یک سحابی در راهی شیری

سحابیمترجم حس‌های گمشده از میان ما رفت . رفت تا در جایی با مارسل پروست بنشیند و با هم به مرور زمان‌های از دست رفته پردازند . زمان‌های از دست رفته‌ای که ترجمان آن  به فارسی کاری غیر ممکن می‌نمود . مهدی سحابی مترجم و نقاش چند شبی ست که آرام گرفته درگوشه‌ای از جایی که ما نامش را غربت گذاشته‌ایم اما عجیب این که وقتی شنیدم در ایران نبوده ،شکر خدایی گفتم که در ایران نبوده . شاید از آن رو که بر این باور بودم ، روزهای آخر زندگی‌اش را به تلخی سپری نشده . سحابی  از ساکت‌ترین مردان اهالی قلم بود و کار سترگ او در ترجمه‌ی در جستجوی زمان از دست رفته‌ی پروست  هم باعث نشد که چهره‌ای مطبوعاتی به خود گیرد هرچند که بارها درباره‌ی  این کارش حرف زده بود و همین اواخر بود که گفته‌بود شاید اگر دوباره به ترجمه‌ی این اثر دست بزند کمی آن را روان‌تر کند . اما مهم این است که او با این ترجمه نوعی زیباشناسی را در ما زنده کرد که تا حال اگر هم که بود اما ناشناخته بود ، تمامی حس‌های گمشده‌ی آدمی در یک جا گرد می‌آیند تا اثری خلق شود که  درباره‌ی از دست رفتن زمان‌های دور است اما شامل مرور زمان نمی‌شود . پدیدار شدن حس زیباشناسی جدیدی در ما با مطالعه‌ی صبورانه‌ی این کتاب عظیم ، مرا یاد این پاراگراف در » طرف خانه ی سوان » می اندازد ، ان جا که نویسنده درباره ی ماه سخن می گوید :

» گاهی در آسمان بعد از ظهر ، ماه ، سفید، چون ابری کم پشت ، دزدکی ، بی‌جلوه ،می‌گذشت،proust- چون بازیگری که زمان بازی‌اش نرسیده‌باشد و بخواهد چند دقیقه‌ای، با آرایش و جامه‌ی عادی ، بی‌سر و صدا و بی‌آن که کسی خبر شود ، بازی دوستانش را از تالار تماشا کند . از دیدن تصویرش در تابلوها و کتاب‌ها لذت می‌بردم ، اما این آثار هنری – دست کم در نخستین سال‌ها ، پیش از ان که بلوش چشمان و ذهنم را به هارمونی‌های ظریف‌تری عادت داده‌باشد –  با آن‌هایی که ماه را امروز به نظرم زیبا می‌نمایانند و در آن زمان در آن‌ها بازش نمی‌شناختم بسیار تفاوت داشت . مثلا رمانی از سنتین، یا منظره‌ای از گلیر که در آن‌ها ماه ، روشن و آشکار چون داسی سیمین در آسمان به چشم می‌زد ، آثاری با ناتمامی ساده‌لوحانه همانند برداشت‌های خود من که خواهران مادربزرگم از این که دوستشان می‌داشتم بسیار ناخرسند بودند . عقیده‌ی آن دو این بود که باید آثاری در دسترس کودک گذاشته شود که او اول با پسندیدنشان خوش‌ذوقی‌اش را نشان بدهد ، آثاری که چون بزرگ می‌شویم قطعا دوست می‌داریم . بدون شک از این‌رو که آن دو زیبایی‌های هنری را چیزی چون اشیاء لمس شدنی مجسم می‌کردند که چشم ، باز ناگزیر می‌بیندشان ، بی‌آن که نیازی داشته بوده‌باشد همتاهای آن‌ها را آهسته آهسته در دل خود بپروراند.»

