نگاه زنانه و چشم‌های بسته

دختر ، در زیبایی جوان‌ترین روزهای زندگی‌اش ، نگاهش به تنها سمتی رفت که می‌توانست سرش را به آن سو بچرخاند . به سمت دوربین کوچکی که از بالا گرفته‌شده ‌بود و بعد ناگهان خون از دهانش فواره زد و چشم‌ها و سمت نگاه ، هر دو با هم خاموش شد . آن نگاه ، آن آخرین نگاه معصومانه اما حرف‌ها در خود نهان داشت و برای همیشه در ناتمامی خود ماند. آن نگاه گذشته از یادآوری معصومیت بی‌پایانش به یادمان آورد که ما نگاه زنانه – مادرانه‌‌مان را مدت‌ها ست که از دست داده‌ایم و به دیده‌ی خشم و غرور به جهان می‌نگریم نه از سر مهربانی . این نگاه برای ما یادآورد گروه بزرگ از جمعیتی است که نادیده گرفته‌شده ، نه تنها خودش و تمام هستی و آزادی و حقوقش که حتی نگاهش ، نیز.آن قدر که حالا رهبران ِ جوان‌ها و میان‌سال‌هایی که در خیابان‌ها به دنبال صدای خود و حقوق نادیده‌گرفته‌شده‌ی خود هستند ، مدام باید یادآور باشند که با خشونت به جایی نخواهیم رسید ، که یارانشان را به پرهیز از خشونتی ترغیب می‌کنند که سال‌ها در آن بزرگ شده‌اند . در اجتماعی که چون خانواده‌ای بزرگ که مادر ِ خانه در آشپزخانه‌اش زندانی باشد و پدر به امور بچه‌ها برسد . حالا این بچه‌ها بزرگ شده‌اند ، این بچه‌ها خواسته‌هایی دارند که تاحال مجالی برای بروزش نیافته‌اند اما چون  با زبان پدرانه با آن‌ها سخن گفته‌شده و آن‌ها مادرانشان را در گوشه‌های افکار و اندیشه‌های خود نمی‌یابند ، سخن گفتن با آن زبان را نیز کمتر می‌دانند.مادر برای آن‌ها عنصری مقدس و دور از دسترس در کنج آشپزخانه بوده که حرف‌های آن‌ها را نمی‌دانسته چیست و حالا این بچه‌ها دارند یاد می‌گیرند که زبان سکوت مادرانشان را دریابند.گام به گام با نگاه او با هستی و جهان پیرامون خود آشنا شوند.

ما در این سال‌ها ، در ابتدا در تمام رسانه‌های دولتی  با حذف یا تحقیر زن مواجه بوده‌ایم . این نگاه چنان گسترش یافته که در سریال‌های تلویزیونی برخلاف معمول اکثر اسطوره‌ها و افسانه‌ها ، زن ، نه عنصری معصوم که اهریمن نمایانده می‌شود و یا در بهترین شکلش انسان نادان معصومی که خوب را از بد نمی‌فهمد و در مقابل ِمرد معمولا مطیع و ساکت است .این اندیشه کم کم به ادبیات و شعر و سینمای غیردولتی هم راه یافت و همان‌طور که زنان پوشیده در حجاب در گوشه‌ی خیابان‌ها در سیاهی حجاب خود از دیده‌ها محو می‌شدند ، از ذهن‌ها نیز رخت بربستند و بعد ادبیاتی زنانه شکل گرفت که زنان ذره ذره خود را در داستان‌ها و شخصیت‌های خود بازمی‌یافتند . اما این نوع  نگاه ، باعث شد که آن‌ها نگاه مردانه‌ی خود را به جهان از دست بدهند . آن‌ها در اندیشه‌ی انتقامی هولناک و مخفیانه از جهان مردانه بودند ، جهانی که دیگران برایشان ساخته بودند و کم کم در آثار فیلمسازان مرد نیز این نوع نگاه مظلوم نمایانه به زن نیز نمود یافت . نمونه‌اش فیلم به همین سادگی کار رضا میرکریمی است که در نقطه‌ی مقابل این نگاه با اثری چون کافه پیانو مواجه می‌شویم که بیانگر خشم نگاه مردانه از جهان زنانه‌ای ست که درصدد انتقام از اوست ، گو این‌که نویسنده‌ی کافه پیانو بعد در موضع‌گیری سیاسی‌اش نشان داد که چگونه سمت قدرت را گرفته و بر نگاه مردانه‌اش تاکید کرده است.

