ساعت پنج و پنجاه چهار دقیقه


به ساعتش نگاه کرد .پنج‌ و ‌پنجاه ‌و ‌چهار دقیقه بوداما وقتی پا روی اولین پله گذاشت ، یادش رفت ساعت چند بوده .سطح پله‌ها لغزنده و سرد بود .دست به نرده گرفت تا راحت‌تر خود را بالا بکشد .نفسش تنگ شد .خیابان با درخت‌ها ، تل‌های خاک ، پیاده‌روی کثیف و خانه‌های توسری‌خورده کج شد .نگاهش به درخت روبرو بود که داشت در نگاهش کج و کج‌تر می شد .دهانش خشک خشک بود و زانوهایش به طرز خفیفی می‌لرزید،»شاید من کج شده‌ام » .مردی از کنارش گذشت و با گام‌های سریع پایین رفت .فکر کرد با خودش»کاش من هم می‌خواستم پایین بروم ، نه بالا. » درخت به آخرین شاخه‌اش که رسید  روی سطح پل بود فکر کرد «حالا همه چیز مثل اول می‌شود.» نفس بلندی کشید اما به شدت سرفه‌اش گرفت . خانه‌های نیمه‌ساخته‌ی روبرو با داربست آهنی ، خط خطی تیره‌ای بر آسمان بود .زیر پایش را که نگاه کرد در حس ارتفاع گم شد و سرش گیج خورد . کامیون‌ها با چراغ های بزرگشان نیشخند می‌زدند و پرهیاهو از زیر پایش می‌گذشتند.دست به نرده‌ی یخ‌زده گرفت تا دمی بیایستد اما خودش را ولو شده بر سطح خاکستری خیابان دید یا افتاده بر روی اتاقک یکی از آن کامیون‌های طعنه‌زن . صدای گام‌هایش بر سطح فلزی پل ، تاپ‌تاپ قلبش را بیشتر می‌کرد ، «شاید نگران کسی هستم .» صدای بوق کشدار به اعصابش کشیده می‌شد وقتی که داشت گام بر اولین پله‌ی انتهای پل می‌گذاشت و در همین وقت خیابان دوباره کج شد ، اما این‌بار زیر پایش هم با آن کجی ،خالی و خالی‌تر می‌شد و خلا او را پایین می‌کشید. کنار خیابان که رسید ناگهان تمام خیابان ساکت شد و هنوز نفسی تازه‌نکرده  که تاکسی درست جلوی پایش نگه داشت . وقتی سوار شد حس کشیده شدن به جلو ،داشت حالش را به هم می زد » چرا تاکسی درست همان وقت که رسیدم درست  جلوی من بود ؟» دهانش طعم ترش بدمزه‌ای داشت .ساعتش را نگاه کرد پنچ و پنجاه و چهار دقیقه بود .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ساعت پنج و پنجاه چهار دقیقه

  1. سلام به شما

    امیدوارم هیچ کس از قافله او جا نماند

    امیدوارم معنی واقعی عشق را با عشق ورزیدن به او که رفتنی نیست بهتردرک کنی!

    امیدوارم هر آنچه را که میخوهی بدست بیاوری

    وبلاگتان بسیار زیباست

    به نگارنده ای گفتند در این راه دستت را بده ولی قلمت را هرگز

    امیدوارم بتوانم دوستی نیکو برای شما باشم

    البته این از جهت اولین ورود من به وبلاگ شماست

    امیدوارم که مرا بپذیرید

    و کلبه ی محقر بنده را برای پذیرایی از خود

    بسیار خوشحالم از این که با شما آشنا شدم

    دست حق نگهدارتان

    بدرود

  2. با سلام
    جهت اطلاع به عزیزان…
    دومین جشنواره وبلاگ نویسی شهر، شهروند، شهروندی
    دومین جشنواره شعر طنز شهر، شهروند، شهرداری
    نخستین جشنواره داستان کوتاه و کوتاه کوتاه شهر، شهروند، شهروندی

  3. چه حس و حالی داشت داستانتون. زندگیم مثل رد شدن از این پل نفس گیره.
    قلم گرم و زیبایی دارین
    قلمتون همیشه پایدار

    «زنان کوچک»
    به روزم و منتظرت دوست عزیزم..