آناخماتوای شاعر به حق گفته که قرن بیستم سه نهنگ داشت : » مارسل پروست ، جیمز جویس و فرانتس کافکا » و سحابی با ترجمه‌ی اثر یکی از این سه ، نامی بزرگ از خود به جای گذاشت چه به خاطر خطر کردن و وارد شدن به قلمرو حس‌های نویسنده‌ی بزرگ و چه به خاطر ماندگاری این اثر در زبان فارسی، دور نیست روزی که گفته شود او نهنگ ترجمه ی فارسی بود . کسی که در راه بی پایان هنر و در سیالیت جاودان شیری رنگش ،  چون یک سحابی گذر کرد  . روزگار بدی ست که اهالی قلم و هنر چنین پر شتاب می‌روند و ما در رفتنشان از آن ها یاد می‌کنیم .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یک سحابی در راهی شیری

  1. سلام علیکم خانم موسوی.
    من به اقتضای ارتباطم با کتاب فرهنگ کارگردانهای سینمای ایران، در اخبار دقت کردم، و خبر فوت امیر قویدل را دیدم. که با او حضوراً در منزلش در اطراف اریاشهر (گمانم اون جاها بود) دیدار کردم و صمیمانه پذیرفت مرا و تلفن خیلی کارگردانها را هم به من داد. حدود هشت سال پیش. بله. بعد، فردای شنیدن خبر فوت او، خبر فوت مهدی سحابی را هم شنیدم. توالی ی فوت این دو.
    من شاید صد بار ترجمه ی سحابی از مارسل پروست را دیدم. ولی نمی دانم چرا نخریدم و نخواندم. نمی دانم.
    دقیقاً نمی دانم منظور شما کدام قسمت از نظرات سروش درباره ی وحی است. ولی کلاً سروش را در این مباحث بی احتیاط می دانم. وحی، کیفیت وحی، معاد، اینها مسائل بزرگی است. من کتابی دارم. شرح بر زاد المسافر ملاصدرا. اثر سیدجلال الدین آشتیانی. من کیف می کردم وقتی می خواندم. خیلی برایم جالب بود موضوع معاد. و ورود عالمانه ی افراد به این بحث. سیدجلال الدین در این کتاب گفت:
    من در این کتاب نظر ملاصدرا را شرح دادم و نظر خودم را نگفتم، و:
    فرد کوچکی مانند من بهتر است نظر ندهد.

    شما ببین اینها متوجه بزرگی ی مسائل هستند. ولی من ِ فنقلی می آیم حرفها می زنم. سروش، که البته در حدّ خود دانا و شریف و محترم است، می آید یک دفعه درباره ی خاتمیت و مهدویت و قرآن و … حرفهایی می زند عجیب.

    چه عرض کنم.

  2. سلام نمیدانم این چه صیغه ایی بود یا شد که ما هراز گاهی هنرمندی یا نویسنده ایی یا اندیشمندی را ویا…. یکی از بهترینها را بعد از مرگ مشایعت کنیم.شاید گناهی نا بخشودنی را مرتکب شدیم وحق نداریم از بهترینها و خوبها بگوییم ویا شاید هنرمندان وشاعران ویا نویسندگان……. کمتر باید لذت درک قدر دانی مردم را بدانندو ببینند.روحش شاد یادش گرامی

  3. دارم به این فکر می کنم چرا این روزها اینهمه هنرمند دارند دسته جمعی کوچ می کنند به آن دیار؟ شاید زیباترین جمله همام کلام خانم دکتر رهنورد باشد که هنرمند روحیه لطیفی دارد و اینهمه درد را تحمل سخت است

  4. سلام
    من کلی تعریف از در جست و جوی زمان از دست رفته پروست شنیده ام و به تعبیر آناخماتوای شاعر جرات نکرده ام به طرف خواندنش بروم البته کتابش در دسترسم هم نبوده و حال شما از در گذشتن مترجم آن نوشته اید چقدر خوب است که ما ادیبان و مترجمانی چنین با ارزش داشته ایم که حالا می توانیم غصه از دست رفتنشان را داشته باشیم

  5. سلام
    عجب تیتر جالبی انتخاب کرده اید. هنرمندانه بود.
    از سحابی خیلی کم خوانده ام. نتوانستم جرات کنم بروم به سمت خواندن در جستجوی زمان از دست رفته…

  6. درود بر محبوبه نازنین
    دیگر برایم عادی شده که بیایم اینجا و ناگهان ببینم چیزی یکسان گاهی تنها به اندازه یک حس و در تنها چند واژه از ذهن هردو ما و از سطور هردو برگ گذشته است هرچند هریک از چیزی دیگر بنویسیم و در قالبی دیگر.
    با مهر و سپاس