حرف من اکنون تنها این نیست ، زنانی که در خیابان‌ها به دنبال صدای خود هستند یا آن‌ها که در گوشه‌ی زندان‌ها با اعتصاب غذا قدرت جسمانی خود را محک می‌زنند ، حکایت از دردی چنان گویا دارند که نیازی به بیانش نیست . مادرانی که در چادرهای سیاه خود ، کلاغانه غم خود را درپارک‌های پاییزی فریاد می‌کشند ، گذشته از آن که به دنبال صدای بچه‌های خود هستند که داغ آن‌ها بر دلشان حک شده ، دارند خسته‌شدن خود را از  تحقیری بی‌پایان در بی‌صدایی زنانه‌ی خود فریاد می‌زنند .

ما در این روزها بیشتر از همیشه و هر وقت دیگری به نگاه کردن به جهان با چشم‌های زنانه محتاجیم. نگاهی که در آن خشونت و کشتار تقبیح می‌شود و تمام فرزندان یک خانواده به یک چشم نگریسته می‌شوند ، حتی اگر آن فرزند، باتومی به دست گرفته باشد تا بر سر برادر و خواهر خود بکوبد تا خشم جهان مردانه‌ای را فریاد بزند که او را چنین بارآورده . نه ! ما گاندی و ماندلا نداریم ، چنین اندیشه‌ای در ذهنیت اقتدارگرای ایرانی نمی‌گنجد یا حداقل دیرزمانی طول خواهد کشید چون ریشه‌های فرهنگی اندیشه‌ی بدون خشونت در سرزمینی که مدام مورد تاراج اقوام بوده  چندان منطقی نمی‌نماید چه رسد به این‌که ناگهان در برشی از تاریخ معاصرمان که همه چیز دست به دست هم داده و عرصه‌ای فراهم شد که  زن – شیطان تا حد امکان از عرصه‌ی اجتماع حذف شود و احترام گذاشتن به او تبدیل به تحقیر او در گوشه و کنار خیابان شود و جای عاشق و معشوق نیز گاه حتی با یکدیگر عوض شود، در چنین شرایطی بود که نگاه مادرانه هم از چشم‌ها رخت بربست.

دختر چشم‌های معصومش را فروبست تا  به یادمان آورد که ما نگاه مهربانانه- مادرانه را فراموش کرده‌ایم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نگاه زنانه و چشم‌های بسته

  1. سلام
    ماندلا وقتی روسای قبایل آفریقای جنوبی را جمع کرد و برایشان از صلح گفت، خیلی هاشان نمی دانستند صلح یعنی چه و در قاموس فرهنگشان صلح معنایی نداشت. در فرهنگ ما هم برخی چیزها یافت نمی شود نگاه زنانه، نگاه پرسشگرانه و حتی مدارا
    ممنون از این پست خوب دست روی نقطه ای گذاشته ای کریتیکال!

  2. سلام
    کاملاً درست است حالا در ذهن اقتدار گرای ایرانی نگاه زنانه و مادرانه نمی گنجد زن ناچار می شود زن بودنش را کتمان کند و چون همیشه از کنجی مخفی به قربانی شدن خود و باورهایش بنگرد
    سرزمین ما ماندلا و گاندی ندارد اما دختران و زنانی با قلبهای بزرگ دارد که ذره ذره رویاهای خود را با دل و جان حفظ می کنند و آن را اگر شده در قامت لبخندی یا گیاهی به دنیای پر از خشونت و جنگ مردان هدیه می دهند در همین دنیای وبلاگستان کم نیست نگاههای معصومانه آنها

  3. سلام محبوبه جان خوبی خانم.
    شماره ام عوض نشده. گرفتاری ای داشتم که برایت خواهم گفت؛ منتظر تماست هستم عزیزم.

  4. دقیقا همین طور بود که گفتی……در مورد زنها همیشه یا اجحاف شده ویا خیلی زشت بزرگنمائی…در مورد اعتراض هم از خشونت بیزارم و معتقدم که با سکوت و آرامش بهتر میشه به نتیجه رسید…مرسی از یادآوری خویت….

