موهوم


در حمام را بست وبا حوله‌ی روی سر سراغ سماور رفت تا برای خودش فنجانی چای بریزد .قطره‌آبی که از لابه‌لای موهایش بر پوست گرم تنش نشست ، کتف وستون فقراتش از حس سرما تیر کشید .

نشست رو به صفحه‌ی تاریک تلویزیون و با فشاردگمه‌ی کنترل ، زنی ظاهرشد که با تقلای هرچه تمامتر می‌رقصید .در همین لحظه سایه‌ای کج از پشت شیشه‌ی مشجر در حمام رد شد ، صدا را که بست از گوشه‌ی چشم شیشه‌ی حمام را دید و چیزی که در آن نبود .

چای‌اش را که داغ داغ هورت می‌کشید ، برای لحظه‌ای باز سایه پیدا شد .تصاویر رقص گروهی بی‌صدا وتند می‌گذشتند اما نگاه او به دنبال سایه‌ای در آن سوی مشجر شیشه بود که حالا نیم رخ کلاه به سر خمیده‌ای بود با چیزی داس مانند روی پشت.فنجان را به زمین گذاشت وبه طرف در حمام رفت ،در را که باز کرد ناگهان صدای تلویزیون با همه‌ی هیاهویش بر سرش آوار شد ، نگاهی به داخل حمام انداخت و باز برگشت و بی‌توجه به رقص هزار تصویر گذرا خیره شد .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”موهوم

  1. سلام
    کوتاه بود و خواندنی.باز هم خواهم آمد برای خواندن دیگر مطالبتان.سری به وبم بزنید خوشحال می شوم:
    یک کف دست از این دشت برایم کافی ست تا تنهایی ام را در آن بپیچم و خوشحالی ام را در کوه , جار بزنم.

  2. سلام محبوبه جان!
    مرسی از وقتی که برای خواندن این داستان گذاشتی و نظر دادی… قصد ندارم در دفاع از داستان حرفی بزنم، چون این وظیفه بر دوش خود داستان است … ولی لازم می دانم نکته ای را بیان کنم که بی ربط به این داستان نیست و از قضا بیس و شالوده ی اصلی آن است، نشان دادن صرف چند وضعیت موازی که به ظاهر به هم ربط ندارد ولی اگر کمی دقت شود عناصر جدا افتاده ی همان وضعیت است…نشان دادن اوضاع سیاسی ، اجتماعی و فرهنگی هنری…گذشته و اکنون آن وضعیت(موسیقی… با مروری به گذشته و حال سامسون، شعر از طریق نشان دادن مشکلات شغلی و روحی روانی ایمان، سیاست…از بیانات و افاضات جهان و سرهنگ و در کل… تباهی و تنهایی تمامی آن ها در پناه بردن به دود و اشاعه ی مخدر… و قس علیهذا! غرض نشان دادن این وضعیت های تلخ و ناگوار بوده است و بخصوص نشان دادن نقش دم و دود و مواد مخدر در محافل و نشست های هنری که مثل آفتی فراگیر اکثریت این محافل را در برگرفته است و قبل از هرگونه علت یابی لازمست نشان داده شود…و اگر این داستان موفق نشده باشد… پوزش!
    و اما در مورد این لحظه ی داستانی کمی تا اندکی سوررئال(موهوم) همچنان که از اسم داستان هم پیداست، وهم رل اصلی را بازی کرده است… اگر چه بنظر من فقط وهم نیست…اظطرابی وهم آلود است که نشان دهنده ی محرومیت، ترس و پنهان بینی ناشی از احساس گناه است و یا آموزه های اخلاقی پلیسی که بصورت وهم ظاهر شده است.
    موفق باشی!

  3. سلام محبوبه ی عزیزم
    مدتی نبودی و حالا خوشحالم که دست پر برگشتی. درباره داستانت هم یک نکته به نظرم رسید و آن اینکه موضوع جالبی است و به نظرم رقص زن ها و وجود سایه ای موهوم در حمام, جدا از دیدگاه سورئالیستی که جناب مجابی اشاره فرمودند, می تواند طرح خوبی برای پرورش فضای وهم آلودی که خواهانش هستی باشد. خصوصا که به نظر می رسد در لایه ی زیرین داستان می خواستی اشاره ای به گناه و تقابل انگاره پاکی و ناپاکی از طریق نماد آب و رقص داشته باشی, اما به نظرم باید کمی بیشتر به این انگاره ها بپردازی و یا از دال و مدلول بیشتری استفاده کنی. به این ترتیب زیبایی و وجوه موضوع و متن نیز بیشتر نمایان خواهد شد. موفق باشی.

  4. خیره تا ره گذر یک موج خیال..
    او تنها خود را می دید که تنها با خود منظور است
    دوباره باز هم موهوم تا دشت های پر نشاط قصه های کودکانه و اشتیاق
    هم چنان که خواب به سراغش می آمد لحظه به تحظه
    و پشت آن دیوار که پنچه های سایه بی هدف سرگردان و هراس
    می شتافتند تا بازگردنند!
    عالی بود…

  5. مرسی گلم
    …………………
    سال های سال می نویسیم ( دری وری ؟) تا شاید روزی روزگاری برسیم به معجزه ای که نامش شعر !
    ..
    ..
    ..
    لرزانک ٍ برگچه های آویخته بر باد !

