تمايلات تازه​تري دارند در اين عصر وارد شده​اند يا آنکه اصلا اين عصر با اينترنت و … نشان​گذاري مي​شود و نه افراد!؟؟؟
    خوش باشيد  

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s