پیرزن و عروسک هایش (6)

 فراموشی و رستگاری

پیرزن وقتی که تصمیم گرفت همه چیز را از خاطر ببرد ، ناگهان همه چیز چون غباری در هوا گم شد. او تمام خاطرات و خواب‌هایش را ناگهان از دست داد این چیزی بود که خودش خواسته‌بود . بعد از آن اتفاقی که افتاد و او درست از همان وقت همه چیز را فراموش کرد جز آن لحظه را . فراموش نمی‌کرد که چرا خواسته‌بود همه چیز را فراموش کند . فراموش نکرده‌بود که باورش را به تفاوت از دست داده‌بود – چیزی که هرگز دوباره به دستش نیاورد ، مثل آدم‌هایی هم که با باور به چیزی می‌دیدشان و نمی‌توانست بفهمدشان – فراموش نکرده‌بود که از همان وقت شروع به خریدن عروسک‌هایش کرد . عروسک‌هایی که یا به یادبود درگذشتگانش بودند یا یادها و خاطراتی که نمی‌خواست از ذهنش بروند، یا در گوشه‌ای از ذهنش بودند اما درست نمی‌دانست کجا و چطور نشسته‌اند . حالا از هر چیز تنها عروسکی مانده‌بود بی‌خاطره‌ای که می‌دانست شاید عزیز باشد، چون این را هم از دست داده‌بود . اما هر چه می‌کرد آن لحظه را فراموش نمی‌کرد .

اول صدای شکستن چیزی آمد . چیزی نه درون او که در فضای اطرافش و رو به او شکست . ظرفی از جنس شیشه و او ناگهان رو به دستی که شکستگی شیشه را به دست داشت – تنها دست را به خاطر داشت بی‌هیچ تصویر دیگری –   در جا ماند . اول هرچه سعی کرده‌بود صدایی از گلویش بیرون آورد نتوانسته‌بود اما نفهمیدکه چطور یکدفعه نفس بلندی کشیده و به دنبال آن صدا و هیاهویی که با همان شتاب آغاز، ناگهان فرونشسته‌‌بود خنده‌اش گرفت . نه خنده‌ای عصبی که لبخندی آرام . شاید از همان وقت فهمیده‌بود که چقدر حالت‌های آدمی  بی‌معنی است، در جایی که باید بگرید ، می‌خندد  و لابد در جایی هم که باید می‌خندیده ، چه بسا که نگریسته‌باشد و درست از همان جا  بود که حتما ایمان و باورش را از دست داده‌بود .

به‌یاد داشت که نشسته و خرده‌های شیشه را جمع کرده‌بود ، یکی‌یکی و با دقت . دست و تیزی بریده‌ی شیشه را زود از خاطر برده‌بود ، بی‌هیچ خشم یا کینه‌ای .او حتی از ریزترین ذرات پخش شده‌ی شیشه بر زمین نگذشته‌بود و بعد با دقت همه‌چیز را مرتب کرده . در حالی که مشغول جمع‌وجور کردن اطراف بوده، بی‌که بداند چرا بعد از آن‌همه آرامش و لبخند و درست وقتی که هر دلیلی برای خشم با خنده‌ی بعد از ان بی‌معنا بوده ، ناگهان گریه‌اش گرفته‌بود، آرام و بی‌صدا . گریه‌ایی که در روزهای بعد هم بی‌مقدمه و دلیل به خصوص وقتی مشغول کاری تکراری بود- از آن کارهایی که نیازی به فکر ندارد و آدم مثل ماشین می‌تواند انجامشان دهد-  به سراغش می‌آمد و او همان‌جا دانست که دارد راه گذشته را می‌رود و چا ره‌ای از طی‌کردن این راه ندارد، راهی که مادرانش رفته‌اند  که پایانش همیشه یک چیز بوده؛گریستن . چیزی که پیش‌ترها از خود می‌پرسید که چه کار‌ی‌ست که آدم  بی‌هیچ دلیل واضحی بگرید ؟! اما بعد از تنها اتفاقی که از خاطرش نمی‌رفت با خود گفته‌بود ، مهم نیست که دلیلی نباشد مهم این‌ست که این تنها کاری  بوده که از دستشان برمی‌آمده یا شاید به همین هم فکر نکرده‌بودند . اول باید گریه بوده‌باشد و بعد یافتن دلیلی بر آن . برای مادرانش بهانه ، شاید غربت امامی یا معصومی ، فرزند تولد نایافته‌ی مرده‌ای، عشقی چنان کهنسال که خود هم فراموشش کرده‌اند اما مهم این است که می‌تواند بهانه‌ای بر گریستن باشد و حالا او می‌دید که به شیوه‌ی مادرانش می‌گرید آن هم در تنهایی و دور از چشم دیگران، درست مثل آن‌ها  که اگر  دیگرانی شاهد گریستن می‌شدند تنها شرمساری موهومی را به دنبال داشت و از آن بدتر این که دلیلی برای توضیحش نداشتند  و این برایش عذابی بس بیشتر از ابهام شرمساری بود .