  7. سلام علیکم.
    حضرت علی:
    من افضل النصح الاشاره بالصلح
    از برترین خیرخواهی ها راهنمایی به صلح و سازش است.
    ظاهراً عمل حضرت علی هم، از نظر صلح و دوستی، کمتر از ماندلا و گاندی نیست. در عالم اسلام هم افرادی از علما بوده اند که از جنگ و انقلاب و خشونت دور بودند. من شنیدم مرحوم سیدمحمدکاظم شریعتمداری در جواب به این که شما میلیونها طرفدار داری چرا اعلان جهاد نمی دهی (همان مسائبل بعد از پیروزی ی انقلاب 1357) و ایشان گفته بوده من نمی دانم در قیامت همین یک نفر پاسدار محافظ خانه ام را که در این جریانات کشته شده آیا می توانم پاسخگوی خونش باشم یا نه پس چه طور اعلان کنم طرفدارانم بیایند و خونها ریخته شود و …

  8. سلام علیکم
    طبق متمم قانون اساسی ی مشروطیت
    برای قبل از زمان محمدرضا شاه و رضا شاه
    اصل پنجاهم:
    فرمانفرمائی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است

    لذا یا بفرمائید فرمایش شما مبنی بر:

    «شاه چند سالی بعد از کودتای بیست و هشت مرداد ، قانون اساسی را تغییر داد و اختیاراتی چون فرماندهی کل قوا ، عزل و نصب وزرا و اعلام جنگ و صلح و… چند مورد اختیار تام دیگر به دست آورد که مخالف قانون اساسی مشروطه بود »

    بدون بررسی ی لازم ادا شده، یا سند فرمایشان را اطلاع دهید.

    بله. البته قانون اساسی ی مشروطیت در گذر زمان دچار تغییرات شد. ولی این مطالبی که من در متن وبلاگم گفتمف که پادشاه یکی از سه نهاد قانونگزار است، و پادشاه فرمانده ی کل قوای مسلح در ایران است، اینها از همان زمان مظفرالدین شاه وجود داشته. هرچند، اصولاً، قانون اساسی ی مشروطیت گویا یک توافقی بوده بین تعدادی از مجتهدان، و مبارزان و مجاهدان، و شاه وقت. بحث «مردم» مطرح نبوده!!

    مثلاً. این پرچم شیر و خورشید و شمشیر، ظاهراً به رأی گذاشته نشده بوده. به رأی مردم. من نظرم این است علاقه مندان پرچم شیر و خورشید، و علاقه مندان پرچم فعلی (با این چیزی که وسط پرچم است)« و علاقه مندان پرچم بدون هیچ آرم و بدون الله اکبر (از جمله خود بنده)، نظر همه ی شان محترم است، و شایسته است از طریق رأی گیری، نظر هر کدام که در اکثریت بود، عملی شود.

  9. سلام علیکم.
    من منکر تغییرات در قانون اساسی در زمان محمدرضا نیستم. هرچند الان نمی دانم جزئیات آن چه بوده. اما شما فرموده بودی شاه در زمان مصدق فرمانده ی نیروهای نظامی نبود. من طبق متن قانون اساسی ی مشروطیت، مربوط به زمان مظفرالدین شاه، نشان دادم از همان زمان پادشاه ایران فرمانده ی نیروهای مسلح بوده، و یکی از سه نهاد قانونگزار بوده.

    فرمایش شما:
    «تاریخ سیاسی ایران ج2-سرهنگ غلامرضا نجاتی ،از سیدضیاء تا بختیار -مسعود بهنود (کاملا مطمئن نیستم )، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی – ایران بین دو انقلاب -و…چند منبع دیگر که الان حضور ذهن ندارم درباره ی تغییرات قانون اساسی در سال 35(اگر اشتباه نکنم ) نوشته اند . البته قانون اساسی مشروطه را که نمی دانم دقیقا چه مواردی داشته اما در این مورد مطمئنم .»

    ببخشید. «کاملاً مطمئن نیستم» شما اشاره می کند به چه چیزی، و «در این مورد مطمئنم» شما اشاره می کند به چه چیزی؟

    شما متن قانون اساسی ی مشروطیت را در اینترنت پیدا کن و بخوان. آیا کتاب بهنود باید داور ما باشد؟ آیا پیشنهاد بنده مخلصانه و مؤدبانه و درست نبود، که گفتم:

    لذا یا بفرمائید فرمایش شما مبنی بر:
    «شاه چند سالی بعد از کودتای بیست و هشت مرداد ، قانون اساسی را تغییر داد و اختیاراتی چون فرماندهی کل قوا ، عزل و نصب وزرا و اعلام جنگ و صلح و… چند مورد اختیار تام دیگر به دست آورد که مخالف قانون اساسی مشروطه بود »

