باریکهی آفتاب

خواب صورتی عروسک(2)

زمان، سکوت کرد. جهان، دمی ایستاد و ساعت بزرگ دیواری یک لحظه، شاید به اندازهی چند هزارم ثانیه از تیک تاک دست کشید و عقربههایش در جای خود میخکوب شدند وقتی که پیرزن، دراز کشیده بر پتوی نیمدارش، ناگهان بلند شد و روی جای خود نشست. چشمها، خیره به جایی نبود، مثل خلأ همیشگی نگاهش و وقتی چشمش به تاقچه افتاد، به عمد از آن روی گرداند. آنقدر که اگر کسی آنجا بود میتوانست بفهمد که پیرزن ردیف عروسکهای یادمانش را نادیده میگیرد. باریکهی نور خورشید حالا، برکف اتاق پهنتر و اریبتر شده بود. با شعفی پنهان، پتو را تا زد و کناری گذاشت. وقتی پیرزن از خانه بیرون میرفت، عقربههای ساعت راه افتادند و تیک تاکشان را با طمطراق بر خالی فضای خانه ریختند. پردهها، پا پس کشیدند.

در مغازهی عروسک فروشی، ارزان ترین نوع عروسک را انتخاب کرد تا بتواند هر چه بیشتر بخرد و همه یک شکل. عروسکهای لاغر با دست و پای پلاستیکی که بندها و مفاصلشان ثابت بود. چشمها از همان جنس پلاستیک عروسک ولی رنگ شده، مثل لبها و موها؟ نمیخواست موها هم پلاستیکی از جنس عروسک باشد. پس سراغ عروسکهایی رفت که موهایی کاشتنی داشتند.  ده بیست تایی از همان عروسکها خرید. کیف بزرگش پر ازعروسک بود و در راه که میرفت بیآنکه بداند چرا لبخند میزد. دنیا، نور داشت و جهان، برایش رنگ گرفتهبود  هر چند نامشخص و پرابهام. در راه، با نگاه اولین کودکی که به سمتش کشیدهشد، دست پیرزن بود که عروسکی را به او میسپرد. پیرزن اما ندید که این کار مادر کودک را خوش نیامد وهمانطور که نمیتوانست دست کودک را از عروسک جدا کند، نمی توانست نگاه از پیرزن برگیرد. دومی در شعف و حیرتی کودکانه فرورفت و برای کودک سوم، این هدیه فقط یک بهت بود و لبخندهای مادر که چند باری ممنون پیرزن شد. یکی میخواست بداند که این کار، نوعی نذر است و اگربله، چگونه نذری؟ و پیرزن میگذشت و عروسکها را به دستهای کودکان سیر ناشده از عروسک میسپرد.

تند راه میرفت و قدمهایش چنان سبک بود که پاهایش، تا حال چنین خاطرهای از او را در یاد نداشتند. به خانه که رسید، فقط یک عروسک ماندهبود. در حیاط را باز کرد و داخل شد، قبل از اینکه در را ببندد، به کوچه سرک کشید . یک عروسک در کیفش ماندهبود و نباید با خود به خانه میآورد. فکر ماندن عروسک کنار ردیف عروسکهای روی تاقچه به صورتش حالتی از انزجار داد. از در حیاط بیرون رفت.  پسرکی دنبال توپش به کوچه دوید. زن دوید و عروسک را به او داد. پسرکی ده دوازده ساله که عروسک دادن به او، به شوخی بیمزهای میمانست اما با دهانباز، عروسک دراز شده به سمتش را گرفت و دوان دوان از کوچه بیرون رفت. پیرزن با خود گفت: شاید گوشهای پرتش کند. شانهای بالا انداخت و وارد حیاط شد. ساک کوچکی را از زیرزمین بیرون آورد و با خود به اتاق برد . چند تکه لباس در آن گذاشت و مقداری قند و یک لیوان . گوشه کنار خانه را نگاه کرد. نمیدانست باید چه چیز دیگری در ساک بگذارد.  یکی دو تایی هم سیب گذاشت. عروسکهای سفالی روی تاقچه را بیهیچ احساسی پایین گذاشت. یکی از آنها زمین خورد و شکست.  یادش نمیآمد که یادمان چه کسی بود خیلی هم مشغولش نشد. خواست بقیه را هم بشکند که منصرف شد. ساک را خالی کرد و همه را درون ساک چید. عروسک شکسته روی زمین ماندهبود. زیپ ساک را محکم بست و به زیرزمین برد. فکر کرد آدم وقتی یک بار فراموش کند میتواند بار دوم هم فراموش کند. اما نمیدانست دفعهی چندم فراموشی خودش است. به اتاق که برگشت، لباسهای روی زمین را جمع نکرد. همان مقدار خوراکی که برداشتهبود داخل کیف کوچکش گذاشت.  نمیخواست چیزی از آن خانه بردارد که بماند. چادرش را  سر کرد و از خانهی کوچهی ثابتی بیرون آمد. وقتی که بیرون میآمد، نمیدانست کجا باید برود اما میدانست آنجا برنمیگردد. بعد خودش را در ادارهی گذرنامه دید و همانطور که فرمی را پر میکرد و همزمان به فکر  مسافرخانهای در گوشهای از شهر بود، فکر کرد آدمی که دوبار خیانت کند، میتواند بار سوم هم خیانت کند؟

