مرغ نیم‌بسمل

ما می‌نویسیم. از قرن‌ها پیش و از همان زمان که انسان یاد گرفت بر دیواره‌ی سخت و سنگی غارها یادگار بگذارد، نوشتن هم آفریده شد. اما با این تکرار مکرر تاریخ، با این نوشتن‌های همیشگی و در عصر جدید که نوشتن، راحت‌ترین و ساده‌ترین ابزار را برای بیان خود در اختیار دارد، بازهم  امری خطیر و کاری سترگ است. ما می‌نویسیم و هر بار که قلم به دست می‌گیریم و کاغذی را سیاه می‌کنیم یا بر صفحه‌ی مانیتور حروف را کنار هم می‌چینیم، انگار اولین اتفاق خلقت رخ داده است. همیشه هر نوشته‌ای برای خالقش  پرمعناترین و عظیم‌ترین کار ممکن است. اما از میان نقاشی‌های غارها کدام‌ها ماندند یا در ذهن تاریخ‌دانان و باستان شناسان به شهرت رسیدند؟ طبیعی است آن‌هایی که شانس ماندن داشتند. یادگارهایی که دست طبیعت نتوانست به آن‌ها آسیب برساند و باز از میان همان یادگارها، آن‌هایی که بیان دقیق‌تری داشتند، ماندگارهایی شدند که برای هزاران نسل بعد از خود سخن بگویند. آن‌هایی که به پشت سر خود نگاه کردند و یادگار قبلی‌ترها را بر دیواره‌‌ی غار دیدند و آن را تکمیل کردند نه آن‌ها که به پاک کردن پرداختند یا روی نوشته‌ها را با زغال پوشاندند.

بگذریم. نویسنده می‌نویسد تا قبل از هر چیز یادگاری از خود بر دیواره‌ی غارش داشته باشد. نویسنده یاد گرفته است که پشت سرش را نگاه کند . در چشم‌های زبان دیگرانی که قبل ازاو آمده‌اند خیره شود و دری از درهای نامکشوف آن‌ها را بگشاید. با گذشت زمان نوشتن تبدیل به هنری تخصصی و ناب شد. نوشتن به فراگیری نیاز داشت و این فراگیری راه‌های مختلفی رفت.

کسی را تصور کنید که بر لبه‌ای ایستاده و پشت به گذشته و رو به جهان روبرو دارد. او درعین حال چشمی به روبرو و چشمی به پشت سر دارد. درواقع انسانی را تجسم کنید که در سرش چشمی  جلوی پیشانی و چشمی پشت سر دارد، او کسی است که رازهایش را می نویسد؛ نویسنده.

