کتاب‌هایی که روی دست خواننده می‌مانند

شرزین ِ دبیر پسر روزبهان
گفت : «حاصل همین است ، وقتی قراراست چنان بنویسی که چیزی نگفته باشی و نیز
چیزی گفته باشی.»*
اما
اگر هدف از نوشتن ، تنها رفع تکلیفی باشد بر وظیفه‌ای که نمی‌دانی چیست حاصل چه
خواهد شد ؟

قرار شد برای تعطیلات نوروز هر
کس یک کتاب بخواند و بعد از تعطیلات در کلاس آن کتاب را برای دوستانش معرفی کند . آزادی
کامل در انتخاب موضوع و محتوای کتاب درنظر گرفته‌شد وهر زمینه‌ای‌ را دربرمی‌گرفت
. پس از تعطیلات چند نفری کتابی را برگزیده‌اند ، از این بین برخی خود اهل کتابند
و کم و بیش مطالعه داشته‌اند، برخی که آشنایی با کتاب نداشته‌اند اما به آن علاقه‌مند
بوده‌اند با راهنمایی خودم کتاب‌هایی را انتخاب کرده و مطالعه نموده‌اند . پس از
تعطیلات، موضوعات انتخابی کتاب‌ها بسیار متنوع شده ،از رمان‌های بازاری نوجوان پسند
– تینی جری- گرفته تارمان‌هایی چون مادر پرل باک و سمفونی مردگان معروفی وکتاب‌های
فصیح تا کتاب‌های بهنود و کتاب‌های تاریخی قطور وکتاب‌های خاطرات و حتی کتاب‌هایی
با موضوعات روان‌شناسی شخصیت که این روزها در بازار فراوان است و چون هیچ قید و
بندی را برای انتخابشان در نظر نگرفته‌ام همه از مطالعه‌  لذت برده‌ وراضی‌اند . هفته‌ی پیش آخرین گروه
از کتاب‌خوان‌ها ، در کلاس به معرفی کتابشان پرداختند . برخی چنان از کتابشان لذت
برده‌اند که برای انتقال لذتِ این مطالعه به همکلاسی‌هایشان نه یک جلسه که چند
جلسه را به بحث‌وگفتگو درباره‌ی کتابشان اختصاص داده‌ و برای همین ،برنامه طولانی‌تراز
انتظارم شد .

در پایان وقتی که همه کتاب‌هایشان
را معرفی کردند ، دخترخانمی بلند می‌شود و سراغم می‌آید ومی‌گوید من هم اگر چنین
کتاب‌هایی داشتم می‌خواندم . می‌گویم خب ! برای کتاب داشتن کار خیلی سختی نباید
انجام می‌دادی ، کافی ست سری به کتاب‌خانه می‌زدی . می‌‌گوید ولی من درخانه کتاب
داشتم . می‌پرسم پس چرا مطالعه نکرده‌ای؟ سکوت می‌کند . پس از مکثی ادامه می‌دهد  می‌تواند کتابش را برایم بیاورد و درعوض نمره‌ای
بگیرد؟ نمی‌توانم  از شیطنت صرف‌نظر کنم و
می‌پرسم چطور مگر به نمره احتیاج دارد ؟دقیق که می‌شود می بیند نه ، احتمالا برای
امتحانات پایانی احتیاجی به نمره‌ی اضافه ندارد. بعد ادامه می‌دهم کسانی که کتاب
معرفی کرده‌اند نمره نمی‌گیرند و این را از ابتدا 
می‌دانستند – به دلیل این که نمی خواستم مطالعه‌شان حالت رفع تکلیف و باری
به هرجهت داشته باشد – اما در آخر به افرادی که بهترین معرفی و تحلیل را به نظر
دوستانشان  ارائه داده‌اند ، جوایزی که آن
هم کتا ب است تقدیم می‌شود که همین کتاب‌هایی بود که هم‌اکنون گرفتند. می‌گوید خب
! او هم دوست دارد ازآن کتاب‌ها داشته‌باشد . واضح است که نمی‌توانم کاری برایش
بکنم ؛می‌گویم اگر قرار باشد که بدون انتخاب کلاس و بدون معرفی کتاب،به او کتابی
بدهم – که البته خیلی مایل به این‌کار هستم – به دیگرانی که وضعیت او را داشته‌اند
و کتاب نگرفته‌اند اجحاف می شود و اضافه می‌کنم ای کاش می توانستم برای همه یک
کتاب به یادگار بدهم . ناراحتی‌اش را که می‌بینم می‌پرسم حالا کتابت چیست ؟ نامش
را نمی‌داند . تعجب می‌کنم چطور نام کتابی را که دارد نمی‌داند ! با حالت حق به
جانبی توضیح می‌دهد، برای این‌که ازاین کتاب‌های شهداست . دوباره سرِشوخی را باز
می‌کنم و می‌پرسم یعنی شهید این کتاب را نوشته ؟می‌گوید نه، درباره‌ی شهید است و
انگارعادی‌ست که کسی اسم این کتاب‌ها از خاطرش برود ، می‌گوید برایم می‌آورد .

