کلاغ نوشته ها

                                                     

جایگاه نشانه‌ها در ادبیات کجاست ؟ هر فرهنگی نمادهای خود را دارد . برخی از این نمادها مربوط به دوران کلاسیک ادب یک مرزوبوم است و برخی نمادها ، همواره در طول زمان به شکل‌های مختلف تکرار شده‌اند . از این میان کلاغ در ادبیات ما جایگاهی بس شگرف دارد . کلاغ‌ها ، همیشه هستند و عجیب این‌که هر چه به زمان حال نزدیک‌تر می‌شویم ، عمق و معنایی که به کلاغ شخصیت می‌دهد ، دیگرگون می‌شود . اگر کلاغ ها در قدیم سمبل خبر چینی ، بدخبری، جاسوسی و سیاهی و تیره‌بختی بوده‌اند ، این سیاه‌جامگان در عصر حاضر نشانه‌های اندوه عمیق ، تنهایی و انزوا ، بی‌کسی وحتا بی‌نیازی را جلوه‌گر شده‌اند.

کلاغ‌های این دوران ، موجودات وارسته‌ای هستند که انگار صاحب کمال خردند ، آنان پای از زمین وتمامی تنعمات آن کشیده و بر فراز آبی آسمان ، چون لکه‌ی سیاهی یاد آور تباهی انسانند و هرچه که در زمین به پیش می‌رود . و صدای آن‌ها ، عجیب هشدار دهنده‌است . هر کلاغ ، با هر غاری که می کشد گاه پوزخندی را به ارمغان می آورد و گاه از اندوهی عمیق حکایت می کند . هر چه هست این کلاغ و آن غار بیان‌گر چیزی متفاوت و جدا از جهان ماست، هشداری‌ست که همگان را خوش نمی‌آید ، به‌خصوص که رابطه‌ی کلاغ با مردگان و گورها ، رابطه‌ای بس تنگاتنگ است . آدم‌ها از نشستن ونفس کشیدن در لابلای گورها خوششان نمی‌آید ، اما کلاغ‌ها با این ارواح ساکت متروک _ که انگار آن‌ها هم نگاهی فراتر از دیگران دارند _ الفتی دیرینه دارند .

در ادب معاصر ما ، کلاغ نماد این تنهایی ست. تنهایی کسی که می‌فهمد و سکوت می‌کند ، تنهایی کسی که دیگران قادر به درک شعورش نیستند و رنجی که از نادانی دیگران می‌برد ویا حتا از دلخوشی‌هایشان . کلاغ گاه نماد هنرمند می‌شود و گاه نشانه‌ای از روشن‌فکر ، گاه فقط پیغام‌بری بی صدا و چهره است و رنگش ، آن سیاهی عمیق ، اوج صداقتش در بیان اندوه جاودانش است . او حتا جامه عوض نکرده تا سیاهی را بهتر به باور بنشاند .

هنوز

در فکر آن کلاغ‌ام در دره‌های یوش:

با قیچی سیاه‌اش

بر زردی برشته‌ی گندم‌زار

با خش‌خشی مضاعف

از آسمان کاغذی مات

                     قوسی برید کج،

و رو به کوه نزدیک

با غار غار خشک گلوی اش

چیزی گفت …*

 

ویا :

    دوباره دارم کلاغ می شوم

   نترسید!جار نمی کشم !

   روی آنتن که می روم

   بر گیرنده های شما خش می افتد

   می روم روی درختی در پارک

می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت

   سیر نگاهم کنند **

 

سوال من این‌ست چرا کلاغ‌ها ناگهان چنین در شعرها زیاد شدند؟ آن قدر که مثلا جغدها نه؟چرا بلبل‌های ادب کلاسیک ناگهان از تمام کتاب‌های شعر گریختند و دیگر هرگز توجه هیچ شاعری را به خود مشغول نداشتند؟ چرا چنگ ورباب جای خود را به نی و کمانچه داد و بعد حتا همان نی و کمانچه هم رفت ؟ شاید به این دلیل که دل خوشی های هنرمند دیگر از چهچه‌ی خوش‌دلانه‌ی چند قناری فراتر رفت ، شاید اندوه آدمی ، اندوه جاودان آدمی در جهان مدرن ، درجهانی که درکی از همه چیز دارد ودر عین حال هیچ نمی‌داند ، دلخوشی‌ایی چون آن صدا را دیگر تاب نیاورد ، شاید هنرمند ناگهان چنان اوج گرفت که دیگر نمی‌توانست به دل خوشی‌های ساده‌ی کوچک تن دهد .

اگر پیش‌تر کلاغ  مظهر جار‌وجنجال و هیاهو برای هیچ بود، اگر نشانه‌ای از خبر‌چینی بود ، ناگهان تغییر شکل داد ، ایستاد روی بلندی ، روی بلندترین تک شاخه‌ی درختی بی‌بار _ جایی که همیشه بود اما آن وقت ها شاعر، آن بودن را به هیچ می‌گرفت _ و از آن بالا به انسان‌های کوچک شده دوباره نگریستن گرفت ، نگریستنی با درد ، چون نمی‌توانست خود را از دنیای آن‌ها منفک کند ، او تکه‌ای از همین دنیا بود و ساکت شد ، عجیب ساکت ! همان طور که هنرمند این سال‌ها در سکوت گوش می‌سپارد وگاه اگر صدایی از او می‌شنویم همان طور است که از کلاغ ، غاری ، هشداری و تکان دادنی . صدای هنرمند همان غار شد و خودش همان کلاغ . چون دنیای آدم ها چنان ابلهانه کوچک شده بود که دیگر جایی برای او در بین آن ها نبود ، مگر بالای بلندترین شاخه‌ی بزرگترین درخت خشکیده در پارک .

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب‌های سحرگاهی

احساس می‌شود

آیینه‌ها به هوش می آیند***

کلاغ‌ها ، تنها دوستان این تنهایان ساکت ! آن‌ها که صدایمان شدند ، اما هیاهوی شهر،صداشان را نخواست به کسی برساند یا شاید گوش‌ها کر شده‌بود و دراوج بال‌زدن‌هایشان، همچنان در انتظار ذهن شاعری هستند تا بر او تجلی کنند تا نگاهشان کند و بگویدشان که این هیاهوهای مسخ شده را به هیچ نگیرید ، این صدا ، این غار باید باشد تا یادمان نرود که:

کلاغ به درازی آه است

آه

من از کلاغ می‌ترسم****


*احمد شاملو

**مهرداد فلاح

*** فروغ فرخزاد

****علی شهسواری

پ ن:اگر علاقه مندید در شعر خوانی کلاغ با ما همراه شده وشعری را که به کلاغ اشاره می کند ٬ بنویسید .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”کلاغ نوشته ها

  1. مشتت را ببند
    بسته می خوانم
    در این خطوط برهوتی می بینم
    به وسعت هیچ کس نیست،هیچ چیزی نیست
    اما نه،
    یک کلاغ آنجا
    فراز کوهی که هرگز
    و چرک آب خون های روان
    در شریان جویی که دیگر نیست
    کلاغ به درازی آه است
    آه
    من از کلاغ می ترسم
    …………………………………………………………
    دوست ندارم هنرمند و روشنفکرهایمان را کلاغ بنامم یا حتا چیزی شبیه آن فرض کنم ،مثل جغد اما به تلخی اعتراف می کنم که انگار دیریست هنرمند و روشنفکر خروس بودن را رها کرده اند،روزگار است دیگر،چه می شود کرد؟
    …………………………………………………………
    یاد محمد زهری گرامی که گفت:
    در چله ی کمان شکایت
    دیریست
    دیر
    تیریست
    خیره ی عطش پرتاب
    پا در رکاب
    اما نشانه ی هدر پیکان سنگ است
    سنگ.
    می خوانمت.می بینمت

  2. هر چند تشابه بین کلاغ و روشنفکری چندان برایم مانوس نیست و پذیرفتنی اما …
    آن بخشی که از دل خوشیهای هنرمند و اندوه جاودانه ی آدمی گفتید تاثیر گذار بود.

  3. سلام
    البته استفاده از نماد کلاغ بعنوان یک سمبل به ذات شاعر برمی گردد و شاعرانی هم بوده اند که از کلاغ نمادهای معرفی شده شما را استفاده نکرده اند ولی قطعن استفاده بزرگانی چون نیما یا فروغ از کلاغ خود راه گشا شاعران بعدی خود شده است . ولی خود من از کلاغ بدم نمی آید ! و وقتی کلاغ ها را می بینم یاد باغ های بزرگ دهاتمان با آن درخت های سرو بزرگشان می افتم که کلاغ ها آن بالاها داد و بیداد راه می انداختند و نوعی حس قربت از احساس زیبای آن زمان را در خود احساس می کنم . شاید علت مذموم شدن سمبول کلاغ تیرگی به عنوان نماد شب و تک صداهای خشن و بدون آواز با شهرت قار قار است .
    اما شعرهای زیبایی از کلاغ ها می توان یافت ولی من ترجیح دادم به شما شعر زیبایی از استاد راهی -که از راهنمایی های ایشان در وبم استفاده می کنم – و چاپ نمی شود و در وبلاگ ایشان موجود است به ادرس ذیل معرفی کنم .
    http://dish-sepid.blogfa.com/post-47.aspx
    موفق باشید

  4. به باور من بهره بهره گیری از نمادها، رابطه ی مستقیم با زندگی روزانه ی و در دسترس بودن آن نمادها دارد. در بسیاری از مناطق ایران که من تجربه کرده ام، کلاغ ها بیشتر از گنجشک ها بوده اند. در باغ خانوادگی ما، جغد و گنجشک، همیشه حرف اول را می زنند. در اروپا، زاغ ها، نسبت به کلاغ ها نقش فرادستی دارند. کلاغ های اروپایی از هرگونه عنصر تردید و اضطراب تهی هستند. کلاغ های ایران، نیمی از حواسشان متوجه کشف حرکات انسان ها در هیأت دشمن، تعبیر و تفسیر آن ها و واکنش سریع نسبت به آنهاست.

    بخشی از غریبانگی کلاغ ها و حضور آن ها در شعر پاره ای از شاعران معاصر، به جابه جایی این دیدگاه نیز برمی گردد که ما نسبت به طبیعت و موجودات زنده ی پیرامونمان از آگاهی مهربانانه و انسانی بیشتری برخوردار شده ایم. دیگر روباه قبل از آن که مکار باشد، حیوانی است که برای حفظ جان خویش تلاش می کند. موش هایی را که در ایران ما، پنجاه سال پیش اگر پیدا می کردند، آتش می زدند، در پاره ای از کشورها کباب می کنند و می خورند. مار و عقرب و دیگر حشرات و حیوانات که اگر کشف می شدند، حکم اعدام غیابی داشتند، اینک در چشم انداز انسان های بیشتری، دارای حق حیاتند. قطعاً چنین دیدگاه هایی، هنرمندان ما را که جزو عادی ترین مردمان روزگارند، تحت تأثیر قرار داده است.

  5. درود
    پستت را خواندم و به فکر فرو رفتم. نمی گویم جدا از این طایفه هستم اما می دانی محبوبه عزیز ماها یاد گرفته ایم تا بلایی به سرمان می آید به دنبال مقصر باشیم.اینکه شعر امروز از واژه ای مثل کلاغ سرشار است و هر کجا شعر می شنوی و می خوانی بعید نیست کلاغ هم در آنجا پر بزند نشان از یاس تو خالی می دهد که از بی تفاوتی شاعران ما نشات می گیرد. البته قصدم جسارت به محضر اساتید نیست اما اگر بدانیم و بخواهیم برای واژه ها ارزش قائل شویم در می یابیم که قدرت اذهان فراتر از آن است که در بند به سمبل کشیدن موجودی باشد که گناهش سیاهی است که در پس نامش نهفته است. بیچاره الاغ ده مان که از زندگی فقط عرعر خنده را شنید.
    شاد و شاعر باشی


    آه که کلاغ به درازی آه است
    برای همین نیست که از کلاغ می ترسیم

  6. محبوبه خانم
    شما اگر کتاب کلاغنامه ( عباس صفاری ) را که انتشارات مروارید عرضه کرده است دیده بودید خودتان را زیاد به زحمت نمی انداختید . به اکثر سوالات شما در رابطه با کلاغ آنجا پاسخ داده شده است و این که چرا بلبل جایش را به کلاغ داد و و این که چرا شعر امروز کلاغ زده شده است. در مورد جمع آوری شعر با مضمون کلاغ هم متاسفانه دارید دوباره کاری میکنید. برای آگاهی از حضور کلاغ در شعر , داستان ,
    اسطوره , فولکلور , مذهب و هنر ایران و جهان به آن کتاب مراجعه فرمائید.


    شرمنده که من کتاب شما یا دوستتان را ندیده ام وهمین باعث آزردگی خاطرتان گشته .کاش حداقل نامتان را می دانستم تا بتوانم درباره ی کتاب نام برده راهنمایی بگیرم تا موجب تکدر خاطری نشود.

  7. تحلیل زیبایی بود…..
    من فکر می کنم به علت زیاد شدن بدی ها غم ها و غصه ها در زندگی افراد جامعه نمادهایی که نمایانگر وجه منفی جامعه باشند نمایان تر می شوند و به همین نسبت نمادهای مثبت مثل گل و بلبل و …. که نماد شادی و شعف هستند رنگ می بازند و این مشکل نه از ادبیات که از جامعه ادبی است.
    خیلی زیبا تحلیل کرده بودید
    موفق باشید

  8. سلام خانم موسوی
    من باز یک طرح داستانی دیگر را که در ذهن انباشته ام آمده ام . راهنمایی های شما مثل همیشه برایم ارزنده هستند . موفق باشید

  9. سلام

    مسلما آنچه که در دنیای مدرن امروز قابل توجه است فاصله بین انسان های ماشینیزه شده با پدیده های طبیعی پیرامون ماست که این خود یک ویژگی فریبنده است که با تحت تاثیر قرار دادن ما همیشه در این انگاره هستیم که گویا هر چه در طبیعت هست ماندنی خواهد بود. اما مدرنیسم می بینیم که بر این خیال خط بطلان کشیده است.

    دهانم را ساز می کنم
    می زنی
    می رقصم
    دهانم را باز می کنم
    حرف هایم را
    به منقار می کشد
    كلاغي شت پنچره
    به ساز دهنی رفته
    می نگرم
    نگران نباش!
    کلاغی روی نعش من
    جيغ می کشد.
    ( راحله حدیدی)

    موفق باشید.

  10. محبوبه جان!
    نوشته ی خوبی ست که می توانست جامع تر باشد.
    آیا شعر مرا از روی حافظه ات نوشته ای ؟ در یکی دو مورد اشتباه دارد . لطف کن و درستش کن :
    دارم دوباره کلاغ می شوم
    نترسید ! جار نمی کشم !

    روی آنتن که می روم
    بر گیرنده های شما خش می افتد
    می روم روی درختی در پارک
    می گذارم که چشم های گرسنه بر نیمکت
    سیر نگاهم کنند

    کاری به کار کسی ندارم
    روی این برف
    جای پای خودم را می کارم
    این روزنامه ای که من خبرنگارش هستم
    تا به دست شما برسد آب می شود
    جار چرا بزنم ؟
    ……………
    ..
    ..
    ..
    امروزه دیگر شاعر – کلاغ ٍ خیابانی، جای شاعر – بلبل ٍگلستانی را گرفته !


    سپاس بی دریغ از مهرداد عزیز که به کمک حافظه شتافت و شعر ش اصلاح شد.

  11. به قول یکی از دوستان اگر خاطر عزیزمان! باشد عباس صفاری یک مجموعه شعر درباره ی کلاغ سروده بود
    من از کلاغ نفرت دارم غروبهای دلگیر پاییزی کرمانشاه و لاهیجان که همیشه برام بدیمن بوده مخصوصا کرمانشاه با اون کلاغهای معروفش که به اون لهجه ی خاص بهش می گن غلاغ
    کلاغ رو وقتی می بینم یاد هیچکاک پرویز ناتل خانلری و اسکار اون کلاغ معروف کارتون دوران بچه گی رامکال می افتم!!

  12. دوست بسیار عزیز , صدای خش دار کلاغ را گوش هایی می شنوند که دیرزمانی است طعم اندوه بشری را در کام هستی خویش حس می کنند . کلاغ را بسیار زیبا رمزگشایی کردید و برای من این طعم تلخ بار هستی ، قند مکرر است و سپاس از تکرار این طعم در وبلاگتان .

    تهمتن(28)

    تهمتن!

    برای همین آخرین بار

    قدم رنجه دار

    اگر چه تو را بوی پاهای فرسوده در کفش

    و دندانِ گندیده آزرده است.

    و این لشگرِچشم های پریشان

    تو را همچو بغضی میانِ گلو گاهِ هذیان

    فشرده است.
    ازین پس پیِ پهلوانی دگر می رویم

    تهمتن!
    برای همین آخرین بار

    ازآن دیو سرخورده ما را
    گریزی نمانده است

    کلاغی که خشکیده روی سرِ کاج زرد

    زمان را چشیده است

    و می داند آن سوی این باغ چیزی نمانده است

    تهمتن!

    هنوز

    همه پخته خوار

    و در کیسه ی پاره ی مغزمان
    پشیزی نمانده است

    قدم رنجه دار

    برای همین آخرین بار.

  13. سلام. چقدر لذت بردم از این نوشته ات.
    راستش را بخواهی همین طور که داشتم می خواندمش دنبال شواهدی برای نوشته ات می گشتم. کاش خودت چند تا از این شواهد را (از شعر که مثال آورده ای اما از داستان نه) ذکر می کردی.


  14. سلام محبوبه جان
    چقدر لطیف با پستات
    باد را به دعوت مهمانی دعوت می کنم
    همیشه شکل وقایع از نظر تو
    به شکل سایه های ترس بی رحمی شب هاست
    یا پاید هم شب

    اینو داشته باشه
    بر می گردم
    تا برای پست نظر بذارم
    ..با تو باید به جشن مفصل باید رفت

  15. برای خرید کتاب تبریز شهر کهن تاریخ با شماره 09141002833 تماس بگیرید
    همچنین موقتاً میتوانید برای خرید کتاب تبریز شهر کهن تاریخ به آدرس تبریز خیابان امام سه راه طالقانی پاساژ جام جم زیرزمین موبایل غفاری مراجعه فرمایید.
    rahnama54.persianblog.ir

  16. سلام

    کانون ادبیات داستانی با داستان و دو نگاه بر مجموعه داستانی»طبیعت زنده چند بانو

    از نویسنده معاصر»کیارنگ علایی»به روز است

    منتظر حضور و یادداشت سبزتان

  17. محبوبه جان سلام!
    استفاده از کلاغ از خیلی پیش تر ها شروع شده بود و این تحلیل تو با این که زیبا بود ولی هیچ ربطی به روشنفکری ندارد تنها چیزی که عوض شده است در نوع نگرش و دید ما به اینهاست…
    در شعر های ادگار آلن پو و تد هیوز این مساله دیده می شود و به نظر من تحت تاثیر آنها و شهر ترجمه و از طرفی تغییر فضاهای ذهنی و اجتماعی شاعر این واژه ومفاهیمی که تداعی می کند شکل گرفت که به نظر من اینها بسیار مهم است…
    راستی من مجموعه دارم دوباره کلاغ می شوم مهرداد فلاح را بسیار دوست دارم….
    همیشه نوشته هایت مرا به هیجان وامی دارد…همیشه قلمت روان و در حرکت…
    همیشه نویسا…همیشه بهاری…

