سوسك


رو به ديوار كه چرخيد اول فقط يك تيرگي بود و اندكي در كناره‌ها مي‌لرزيد.نيم‌خيز كه شد تا بهتر ببيند صداي فنر تخت لحظه‌اي حواسش را پرت كرد كه ناگهان لكه را لغزان بر سطح عمودي ديوار ديد.كتاب را كه كوبيد روي او مطمئن نبود هنوز زير آن باشد و وقتي با احتياط كتاب را برداشت،لكه پهن‌شده آن‌جا بود.وقتي رويش را بر‌مي‌گرداند مي‌دانست كه  ديگر آن تيرگي منتشر مرز و كناره‌اي ندارد تا به جنبش‌اش پي‌برد.چشم كه بر‌هم گذاشت سياهي اتاق را پر كرد.

Advertisements

42 thoughts on “سوسك

Add yours

  1. سلام خانم موسوي
    اتفاق شاعرانه چيست ؟ دو زاريم كج است نمي افتد ! من اتفاق شاعرانه را صحبت خيال انگيز مي دانم كه در شعر افتاده است كجاي شعر من ولو اگر ضعيف باشد از صحبت خيال انگيز فارغ شده است . مثالهايي هم كه زديد همه اتفاق شاعرانه است تشبيه لباس به كفن ، كفش به تابوت و پول به خاكي در قبر زندگي مي ريزند كجاش اتفاق شاعرانه نيست يا تشبيه زمين قبرستان به ائينه ايي كه دو مرده همديگر را مي بينند !! اين مثال هاي انتقادي شماست ! البته من ادعايي در شهر ندارم و شايد شعر فاقد ايجاز كافي نباشد ولي بحث شما را نمي فهمم !!

  2. سلام. با این داستان کوتاه به این فکر کردم که هنوز همانند این سوسکها چندش آوران زیادی در خانه هستند اما نه کتاب نه چیز دیگری دست ما نیست تا بر فرق سرش کوفته شود

  3. سلام
    فکر کنم هر کس که این داستان را بخواند به یاد داستان معروف کافکا بیفتد… هر چند که این داستان درون مایه ای کاملا مستقل دارد
    داستان کاملا چندوجهی بود و هر مخاطب می تواند برداشت متفاوتی داشته باشد
    فکر کنم نشانه های زیادی برای رساندن منظورتان به مخاطب نگذاشته بودید
    موفق باشید

  4. دوست عزیز شاید داستان خوبی نوشتی و ایجاز خوبی داره اما فکر می کنم و شاید هم اشتباه می کنم که مفهوم داستان یا پیام داستان گنگ و مبهمه…برداشت های متفاوت می شه…البته من در مورد مینیمال اصلا اطلاعات تخصصی ندارم اگه از خصوصیات مینیمال اینه که هر کس برداشت خودشو داشته باشه مشکلی نیست اما در غیر اینصورت معلوم نیست که منظور نویسنده چی بوده.
    به هر حال خسته نباشی و آرزوی موفقیت برات دارم.

  5. سلام
    میدانم خسته است و از شکار سوسک بر میگردد و هنوز چشمانش پر از آن صحنه مشمئز کننده است ( چون حا دثه مرگ یک انسان ) اما این سیا هی دیری نمی پاید
    ما محکوم به خوش بینی هستیم دوست من .
    ————————————————————
    سراینده
    گیسو یت زندانی است
    به کیفر یک آن رها شدن
    در باد
    ——————–
    د عوت به دیدار می کند.

  6. سلام دوست عزیز
    ادبیات غرب و شرق حالیش نیست . این وبلاگ هم چنین قصدی نداره . از لینک مصاحبه هم ممنونم . شما رو لینک خواهم کرد اما در وبلاگ خودم .و مطالبت رو هم خواهم خوند …..

  7. کافه ميشل: بوي قهوه تلخي که مدتهاست قحطی خيابان نادريست.
    ادعای شاعری ندارم ، مينويسم ، سعی دارم تا ســــايه های تابستانهای کودکيــــــم و دستانت که هيچ گاه نبودند را با احســــاســــــم در کاسه غم انگيز شبهای غربت در آميزم و طرحی روی کاغذ پياده کنم.