گاه اما پیش می‌آید که نویسنده گمان می‌کند رازی نمانده، درست وقت‌هایی که یکی از چشم‌هایش درناهماهنگی با دیگری بسته شده. نویسنده‌ی نسل امروز ما چشم‌هایش به تناوب باز و بسته می شوند و برای همین نه چیز درستی از پشت سر خود می‌بیند و نه چشم‌انداز روبرو را درست به خاطر می‌سپارد او برای‌ رفع خستگی از فشار نگاه، خم می شود و به خودش نگاه می‌کند به دست‌هایش؛ او می‌تواند بنویسد. برای همین سر از کلاس‌های آموزش داستان در می آورد. اما گذشته را چه کند  که به نگاهش چسبیده و نیز چشم انداز روبرو که عجیب وسوسه کننده است. او سعی می کند از پیشینیانش بداند  و باز برای همین حل معماهایش را در کلاس‌های آموزش داستان  ردیابی می کند. او نمی‌تواند با دست تهی بنویسد پس اسلوب کار را از گذشتگانش به وام می گیرد یا اسلوب کار را آنان را چنان فوت آب می شود که نوشتن برایش تنها همان فرم می‌شود، فرمی که البته باید بدیع باشد و نباید بر تکرار بنشیند که خواننده یا بهتر بگوییم قاضی کم‌‌حوصله را خسته نکند. پس او می‌خواند اما خواندن‌های او نگاه او نیست. او با چشم‌های بسته می‌خواند و می‌خواهد فقط بداند . درست مثل آموزش‌های طوطی واری که از سروکول ما بالا می‌رود از تحصیلات ابتدایی گرفته تا تحصیلات عالی. نسل تازه‌ای که متولد شده با انبوه اطلاعاتی مواجه است که آن‌ها را نمی‌شناسد چون نظام آموزشی نشسته بر ذهن او مبتنی بر حرکت طوطی‌وار است و این اطوار طوطی وار در نوشته‌ها تقلید می شود و تقلید می شود. گاهی که او یکی از چشم‌ها، یا هردو چشم را با هم بازمی‌کند، به چشم‌اندازهایی می‌رسد اما دست‌ها حوصله ندارند، صبر نمی‌کنند و او می نویسد و فراموش می کند که انسان غار نشین چگونه در یادگارهای گذشتگانش تعمق می‌کرد تا رازهایشان را دریابد نه فقط برای این‌که آن‌ها را بداند. بی‌آن که کسی به او یاد بدهد تعمق چیست .  در عصر سرعت او عجله دارد. عجله دارد که کارهایش به چاپ برسند نوشته باید باشد اما موضوع را نمی‌یابد پس باز به خودش نگاه می‌کند . وقتی رابطه‌ی بین دو نسل، به زور با قیچی کجی بریده شده‌باشد، وقتی آموزش‌های تحصیلی مبتنی برمحفوظات باشد، او چیزی برای تجربه نمی یابد به گذشته لگدی حواله می‌کند یا چشم‌هایش را بر آن می‌بندد و آینده  را به معجزه‌ی دیده شدن می‌سپارد، پس فقط از خودش حرف می‌زند. دیده‌اید که چقدر ضمیر من در داستان‌های  نسل خسته و بی‌پشتوانه‌ی ما زیاد شده؟ هرچند بی آن ضمیر هم، من ناقص الخلقه‌ی ما در تاریخ ادبیات دوره‌های بعد بدجوری توی ذوق خواهد زد. نویسنده‌ی عجول ِ دیده شدن می‌نویسد و مصاحبه می‌کند. می‌نویسد و متهم می‌کند. می‌نویسد و رنج‌هایش را فریاد می کشد، رنج‌هایی که در واقع خودش هم آن‌ها را نمی‌شناسد، چون دست‌های پرکار فرصتی برای شناختن به دو چشم او نداده‌اند؛چشمی به پیش رو چشمی به پشت سر. برای همین کشفی در آثار امروز ما اتفاق نمی‌افتد. برای روز به روز بر تعداد کسانی که می‌توانند با یک اثر ارتباط برقرار کنند کمتر می‌شود. و بعد درست مثل مرغ نیم بسملی که آخرین نفس‌های حیاتش را هم با تقلایی از سر نادانی هدر می‌دهد، آخرین امیدهای چشم‌هایش را به نگاه می‌بندد.

ما ارتباطمان را با نسل گذشته‌ از دست داده‌ایم. تمام تلاش تاریخ رسمی و غیر رسمی ما، یکی  به عمد و دیگری کورکورانه، بر چنین دیدگاهی  استواراست.  وگرنه چرا از نویسندگان ده بیست سال  قبل ، که هنوز هم دارند می‌نویسند،  دارند کار می‌کنند و نتایج عرق‌ریزی روحشان جلو چشممان است ، در بازار داغ ادبیات بازاری و تازه به دوران رسیده‌مان خبری نیست؟ چرا صدای  آن‌ها به گوش ما نمی‌رسد ؟ حداقل به گوش کسانی که آب ماهی‌های این جریان را چنین گل آلود کرده‌اند و دارند ماهی‌شان را می‌گیرند و نویسنده‌ی بیچاره‌ی این هیاهو بازار خیال می‌کند دارد دردهایش را فریاد می‌زند، درحالی که دردهای او درد مسخ شده‌ای  ست که فقط و فقط این بازار مکاره طلب می‌کند، دردهایی که ازخودش نیست و ده سال دیگر که به کارهایش برگردد و نگاه کند، اگر با خود صادق باشد، چه بسا آن‌ها را نشناسد و خودش هم به انبوه کسانی بپیوندد که نتوانسته‌اند با اثرش ارتباط یابند.

هراثر هنری همواره با تعدادی از افراد رابطه برقرار می‌کند ، کسانی که خودشان را در دایره‌ی اثر می‌بینند.

ادبیات ما دارد رو به قهقرا می‌رود. دلیلش همین که می‌بینیم رو زبه روز بر تعداد کسانی که خودشان را در آیینه‌ی آثار ادبی می‌بینند کم و کمتر می‌شود. چند نفر از ما هستیم که اگر اهل ادبیات باشیم بیشتر سراغ از آثار خارجی می‌گیریم تا نویسنده‌های داخلی؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مرغ نیم‌بسمل

  1. سلام.زیبا بود و جالب
    به وبلاگ منم سر بزنید
    میتونی منو به پیوندهایت اضافه کنی، تا پس از آن من نیز انجام دهم
    متشکر

  2. سلام محبوبه جون
    این مسئولیت سنگین روی دوش شماست. راه حل این مشکل رو خود شما که نقاد این جریان هستی و دیگر دوستانتون باید پیدا کنند. مسلما مای خواننده آثار شما ها رو با دقت بیشتری میخونیم و بهتره بگم می پاییم تا مطمئن بشیم بی تعارف میتونیم ارتباط برقرار کنیم یا نه؟
    یادمه دبیر ادبیاتمون میگفت استفاده از ضمیر اول شخص ارزش ادبی داستان رو کم میکنه اما داستان زیبا تر میشه و خواننده بیشتر میتونه ارتباط برقرار کنه!!! و البته هرگز توضیح بیشتری نداد! مای دانش آموز هم ازین حرف استنباط کردیم که برای گرفتن نمره انشای بالاتر بهتره از ضمیر» من» کم تر استفاده کنیم!

  3. ما می‌نویسیم.
    نویسنده می‌نویسد تا قبل از هر چیز یادگاری از خود بر دیواره‌ی غارش داشته باشد
    دری از درهای نامکشوف آن‌ها را بگشاید
    نسل تازه‌ای که متولد شده با انبوه اطلاعاتی مواجه است که آن‌ها را نمی‌شناسد
    در عصر سرعت او عجله دارد
    ما ارتباطمان را با نسل گذشته‌ از دست داده‌ایم
    ادبیات ما دارد رو به قهقرا می‌رود
    .
    سلام
    این‌ها قسمت‌هایی از نوشته‌ی شماست.
    نه دوستِ من، ادبیات ما روبه‌قهقرا نمی‌رود. شما نسلِ امروز جستجوگرید، شما راهتان را پیدا خواهید کرد. از غول‌های قدیمی نهراسید، جمالزاده،هدایت،چوبک،گلشیری،ساعدی،دانشور … هیچ‌کدام نه افق دید شما را داشتند و نه ابزار و امکانات امروزیِ شما را.
    نسل شما بسیار پرقدرت و درخشان مشغول آزمودن استحکام جای قدم‌هایش است. شما نسل بزرگی هستید، نسل عالی، شما شاه‌کارید. البته خودتان شاید ندانید اما با نگاهی اجمالی به همین نوشته‌های به‌‌ظاهر ساده و پیش پا افتاده‌ی وبلاگ‎ها می‌شود قدرتتان، جسارتتان و دریای آگاهی عظیمی که همراهتان هستند را دید.
    از سایه‌ی بزرگان نترسید. فراموش نکنید که تمامی بزرگان عرصه‌ی ادبیات معاصر(نسل گذشته) را که بشمارید تعدادشان از تعداد انگشتان دودست هم کمتر است.
    به خود اطمینان داشته باشید. شاید مشکل از این همه انبوه اطلاعات، سرعت سیر وقایع، کم‌رنگ شدن بسیاری از مرزها و زیر سوال رفتن انبوهی از بایدها و نبایدها است. نسل شما نسل زایش است. غول‌های آینده را شما ارائه خواهید کرد.
    این را باور داشته باشید
    موفق و شاد باید

  4. شاید تعریف تعمق عوض شده باشد. شاید ادبیات به قهقرا نمی رود ولی چون نمی تواند به همه چیزی بپردازد جلو هم نمی رود.

  5. سلام علیکم.
    در

    http://naiestan.blogsky.com/1389/05/27/post-6/

    گفته است

    در سایت زن فردا خواندم که آقای علیرضا افتخاری مهریه دختر بزرگش را حفظ ۴۵۰ غزل از خواجه حافظ شیرازی و مهریه دختر کوچکش را حفظ ۱۶ جزء از قران کریم قرار داده

    و من کامنت گذاشتم:

    سلام علیکم.
    طبق نسخه ی دیوان حافظ تصحیح خرمشاهی که الان در اختیار من است کل غزلهای این دیوان ۴۹۶ غزل است. پس شاید من مجاز باشم برای تخیل کردن این سناریو:

    در جلسه ی خواستگاری، پدر عروس مهریه ی دخترش را حفظ کردن تمام غزلهای حافظ یعنی 496 غزل اعلام کرده بوده، اما با «چک و چونه» که از رسمهای دلنشین مراسم خواستگاری است، داماد موفق شد حفظ کردن 46 غزل از غزلهای حافظ را از عهده ی خود خارج کند و طرفین بر 450 غزل به توافق رسیدند!

  6. سلام
    این که ادبیات ما رو به قهقرا می رود یعنی اینکه عدم استقبال خوانندگان در آن دخیل است یا برعکس؟
    من فکر می کنم ضعف نویسندگان و فضای سانسور بیشتر دخیل باشد

  7. سلام
    گمان نمی کنم بشود چیزی به این نوشته اضافه کرد
    عالی بود از اون نوشته های نابت بود
    برای من خواننده ادبیات جهاتن جذاب تر از ادبیات روز وطنیست چون با آن راحتم. روراست روح نویسنده را می بینم
    در کنارش به جهان پشت سر و دنیای پیش رویش نگاه می کنم
    ته مانده های ذهنم را در کلماتش پیدا می کنم
    اما نویسنده های معاصر ما به هر دلیلی قادر به خلق چنین کلماتی نیستند شاید سانسور و حذف موثر باشد اما پیشتر هم گفته ام که سانسور گاهی توانسته خلاقیت نویسندگانی را بیدار کند اما این جا چرا نه ؟؟

  8. از زاویه ی درستی به موضوع نگاه کرده اید،موافقم که انبوه آموزه های ما به زندگی تبدیل نمی شود.اما از مقایسه ی انسان معاصر با انسان بی زمان و مکان در زیر اصطلاح غارنشین موافق نیستم.
    با آخر نوشته ی خانم «فرزانه» نیز موافق نیستم،سانسور توحش است و انسان ستیزی ،به نظر نمی آید که توحش گاهی توانسته خلاقیت بیاورد!

  9. نکته ی قابل تاملی رو مطرح کردی. نویسنده های ما اغلب از من شخصی خودشون می نویسن. یه جور نوشتن از روزمرگی هاشون. اینم بخشی از کاره، اما فقط بخشی. مشکل اینجاس که ما به عنوان خواننده خیلی کم دغدغه هامون رو تو آیینه ی ادبیات داستانی فعلی می بینیم. این یعنی داستان های ما واقعیت های زندگی ما رو- به کلی ترین شکلش منظورمه- بازتاب نمی ده.

  10. به نظرم کمی باید منطقی بود.
    شما کافیست وضعیت فرهنگی کشورمان را در سال های اخیر مشاهده بفرمائید تا به عمق فاجعه پی ببرید.
    همه چیز این سرزمین بوی سیاست گرفته، کسی به معنای واقعی آرامش ندارد و البته به همین خاطر بیشتر نخبه های ما رهسپار دیار غربت شده اند!
    در مورد فاصله گرفتنمان از نسل قبل هم باید مفصلا بحث کرد زیرا آنچه که ما در این دنیای امروزی شاهدش هستیم واقعا با دنیای گذشته تفاوت دارد!…

  11. خواستم در این پست وبلاگم به نوشته شما ارجاع دهم. در حقیقت نوشته شما باعث نوشتن مطلب اساطیر شد. به حقیقت مهمی اشاره کردید.

  12. آمدم تشكر كنم از نظر و پاسخ به نوشته ام, ديدم بحثي اينجا مطرح شده كه نه در ظاهر ولي در باطن بي شباهت به پرسشهايم نيست. دغدغه ام اين است كه نكند هنوز جزيره هاي بسيار پراكنده اي هستيم كه بر هم تاثير نمي گذاريم و بازيچه دست شرايط ناخوشاينديم. اينجا در حيطه ادبيات اين سوال را طرح كرده ايد. اين گسستگيها بخشي تابع شرايط تاريخي و طبيعي (يا به عمد ساخته) هستند. اما اين حرفها كاملا درستند. بعضي از نويسندگان امروز يادشان رفته است… آيا بخشي از اشكال گسستگي ها بخاطر تمايل گويندگان و نويسندگان به تك افتادگي نيست؟ يا الكن بودن زبانشان؟ يا محدوديت زاويه ديدشان؟ شايد (شايد) همه اش هم تقصير مخاطب نباشد.

  13. سلام محبوبه جان
    بحث خوبی را مطرح کردی. محدود شدن زاویه دید به من و اول شخص… شاید این قهقهرا به دلیل افسردگی و خمودی باشد. می گویند اولین کتاب هر نویسنده، ناله های شخصی اوست و شاید همه که می نویسیم هنوز از ناله های درونی و تجربه های زیست شده ی خود رها نشده ایم و چنان در بند آنیم که زاویه دیدمان عوض نمی شود. البته من خودم شدیدا درگیر این معضل هستم.
    شاید زمانی طولانی سکوت و زمان طولانی فاصله گرفتن از نوشتن این مشکل را برطرف کند.
    برقرار باشی محبوبه جان. دلم می خواست باز بنویسم دیدم همان حدیث نفس می شود دوباره…

  14. هر وقت توانستيم، ناب، تجربه كنيم، ناب، خواهيم نوشت و اين ناب نوشته ها آينه خواهند شد كه هر كسي بتواند خودش را در انها ببيند. ….

  15. سلام.
    هرکس به دلیل خاصی مینویسه.
    وهر کس هم دلیل خاصی واسه خوندن اثر خاصی داره.
    خانم موسوی، شما هر اثری رو نمیخونی. هر کتابی از هر نویسنده ای…
    شما هم واسه خودتون معیار هایی دارید.فیلتر هایی. ازون فیلترا که گذشت کتاب رو میگیرید و شروع میکنید…
    اما معیار های آدما فوق العاده با هم فرق داره.
    دنیاهای آدما فوق العاده با هم متفاوته…
    شاید یه گلی رو که شما خیلی زشت میبینید و بد بو… دوستتون خیلی زیبا ببینه و خوش عطر و خوش بو!

    • موضوع اینه که اینجا حرف از زیبایی شناسی نبوده. صحبت بر سر مسایل کلی ادبیات و معضلات آن است. ضمن آن که هنر, با گل و گیاه قابل مقایسه نیست. به این دلیل ساده که خلاقیت در آن نقش دارد.

  16. با عرض سلام
    بي مقدمه عرض مي كنم كه مادر من زندگينامه بسيار جالب و پر فراز و نشيبي داشته و دارد كه تمام جزئيات آن را به خاطر دارد. من چندين بار تصميم گرفتم آن را بنويسم ولي چون در اين زمينه مهارت ندارم نتوانستم كه ادامه بدهم .مطمئنم كه شما يا همكارانتان خواهيد توانست كه اين كار را انجام دهيد و يكي از پرطرفدار ترين كتابها را بنويسيد . حتي من حاضرم عكسهاي زيادي هم در اختيارتان قرار دهم تا در آينده بتونيد فيلم آن را نيز خيلي نزديك به واقعيت بسازيد . كه حتما پربيننده خواهد بود يك چيزي شبيه اوشين كه در ايران پخش ميشد.
    با تشكر – منتظر جواب شما هستم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s