  18. با مهر ودرود . دارم به قصه ی موهوم فکر می کنم و اینکه فرصتی پیدا کنم و چیزی بنویسم . یادداشت جدیدت را هم بعد از کامنت شروع به خواندن خواهم کرد . زنده باشی.

  19. من همه مطالب شما را خواندم ولی شما ظاهرا هنوز فرصت خواندن مطالب آرشیو مرا نیافتید.من هم شعر گونه ای با اشاره به کلاغ دارم.تا چه حد مقبول افتد نمیدانم.
    شاد باشید.


    چند روزی ست که برف

    مینشیند به زمین

    و سپید است و سپید است و سپید

    در و دیوار و خیابان، همه جا

    حیف و صد حیف

    کلاغان سیاه

    روی این برف سپید

    عمر

    بیهوده ، نمایند تباه!!

  20. اما محبوبه ی عزیز…فراموش نکن که کلاغها آزادند و عندلیبها گوشه ی قفسی دلتنگ…و من از این روی کلاغ ها را دوست درم…
    و اما نقد…………
    مدتهاست کامنتهای پربار شما را در وبهای زیادی مطالعه میکنم…
    کاش مرا میخواندید.

    سپاس

  21. سلام محبویه جان
    خوبی
    همیشه برات روزهای شادی را خواستم
    تو خود گواه هستی
    این پستت نظر می خواد
    من باید کتابی را که در دست دارم به اتمام برسان
    تا در مورد این پستت نظر بذارم
    اگر مدت پستت به من رسیدی
    من یه پست می افتم عقب
    کلاغ نوشته را باید خوب جوید
    تا نوشت!!!!

  22. سلام
    نوشته ات عجيب ذهنم رو درگير كرد . از بچگي همون زماني كه بزرگا بزرگ بودن وما كوچيك وبهم ميگفتن كلاغا خبر چينن و اله وبله از كلاغ خوشم مي اومد واز صداي غار غارشون . گفتنش باعث ميشد بهم بخندن و ميخنديدن ولي من هنوز كه هنوزه پاركا رو توزمستون نه فقط به خاطر عرياني درختاش كه با صداي كلاغا و صداي غار غارشون دوست دارم .انگار اين سه تا باهم زيبايي رو تداعي ميكنن و هر كدوم بي ديگري يه چيزي كم دارن .
    ولي حرفهاي تو و نظرت خيلي برام جالب توجه بود .

  23. سلام خانم موسوی
    نظر شما درباره عدم اوردن بحث سمبول در داستان درست بود ولی واقعیت اینکه من احساس کردم بعضی از دوستانم کمی از من فاصله دارند جوریکه در داستان پیرمرد مرا محکوم به خاطره نویسی کرده بودند ! گفتم شاید با گفتن توضیح اولیه کمی افکارشان را به اصل و ریشه داستان هدایت کنم اگرچه من در داستان نویسی ادعایی ندارم فقط طرحهای ذهنیم را در وبلاگم پیاده می کنم و متاسفانه یا خوشبختاه تعداد ان ها هم زیاد شده است !

  24. چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

    چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

    تبر بدوش بت شکن ، خلیل آتشین سخن

    خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

    برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم ،نه

    ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی

    ……………………………………..

  25. مطلب قشنگي بود. دستتان درد نكندبرايم بسيار قابل استفاده بود.
    اي كلاغ صبحگاه خامش و آرام برفي
    خوشتر از هر فيلسوفي دوست دارم قارقارت.

    ميلاد فرخنده يگانه عدالت گستر گيتي حضرت حجه ابن الحسن صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه الشريف را بر شما و خانواده گرامي تبريک عرض مينمايم


  26. از صبور بودنت
    روزنه یی ست جاری
    مردمک چشمم در جلوی پشت سرم واقف مانده ست!

  27. حميدرضا اكبري:
    مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي است سرويس: فرهنگ و ادب
    1387/05/24
    08-14-2008
    10:46:53
    8705-00850: کد خبر

    خبرگزاري دانشجويان ايران – اهواز
    سرويس: فرهنگ و ادب
    از نظر يك داستان‌نويس: ادبيات داستاني ايران ـ به خصوص داستان كوتاه ـ پيشرفت‌هاي خيلي خوب كرده‌ است.
    حميدرضا اكبري با اشاره به غربي بودن منشا داستان كوتاه در گفت و گو با خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‌ در خوزستان اظهار كرد: داستان كوتاه حركت خوبي در ادبيات بود چراكه در حال حاضر به رغم مشغله‌هاي فراوان مخاطبان رواج خوبي پيدا كرده است.
    وي با بيان اين كه مهم‌ترين شاخصه‌ ادبيات داستاني در دهه 80 پيشرفت تكنيك‌هاي داستان‌نويسي در آن است، يادآوري كرد: وقتي آثاري از اين دهه مطالعه مي‌كنيم، مي‌بينيم كه دغدغه‌ نويسندگان مسايل اجتماعي است.
    اكبري بيان كرد: عمده دليل افت ادبيات داستاني چاپ نشدن كتاب‌ها است زيرا نويسندگان خيلي خوب داريم كه نمي‌توانند كتاب‌هاي‌شان را چاپ كنند كه البته اين مساله بيشتر گريبانگير نويسندگان جوان است.
    انتهاي پيام
    کد خبر: 8705-00850

  28. سلام بعد مدت ها چه خوب شد که کامنت اشنايت را دیدم
    راستی کلبه نو مبارک می بینم تغییر دکور داده ای
    مطلب جالبی که نوشته ای کلاغ نمود خبرچينی است و این روزها حامل اخبار هشدار باش و شومی که در راهست البته تا شاعر به چه فکر کند
    وقت شد قسمی از رمان ستاره بخت را خواهم نوشت
    رمانی مهیج و خواندنی با دستمایه ای واقعی و خيلی عجیب که چیزی از ان حذف نشد تا بعد
    راستی من سه وبلاگ دارم با مشغله زیاد و کمی حوصله

  29. قار قار محبوبه جان!
    این کلاغ زبون بسته اگه سیاه نبود که این همه حرف پشت سرش نمی زدی!!! من فکر کنم علت پرورش کلاغ (ونه مثلن مرغ و شتر مرغ) در ادبیات ما به خاطر رشد سیاهی و رنگ سیاه در فرهنگ ماست و جایگزین شدن فرهنگ کلاغ بجای گل و بلبل یک جورهایی هم با این موضوع مرتبط است، مخصوصن با بعضی از انواع پوشش های رسمی که بنظر من تعین کننده است…نخند، سند و فاکت رو می کنم ، یکی اش هم همین داستانهایی که اخیرن نویسندگان زن در باره شباهت وضع خودشان با کلاغ نوشته اند!!! در ضمن پرواز را به خاطر بسپار… فرقی ندارد کلاغ یا مرغ عشق!

  30. نگاهی داشتی به تیزی همان نگاه کلاغ انوقت که یکوری از بالای درخت بر طمعه سبز پوش می نگرد….
    ببن محبوبه روی چیزی که انگشت گذاشتی فوق العاده نوع و بکر است اما اگر به پرداخت بیشتر این متن بپردازی به عنوان یک کار سیستم دار ودر حین حال بکر می شود به ان نگاه کرد

  31. بازتاب: فضل جای دیگر نشیند « دمادم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s