لوح

در تاریک‌ترین نقطه‌ی دنیا نشسته‌است . هیچ چیز را نمی‌بیند و نمی‌داند در ته چاهی‌ست یا در دل غاری. زنی در آستانه‌ی تاریکی پیدا می‌شود ، بلند بالا و سیاه‌پوش . در آن‌جا که ایستاده پشتش به نور است و صورتش رو به تاریکی اما به وضوح خطوط صورتش دیده‌می‌شود . لوحی را دردست دارد که موهای سیاه افشانش به دور آن ، شکوه‌اش را بیشتر کرده ، مثل حاشیه ای بر یک تابلو . می‌گوید : بخوان . نمی‌تواند ، چون در تاریکی ، جز صورت زن چیزی نمی‌بیند.می‌گوید نمی‌تواند . لوح را بر زمین ، جلوی پایش می‌اندازد بی‌که ذره‌ای خم شود . همان طور نشسته به طرف لوح می‌رود ، نگاهش می‌کند . حروف و اعدادی را به زبان‌ها ی مختلف به رمز نوشته‌اند . درمی‌یابد که کشف آن رموز کلید آزادی‌اش از تاریکی‌ست . در حین کشف حروف و اعداد منقوش بر لوح درمی‌یابد که برخی از آن ها به خط هیروگلیف و برخی زبان‌ها یباستان هم هست . باید آن‌ها را دسته‌بندی کند تا ببتواند به رمزشان پی برد اما قلم و کاغذی ندرد که دسته‌بندی هایش را بنویسد تا حفظ شود ، چاره‌ا یندارد و همه‌چیز را به حافظه می‌سپارد . کاری طاقت‌فرسا را شروع نموده که هر چه پیش می‌رود ، ذهنش روشن و روشن‌تر می‌شود. خستگی تمام وجوش را پر کرده اما او همچنان مشغول است و در سرمای ناشی از تاریکی خیس عرق شده آن‌قدر که وجود زن را از یاد برده .
بعد خود را بیروه غار می‌بیند ، همان‌جا درمی‌ابد که مکان تاریکش غاری عمیق بوده . به مردمی که اطرافش ایستاده‌اند و توجهی به او ندارند ، ماجرا را شرح می‌دهد . کسی حرف‌هایش را گوش نمی‌کند یا توجهی به او ندارند ، آن‌ها نگاهشان به سمت نامعلومی‌ست و درباره‌ی چیزی حرف می‌زندد که ارتباطی به او ندارد . تک و توکی که حرف‌هایش را شنیده‌اند ، باور ندارند. او لوح را به عنوان مدرک شهادت نشانشان می‌دهد اما می‌بیند لوحی را که در دست دارد، تکه کاغذ بی‌ارزشی ستکه چیزها ی معمولی رویش نوشته‌شده ف همان‌طور که کاغذ را مچاله می‌کند به آن ها یادآوری می‌کند که زنی از آن‌جا ازکنار آن‌ها گذشته و آن‌ها باید او را دیده‌باشند .آن‌ها به حرفش گوش می‌دهند و بعد رویشان را به سمتی می‌گیرند که دیگران گرفته‌اند . از جمعیت فاصله می‌گیرد و به دنبال زن همه‌جا سر جا می‌چرخاند تا در نقطه‌ای از ساحل ، او را می‌بیند که به طرف آب‌ها می‌رود ، به سویش می‌دود اما به او نمی‌رسد . کشتی بزرگی آن‌جا منتظر زن است تا سوار شود. ا زهمان‌جا که ایستاده با خود عهد می‌کند که اگر زن برگشت و پشت سرش را نگاه کرد به معنا ی آن است که برمی‌گردد اما اگر برنگشت ، بدان معناست که هرگز او را نخواهد دید . زن برمی‌گردد. نمی‌داند به او نگاه می‌کند یا به چیزی که در پشت سر اوست اما نگاهش کوتاه است و پاهای برهنه‌اش را بر شن‌های ساحل می‌گذارد و می‌رود . حالا مردم ، سمت نگاهشان را رها کرده اند و دور او جمع شده‌اند . می‌گوید ، او می‌آید …می آید. در نگاه آن‌ها هیچ نشانی از باور یا عدم باور نیست . نگاهشان سرد است . کسی او را ندیده . او روزها و سالیان را کنار دریا سپری می کند و پیر می‌شود تا او بیاید. هیچ چیز را نمی‌بیند نه موجی ، نه طلوعی نه غروبی از دریا ، تنها نگاهش به سمتی از دریاست و کاغدی که حالا دیگر نداردش.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”لوح

  1. سلام
    گنگی شخص اول داستان را می توان فهمید.
    ره هر پیک و یغام و خبر بسته ست
    نه تنها بال و پر بال نظر بسته ست
    قفس تنگ ست و در بسته ست

    چه بد است این گونه تنها ماندن در میان جمع

  2. سلام
    من و انکار شراب این چه حکایت باشد
    غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
    تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم
    ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد

  3. ای دلیــل پرسه ی من،توی پس کوچه غمهـــــــا

    خسته از آوار غمهام،توی این ظلمت شبهـــــــــــا

    چشم به راهم تـا قیامت،فال من اندوه و آهــــــــه

    سرنوشت من همیشه،مثل چشم تو سیاهـــــــه

    ((چه سخته بی تو پر زدن،تو آسمــــــــون یخ زده

    انگاری قلب آسمون،واسه ستــــــــــــاره لک زده

    دلم می خواد یه شب بیای ترانه هامو گوش بدی

    بی اعتنا به قافیـه ، گلایه هــــا مو گوش بـــــدی))