 او وقتی پی به گریستن‌های خودش برد که به یاد آورد مادرانش را و این که این گریه‌ها برای او همیشه معمایی بوده که بی‌توضیح مانده‌بود و حالا درست بعد از روزی که سبب شد باورش را به همه چیز از دست بدهد این حال به سراغش آمده‌بود و او پی برده‌بود تفاوتی با گذشتگانش نخواهد‌داشت و دارد راه آن‌ها را می رود درحالی که همیشه مطمئن بوده که زندگی‌اش متفاوت خواهدبود و عنان زندگی را خود به دست خواهدگرفت، وقتهایی که ایمان زیادی به انسان و قدرت انتخابش و اختیارش داشت . این رنج – رنج شکست باورش شاید  – چنان آزارش داد که تصمیم گرفت همه چیز را فراموش کند تا آسوده‌تر زندگی کند بی عذابی از نداشتن یا داشتن باور . خاطراتش را به مزبله ی ذهن سپرد تا شکست خود را فراموش کند و بعد برای این که رد پایش را گم نکند رفت و عروسک ها را هرکدام به نشانه ای از گذشته‌اش خرید و ناگهان اندوهش فروکش کرد .

او دیگر نه به شیوه‌ی مادرانش می‌گریست – چون چیزی را به خاطر نمی‌آورد و نه می‌توانست ذره‌ای خودش را با آن‌ها مقایسه‌کند ، چون اصلا چیزی را در ذهن نداشت و بعد ذره‌ذره خواب‌هایش را هم از دست داد و بعد از فردای همان روز موهایش شروع به سفید شدن کرد ، شاید برای همین بود که بعد از مدتی یکی یکی عروسک‌هایش را جمع کرد و در چمدانی گذاشت ، بارانی‌اش را پوشید و روسری‌اش را زیر گلویش گره‌زد و چمدانش را که خودش هم از سبکی بیش از حدش تعجب کرده‌بود به‌دست گرفت و رفت.

اما همان وقت که در را پشت خود سر خود بست و مدتی سرگردان خیابان‌ها شد با تعجب دید که هیچ جایی برای رفتن ندارد ، چیزی که تا قبل از این اصلا فکرش را نمی‌کرد – او همیشه فکر کرده بود که همه چیز به خود آدم بستگی دارد ، ماندن یا رفتن و بعد سعی کرده بود این فکر را هم با تمام باورهای دیگرش فراموش کند و حالا در خلا فراموشی با این که خاطره ای از این تصور پیشینی‌اش نداشت متوجه شد که نمی‌تواند هیچ جایی برود چون جایی وجود ندارد و باز هم مثل مادرانش – با این که دیگر خاطره‌ای از آن‌ها  نداشت – برگشت ، کلید را در قفل دری که پشت خود بسته‌بود انداخت ، باز کرد و داخل شد و یکی یکی عروسک‌هایش را روی طاقچه چید . عروسک هایی که حتی وقتی هم که فکر می‌کرد، زیاد فکر می‌کرد نمی‌توانست آن طور که می‌خواهد به یادشان بیاورد اما تیزی شیشه و روزی را که تصمیم گرفته بود همه چیز را فراموش کند از یاد نمی‌برد. این دقیقا چیزی بود که دلیل فراموشی‌اش شده‌بود و خواب‌ها و رویا هایش را از او گرفته‌بود و خودش با سماجت در ذهنش نشسته‌بود . خودش فکر می‌کرد شاید این تنها نشانه‌ی زنده‌بودنش باشد .