  8. سلام .
    عشق گاهی زندگی ساز است و گاهی زندگی سوز
    تا پریزاد من از بهر کدامین خواهد آمد

    سلام و درود بر منزوی

    برکه را کرده هالی به هالی

  9. سلام دوست عزیزم. از کارت خوشم اومد. جالب بود در حالی که با کوتاه بودن باعث شدی بیش از اندازه با کلان روایتهایی چون مسخ ارتباط برقرار کنه و هویت متنت رو از اون بگیره.اما این حضور سیاهی که در یک رفتار روان نژندانه به همه اتاق سیطره پیدا می کند جالب است.راستی من هم با یه داستان به روزم منتظرت فعلا بای

  10. سلام.زیبا بود.اگر چه من با زبان نمادین نوشتن در هیچ صورتی میانه خوشی ندارم.حتی اگر «قفس» چوبک یا «مسخ» کافکا باشد.ولی چند پهلو نوشتنان یا تغییر ناگهانی راوی برایم جالب بود.

  11. داستانک موجز و تکنیکالی بود ولی احساس خوبی در خواننده ایجاد نمی کرد… و با اهداف راز بقا مغایرت داشت!!!! مگه تو با این جک و جونوراه دشمنی که هر دفعه یکی شونو دراز میکنی؟! ازت شکایت می کنم به انجمن حمایت از حیوانات( انسان که نیاز به حمایت نداره !!!!) حالا از شوخی گذشته تصویر آخر داستان خیلی فوق العاده و سینمایی بود.


  12. آن روز که نیستم
    آرامش را به خوبی خواهم شناخت
    حتا اگر بی نفس باشم

  13. سلام
    نوشته می تواند حاوی نکات ارزنده ای باشد می تواند حاوی هیچ نکته ی خاصی نباشد.شخصی باشد یا عام باشد هر چه باشد نوشته است و به عقیده ی من هر نوشته کوششی است ارزشمند و قابل توجه.بنده به مباحث هرمنوتیکی علاقه و اعتقادخاص دارم. در این میان اما شاید با داستان کوتاه با توجه به تعریفش و کوتاهی اش وایجازش برخورد دیگری بروز یابد. با این که تعابیر هرمنوتیکی متعددی از داستان شما ممکن است اما گمان می کنم که تعبیر نزدیک به تفکر نویسنده را خوب بیان داشته است.
    سرافراز باشید.

  14. سلام خانم موسوی
    داستان شما زیبا بود . البته می شود برداشت های مختلفی از این داستان کرد . یکی دیدگاه طبیعت دوستی انسان است و شاید دیگاه های کریشنایی و سهرابی . شنیده ام یکی وقتی وارد خانه سهراب شد و سوسکی را له کرد ، سهراب شروع به گريه كرد و گفت شايد ان سوسك بچه داشته باشد ، شايد …. در يكي از مصاحبه هاي مخملباف در يكي از مجلات كه ياد م نيست خوانده ام كه مخملباف مي گفت چرا ادم ها بايد پشه ها يا مگس ها را بكشند وقتي كه مي شود به ان ها را بيرون كرد !! شايد اين حرف ها طنز آلود به نظر برسند ولي چنين طرز فكري است . در نگاه ديگر سوسك مي تواند يك سمبول فكري از ضمير ناخودآگاه باشد . در كتاب هاي هورناي اشارات جالبي به حضور مرگ حيوانات كوچك در خواب شده است كه مي تواند تحليلي از نفرت و خشم و تعكيس آن در خواب باشد . داستان شما مي تواند تحليل اجتماعي داشته باشد نگاه سوسكي !! ما ديگر مي دانيم كه در اجتماع قدرتمندان مخالفان را چقدر راحت مانند سوسوك تصور مي كنند كه مي شود راحت له اشان كرد و تاريكي نشانه ظلم مرگ بي گناهي باشد ! داستان با يك فضاي تمثيلي زيبا به پايان مي رسد . ضمنن از صراحت لهجه ام عذر مي خواهم . من متاسفانه ذات حساسي دارم ولي چيزي را به دل نمي گيرم . موفق باشيد

  15. سلام به دوست عزیز
    سایت پاتوق ادبی هر چهارشنبه با چند بخش به روز شده منتظرتان هست.
    وبلاگ گروه پاتوق ادبی نیز همچنان هر پنج شنبه با داستانی جدید منتظر نقد و نظر شما دوستان همیشه همراه است.
    این هفته با داستانی از علی یوسفی به تماشای نقدتان می نشینیم.

  16. جالب بود اما برای برداشتن این حرکت اول باید زن نباشی و دیگر اینکه نازکدل
    اما سوسک اگر ان جنبه منفی ما باشد که خواب مان را پر کند نمی شود کاری اش کرد. قسمت اخرش را پسندیدم.

  17. سلام

    دوست عزيز اگر بوي اين پيازهاي تازه به مشامتان رسيده باشد كه بايد از تند وتيزي اش بگرييد! من خنديده ام چون زندگي لازم است كه گاهي از پنجره ي كارتون نگريسته شود! و پياز برعكس شده ام چون لازم است كه در بسياري موارد خشكي ها و درد ها و غم ها را پنهان كرد و به روي خود نياورد! بايد از ته دل قهقهه زد.