  4. قومی متفکرند اندر ره دین
    قومی به گمان فتاده در راه یقین
    می ترسم از آن که بانگ آید روزی
    کای بی خبران راه نه آن است و نه این

    تو مطمئنی چیزی که سنگشو داری به سینه می زنی اسمش دینه؟
    امیدوارجز, اون دسته از افراد مذهبی مآبی نباشی که وقتی امام زمان ظهور می کنه اول گردن اونهارو می زنه
    دین باید همپای زمان پیش بره همین تفکرات سنتی و دگمه که انسان معاصرو از دین زده کرده .چطور به خودت اجازه می دی که فقط از روی این که یه انسان (فارغ از جنسیت) می خواد برای تعالی هنر و آگاهیش روابط اجتماعیشو گسترش بده به راحتی در موردش قضاوت ناجور کنید.دوست داری خدا روز قیامت راجع به تو اینجور داوری کنه؟
    اگه به وبلاگم سر زده باشی و شعر های مذهبی منو خونده باشی می فهمی که خدا فقط مال شما نیست
    از شر و قضاوت همه ی انسان ها به خدای خودم پناه می برم .نه خدایی که در ذهن من یا توه.خدایی که هنوز به هیچ ذهنی راه پیدا نکرده
    (این پیامو در جواب انسان به ظاهر خدا دوستی نوشتم که قسم خورده وبلاگ منو هک کنه به خاطر پیام غیر اخلاقی زیر که برای چند تا از هنرمندان فرستادم):
    سلام
    من سال هاست در زمینه های مختلف هنری از جمله :شعر -داستان نویسی -عکاسی -فیلمسازی- نقاشی و طراحی و سفالگری فعالیت دارم و لی چند سالیست به دلیل تحصیلات دانشگاهی از جمع های هنری دور افتاده ام .
    اعتقاد دارم گسترش روابط اجتماعی با اهل هنر باعث تعالی روح و هنرم خواهدشد
    پل ارتباطی ما:09356493051
    (اگر شما هم فکر می کنید پیامی که فرستادم غیر اخلاقیه اونو حذف کنید و گر نه خوشحال میشم روی دوستیه شما حساب کنم)
    یا حق

    • کاش جواب را در وبلاگ خودتان می نوشتید مگر این که تمام کسانی که این پیام ر ا از سوی شما دریافت کرده باشند ، پیشاپیش مورد قضاوت هکر بودن قرر گرفته باشند .

  5. این زن غریبه کیست ؟
    پیامبر است ؟
    فرشته است ؟
    یا خود سیمون دوبوار است که شخصیت انسانی داستان «که احتمالا یک زن است » را از غار جهالتش به جهانی اتوپیایی بشارت می دهد…
    اصلا چرا ؟
    غار آیا همان غار افلاطونی است که انسان به تاریکیش خو گرفته و چشمانش طاقت روشنایی بیرون را ندارد…
    اما ظاهرا این هم نیست ….
    چون فضای بیرون سخت دلسرد کننده است …
    پس زن خدا ، زن پیامبر ، زن فرشته یا شاید هم روح سیمون دوبوار حتما یک سادو مازوخیست وحشتناک است که انسانی را از تاریکی ترسناک اما ملموس به روشنایی صد بار هرسناکتر رهنمود می گردد و خود، بعدا او را رها می کند و می رود.
    پوچی را ، از هم گسیختگی ارواح انسانی را، سارتر در «شیطان و خدا» فریاد می کند اما آنجا تکلیف انسان را لااقل با خودش روشن می کند…
    ولی اینجا …..؟
    .
    .
    نثر زیباست ، استعاره ها جداب … اما پوچی رسا نیست، چیزی که اعیان است نوعی » آنارشی» است.
    از دید من البته … که سعی شما را ستایش می کنم

  6. من او بدم
    من او شدم
    با او بدم
    بی او شدم
    در عشق او چون او شدم
    زین رو چونین بی سو شدم
    salam dooste aziz,ba sheri az molana ba sedaye shahrame nazeri beroozam,khoshhal misham biai[گل]

  7. من عاشق سنتم

    ولی به مدرنیته سنجاق شده ام0

    من دلبسته انگشتر عقیقم و به همان اندازه

    آویزگاه ورساچی!

    من به کت و شلوار و کراوات

    بسیار علاقه مندم ولی پیوسته اسپرت می پوشم

    به موسیقی عشق می ورزم

    ولی به احترام امامزاده

    ضبط ماشینم را خفه می کنم

    من به وسعت توانم ،عاشق صلحم

    ولی این باز نمی دارد مرا

    که افتخار کنم به

    سربازان جانداده وطنم

    من نماز می خوانم، گاهی

    روزه می گیرم کمی

    اما برای معراج علی

    با اینکه عاشقانه دوستش دارم ونهج البلاغه اش را

    سیاه نمی پوشم.

    برای حسین بسار احترام قایلم و به آزادگی اش اعتقاد دارم

    اما ابایی ندارم از پوشیدن لباس قرمز

    در روز دهم محرم.

    من جلوی نام علی و حسین «ع»نمی گذارم

    و سلامم را عربی ادا نمیکنم

    در یک جمله کاملا پارسی

    اما نامشان را طوری ادا می کنم

    که مفهوم درک و احترام را تجلی نماید

    بدون منگنه (ع) از روی عادت.

    من گناهان بزرگتری هم دارم…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s