 جلسه‌ی بعد به محض ورودم کتاب را روی میز می‌گذارد  . می‌پرسم چیه ؟ می‌گوید همان کتاب است . به
کلاس  می‌گویم دوستتان می‌خواهد کتابی را
معرٌفی کند، کمی دیر شده اما او حالا … که به وسط حرفم می‌آید و می‌گوید نه!
نخوانده‌امش .

-: پس چرا آوردی ؟

-: برای شما

-: ممنون ، ولی چرا؟  نمی‌داند چه بگوید چون قبلاً درین‌باره حرف زده‌ایم
. می‌گوید از کتاب خوشش نمی‌آید . می‌گویم هنوز که نخوانده‌ای ! می داند . می‌گویم
باشد از طرف تو به کتا ب‌خانه‌ی مدرسه اهدا می‌کنم . می‌گوید خودش این کا ررا کرده
اما قبول نکرده‌اند چون خودشان چند تا از این کتاب داشته‌اند .

یادم می آید زمانی ایلنان
مجموعه‌ای ده‌تایی اهدا شده از این کتاب‌ها را به خانه آورده‌بود وبرای همین طرح
جلدش  برایم آشناست . دختر، دوستی دارد که
مهاجر است و قراراست به افغانستان برود، بورسیه بگیرد و برگردد . می‌گویم کتاب را
به نامزدت بده تا با خودش آن‌جا ببرد احتمالاً کتاب‌خانه‌های آن‌جا این کتاب را
ندارند و … سکوت می‌کند. می‌پرسم حرف بدی زدم ؟ می‌گوید نه ! ولی او خودش اهل
کتاب است و من خجالت می‌کشم که این کتاب را به او بدهم .

شرم هدیه دادن کتاب ، شرمی‌ست
که تصوری از آن ندارم ، فرض را بر عدم علاقه‌مندی‌اش به مطالعه می‌گذارم و می‌گویم
تو خودت اهل مطالعه نیستی و گرنه درباره‌ی کتاب این حرف را نمی‌زدی ، که می‌گوید
این‌طور نیست، فقط نتوانسته  کتاب مناسب را
پیدا کند که البته بی‌شک  دنبالش هم نبوده
. به خاطر هم‌وطن بودن نامزدش با خالد حسینی،رمان بادبادک باز را به او معرفی می‌کنم
. هفته‌ی بعد کتاب را خوانده و سراسیمه و با همان شتاب و تنش ِ داستان، ماجرا را
در کلاس بازگو می‌کند . می‌گویم نامزدش هم کتاب را دیده ؟می‌گوید او قبلا خوانده‌بود
و همین طور کتا ب دیگری از همین نویسنده را به نام هزارخورشید تابان به او داده .
باز اضافه می‌کند واقعا خجالت نداشت که من آن کتاب را به او بدهم ؟ کتاب را به
خاطر شرکت در فعالیت های پرورشی مدرسه گرفته و با این که حداقل دو سالی از آن زمان
می گذرد نخوانده . می‌گویم خب ! نگهش دار به عنوان یادگاری از یک دوران . می گوید
دوست ندارد این متاب ها را داشته باشد – دقیقاً اصطلاح خودش است – و بعد از من می‌خواهد
که اجازه دهم به من تقدیم کند و من هم با لحن خودش می گویم نه ! من هم دوست ندارم و
اضافه می‌کنم که طوری درباه‌ی کتاب حرف می‌زند که انگار درباره‌ی مزه‌ی یک سس !
ولی واقعیت این است که میفهمم چه می‌گوید .

