برهوت

» برهوتی شده دنیا که تا چش کار می کنه،

                                              مرده اس وگور «

می گویند عصر غول های روشن فکری به سر آمده . شاید به همین ترتیب سر آمدن غول های هنری نیز .نویسندگان بزرگ ، شاعران بزرگ ، نقاشان ، فیلم سازان و هنر پیشگان بزرگ نیز …

اما در این جایی که ما زندگی می کنیم موضوع از این هم فراتر رفته ، ما از غول های بزرگ هنری صحبت نمی کنیم ما از جامعه ای صحبت می کنیم که که دردش از دست دادن یکان یکان هنرمندانش است آن ها که هنر برایشان جامه ای بود برازنده بر تن و در این جا که  ساکن بودند غولی بودند برای خودشان اما حالا دیگر همان هم نیست. انگار صف کشیده اند وبی سر وصدا صحنه را خالی می کنند ، خالی شدنی که می دانیم جایگزینی برایشان نیست وشاید تا بعدهای دور هم نباشد .

پیش ترها که جوان تر بودم وهر چیزی مرا به شوق می آورد را به یاد دارم ،وقتی که در راهروهای نیمه تاریک وطولانی دانشگاه قدم می زدم و هر کتاب برایم کشفی بود ویا مقاله ای را که از نویسنده ای در مجله ای می یافتم .عصر عصر گردون بود ودنیای سخن و آدینه وچه ذوقی کردم وقتی دوستی برایم جامعه ی سالم را آورد و از آن هم بیشتر وقتی که مجله ی زنان را دیدم .بعدها را به یاد دارم ـ همین چند سال پیش ـ را که دوستی مجله ی هفت را نشانم داد و چنان ذوقی که می بایست بر نیانگیخت هر چند که از تعطیل شدنش چنان حسرتی خوردم که غافل گیر نشدنم را وقتی که اول بار دیده بودمش چون بار گناهی بر دوش گرفتم .مساله این نیست مساله حسرت خوردن است به قول بازیگر فیلم «هفت دلاور » جان فورد : » حسرته داداش … حسرته ! »

دقیقن می توانم بگویم از کی دچار خاطره ی مرگ هنرمند شدم .پیش تر از آن را اگر بوده به یاد ندارم چون چنان کم بوده که مرگ روال عادی زندگی را داشته .اما از سال ۷۷ به بعد ، از همان هنگام که نویسندگان وشاعران چون زنجیره ای به هم پیوسته  رفتند ، سایه ی مرگ را بر دوش هر کسی که می خواندمش و دوستش داشتم می دیدم . چیزی مثل سایه ی نیم تنه ی مردی داس به دوش که در پشتشان می آمد ، خوب یادم هست وقتی که خاطرات گلشیری را از مجلس ختم حمید مصدق می خواندم و تو صیف حسی را که از پشت سر خود داشتند اما انگار از همان انگار آغاز شد .عزیزترین ها رفتند ، اول حمید مصدق مرد (بعد از آن زنجیره ی شوم ) و با آن شعر حماسی تغزلی هم رفت .به ترتیب نمی گویم اما به یاد دارم که بعد مشیری ، کسرایی و عجیب بود گلشیری در سن شصت واندی سالگی و بعد از آن شاملوی بزرگ ، آتشی و چه کسی باور می کرد علیرضا اسپهبد و همین طور بگیر وبرو تا مددی ، ژازه ، احمد محمود ، رادی ، خدای من ! انگار سایه ی داس بر دوش، خود کارگردانی را هم به عهده گرفته بود ، از آن سوی مرزها هم خبر می رسید البته چوبک و…و رفتند ورفتند تا نوبت به هنر پیشه رسید ، مرگ هنر پیشه ای که در نقش روشن فکر هامون چنان فرو رفته بود که صدا و چهره اش خود نمادی از روشن فکر شده بود هر چند که خود می گفت پیچیدگی ذهن هامون را ندارد و بسیار ساده تر از شخصیت اوست .

اما نه بار این حسرت را نمی توان به سادگی بر دوش گرفت .ما هنرمندانمان را از دست می دهیم و دست هامان روز به روز خالی تر می شود .این مردگان ، این ها که رفته اند چنان شتاب گرفته اند در رفتن که در این زمانه ی پرعسرت وآه و در این زمانه ای که سنگ روی سنگ بند نمی شود ترسم از آن است که این میراث بر زمین بماند و نسل جدیدی که می آید فراموش کار باشد که هست و این نسل چه نسل پر اندوهی ست .تنها می توانم  بگویم که :

«مردگان این سال [ها ] ،

عاشق ترین مردگان بودند .»

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”برهوت

  1. سلام
    ولي چه تلخ است رفتن آنهائيكه نبايد بروند و تلخ تر آنهايي كه بايد حداقل جاي خود را به ديگرن بدهند همچنان مي مانند.
    كاشكي وزارت فرهنگ و ارشاد در مراسم به خاك سپاري خودي نشان مي داد و نظم و هماهنگي را به عهده مي گرفت و كمي هم مايه مي گذاشت كه آنان كه نمي دانستند او كه بود لااقل بدانند.
    بركت باشيد

  2. سلام
    قدر همین زندگان را بدانیم خودش غنیمتی ست
    البته اگر این همه تیغ مجال دهد تیغ سانسور و میر غضب و آوارگی و نقادان بی طرف! و البته سرنوشت…

  3. تکیه روی ِ مالک متن ، یعنی مالکیت روی متن.
    یعنی حجم پیدا کردن ، اگر مردن را همان اعلامیه ی ترحیم ِروزنامه بدانیم ،ما هیچ وقت مخاطب متن نبوده ایم.
    خیلی ها نه زودتر که با تاخیر می میرند ، تشخیص اش مشکل ست.

  4. سلام مطلبتان را خواندم…. شما هم مثل همه از مرگ شکیبایی نوشتید و حسرت نبودنش…. از دست دادن این چنین مردانی بسیار سخت است.
    اما نمی دانم چرا همه فقط و فقط و فقط از شکیبایی هامون را به یاد دارند و بس….
    یعنی شکیبایی غیر از هامون دیگر هیچ نداشت…. شاید می خواهید پاسخ دهید که هامون بهترین و به یاد ماندنی ترین نقش شکیبایی بود و به همین دلیل همه آن را به یاد می آورند….اما شکیبایی در سال 68 برای این نقش سیمرغ گرفت و الان 87 است یعنی حدود 20 سال از هامون می گذرد و هیچ کس یادی از زحمات شکیبایی در این بیست سال نمی کند و من فکر می کنم برای مردم ما شکیبایی 20 سال پیش با هامون مرد نه الان.

  5. نمیدونم چرا مطلبت رو که خوندم یاد شعر مزار پروین اعتصامی افتادم.روزگار غریبیست… رفتن هیچ کس تلنگری برای هیچ کس نیست.گویی سرمایه ی ما فقط اندوخته ی جیبمان است و بس .یادش بخیر قیصر وقتی میگفت» وقتی نان را از هر طرف بخوانی نان است…»
    راستی با داستانی کوتاه به روزم

  6. سلام بانو
    مرگ برای من دریچه ی است که چه چیزی پشت ان باشد وچه نباشد .برای من چیز
    پلشتی است چرا که خیلی از بزرگان را نا جوانمردانه می دزد وما می مانیم و یک دنیا حیرتدر این دنیای زشت وزیبا

  7. سلام
    ………….
    او به حجم كوچه هاي شهر خود را سروده است
    و خود را چون چشمه اي زلال رها كرده
    بر منافذ خشك و خلاهاي منتظران
    و مي رود تا ماندابها و لجنزارها
    مي رود و مي ميرد
    مي جوشد و مي آيد
    جاودانه گوارايي مي ريزد
    گوش فرا دادن به نجواهايش
    اميدي است
    كه مي توان كشت بهشت را
    در دل فرياد زد
    ……………………
    اين شعر را زمان مرگ شاملو گفتم و دل من آن ها را تمام شده نمي دانم ! هنر هنرمند مي ماند حتي اگر هرز رود ، موفق باشيد


  8. به راه راست هدایت نشدیم
    به مشکلات آفاق نبودیم
    و هر لحظه که گذشت
    اوهام ریشه دواندند
    من این را به خوبی می دانم
    نباید توفق کرد
    پسو پیش را هم باید جمع کرد
    یادگار ما همین ست که هستیم

    وقتی قدم میزنی
    مرا هم به خاطر داشته باش
    من نقش پر نقش توام!

  9. درود بر تو محبوبه ی عزیز
    به خاطر تموم مهری که داری
    همیشه شاد و تن درست باشی
    کنار همسر مهربانت تا همیشه ی خدا
    درود

  10. درود
    گاهی وقتا که خیلی راحت یادمون می ره تو دنیای به این بزرگی فقط این موهبت نصیب ما شده که انسان زاده بشیم و دارای درک و شعور و بدتر از اون گاهی کاری می کنیم که خدا رو هم از خلقتمون پشیمون می کنیم یه تلنگر هایی مثل مرگ اونم مرگ کسانی که از وجودشون برای زنده نگه داشتن هویت و ضمیر انسان مایه گذاشته اند یه ایست بازرسی برای کنکاش وجود خودمونه
    کاش کمی با جسارت و با دید باز نه بازی منطق و احساس به زندگی بها می دادیم و از او بازی می گرفتیم
    شاد باشید

  11. سلام. قابل شما را نداشت. نشریه گونش مال همه دوستان است و ما دست نویسندگان را می بوسیم. خوشحال می شوم پیشنهادی که فرمودید برایم بنویسید. فردا صبح میرم . سه شنبه میام میخونم.