  6. بازم ببار اي آسمون شايد منم گريه كنم
    بغض سكوت و بشكنم اشكمو به تو هديه كنم
    نگاه نكن كه ساكتم دلم اسير سايه هاست
    نگاه خستمو ببين كه لبريز از گلايه هاست

  7. درود بر تو محبوبه
    تصویر خوبی بود این موهوم
    راستی تنهایی لازمه اش همین دگرگونی ئه
    چه کند بی نوا همین دارد
    در ژناه اهورا مزدا ژاک و شاد زی

  8. با سلام . تبریک بخاطر قالب زیبای وبلاگ و همچنین داستان موهوم . دنبال فرصت ام که چیزکی در مورد داستانک هایت بنویسم . حتما هم خواهم نوشت . بدرود

  9. هیچ اتفاقی که توی این داستان نیفتاد.همه چی معمولی بود.ایا اگر نوشته نمی شد فرقی می کرد؟


    تا اتفاق چه باشد ؟ وچه چیز را اتفاق بدانیم .

  10. حراج ويژه عمولي

    نظر به استقبال بيسابقه نورچشميان عمولي از حراج قبلي

    اينبار

    سه پست با يك نظر

    آتيش زدم به وبم

    بدو بيا تادير نشده

    زمان:از اول شب بيخيالا تاآخر شب خوش بيارا

    مكان:منزل شخصي عمولي-اتاق نشيمن

  11. سلام
    در هم امیختگی دو فضا ست در این کار… و عروج وهمی کار نیز از این دو یکی شدگی اغاز می شود من اینجور بهم دوختن ها را دوست دارم اما من فکر می کنم این کشف بااین لطف و لطا فتش جا برای کار بیشتر دارد……

  12. «مهدی موسوی» نیست
    اما با شعر تازه ای از او
    و حرف هایی کوتاه از او
    بودنش را ادامه می دهیم
    قرار ما:
    شاعر خیابان چهل و هشتم.
    در این روزهای گرم
    کسی
    «در آستانه ی فصلی سرد»
    منتظر شماست
    با آخرین نامه و شعر چاپ نشده ای از دکتر موسوی به روزم

  13. سلام محبوبه خانوم
    اول….. قالب نو دمادم به دمادم می آید…
    دوم….. داستانتان را خواندم
    سوم….. نظر من در مورد داستان شما: طرح داستان خیلی زیبا بود و همچنین فضا سازی… اما زن داستان شما واقعا دل شیر داشت که با نماد مسلم مرگ رو به رو می شود و با خونسردی کامل به سمت آن می رود…
    اما تمام راز داستان شما در جمله آخر نهفته بود یعنی پس از آنکه تمام صدای تلویزیون بر سرش خراب می شود…(بی‌توجه به رقص هزار تصویر گذرا خیره شد)
    جمله ایهام داشت یا به قول شما که نامش را موهوم گذاشته بودید…. من فکر می کنم این جمله تصور شما از مرگ است یعنی عبور فیلم زندگی از مقابل چشمان فرد در حالیکه چشمان خیره شده اش به یک نقطه از دید اطرافیان بی توجه به نظر می رسد. اما مشکل اصلی در جملات قبلی نمود پیدا می کند چون پس از خراب شدن صدای تلویزیون بر سرش با یک خونسردی عجیب و باورنکردنی به داخل حمام نگاه می کند و بر می گردد اما این برگشتن با ذات مرگ در جمله بعدی در تناقض است. یعنی مرگ به تو فرصت بازگشتن و خیره شدن به یک نقطه موهوم را نمی دهد و اگر منظور شما از جملهآخر یک شوک و ترس شدید است فکر نمی کنم با شخصیت خونسرد و شجاع زن داستان شما همخوانی داشته باشد چون او که این همه در برخورد با نماد مرگ خونسرد است حتما باید فکر این گونه عکس العمل شوک گونه ای را هم داشته باشد.
    خیلی حرافی کردم باید ببخشید


  14. سلام
    بازم من اینجام
    مثل همیشه
    برای چند خط بیشتر از قبل

  15. سلام
    این نقش بر جسته نیست ، نقشه ای است بر جسته که دارد به دروازه های ادبیات مشت می کوبد .
    با بحث دوم در مورد خواندیدنی های مهرداد فلاح به روزم

  16. سلام خانم موسوی
    چون با اندیشه مستتر شما در داستانتان آشنا نیستم مجبورم در اندیشه خودم داستانتان را معنا دهم. داستان فاصله ای است میان آنچه ما را به ترس از گذشتن از مرزهای تعریف شده و آزادی کوچکی که در آن اختیار خود را داریم نشان می دهد . آنقدر شخصیت داستان از فضای موهومی ذهنیش می ترسد که این فضا به پشت پنجره حمامش هم کشیده می شود . اگر بخواهیم باز برای حمام تفسیر بسازم شاید حمام مظهر تزکیه تعریف شده ای است که باعث احساس گناه شخصیت داستان می شود زیرا با پدیده تعریف شده گناه روبرو شده است ! ولی در این تقابل این فضای ترس و وهم مغلوب می شود . آب چکیده بر پوست که باعث سردی و سوزش درد می شود باز ادامه استعاره همین فضای حاصل از تطهیر ساختگی است . به هرحال با علاقه به کامنت دوستان مراجعه خواهم کرد شاید مطالب بهتری در آنان کشف کنم . من این تیپ داستانها را خیلی دوست دارم . موفق باشید

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s