شبیه این ماجرا چند سال پیش
برای خودم پیش آمده بود وقتی که در آزمون علمی- اعتقادی!معلمان شرکت کردم و کتابی
از شهید مطهری – و البته نه اصل کتاب که از این فراوان کتاب‌های تولید شده از
کارخانه‌ی کتاب سازی که با خلاصه وجرح و تعدیل و چه بسا افزودن ، به دست آمده-
کتاب لاغری خریدم که به همه چیز شباهت داشت جز اندیشه‌های مطهری و برای آزمون
مطالعه نمودم . آن قدر مطالبش پراکنده و بی‌ربط و شعاری بود که تا به جلسه‌ی آزمون
برسم کلمه‌ای از ان در ذهنم نمانده‌بود و چه تقلب‌ها که نکردیم . اما بعد از
امتحان دوست نداشتم کتاب را به خانه بیاورم . با دوستی بودم در یکی از شلوغ‌ترین
خیابان‌های شهر که به پیشنهاد دوستم قرارشد کتاب را همان‌جا روی سکوی جلوی خانه‌ای
بگذاریم ، شاید صاحب‌خانه یا رهگذری آن را بردارد . اما کمی که دور شدیم  برگشتیم تا از سرنوشت کتاب سرراهی‌مان مطلع
شویم . مردی از خانه بیرون آمده بود و کتاب را به دست گرفته و بالا و پایینش را
نگاه می‌کرد ،چند ورق که زد و خوب کتاب را وراندازکرد ،رفت و آن را کنار باغچه‌ی
جلوی پیاده‌رو گذاشت و به راهش ادامه داد . هردو از دیدن چیزی که دیده بودیم حیرت
کردیم . اگر باسواد نبود یا احتمالا آشنایی با کتاب نداشت احتمال این که کتاب را
بردارد بیشتر بود . هر دو با هم از ته دل خندیدیم و به این طفل سرراهی که کسی نمی‌خواست
افسوس خوردیم . راستی چرا چنین کتاب‌هایی تولید می‌شود و با چه هدفی ؟
 


*طومار شیخ شرزین – بهرام بیضایی

Advertisements

یک دیدگاه برای ”کتاب‌هایی که روی دست خواننده می‌مانند

  1. سلام
    از جناب عالی دعوت میشود از نمایشگاه مجازی
    نقاشی
    بازدید نمائید
    منتظر حضور سبزتان هستم
    با تشکر از همکاری شما

  2. سلام
    والا اگر هدف را بخواهید خود نیک تر آگاهید.
    من در کتابخانه ام یک توضیح المسائل دارم. دلم به حال این کتاب خیلی می سوزد جلد خاکستری رنگ و روفته و مظلوم گوشه ای آرمیده. نمی دانم چظور سر از خانه ی ما در آورده. بغل دستش کتاب ظهور و سقوط امپراتوری روم است. شاید درس عبرتی باشد
    The rise and decline of…Ijtihad!

    یک نگاه لیست پیوندهایتان کردم ماشاء الله عین پیوندهای وبلاگ من. برای خودشان مردی(کذا!) شده اندها. چه قدر سخت است سر زدن به همه. مرام لیبرالی داشتن خیلی سخت شده این روزها.

    این محمود آبادی چرا به پروپای سروش پیچیده؟ تحمل بایدش! پیرمرد بامزه ای ست

  3. درود بر شما
    از اين كتاب ها زيادند ولي چه مي شود كرد فعلا به آنها راحن مجوز مي دهند و هيچ مشكلي براي چاپ ندارند غير از اين خود فرهنگ و ارشاد هم كمك مالي مي كند تا چاپ مجدد شود و وقتي مي بينند روي دست شان مانده است مي فرستند مدارس تا جايزه بدهند و دانش آموزان بخت برگشته كتابي بي محتوا كه با بيت المال به چاپ رسيده بايد دريافت كنند و در ذهنشان باقي بماند كه كتاب همين است و هيچ گاه به سمت كتاب نروند.
    من هم از اين كتاب ها داشتم و داخل كارتون در انباري نگاهداري مي كنم اصلا تمايل ندارم سراغ شان بروم هيچ چيز براي گفتن و وادار كردن به انديشيدن ندارند.
    بركت باشيد

  4. سلام
    آره من هم فکر می کنم کتابهایی هست که به خواندنش نمی ارزد برخلاف این گفته که هر نوشته ای به یکبار خواندن می ارزد … نه نمی ارزد
    شرکت ما پارسال یکی از این ها را کنار هدیه روز زن چپانده بود بعضی ها همانجا تو سالن مراسم گذاشتنش و رفتند تازگی هم در یک سمینار 5 تاش را بهمان قالب کردند
    خداییش آدم خجالت می کشد لای آنها را هم باز کند و بچشدشان
    فقط تیراژ و قیمتشان بی نظیر است !! با تیراژ های بالا و قیمتهای حمایتی باور می کنی یک کتاب 700 صفحه ای چاپ 87 فقط 1200 تومن
    یکبار با پز و پرستیژ همراه پسرم رفتیم به یک کتابخانه عمومی تازه تاسیس که عضو شویم و خلاصه در راستای آشنا شدن بچه با محیط کتابخانه و این حرفها
    وقتی کتابهای تازه خریداری شده را در بولتن های مجلل سالن دیدم … از خیر آشنایی بچه با محیط کتابخانه گذشتم و به قفسه های کوچک خانه مان پناه بردم

  5. همه ما می دانیم از این نمونه ها بسیار هست شاید بیشتر بخاطر پولی که در این باره تقسیم میونند و ناشرو (اپ کننده میرسه .شاید هم اونهایی که تولید میکنند چون خودشون دوست دارند چنین کتابهایی رو میخوان به همهگان برسانند ومتاسفانه برآوردی هم از تاثیر و یا تعداد استفاده کننده و خوانندگانش ندارند

  6. پدر و مادر من هم فرهنگی هستند . همیشه هم موقع این جور امتحانات اعتقادی! برخلاف توصیه ای که در دوران تحصیل به ما میکردند. هم شب امتحانی میشوند هم اهل تقلب. سختگیری بابت تقلب معلم ها نمی شود. بد نیست دانش آموزان سر این جور امتحانت مراقب معلمان باشند.
    از این جور کتاب های زورکی هم به فرهنگیان کم هدیه نمیدهند. باید تحمل کرد.