از مجموعه پیرزن و عروسک ها. ش 11

Advertisements

یک دیدگاه برای ”باریکهی آفتاب

  1. سلام
    تصاویر ارائه‌شده در این پست بسیار درگیرم کرد و پایانش ابهام دلپذیری داشت. فقط لحن به‌نظرم رسید چندان یکدست نبود و از آنجا که گفت‌وگویی در میان نبود و همه از یک زاویه‌دید (سوم‌شخص) روایت می‌شد، این ناهماهنگی کمی اذیت می‌کرد؛ یک نمونه‌ی ملموس از این ناهماهنگی در دو جمله‌ی زیر به چشم می‌خورد:
    «پیرزن اما ندید که «این کار مادر کودک را خوش نیامد» و همانطور که نمیتوانست دست کودک را از عروسک جدا کند، «نمی‌توانست نگاه از پیرزن برگیرد».»
    «کسی را خوش آمدن» و «نگاه برگرفتن» به‌وضوح از زبان معیار فاصله گرفته و نوعی آرکائیک را در محور همنشینی دامن زده است که چون هیچ دلالت زیباشناختی پشت آن دیده نمی‌شود و لحن غالب (dominant tone) هم نیست، فقط روند خوانش را مختل می‌کند.
    البته این مسئله مانع از این نمی‌شود که از خواندن این متن لذت ببرم و حس وحشت‌بار ترس از زوال و «یادمان» وجودم را فرو بگیرد!
    نشانه‌های عروسک و پیرزن و اهدای عروسک هم‌شکل به کودکان… به‌ویژه که مهم‌ترین دلیل هم‌شکلی ِ عروسک‌ها در چهره‌ی مشابه آن‌هاست و چهره، سوبژکتیوترین عضو انسان است…
    زنده باد

  2. هر چند انتهایش برایم خیلی مبهم بود اما واقعا زیبا بود.
    اتفاقا قسمت اولش را هم تا حدودی در ذهنم به یاد آوردم اما این یکی ساده تر بود.
    زندگی این پیرزن و کارهایش کاملا واقع بینانه است و اصلا شبیه یک داستان نیست. در واقع آنچه که جذابیت داستان را بیشتر می کند این است که ما را کاملا در برابر لحظات پایانی عمرمان قرار می دهد و احساسات آن دوران را برایمان بازگو می کند.
    از طرفی سکوت خاصی بر نوشته حاکم است که بسیار لذت بخش است…

  3. سلام دوست عزیزم . چقدر غمناک بود . خیانت واژه ی ترسناکی است و غیر انسانی ! و چقدر کندن و رفتن را این روزها دوست دارم ! ممنون از این پست .

  4. سلام باید خوب حواسمان را جمع کنیم تا فضای مبهم داستانهای پیرزن گیج مان نکند و در نهایت غافلگیر نشویم هرچند غافلگیری در پایان داستانها هم لطف خودش را دارد.
    راستی نذر عروسک هم ایده ی جالبیست ها!:)

  5. سلام
    چه داستان غريبي! خيانت، زني تنها كه مرهم عجيبي براي زخم هايش انتخاب كرده و براي فراموش كردن نفرتي كه فراموش نمي شود بذر عشق مي كارد، عشق عمومي! عروسك هاي سفالي؟ كاش ادامه بدهي پر از سوالم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s