پیرزن و عروسک هایش( 4 )

                                                این نوشته داستان نیست

برای دیدن قسمت های (1) (2) (3) کلیک کنید .

 پیرزن ، مدتی همان‌طور وسط اتاق ماند ، انگار که آمده‌باشد تا چیزی را بردارد اما یادش رفته چه چیز را .نگاهش به طاقچه و به سمت عروسک‌ها خیره‌ماند .با خود فکر کرد که هرگز عروسک جدیدی نمی‌گیرد چون آخرین‌بار که رفته‌بود تا برای یکی دیگر از درگذشتگانش، عروسکی به یادبود بگیرد ، هرچه گشت از آن عروسک‌ها پیدا نکرد . نمی‌خواست یک‌شکلی عروسک‌ها را به‌هم‌بزند .گذشته از آن ، حالا هر چه می‌ساختند از این‌هایی بود که چشم‌های پرمژه‌شان باز وبسته می‌شد و موی آدمیزاد را هم روی سرشان کاشته‌بودند ، دست‌ها و گردنشان می‌چرخید و یک‌جا بند نبودند .برای همین بود که تصمیم گرفت دیگر عروسکی نگیرد و با همان‌ها که دارد سر‌کند .

 به طرف طاقچه رفت ، یکی از عروسک‌ها را بالا گرفت  و کلید بزرگ قدیمی را از جای خالی‌اش برداشت . عروسک را سر جایش گذاشت و به زیرزمین ، سراغ صندوقچه‌ی بزرگ قدیمی رفت.درش که با قرچ‌و‌قروچ باز شد، آلبوم بزرگ قدیمی را در‌آورد و عکس        هایش را ورق زد . زیرزمین ، نیمه‌تاریک بود اما نه آن‌قدر که چشم‌های تیزبین او درست نبیند . دنبال مدلی برای نقاشی‌ می‌گشت .خودش هم انگار از تکرار یک مدل به‌تنگ آمده‌بود .ولی چاره‌ای نداشت ، خیلی وقت بود که دیگر کسی سراغی از او نمی‌گرفت که بتواند آن‌ها را مدل‌کند ، گو این‌که از این موضوع ملالی نداشت . نگاهش روی یک عکس ماند. عکس رنگ‌ورورفته‌ی سیاه و سفیدی از نیم‌تنه‌ی یک زن. آلبوم را برداشت و روی لبه‌ی پنجره‌ی کوتاه زیرزمین گذاشت و باز نگاهش کرد . زن ، دست‌هایش را طوری گرفته‌بود که انگار داشته دست می‌زده و روبه دوربین لبخند می‌زد . روسری‌اش را آن قدر جلو کشیده‌بود که هیچ مویی روی پیشانی‌اش پیدا نبود. دوباره نگاهش کرد ، حالت خنده‌اش طوری‌بود که اگر به چشم‌ها نگاه می‌کردی انگار دارد گریه می‌کند و لی اگر به لب‌ها دقیق می‌شدی داشت می‌خندید . عکس را از آلبوم بیرون آورد و همان طور که با عکس داشت از پله‌ها بالا می‌رفت با خود فکر کرد چه مدت‌ست که دیگر کسی سراغی از او نگرفته ؟ به نظرش رسید از وقتی که شکل کلمات را با هم قاطی می‌کرد .فقط شکل کلمات را و نه معنایشان را . مثلا وقتی می‌خواست بگوید «رفتم شامپو خریدم » می‌گفت :»رفته بودم شوفاژ بخرم «. یا یک‌بار به مغازه‌داری به جای خرما گفته بود کپسول ؛ «آقا کپسول‌ها کیلویی چنده ؟» و مغازه‌دار همان‌طور برٌوبرٌ نگاهش کرده و چیزی نفهمیده‌بود .اوایل اشتباهاتش را تذکر می‌دادند و برایش اصلاح می‌کردند ، اما بعد از خیرش گذشتند چون خیلی زیاد شده‌بود .

حالا همان‌طور که رو به عروسک‌ها ایستاده بود تا یادش بیاید که چندمین عروسک یادمان این زن است ، به عکس هم نگاه می‌کرد و می‌دانست که در چهره‌ی هیچ مدلی ، چنین تصویری نقش نمی‌بندد ، همچنان در فکر گریه‌ای بود که در پس لبخندٍ ‌زن پنهان شده‌بود یا لبخندی که در پس گریه ، خود را مخفی می‌کرد . عروسک‌ها را از چپ به راست شمرد و به هفتمی که رسید مکث‌کرد . دست‌های عروسک ، چسبیده‌به‌هم به حالت دعا ، چیزی شبیه دست زدن آن زن در عکس بود . مداد و کاغذش را برداشت و روی بالکن جای همیشگی‌اش نشست تا شاید این‌بار بتواند نیمرخی از آن لبخند را در‌آورد .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پیرزن و عروسک هایش( 4 )

  1. سلام خانم موسوی
    از لطف شما ممنون. اگر دقت کرده باشید شعرهایی که الان می گویم اغلب تصویری و انعکاس فکر خودم بصورت شبیه سازی با اشیا و طبیعت است . که البته بحث بیشتر با دوستان شاعرم سر زبان شعرم می چرخد که من در حال تجربه کردن آن هستم .
    با توجه به اینکه هنوز حکایت سه گانه پیرزن و عروسکهایش را در ذهن دارم و فراموش نکرده ام بخش چهارم آن را می خوانم و برمی گردم . موفق باشید

  2. در سومین جلسه داستان خوانی، داستان «به خاطر تو» نوشته سارا عرفانی توسط آقای مصطفی جمشیدی نقد و بررسی خواهد شد.
    از علاقمندان به داستان نویسی دعوت می شود تا در این جلسه حضور به هم رسانند.

    زمان: دوشنبه 8 مهر ماه. ساعت 16 الی 18 (به صرف افطار)
    مکان: سرای اهل قلم
    خیابان فلسطین جنوبی – کوچه خواجه نصیر – پلاک ۱۰ (تلفن ۶۶۹۶۶۱۵۶)

  3. با درود به خانم موسوی . همیشه پی گیر آثارتان هستم و مرتب به دمادم سر می زنم و در مورد کارهایتان یادداشتهایی هم دارم که روزی جمع و جورشان خواهم کرد . دریغا که فرصت کمی دارم و تعهداتم همیشه دیر می شود .

  4. درود
    با رنسانسي از هوا دوباره زنده شدم

    چشمانت وامدار صبح
    افتاده از درخت خواب
    تو را به خميازه اعانه مي دهند

    انگار كسي در دامنت
    حلقه هاي اسيري مي اندازد
    ….
    با نازدانه دوباره زنده شدم.خوشحال مي شوم سري بزنيد

  5. بازم سلام در ارتباط با کامنت باور کن این دلخوشی هایی که در اینجا در دلم جوانه زده میدانم اگر آنجا بودم همانند شما بودم.اشکال از هوا هست.اینجا هوا خوب.

    هوا بد است

    تو با كدام باد ميروي

    چه ابرتيره اي گرفته سينه تو را

    كه با هزار سال بارش شبانه روز هم

    دل تو وا نمي شود

  6. سلام خانم موسوی
    با یک بداعه یا نیمچه مقاله آمده ام با این نتیجه که هنرمندان امروز(بالاخص) شاعران نباید میان خود و قشر مطلوبی از مخاطبان فاصله ایجاد کنند . موفق باشید

  7. سایت پر باری دارید متشکر. ممنون میشوم به وبلاگ بنده هم سری بزنید تا ضمن جویا شدن نظر شما، در صورت تمایلتان بتوانم از مطالب شما هم در وبلاگم استفاده کنم.
    متشکرم
    در پناه خرد.