برای دیدن قسمت های قبل این جارا ببینید .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پیرزن و عروسک هایش (6)

  1. این بغضهای فرو خورده با گریه گاه گاهی هم درمان نمیشود.تیزی زخم ها هم میتواند باعث فراموشی حواشی شود


    حق باشماست . ممنون

  2. سلام..امیدوارم سال 88 سال شادکامی شما باشد…چون یک زن هستید بیشتر علاقمندم نظر شما را در مورد مطالبم بدانم البته اگر شما نیز تمایل داشته باشید..


    ممنون که به خاطر زن بودنم یک بار مزیتی به من تعلق گرفت . چون یاد گرفته ایم که به خاطر زن بودن همیشه در گوشه وکنارها باشیم و نظرمان هم بعد از همه .

  3. سلامو تبریک دوباره
    نمیدونم چرا این قسمت رو که خوندم یاد پیرمرد خنزپنزری و دختر و لب آب و گل و … صادق هدایت و پیکر فرهاد و عباس معروفی و اون دردهای خوره مانند افتادم.
    حتی اگه خاطرات رو هم فراموش کنی باز هم نقطه ی صفرت میشه همون لحظه و باز هم خاطرات جدید و باز هم طی مسیری که فکر میکنی جدیده ولی در اصل همون راه مادران و پدرانه.یعنی واقعا هیچ گریزی نیست؟


    اگر کسی تنها لحظه ای فکر کند که راهی نیست زمان را متوقف کرده و آیا اصلا توقف زمان امکان دارد ؟ زمان ! شاید این چیزی ست که در آن دور می زنیم .

  4. سلام .از کامنت ونظرتون بسیار لذت بردم ومنهم موافقم


    سپاس.آن کامنت در حمایت از حیوانات و از طرف این انجمن نوشته شده بود .

  5. سلام علیکم. سال نو بر سرکار ارجمند مبارک
    خب داستانک و داستان و رمان بلند، نیاز به لینک و آدرس و مانند آن ندارد ولی این چیز میزایی که من می نویسم، نقصش است اگر فاقد ارجاعات لازم باشد. و کوتاه یا متوسط یا طولانی بودن مقالات بنده و سرکار و دیگران، بستگی به موضوع مقاله دارد، و احیاناَ موارد دیگر.

    من برای کسی شجاعت به خرج ندادم. چیزی نوشتم. ظاهراَ، بر حسب استنباط شما، که احتمالاَ درست هم هست استنباط شما، چنان بین فکر من و فکر آن طرف مقابل احتلاف فاحش دیده می شده، که خوانندگان کامنت به ذهنشان می رسد این سیدعباس سیدمحمدی شجاعت به خرج داده برای آن طرف

    ×××
    من شما را نمی شناسم. مگر به نام ارجمندتان در جهان وبلاگ. اما. توجه کنید:

    غیر قابل تغییرها در قانون اساسی ی مشروطیت:
    این اصل شامل هیچیک از اصول قانون اساسی و متمم آن که مربوط به دین مقدس اسلام و مذهب رسمی کشور که طریقه حقه جعفریه اثنی عشریه می باشد و احکام آن و یا مربوط به سلطنت مشروطه ایران است نمی گردد و اصول مزبور الی الابد غیرقابل تغییر است.

    غیر قابل تغییرها در قانون اساسی ی ایران (قانون اساسی ی تغییریافته ی 1368):
    محتوای اصول مربو به اسلامی بودن نظام و ابتنای کلیه قوانین و مقررات بر اساس موازین اسلامی و پایه‏های ایمانی و اهداف جمهوری اسلامی ایران و جمهوری بودن حکومت و ولایت امر و امامت امت و نیز اداره امور کشور با اتکاء به آراء عمومی و دین و مذهب رسمی ایران تغییر ناپذیر است.

  6. ادامه:
    یک زمان «سلطنت مشروطه» الی الابد غیر قابل تغییر بود. الان «ولایت امر و. امامت امت» (ظاهراَ یعنی ولایت فقیه، وگرنه ولایت امام زمان را که به رای نمی گذارند) غیر قابل تغییر است. من دیدم و شما دیدید که سلطنت مشروطه تغییر یافت. تغییرناپذیر بودن یا تغییر ناپذیر نبودنش بر طبق قانون اساسی یا غیر اساسی، مانع تغییرش نشد. و سخن کوتاه می کنم.


    البته که حق با شما ست چون داستان نوشتن و خواندنش حتی تنها و تنها به ارجاعات ذهنی نیازمند است و به قول شما و لاغیر(!).
    اما ترکیبی از جملات عربی و فارسی هم قبول کنید که خواندنش دشوار است .
    درباره ی قانون اساسی هم با شما موافقم .

  7. سلام سر کار خانم سیده موسوی
    من نیز متقابلا ، سال نو و تجدید حیات طبیعت را خدمت شما تبریک و تهنیت عرض می کنم و آرزو دارم در تمامی مراحل زندگی سربلند و موفق باشید


    نام فامیلی ام فقط موسوی ست که شما از روی لطف سیده به ان افزوده اید .
    سپاس با آرزوی سالی خوش برایتان .

  8. دنيا اگه تاريك شد
    دستاي فانوسو بگير …

    سلام دوست نيلوفري
    سال تازه را برايت سبز مي خواهم.

    به روزم با كلي مطلب و خبر ، از جمله :
    فراخوان بزرگترين فستيوال ترانه سرايي كشور با عنوان «ترانه هاي مادري سرزمين من»
    آخرين آپ سايت پيله هاي شيشه اي و معرفي مطالب من در اين سايت.
    انتشار شماره جديد مجله ي ارمغان فرهنگي
    و ….
    حضورت را به انتظار نشسته ام …
    با احترام
    موسوي

  9. درود بر شما
    فرار از خود كه در داستان پيرزن و عروسكهايش وجود دارد را تجربه كرده ام سال هاي نه چندان دور براي اينكه نمي دانم به خودم برسم يا فرار كنم شايد ساعت ها پياده مي رفتم و خيابان هاي شهر را طي مي كردم و نمي دانستم به دنبال چه هستم و بعد از آن همه خستگي دوباره راهي خانه مي شدم.
    آن قسمت داستان را كاملا حس كردم و لحظه ايي با پيرزن همراه شدم .
    فكر كنم هيچ گاه نتوانيم آنچه بر لوح وجودمان نقش بسته است و يا بهتر بگويم نقاشي كرده اند را فراموش كنيم.
    مگر قرص اكس زياد مصرف كنيم

  10. سلام دوست من
    تبریک می گویم قلم بسیار قویی دارید که لحن بخصوصی هم دارد بقول دست خیال به نوشته بزرگان پهلو می زند و موضوع آن که بسیار آشناست فرار از خود و گذشته خود و ناممکن بودن آن …
    موفق باشید


    کاشکی … کاشکی … ای کاش
    هیچی ! کاش نوشته ام مثل خودم بود نه کارهای بزرگان .
    سال نو بر شما هم مبارک

  11. سلام خانم موسوی
    در حال هن هن زدن هستم وقتی نفسم چاق شود حتمن می آیم . سعی دارم امسال با کارهای بهتر خدمت دوستان باشم ولی به هرحال قبل از عید و خود عید من درگیری زندگی زیاد داشتم و متاسفانه خانه قلمم را متروکه گذاشتم . چشم در اولین فرصت برمی گردم .ضمنن برنامه من-اگر فرصت پیش بیاید – خواندن کتاب کافکا در ساحل موراکامی است . فوق العاده است . موفق باشید

  12. ضمنن سال نو را به شما و خانواده اتان تبریک می گویم . امیدوارم سال میمونی برای کشورمان باشد .

  13. سلام علیکم. یکی از رفقای سابقم می گفت گسترش سریع اسلام در قرنهای ابتدائی اش مرهون ساده زیستی ی ابوبکر و عمر بود و شباهتهایی بین آن گسترشها، و شعارهای اولیه ی سوسیالیسم و کمونیسم هست. البته، در گفت و گوهای مدتی قبل بنده و مسعود صادقی، مسعود صادقی قائل بود به این که دوران صدر اسلام، منطبق با خصوصیات لیبرالیسم بوده.


    بخشیدن ویژگی های قرن جدید به دوره های بسیار دور تاریخ کاری غیر علمی و خالی از فایده است . ما می توانیم آن دوران را با صفات امروزی توصیف کنیم اما با آن ویژگی ها نمی توان سنجید . پیدا کردن صفات هم فقط و فقط برای روشن شدن ذهن خودمان است تا تعریف یک دوره ی خاص در تاریخ .

  14. درود .
    …. فعلا فقط می خوانم و می خوابم !
    بدرود


    جالب این که تلفظ ریشه ای این دو کلمه شباهت زیادی به هم دارد برخلاف کلمات اصلی شان !» خوان و خواب » . اما مگر در ایام نوروز غیر از این هم کاری برمی آید از آدمی ؟ نوروز در تعریف من یعنی زمانی برای خواندن .

  15. سلام محبوبه جان. امیدوارم سال خوبی داشته باشی. برمی گردم داستاناتو میخونم. با پوزش از تاخیر چند ماهه


    خوشحالم که برگشته اید . من هم برایتان آرزوی سالی سرشار از شادی و بهروزی را دارم .

  16. درود و احوال

    من معتقدم که مطالعات شما زیاد اما کم عمق است . خصوصا فلسفه موضوع مطالعه شما نیست .

    من با داستانی به روزم .

    بای


    معلم ادبیاتی داشتیم در دوره ی دبیرستان که با شعر حرف هایش را بیان می کرد . مثلا » از کرامات شیخ ما چه عجب/ شیره را خورد و گفت شیرین است «
    چه کسی راجع به فلسفه حرف زده ؟و تازه چه نوع فلسفه ای ؟ فلسفه ی علم . فلسفه ی وجود . فلسفه ی تاریخ . فلسفه ی …؟!

  17. سلام. بعد از 7 ماه نوشتم. اینقدر نوشتم تا بغض 7 ماه ام ترکید . 7 ماهه دلم مثه سیر و سرکه میجوشه که نکنه وقتی نوشتم کسی نیاد و نخونه یا اصلا یادشون بره منم هستم یا منم بودم یا ……!!! هنوزم میترسم از این همه دلشوره و دلواپسی اما میدونم میایو این همه ترس فقط یه ترسه!!! به روزم و منتظر…

  18. سلام بر دوست عزیزی که او را به نگاه ظریفش در این فضای مجازی می شناسم . عطسه ی زمین و جان دوباره اش بر خانه ی مجازی و حقیقی اتان روان باد و ایام همواره به کام .

    خانه اتان را به خانه ام پیوند زدم که دید و بازید در این ایام آسان شود.

    آرزو می کنم که سال نو پر از نگاه های ظریف و پرمایه برایتان باشد .

  19. سایت ادبی هشتاد:ادبیات جوان ایران آغاز به کار کرد.

    این سایت دارایی شخص یا گروه خاصی نیست و از تمام ادیبان با هر گرایشی در عرصه های شعر-داستان-طنز-مقاله و نقد دعوت به همکاری می کند.
    منتظر آثار شما هستیم.
    تنهایمان نگذارید.

    این شماره با اشعاری از:(به ترتیب حروف الفبا)

    علی اسداللهی

    راضیه بهرامی

    حمید تقی آبادی

    ستار جانعلی پور

    حسین رضایی

    جواد سلطانی

    وحید طلعت

    سمانه عابدینی

    لیلا کردبچه

    جواد گنجعلی

    آرش نصرت اللهی

    سمیرا نوروزی
    ———————–
    و داستانهایی از:

    مجید اسطیری

    پروانه بابک

    نظام حقی آبی

    سروش رهگذر

    نازنین گیفانی

    علیرضا محمودی ایرانمهر

    مصطفی مردانی
    ———————————

    منتظر آثارتان هستیم…

    هشتاد.::.ادبیات جوان ایران

  20. كيست كه زماني همراه نبوده با اين زن؟اين ابهام..اين خلا..اين به آخر ي چون ديگران رسيدن با همه تلاشي كه براي رسيدن دويده ايم..چقدر دست يافتني وملموس است..»او همیشه فکر کرده بود که همه چیز به خود آدم بستگی دارد ، ماندن یا رفتن «واين درست نيست؟معماي زيبايي را ماهرانه قلم زده اي محبوبه جان..

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s