  5. از همان هفته های انتخابات معلوم بود این دوره با اتفاق خاصی روبرو هستیم: حضور چشمگیر زنان.تا به حال در هیچ انتخاباتی اینهمه حضور شاداب و شورانگیز زنان را ندیده بودم به ویژه در حوادث بعد از انتخابات که اگر کسی مدعی شود باید در تاریخ یه عنوان یکی از قوی ترین جنبشهای زنان ثبت شود سخن گزافه ای نگفته است.با مختصاتی که در این کشور داریم این حضور چشمگیر در حقیقت تعبیر می شود به خستگی و به ستوه آمدن زنان ایران از شرایط نابرابری که داشته اند.حال با این آتشفشان خشمی که پیوند هم خورده به خشم و عصبانیت ناشی از جنایات دیگر، می شود عطوفت و ملایمت نگاه زنانه را جستجو کرد؟سخت است اما اینهمه تاکید سران بر پرهیز از خشونت و البته سطح فرهنگی و تحصیلات نیروهای جنبش شاید بتواند از میزان خشم و عصبانیت بکاهد.فقط امیدوارم جنبش به دلیل لجبازی عناصر مقابل، از رهبرانش گذر نکند و بسان آن آبی نشود که سدش شکسته و دارد در مسیر حرکتش همه چیز را نابود می کند.

  6. (ابتدا صفحه ی اصلی ی
    http://mrmardaneh.blogfa.com/
    را ببینید، که در آن در مقاله ی
    http://mrmardaneh.blogfa.com/post-8.aspx
    قبل از کلیک کردن روی «ادامه ی مطالب»، عکسی است که ظاهراَ می خواهد تداعی کند جنبش سبز چاقوکش و هفت تیرکش و … هستند)

    ×××

    کامنت من در ذیل
    http://mrmardaneh.blogfa.com/post-8.aspx

    سلام علیکم آقای مردانه، که به جای عکس خودت، عکس مقام معظم رهبری را گذاشته ای وبلاگت.
    آیا نوشتن
    مرگ بر شاه و درود بر خمینی و شعارهای بختیار بختیار نوکر بی اختیار و دهها شعار و شعارنویسی ی دیگر در انقلاب 1357 هم کپی برداری از کتاب جین شارپ بود؟
    اموال عمومی؟ اموال خصوصی؟ وقتی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بدون برگزار شدن مزایده و مناقصه و … پروژه های اقتصادی را در دست می گیرد، شما به عقلت نمی رسد مملکت «اموال عمومی» دارد؟ وقتی، ظاهراَ، ظاهراَ،
    طبق دکتر حسن منصور

    ظاهراً حدود 30 تا 40 درصد درآمد ناخالص ایران خارج از حسابرسی است و ظاهراً در اختیار شخص ولی فقیه است. مافیاهای اقتصادی به این 30 تا 40 درصد (و قسمتهای دیگر؟) دست دارند و ظاهراً به شخص ولی فقیه هم پاسخگو نیستند

    شما به عقلت نمی رسد «مملکت اموال عمومی» دارد؟
    وقتی گاردی ها زنان و مردان را وحشیانه می زنند، و وقتی فیلمش در دنیا پخش می شود، می گویند این فیلمها ساختگی است، شما چیزی به عقلت نمی رسد؟
    خب شما چرا نمی توانی درک کنی. وقتی روزنامه ها را می بندند و مخالفان حکومت فعلی رسانه ندارند، خب خود به خود کار می رسد به اسکناس نویسی و الله اکبرهای غیر فرمایشی و دهها کار دیگر.

    در ضمن. مرحوم آقای خمینی، به رهبر رسمی و قانونی ی انتخاب شده برای دوران بعد از آقای خمینی، یعنی شیخ حسینعلی منتظری، نامه هایی داده بودند. شما نامه ای از آن نامه ها را منتشر کرده ای. که خب آقای خمینی نظر شخصی ی خود را بازگو فرموده است. رحمت خدا بر حضرت آقای خمینی.

  7. سلام علیکم.
    در جامعه ی ما، فقط زنها و مردها و کودکان و پیران هستند که کرامت و احترام و حق و حقوق ندارند؛ بقیه دارند!
    دیشب فیلم گفت و گو با رضا براهنی را دیدم. ظاهراً ایشان شعر دفیدن خود را تکامل شعر نیمایی می دانست. مقداری از شعر دفیدن را خواند (در http://www.mahzon.persianblog.ir/ ظاهراً متن کامل شعر هست). راستش من سرم درد گرفت. نظر سرکار چیست؟ شما در شعر دفیدن پیشرفت و زیبایی و فایده و «روح» می بینید؟