  18. درود
    کارتون رو خوندم. اولش به نظرم احساس تکرار داد اما کار رو (هرچند کوتاه بود) تا آخر که خوندم از کلیت کار خوشم اومد. خصوصا آخر کار بیشتر به دلم نشست
    راستی به روزم.خوشحال می شم نظرتون رو در مورد کارم بدونم.
    شاد شاعر باشید

  19. مثل گذشته های نه چندان دور همچنان عاصی و نا سازگار. و دنبال نوعی مالخولیای زیبا . کوتاه و مفید .
    بیچاره کافکا و مسخ بزرگش . حالا میتوان خیلی چیزها را کوتاه تر و رساتر گفت.


    خیلی وقت بود که می خواستم این را بنویسم .با اولین کامنتی که دیدم این داستان را با مسخ کافکا مقایسه کرده .آخر شباهت این داستان با مسخ شاید فقط در موجود بیچاره ای به نام سوسک باشد همین و تمام . در مسخ استحاله ی شخصیت اتفاق می افتاد و این ربطی به کوتاهی یا بلندی داستانش ندارد اصلا موضوع _ همان طور که از عنوان داستان (مسخ)_ برمی آید درباره ی استحاله ی شخصیت است حالا این داستان کوتاه کوتاه وبلاگی چه شباهتی با مسخ می تواند داشته باشد من که هنوز نفهمیده ام شما یا دیگر دوستانی که این جا می آیند اگر کمکم کنند ممنون می شوم .

  20. سلام
    در نظرات دیدم که داستان با مسخ مقایسه شده . جالب بود و عجیب . تازه فقط واژه ی سوسک که دلیل شباهت نیست ! هر سوسکی که مسخ نشده ! بی خیال مقایسه شوید شما را به خدا !
    من هم داستانی داشتم به نام نجواهای عاشقانه ی یک جیرجیرک که چون شخصیت اولش یک جیرجیرک بود با مسخ مقایسه شد . در حالی که جیرجیرک من اصلا مسخ نشده بود . فقط یک جیرجیرک بود . انگار نمی شود در داستان جدی از حیوانات استفاده کرد !
    چقدر حیف که دیر با این وب آشنا شدم . به هر حال خوشحالم.
    اول درباره ی این داستان کوتاه بگم که قشنگ و کم نقص بود . این هم که میخوام بگم شاید نقص نباشه و نظر شخصی باشه . احسا می کنم اگه ایمن داستان را با راوی اول شخص می نوشتی و به صورت یک تجربه ی شخصی درش می آوردی حار ملموس تر می شد . به نةرم حسی که میخواستی منتقل کنی اون موقع قوی تر بود . این فقط نظر شخصی منه . به هر حال از داستانت خیلی خوشم اومد .

    و اما در مورد نظر سنجی که حیف شد دیر رسیدم . ولی نظر خودم رو میگم . به نظر من بوف کور ، سمفونی مردگان و سال بلوا ( باز هم عباس معروفی ) بهترین داستان های وطنی هستند که خوانده ام .
    درباره ی سمفونی مردگان چیزی که بیشتر از همه جذبم می کنه ، نگاه جامع عباس معروفی در خلق شخصیت های نمادین و تیپیک است . نمونه ی این شخصیت ها رو در خیلی داستان ها دیده ایم . مثلا روحیات آیدین من رو بدجوری یاد ساموئل همیلتون در شرق بهشت میندازه . همون آزاد منشی و فداکاری و روح بزرگ .
    همین طور آیدای ساکت و آرام و حرف گوش کن انگار آیینه ای است از سانتا سوفیا دلا پیه داد در صد ساال تنهایی استاد مارکز . عاقبت شون هم کم شبیه نیست . سانتا سوفیا بعد از سال ها کار کردن بدون ادعا ، یهو یه روز میذاره میره و هیچ خبری ازش نمیشه . درست مثل آیدا که یهو زندگی خودش رو رها میکنه .

    ازا ین به بعد بیشتر به وب شما سر میزنم . همیشه اهل بحث بوده و هستم ، ولی محیط پاتوق ادبی جایی برای این نوع بحث ها نداره . البته ما سایت پاتوق ادبی رو هم داریم که این نوع بحث ها اونجا مطرح میشه .
    در ضمن وبلاگ پاتوق ادبی هر هفته پنج شنبه با یک داستان جدید به روزه و این هفته نوبت خود من خواهد بود . منتظرتون هستیم . لطفا اگر آپ کردید به ما هم خبر بدید .

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: