مقایسه‌ای تطبیقی از دو حرفه‌ی غیر منطبق

 نویسنده و فوتبالیست

View Full Size Image

یک فوتبالیست وقتی که بیکار می‌شود چه می‌کند ؟ خب! شاید پاسخ در ابتدا ساده به نظر برسد، زندگی فقط فوتبال نیست . او خیلی کارهای دیگر دارد که باید انجام بدهد ، کارهایی که تاکنون فرصت انجامشان را نداشته و به عبارتی زندگی می‌کند همان‌طور که بقیه می‌کنند . اما در واقع پاسخ به این سادگی نیست . کسی که عمری را – مثلا از نوجوانی – در راه توپ و دویدن صرف کرده و فرصت پرداختن به کار دیگری را نداشته یا اگر داشته عشق به فوتبال چنان در او قوی بوده که به چیز دیگری فکر نمی‌کرده حالا که در آستانه‌ی سی‌و پنج شش سالگی – کم وبیش – بازنشسته می‌شود ، چه وضعیتی می‌تواند داشته‌باشد ؟ از طرفی نمی‌تواند از دنیای فوتبال و توپ به طور مطلق دل بکند و برای همیشه خداحافظی کند و برود و از دیگرسو پاهایش دیگر توان دویدن ندارد ، پس عشقش را به شکل دیگری به‌دست می‌آورد . این عشق هرچند مثل دوران جوانی‌اش پرجاذبه و هیجان‌انگیز نیست اما حداقلش این‌ست که او را آرام می‌کند . درواقع او به عشق پیرانه‌سری‌اش دست می‌یابد ، به ماندن در جهان فوتبال بدون بازی با توپ . او معمولا یا مربی می‌شود و یا به عضویت یکی از کادرهای باشگاهی درمی‌آید و زندگی همراه با توپش کم وبیش ادامه می‌یابد . او چاره‌ای – شاید- جز این نداشته‌باشد ، ضعیف شدن جسم از پس گذر زمان چیزی‌ست که انسان با تمام علم و ترقی‌اش هنوز که هنوزست نتوانسته برآن غلبه کند .

                                                                          View Full Size Image

یک نویسنده چه ؟ یک نویسنده چه موقع بازنشسته می‌شود ؟ آیا او می‌تواند سن بازنشستگی خود را تعیین کند که مثلا از فلان سن به بعد دیگر ننویسد یا نتواند بنویسد ؟ اصلا چه عاملی باعث می‌شود که نویسنده‌ای دیگر نتواند بنویسد ؟ مسلما در این‌جا موضوع با فوتبال بسیار متفاوت می‌شود . هرچند هردوی آن‌ها در آغاز راه را پرشتاب و باهیجان آغاز کرده‌اند . نویسنده وقتی که در سنین جوانی و در ابتدای راه شروع به نوشتن می‌کند مدام سوژه‌های مختلف به ذهنش می‌آید ؛ موضوع زندگی خودش ، عشق‌ها ، هیجان‌ها، کینه‌ها و خشم‌ها …همه چیزهایی ست که او را به خود جلب می‌کند و هرکدام سوژه‌ای را در ذهنش می‌پروراند . او چنان سرمست از قوه‌ی خیال و ادراک خویش است که بی‌وقفه می‌تازد . اما زمان می‌گذرد و زندگی از تب وتاب می‌افتد و آرام می‌شود . انسان میان‌سال به سادگی فرد جوان به هیجان نمی‌آید و هرچیز به‌راحتی تعجب او را بر نمی انگیزد و در این میان فراز ونشیب زندگی نیز دست دارد که هرفرد را در چه سنی و با چه شرایطی به میان‌سالی نزدیک کند .و درست در همین جاست که یک دوراهی به‌وجود می‌آید و نویسندگان دودسته می‌شوند .دریکی از این راه‌ها نویسنده همچنان به مرور زندگی خود می‌پردازد و خاطراتش را از عشق‌ها و هیجاناتش برپرده‌ی سفید کاغذ رسم می‌کند و درراه دوم اما نویسنده همچنان به کارش ادامه‌می دهد. شاید این دسته از نویسندگان همان‌هایی باشند که نوشته‌های دوران جوانی‌شان را نمی‌پذیرند و نشانه‌های خامی و نپختگی را در آن می‌یابند .آن‌ها حالا به مدد تجربه و دست‌آموز کردن قوه‌ی خیال خود به خلق آثاری شگرف نائل می‌آیند و اگر به  گذشته می‌نگرند نه تنها بازمرور جوانی‌شان و بازتولید همان خاطرات نیست که با نگاهی فرانگر به کشف و خلق خود و جهان خود نائل می‌آیند .