  4. احسنت وعالی. واقعآ با هنرمندی اینهمه را در ذهن دیدید وگنجاندین. اینقدر زیبا توصیف کردین .حس کردم پیر شدم و در خیابانهای تهران ویا پل گیشا این بلا سرم می آید. خدا روشکر که نیستم واز همه مهمتر اینهمه فکر ودیدن در یک زمان کوتاه که برایم قابل پذیرش وملموس هست در این عصر با اینهمه روایت

  5. سلام
    خوبی
    جذاب بود
    ول یمن ساعتم خیلی وقته که خواهر زادم داغونش کرده و ندارمش حالا دهانم مزهاش تلخ باشد یا در و دیوار کج دگر نمی دانم
    توی جیمیلت واست نوشتم در مورد اون پست آخریم

  6. با سلام
    قصه ی کوتاه شما از لحاظ ساختار زیبا بود. ولی جمع و جور کردن آن به همیت کوتاهی زیاد جالب نبود و می شد کار کرد و ادامه داد و زمان دقیق ساعت با حرکت تاکسی. و یک مشکل ویرایشی اینکه((چرا تاکسی درست همان وقت که رسیدم درست جلوی من بود)) استفاده از کلمه ی درست آن هم دو بار در جمله.
    ممنون که به من سر زدید

  7. با درود به خانم موسوی.
    قصه ی زیبایی بود و بی اغراق مدتها بود که در شیوه ی سیال ذهن چنین داستان کوتاهی را شاهد نبودم . ثابت ماندن زمان و وارونگی پدیده ها ، ایجاز بکار رفته و همچنین نثر قشنگ آن ، کار را ماندنی تر کرده است .

  8. شرح مختصر : چندی است آن سوی دنیا شاهد پویایی گونه ای از ادبیات با نام Prose poem است ، به صورتی که حتی مجله هایی تخصصی با این نام را به خود اختصاص داده است . شاید ترجمه ی Prose poem به «شعر نثر» ترجمه ی مناسبی نباشد چرا که تا کنون شعرهای نثرگونه یا نثرهای شعر گونه ی بسیاری با قوت و ضعف مربوط به خود در زبان فارسی ارائه شده است که هیچ کدام ، نشانه های گونه ی مذکور را ندارند . «اتاق سی ان جی شرح ما وقع» به زعم بعضی منتقدین از جمله سید احمد نادمی و ضیاءالدین ترابی به عنوان نزدیکترین نمونه فارسی به Prose poem اخیرا روانه بازار کتاب ایران گردیده است . همچنین در خصوص سایر مشخصات این کتاب می توان از نام آن یاد کرد ؛ «اتاق سی ان جی» به محتوای 100 صفحه ای خود اشاره دارد که شامل 100 اتاق گاز می باشد ، اتاقهایی که با وجود سوخت پاک ، همچنان به مرگ می انجامانند .
    در مقدمه ی این کتاب آمده است : همه ی مشاهداتی که از این پس خواهید داشت ، تنها در زبان رخ داده اند . ما به واقع در «شرح ما وقع» از یک جهان متفاوت ، مطلع خواهیم شد .

  9. عزیز من ! مرسی که سر زدی اما نمی دانم چرا می گویی شاعران شعر نمی گویند ؟ این حرف متضمن اطلاع از روند کار یک یک شاعران است که عملن ممکن نیست مگر این که کنایه ای در کار باشد که البته آن هم به خاطر عدم امکان ارائه ی تمام آثار خلق شده و قلت نشریات محال نشان می دهد. به هر حال حرف تو را هشدار اگر بگیرند شاعران خالی از فایده نیست .

  10. الان كه اين رامي نويسم ساعت پنج و پنجاه و چهار است . اگر منظورت از اون پل پل صراط نباشه خوبه متنت . يكي دو جا هم سكته داشت . ولي در كل مفهوم رو منتقل كردي

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s