    بدون بررسی ی لازم ادا شده، یا سند فرمایشان را اطلاع دهید

  10. سلام علیکم.
    دست شما درد نکند!
    کتاب بهنود محترم است. تمام کتابهایی که شما فرمودید محترم است. اما کتاب بهنود منبع درجه ی اول برای بحث فعلی ی ما نیست. شما تاریخ دانی تان طبق مطالعه است، و من طبق چند صفحه ی اینترنت؟ دست شما درد نکند. عوض سند ارائه کردن، عوض اذعان کردن به سست بودن ادعاهایتان، حالا شما شدید یک پا مورخ، و من شدم چند صفحه ی اینترنتی خوان؟ من به حافظه ام اعتماد کردم؟ من به دانسته های شخص خودم اعتماد کردم؟ من که عیناً متن قانون اساسی ی مشروطیت را نقل کردم. و گفتم متن، برای قبل از زمان تغییرات قانون اساسی در زمان محمدرضا شاه است.
    من عصبانی نشدم، ولی ناراحتم چرا شما روشمندانه وارد بحث نمی شوید. چون من شما را فرد نکته سنجی می دانم. بحث ِ یک گفت و گو دو گفت و گو نیست. چند بار دیدم مسائل را رو هوا حل می کنید (رو هوا حل کردن = زیرکی، …). اما حالا، پیس در پی، تاریخ دانی و چی و چی را به خود، و عصبانی بودن و چند صفحه از اینترنت چیز بلد بودن و به حافظه اعتماد کردن را به من نسبت می دهید. شما حتا یک کلمه و یک جمله را مستند ذکر نکردی.
    من واقعاً ناراحتم. من گفتم و می گویم پادشاه ایران بر طبق قانون فرمانده ی کل قوا بود، از همان زمان مظفرالدین شاه. شما ادعایم را هم با متن واضح قانون بیان کردم. شما ادعایی داری برعکس من، و اثبات ادعایت هم با «ادعای چند سال تاریخ خواندن» و چند ادعای دیگر است. واقعاً ناراحتم. یاد گفت و گوهایم با افراد ذوب در آقای خمینی و ذوب در آقای خامنه ای می افتم. این گونه عزیزان، معمولاً باهاشان نمی شود بر مبنای قانون گفت و گو کرد.

    • خب البته حق با شماست ، از این نظر که من از ابتدا نباید وارد بحث می شدم که البته بحثی در کار نبود چون نکات روشن و مستند که نیاز به بحث ندارد یا هست یا نیست . هر کتاب تاریخی میزان موثق بودنش از منابعی ست که در آخر آن عنوان می شود و هر چه آن منابع موثق باشند متن موثق می شود اما در عین حال در تمام آن ها مثل هر متن دیگری اما و اگر هست یا به عبارتی تاریخ متنی تاویل پذیر است . اما اشتباه من از آن جا بود که سعی کردم زاویه دید نگاه مطلق نگر شما را کمی تغییر دهم ، چون نگاه مطلق نگر از آن رو معمولا وارد بحث می شود که به هیچ عنوان در دانسته هایش شک نمی کند و معمولا چنین نگاه هایی استعداد ذوب شدگی بیشتری دارند چون اما و اگر هایشان محدود به دانسته هایشان است .

  11. من مرده‌ی سبیل‌هاش و کشته‌ی سر برّاقش بودم. تصوّرِ آینده‌یی که خالی‌از اون سبیل‌ها باشه بسیار سخت و غم‌انگیزه. درضمن بد نبود یادی‌هم از سلین دیوانه می‌کردین که اون‌مرحوم عاشقش بود.
    + نقل‌قول از آخماتووا: با این‌حساب بورخس داشته سکه و کلاهخود معامله می‌کرده؛ مارکز سوار قطار موز بوده؛ اُرول تو زندون بوده؛ کازانتزاکیس داشته مسیح رو از صلیبش پایین می‌آورده؛ سیلونه توی برف گیر کرده بوده و هِمینگ‌وی سوار قایق مشغولِ شکار 3 نهنگِ مربوطه بوده؛ و کارور و براتیگان هم اون‌موقعی که خانم آخماتووا این دُرّ و گوهر رو داشته‌ن می‌سُفته‌ن تو شیکم ماماناشون بوده‌ن.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s