اما گروه اول نویسندگان خیلی زود می‌فهمند که خسته و پیر شده‌اند . کتاب‌هایشان یا خوانده‌نمی‌شود یا خودشان دیگر میلی به نوشتن در خود نمی‌یابند یا گمان می‌کنند از خوانندگان خود جلوتر یا عقب‌تر هستند. هرگمانی که باشد به این معناست که آنان پیری خود را اعلام می کنند و چون آن‌ها همچون فوتبالیست‌ها در زندگی حرفه‌ای جز این کاری نداشته‌اند به‌راستی حالا باید چه کنند ؟ این‌جا تفاوت بارز فوتبالیست و نویسنده آشکار می‌شود . فوتبالیست حداقل سرمایه‌ای مادی را برای خود جمع‌آوری نموده تا در ایام بازنشستگی به کاری اقتصادی مشغول شود اما یک نویسنده – آن هم از نوع جهان سومی‌اش – نه تنها چنین سرمایه‌ای را ندارد که اگرهم داشته‌باشد به‌کارش نمی‌آید چون کار او پرسه‌زدن در عوالم خیال و ذهن بوده و معشوق او نیز نوشتن و چگونه می‌تواند از آن دست بکشد ؟چگونه می‌تواند در جرگه‌ی نویسندگان باشد و ننویسد ؟ حتی اگر تمام دنیا هم او را به خاطر آثار گذشته‌اش تحسین کنند و به او اعلام کنند که دینش رابه عالم ادبیات ادا کرده و حالا کاری جز استراحت ندارد ، خودش هرگز نخواهد توانست با این پیری ناخواسته کنار آید و آخر چرا پیری؟ مگر خیال نویسنده هم مثل جسم فوتبالیست پیر می‌شود ؟ مسلماً نه. اما به همان دلایلی که از نویسندگان دسته‌ی اول گفته‌شد ، آن‌ها دیگر نمی‌توانند خیال خود را به هر جایی ببرند مگر این که به خود منتهی شود که آن‌هم خیلی زود تمام می‌شود .اما آن‌ها نیز چون فوتبالیست‌های بازنشسته برای آرام گرفتن در کنار معشوق راهی برای خود می‌یابند . آن‌ها سعی ‌می‌کنند تجربیات خود را به دیگرانی که تازه در ابتدای راهند و عجیب جوانی خودشان را به یادشان می‌آورند – همان‌طور که آن ها می‌خواستند کسی باشد که کارهایشان را بخواند و اظهار نظر کند ، کمکشان کند و معمولاً یا کسی نبوده و اگر هم بوده توجهی به جوان‌ها نمی‌کرده – کمک کنند و آثارشان را بخوانند ، راه وروش دست گرفتن قلم و فوت و فن نویسندگی و مطالعه‌کردن را به‌آن ‌ها بیاموزند ، نکته به نکته را برایشان یادآوری کنند تا در حرکت قطار نسل بعدی نویسندگان نیز سهمی داشته‌باشند، این‌ست که به کارگاه‌های داستان روی‌ می‌آورند. کارگاه‌های داستان‌نویسی که در گوشه و کنار هر شهر از طرف هر نهاد و دسته ای که باشد و یا کارگاه‌های خصوصی بیش از آن‌که به اصول داستان‌نویسی حرفه‌ای – آن‌طور که در دانشگاه‌های اروپا و آمریکا تدریس می‌شود – پای‌بند باشند بیش‌تر تبدیل به جایی می‌شوند که همان آرام گرفتن نویسنده در کنار عشق قدیمی خود یعنی نوشتن را به ذهن متبادر می‌کند . 

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مقایسه‌ای تطبیقی از دو حرفه‌ی غیر منطبق

  1. و آهنگ جدید و زیبای M2One Ft. SalatinBand با نام تاریخ مصرف با 3 یفیت
    موزی ویدیو جدید و زیبای ضرورت به همراه رشید به نام با تو دلم شاد
    100در 100اورجینال… رافقط و فقط از سایت ما دانلود کنید….دوست عزیز برای استفاده از امکانات ویژه و قرعه کشی ماهانه حتما در سایت عضو شوید و فرم عضویت را پر کنید.

    با تشکر:مدیریت سایت.

  2. مقایسه ی جالبی بود. در مورد کارگاه های داستان نویسی هم نظر جالبی بود.متاسفانه کارگاه ها _ حداقل تا اونجا که من دیدم_ کلاسیک و سازمان یافته نیست.

  3. سلام
    مطالبت رو مي خونم . منتها براي نظر گذاشتن معمولا دچار مشكل اينترنتي مي شم!
    خوشحالم از بهبود احوال پدرت. اميد كه شاد و سلامت باشند.
    كتاب بار هستي را دو سال پيش خوانده بودم اما اين قسمت را به ياد نداشتم. اين مدل مرگ جالب نيست اما ارزشش را دارد. مرگ به تا چنين زندگاني.
    يك نظر جالب و طنز براي مطلب طنزي كه محمدرضا اخيرا نوشته بود گذاشته بود ي كه حظ كردم . كاملا پيداست كه نويسنده اي و ذوق طنز نويسي هم داري.
    اميدوارم خودت از كساني باشي كه كارگاهي با ملاكهاي اساسي و درست بنيان گذاري.

  4. سلام
    چه موضوع بکری. چه قدر خوب پرداختید
    موافقم با این که نویسنده از طریق خوانندگانش می فهمد بازنشسته شده است. به پیری جسمی زیاد نیست به چشمه ی اندیشه است گاهی بیشتر می جوشد عوض اینکه خشک و کم آب شود.
    محمد قائد در مقاله ای که به یاد شاملو نوشته بود ( چه قدر زیبا بود )
    یک جا گفت:
    نتیجه گیری اخلاقی: کاش نویسندگی هم بازنشستگی داشت تا اواخر عمر آدم به زورگویی نیفتد!
    طعنه ی رندانه ی جالبی بود به شاملو!

  5. بازم دیر رسیدم.همون لحظه که تو کامنت گذاشتی می خواستم کامنت بگذارم…
    اگه برات امکان داره همین الان آی دیت را برام کامنت خخصوصی بذار.واقعا به یه هم فکر نیاز دارم…

  6. نگاه نویی به سیر تکاملی نویسندگان داشنید اما مطلبتان چیز مهمی کم داشت…آن هم مثال بود… کاش نمونه هایی برای مواردی که ذکر کردید می آوردید….
    موفق باشید

  7. سلام خانم موسوی
    بر دوستان خرده نگیرید . من در شعرم بخاطر مصالح کلمه آن دیار را نگذاشته بودم ولی با نبودن آن ، دوستان آنقدر در بحر تبليغات روز بودند كه اصلن معني شعر مرا خلاف تعبير كردند ! من شدم آقاي احم…. امروز آنقدر از اين تعبيرهايي كه از خودم شد بدم آمد- كه نمونه اش در نظر دوست هايم است- مجبور شدم آن ديار را قبل از قطار و اين خانه را بعد از خشك شدن خون خاطره ها در شعر اضافه كنم . احساس مي كنم اين كارم خوب نيود ولي داشتند به من مارك مي چسباندند !!! …. با سپاس از نظر زيبايتان . براي خواندن مطلبتان حتمن ميايم !

  8. سلام خانم موسوی
    در مورد نویسنده ها خودتان صاحب نظرید . ولی مشکل نویسنده های ایرانی را حتی نسبت به جهان سومی باید ضربدر 3 یا 4 کرد . چون آن ها حتی قادر نیستند تجربیات خود و روند خود را در هر دو حالت ادامه دهند و باید هدایت شده آثار خود را ارائه کنند مثل این است یک مربی با اغلب بازیکن های حرفه ایش مشکل دارد و مشکل را از بازیکن ها می داند و آن ها را به میدان نمی فرستد و جایش چند بازیکن تو کوچه پیدا می کند و می فرستد تو زمین . دیگر جای عرض اندام برای بازیکن های خوب نمی ماند . و حرفه ایهای که می خواهند بازی کنند باید فقط زیر توپ بزنند و اصول علمی تاکتیک ها و تکنیک ها را فراموش کنند . با تشکر از مطلب خوبتان . موفق باشید

  9. از نوشته سنجیده و قابل تعمق شما استفاده بسیار بردم . پایدار باشید . این مطلب باز هم جای بحث و بررسی دارد . اگر باز هم به آن بپردازید استقبال می شود

  10. اهمیت افتاده بود دستش را گرفتم بلند کرده بود…فرار می کرد ، من شلیک می شدم دورتادور دوازده ها از هفت تیر پدرم که بخورم به کسی و خون بیاید ،
    / یک شعر برای صبحانه

  11. سلام. حال شما خانم موسوی؟ شرمنده به خاطر این همه تاخیر.
    مطلب جالبی بود. مخصوصاً برای من که عاشق فوتبالم!
    ولی من یه جمله معروف دارم که بین دوستانم همیشه می گویم. من می گویم اگر فوتبالیست بودم و ایرانی بودم حتماً می رفتم اصفهان. و بعدش می رفتم اروپا تا پول جمع کنم.
    الان هم بحث همینه. ما که داستان نویسیم و توی تهران بیشتر از همه جا می توان پیشرفت کرد. بعد هم باید بتوانیم به انگلیسی بنویسیم. چون زبان اول دنیا است. برای شناخته شدن باید به انگلیسی هم نوشت. و من این کار را کم کم شروع خواهم کرد… موفق باشید.
    راستی در مورد پاتوق ادبی دوست دارم با شما صحبت کنم. چت یا تلفن فرقی نمی کند. منتظر خبرتان هستم…

  12. سلام محبوبه جان…
    اول اینکه از مطلبت لذت بردم و بسیار جالب بود دوم اینکه ممنون که به من سر می زنی حتی بی دعوت…و سوم اینکه راستش را بخواهی من وقتی داستان می گذارم همه را دعوت به خواندن می کنم و اطلاع رسانی میکنم اما وقتی نوشته هایی از نوع دیگر می گذارم فکر می کنم شاید دیگران علاقه ای به خواندن آنها نداشته باشند و برای دل خودم می نویسم هرچند بسیار خوشحال میشم وقتی میبینم دوستانی مثل شما لطف می کنید و باز هم به من سر می زنید.

  13. محبوبه خانوم …در جهان سوم نه نویسنده حرفه ای تمام عیار می تواند وجود داشته باشد و نه فوتبالیست حرفه ای …البته خدای ناکرده به بعضی از نویسندگان نامدار بر نخورد …ولی در کشوری با این سرانه مطالعاتی از یک طرف و ان زبان های بعضاَ غیر قابل ترجمه ….هیچ عجیب نیست که نویسندگانش از سر تفنن مسافرکشی هم کنند تا شب گرسنه نخوابند…
    ولی برای یک فوتبال لیست به اصطلاح حرفه ای این کشور به قول شما آن قدر امکانات وجود دارد که نیازی به خرید حتی یک جلد کتاب برای بچه اش احساس نمی شود . می شود به نوعی به همان قصه ی قدیمی علم و ثروت هم گریزی زد و اینکه آن داستان علم و ثروت انگار تنها برای همان نویسندگان نوشته شده است و نه فوتبالیست ها….
    قشنگ بود محبوبه خانوم . سر بزنید خوشحال می شم

  14. از دست نوشته های یک داستان نویس(مردآرام) :
    1- کسی نیست که برای من بنویسد. من هم برای کسی نمی نویسم.
    2- از کاغذهای دست نویس سیاه رنگ توی سطل آشغال بوی ترس وتنهایی می آید. ترس که باشد دلم نمی آید بنویسم.
    3- زندگی ام دارد نزول می کند، همه می گویند. اما چرا کسی نمی گوید که افکارم دارند صعود می کنند به دنیای کودکیم.
    4- در همسایگی محذوف ذهن من کودکی بازیگوش زندگی می کند که گاهی لذتم را به بینهایت میل میدهد. اما حیف که این کودک کراندار است و فقط گاهی می آید.
    5- آیا این واژه را بنویسم؟؟؟؟نه ننویسم. شاید فکر کنند هرزه ام. شاید از من بترسند.
    6- موضوع هایی هستند که می خواهند بنویسمشان اما بوی ترس می دهند. ترس که باشد من نیستم.
    7- تنهایی از ترس بهتر است. در ترس منتظر یک نفر هستی که بیاید و نجاتت بدهد اما در تنهایی خودت هستی و خودت.
    دوستان سلام
    بارها دعوتتان کرده ام و آمده اید، ممنون.
    باز هم یک دسته گل سرخ گرفته ام توی دستم و منتظر شما هستم تا بیایید و تیشه به صخره زمخت داستانم بزنید شاید چشمه ای بیرون بیاید و مرا از این تشنگی نجات دهد.
    ((دهانش مثل دهان مرده ها باز است))
    این نام داستان کوتاه من است.
    منتظرتان هستم.
    ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید**هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند

  15. تیکه ای از پالپ فیکشن یا قصه های عامیانه ـ دیوونه ی ماریا ـ قسمت چهاردهم

    … بودن با ماریا پارادوکس غریبی رو در من پدید آورد میلی که دوست داشت در اسارت ماریا بمونه و نیروئی که همواره در من نجوا می کرد ماریا جز زجر تدریجی و دهشتناک و روح سرگردانی بیش برام نیست و نخواهد بود . چنانکه بعدها فهمیدم اگه زودتر به نجوای الهام درونی گوش فرا می دادم اون همه سختی و رنج با ماریا بودن رو این روح دوازده ساله ام مجبور نبود تا دو سال تحمل کنه…

    آپم دوست نازنین و مهربونم

  16. سلام ای سلوک رها

    وقتی معرفت و صداقتتان را می نویسید ما خام نویسان نیزخوب می فهمیم» شاهکار» نوشته اید.
    و من از توی این روستایمان دستخط تان را دوست دارم که خلق میکنید. یادها نیز باید خلق شوند .
    یک داستان گذاشته ام.

  17. سلام خسته نباشید
    اولین بار است که سر می زنم .

    به زعم من چیزی به نام نویسنده حرفه ای وچود ندارد . نوشتن حرفه نیست .
    و باز هم به زعم من هر نویسنده ای یک کتاب بیشتر ندارد .مابقی اش یا تکرار است و یا تکامل .
    فرق جهان سوم و جهان اول و نویسنده هایش فقط یک چیز است . اقتصاد و دیگر هیچ .

    نویسنده ای که بیش از یک کتاب می نویسد یا عجول است (تعجیل برای پول و شهرت) . یا کامل نشده کتابش را می نویسد ناتمام و بارها و بارها می نویسد .

    باز هم تکرار می کنم هیچ نویسنده ای بیش از یک کتاب نمی تواند داشته باشد . مگر اینکه بخواهد پول دربیاورد از خلق الله .پس از آن بازار است .

    نوشته ها و تابع قوانین بازار می شوند . عرضه و تقاضا . تبلیغ و تطمیع و…

    پیروز و مستدام باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s