  7. سلام

    وقتی ایدئولوژی را بخواهند به زور به گلوی ملت بچپانند همین می شود که یک سری هر اراجیفی را با حمایت های کجا و کجا به چاپ می رسانند و بعد باید مناسبت های مختلف جورش را بکشند آن هم به بهانه تجلیل و تقدیر!!!!

    متاسفانه مدیریت و نظارت نادرست همین عواقب را هم دارد…

  8. روزی در یکی از نمایشگاه های کتابی که در پارک ها برگزار می شود کتابی دیدم به نام حوریان بهشتی که نویسنده اش یکی از روحانیون بود .
    کنجکاوانه بازش کردم در قسمتی از آن نوشته بود :
    از هر قطره ی آب غسل زنی متعه در بهشت حوری بهشتی ای برای آن مرد در نظر گرفته می شود…!!!!!!!!!!!!!!

    حال من بعد از این جمله گفتنی نیست…

  9. سلام علیکم. یک روز به خانمم گفتم چرا فقط رمان (و گاهی غیر از رمان) می خوانی؟ گفت چرا باید کتابهایی را که تو می خوانی بخوانم؟ یک مقدار فکر کردم. دیدم جوابی ندارم بدهم به او.
    بله. مطالعه کردن و نکردن، و چه کتابهایی خواندن، ظاهراَ باید با پشتوانه ی عادت و علاقه و شوق و ذوق باشد. با آئین نامه و دستور، ظاهراَ نمی شود.
    من درست نمی دانم اگر کسی مایل نیست کتابی یا مقاله ای یا نوشته ای را بخواند، به او اصرار کنم (یا اجبار کنم) که بخواند.

    شاید مرحوم مطهری خوشحال نباشد ببیند کتابهایش (به قول شما: با جرح و تعدیل و …) شده است سوژه ی امتحان و مسابقه و ….

  10. درود
    در حالت آفلاین می خوانم دوست عزیز

    و اما

    مگس ها عسل مي دهند
    و ذائقه هاي يک بعدي
    دنياي زنبورها را
    انکار مي کنند!!!
    .
    .
    بايد اثر انگشتم را
    از روي خون هوا پاک کنم

    ـــــــــــــــــــــــــــــ

    با شعري به روزم و منتظر نقد و نظر ارزشمندتان
    با احترام فراوان
    يا حق

  11. سلام دوست عزیز محبوب و با معرفت و عزیز من. واقعا لطف می کنی که سر می زنی. البته من هم اینکار را می کنم و البته نظر ندادن را به پا سر زدن نگذار. گاهی وقتها نمی توانم نظر داشته باشم.مثل الان.در مورد شعر هم خوشحال می شم این تصویر کاملا بالا بیاد و نظرت رو بدونم نه اصلا من طرفدار چیزی نیستم گاهی وقتها چیزهایی را اثرم به نظرم خودم می پذیرد البته ممکن ایت هم که فقط از دیدگاه خودم باشد و نظر دوستانی مثل تو مطمئا راهگشا خواهد بود برای من.واقعا کتابی از مطهری نخوانده ام اما فکر می کنم روزی نیاز پیدا می کنم چون ممکن است شخصیتی داشته باشم توی داستانم که نثر مطهری جز محتوای آن به من کمک کننده باشد برای آن که آن شخصیت را بسازم. ایت اعتقاد من است که ما به عنوان کسانی که ادبیات کار می کنیم باید نثر عامه پسند را خوانده باشیم تا یک شخصیت عامی را خلق کنیم. پس همه چیز محتوا نیست مادر دنیای عجیبو غریبی از کلمات سرگردانیم. با احترام

  12. كتابخانه مدرسه ها پر از اين كتابهاست.هر كه از كتابي بدش مي آيد مي آورد مي گذار د در كتابخانه.مدرسه كه مي رفتم مسئول كتابخانه بودم .تمام زنگهاي تفريح مي رفتم كتابخانه ..دريغ از يك كتاب به درد بخور كه بشود خواند وبهره برد..كتاب از خانه مي بردم انجا مي خواندم!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s