  12. سلام محبوبه خانم
    منم مرتضی دوست آقا مرتضی بهش بگو چرا جواب مسیجهامو نمیده .یه داستان ویه مطلب واسش فرستادم قرار شد نظر بده شماهم اگه وقت کردی داستانمو بخون و نظر بده-یا حق


    چشم .

  13. بعضي وقت‌ها پارك‌ها گم مي‌شوندوآدم مجبور است بيايد دنبال آدرس كسي كه دوستش دارد.يعني يكهو فرار مي كند با همه درخت هايش با آن جسدهاي گلوله خورده،مي رود به محله ي سرشور كه يك ساعت راه است.
    منتظر ومشتاق

  14. ســـــــــــــــلام گلم

    سلام نازم

    سلام مهربون

    —————————_(/_\)
    ————————-,((((^`/-
    ————————((((–(6-/-
    ———————-,(((((-,,—-/
    –,,,_————–,(((((–\»._–,›,;
    -((((\\-,…——-,((((—\—-`,@)
    -)))–;›—-`»‹»‹»»((((—(——´´
    (((–\————(((——/
    -))-|——-آپم-زود بيا—–|
    ((–|——–.——-‹—–|
    ))–/—–_-‹——`t—,.›)
    (—|—y;—,-«»»»-./—/\–
    )—/-.\–)-\———`/–/
    —|.\—(-(———–\-\›
    —||—–//———-\\’|
    —||——//——-_\\’|ا
    —||——-))—–|_\–||
    —/_/—–|_/———-||
    —`'»——————\_|
    من اپیدم

  15. سلام محبوبه جان!
    مرگ یک طرف دیگر سکه ی زندگیست و ناگزیر، ولی ترس من همیشه از مرگی دیگرست که در زنده ها به حیات خودش ادامه می دهد… ترس از مردن در وقت زندگی کردن، ترس از خود بودن… شاد بودن و زندگی کردن؟؟؟!!! به راستی چند نفر از بزرگانی که نام بردی قبل از مرگشان زنده بودند… چرا؟!

  16. قالب جدید مبارک
    سلام محبوبه جان
    ممنون از این که هستی و حضور داری در بافت من
    نقش تو چون تارهای حریر به ماندن ها می زند
    چگونه باید جبران کرد جبران را
    وقتی صدای قدم های بی صدای احساس جاری ست

  17. می دانم توگوش ت خیلی پراست ازاین حرف ها…وککت نمی گزد…امالطفا به عکس بالا نگاه کن ..ما بچه هایی هستیم به این شکل ..که داریم به شما نگاه می کنیم ..شما هم به چشم های ما نگاه کنید…

    خسته نشدی که؟ فیلترینگ مهربان،اما من خسته هستم توهم خیلی کارداری ،خیلی ازسایت هادیگرمنتظرت هستند..برو موفق باشی..سلام خانم موسوی

  18. بعد یک سال بغض…
    با «اگر شبی از شب های زمستان مسافری…» به روزم
    .
    .
    به یاد «مرد بي وطن»
    به یاد دوست و استاد سفر کرده:
    …………………………………. «دکتر سید مهدی موسوی»
    .
    .
    داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست که دوست دختری در فرانکفورت داشت
    با چندین شعر جدید که قبلا نخوانده اید
    آه پدر،پدر، مادر تو را در گنجه آويزان كرده…
    با حرفهایی صریح و بی پرده درباره جشنواره های «میبد» و «تبریز»
    .
    .
    صندلي كنار پنجره بگذاريم و بنشينيم و …
    با خبر چاپ:
    ……………….سومین شماره نشریه همین فردا بود
    با لینک هایی از جشنواره های مختلف
    با لینک شعرها و داستانهایی توپ از بچه های غزل پست مدرن و کارگاه
    اعترافات يك سارق مادرزاد…
    .
    .
    و با 27 لینک
    فقط 27 لینک
    تقدیم به:….
    با یک سال نه! با 22 سال بغض به روزم.


  19. برای کسی وقت می گذارم تا مرا بفهمد
    در این یک بار عمر من به هوده ها نه می گویم
    چون که خودم بی هوده نیستم و وقت ندارم برای هدر کردن

    ما با هم از قدیم شروع کردیم و تا به حال هستیم
    این حس که زیباست باهم بودن
    مرا می کشاید تا به به ازادی انسان تلنگر بزنم

    حتا در شراکت غم هم انسان نزدیک تر از خود فقط خود را دارد!
    مهربان من

  20. ممنونم از حضورتان.قالب نوهم مبارك.البته قالب قبلي نوستالژيك تر بود وبا نوشته هاتون سنخيت بيشتري داشت(البته آنهائي كه من افتخار خواندنشان نصيبم شده بود).
    عيد سعيد مبعث بر شما وخانواده گرامي مبارك باد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s