  8. دوست خوب سلام
    ممنون از بازدید و اظهار نظرت .حقیقت این دو خاطره را نه می توان کتمان کرد ونه می توان جعلی دران داشت دو سیلی است که فاعل و عامل ان هر دو معترف به آن هستند و از رنج این فعل سخن می گویند .صادقانه …موفق باشی و پایدار
    ——————————————–
    نامه ای به عطاء ا..مهاجرانی : تا یادبگیریم سیلی نزنیم
    عطا ا..مهاجرانی سیاست پیشه سابق و این دوست وهمکار فعلی – وبلاگ نویس – که گاه و بی گاه از طریق وب سایتش کلامی یاد می گیرم و چیزهایی هم برایش مرقوم می کنم که با بزرگواری و سعه صدر می خواند، در مطلبی امروز داستان یک سیلی را نگاشته بود . بسیار زیبا و دل انگیز بود این حکایت . حیفم آمد به سادگی ازاین داستان بگذرم .نامه ای را برایش نگاشتم و ارسال کردم ..حکایت شنیدنی مهاجرانی و نامه من به او را در این آدرس بخوانید ونظر بدید :
    http://talkhzibast.persianblog.ir/

  9. سلام بانو موسوی
    تازه من به ببینده های وبلاگ شما اضافه شدم و بعد از خواندن بعضی از نوشته های شما خواستم از شما قدردانی کنم . فقط در مورد رنگ نوشته ها باید انتخابتون رو عوض کنید (شاید علاقه مندید که مطالب شما با اعمال شاقه مطالعه بشه) البته این عادت بیشتر خانم هاست که اگر چیزی رو از اونها طلب بکنی یا بخواهی به دست بیاری یا شاید هم بخونی (البته جسارتا عرض می کنم خدای ناکرده سو تعبیر(انگار کیبرد همزه نداره) نشه) باید تا هفت پشت اجداد بیچاره ما مردها (اون قدیمی ترها تانگو و جدید ترها ترنس) در جلوی چشم ما برقصن یا اگه تخفیفی گرفته بشه برن روی ویبره. بعد هم با کمر درد و پادرد در حالی که دارن ناله و نفرین میکنن برن توی قبراشون تا رقص ها و لرزش های بعدی بخوابن.امیدوارم به چشم ببیندگان مظلوم و رنج کشیده وبلاگتون بیشتر رحم کنید و البته این حقیر سراپا اشکال رو هم بخاطر شوخیش ببخشید. با تشکر از شما

  10. پیر زن و عروسکهایش..را پیگیری کردم.قلمتان توانا که خوب مینویسید.
    در مورد شیخ اجل اشاره فرموده بودید. صد البته که شیخ اش مال ماست ولی امیدوارم اجل آن نصیب آنها شود که چنین میکنند در مورد فرهنگ و هنر این سرزمین.
    شاد باشید.

  11. سلام دوست عزیز سرکار خانم موسوی!
    داستان یا غیر داستان فرقی ندارد . اتفاقی که در روی کاغذ شکل گرفته است به هر حال داستان است و اشاره به فراموشی پیرزنی سالمند دارد که حافظه اش را از دست داده است و این فراموشی در جای خود موجب فراموش کردن او از طرف دیگران شده است! این نکته ی مهم و اصلی داستان است…آلزایمر از دوسو. خود عروسک بازی پیرزن (معمولن دختربچه ها عروسک بازی می کنند) نشان از بازگشت او به وضعیتی غیر عادی است…کودکی پایانی و علیرغم تمام این جذابیت های داستانی، یک نکته فراموش شده است… یادآوری چیزی مهمتر از فراموشی فیزیکی…فراموش کردن زندگی!

  12. هر چند تعلیق طولانی شده ولی باز هم سه قسمت قبلی یادم بود
    در مورد پست بالایی هم بعد از یه کم فکر کردن حتما جواب میدم.ضمنا کار خوبی کردی نظر سنجی رو منسجم تر کردی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s