  8. سلام
    نگاه و دیدگاهی را برجسته کردید که سخت جامعه ی امروز ما بدان نیازمند است. نگاه زنانه. نگاه و و منش مادرانه.
    و چه زیبا و درست گفتید از زنی که در آشپزخانه حبس شد تا خشونت و پلشتی در غیاب نگاه و مرامش همه گیر شود و چیره.
    با شما موافقم که حلقه ی مفقوده ی حرکتهای اجتماعی ما نگاه و منش زنانه است. که البته با حضور نسل نوخاسته ی زنان و دختران ایرانی این حلقه را یافته ایم و بزودی شاهد تحول بزرگی در جریانات سیاسی و هنری و اجتماعی خواهیم بود.
    و اشاره که برای مثال به کافه پیانو داشتید و نگاه نویسنده اش و سیر داستان نمونه و شاهد مدعای جالبی بود.

    و یک سوال داشتم. یعنی یک خواهش.
    با توجه به نگاه و نوشته ها و شناختی که از شما پیدا کردم. برای من مرجع موثق و قابل اطمینانی هستید برای اینکه از شما سوال کنم در بین نشریات و مجلات ادبی، هنری حال حاضر، که در این وانفسای سانسور و فضای بسته مجال انتشار دارند، کدامیک را برای مطالعه پیشنهاد میکنید؟ کدامیک قابل اطمینان و خواندن و آموختن است.
    سپاسگزار میشوم و خوشحال که پاسخ را بدهید.

  9. دوست عزیز و گرامی
    امروز که جهان ادبی مخصوصا شعر فارسی مملو از شاعران کم و بیش با تجربه و شعرهایی باپیشنهادات تازه است ، سرو شکل دیگری به خود گرفته که جمع آوری و چینش آنها و بررسی وضعیت ادبیات و شعر فارسی مستلزم تحرکی تازه در این حوزه می باشد. بنابراین نوع دیگری از فراخوان ها و کنگره های ادبی را که اساسا متفاوت با فرایندی که مرسوم است لازم و ضروری می بینیم .
    « مجله ادبی شمال ایران » که با وجود همه محدودیت ها و مشکلات جاری، در صدد است تا گام اول را برای اجرای « شالی » با حمایت و یاری شما به گونه ای امیدوارانه بردارد و در تلاش هستیم تا مجله ای وزین و مکتوب نیز در کنار آن منتشر نماییم .
    برای آشنائی با جزئیات فراخوان به وبلاگ شالی » کنگره تخصصی شعر و ادبیات معاصر » مراجعه کنید.
    با احترام: دبیرخانه کنگره تخصصی شالی

  10. سلام
    بی نهایت سپاسگزارم از محبتی که کردید و پاسخ سوالم را دادید.
    با شما در اینکه در برهوت نشریات فرهنگی – ادبی هستیم بسیار موافقم.
    کاش آن زمان که آدینه و گردون عزیز منتشر میشد سنم بیشتر بود و آشنایی بیشتری با اهل ادب و فرهنگ داشتم و خواننده و نگهدارنده ی آرشیوی از این نشریات بودم وامروز در هنگامه ی دلتنگی برای یک متن ادبی و هنری بکر، حداقل سری به آنها میزدم. اما افسوس که …
    اما در خصوص نشریات امروز، بعد از نه سال انتشار و 101 شماره اینبار در نشر چشمه که دربین قفسه کتابها نفس میکشیدم، گلستانه را دیدم که مصاحبه ای با آریل دورفمن داشت و به این بهانه برای نخستین بار دل به دریا زدم و گلستانه را انتخاب کردم و امروز که شما هم تا حدودی تایید کردید این مجله را، خوشحال شدم که ظاهرا بیراهه نرفته ام. به بخارا هم گوشه ی نگاهی همیشه داشتم ام ولی خواننده اش نبودم.
    اما از این به بعد سعی میکنم خواننده ی این دو نشریه فرهنگی – ادبی باشم و همچنین نشریات الکترونیکی دیگری برایم معرفی کردید.
    باز هم ممنونم از وقتیکه گذاشتید و به خواهشم پاسخ دادید.
    امیدوارم همچنان بتوانم از نظرات و راهنمایی های شما دوست خوب و اندیشمند بهره مند بمانم.

  11. سلام محبوبه جان .بسيار پر احساس و زيبا بود.نگاه ندا در آخرين دقايق عمرش پر از حرفهاي ناگفته اي بود كه تو نيك تفسيرش كردي !

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s