پیرزن وعروسک هایش(3)

 


پیرزن به ردیف عروسک‌هایش روی طاقچه نگاه کرد .همه به نقطه‌ای نامعلوم در روبرو خیره بودند ودست‌هاشان که به حالت دعا روی هم بود انگار بی‌کار مانده بود .چون در آن وقت پیرزن فکر کرد که عروسک‌ها خوابند . دانه‌های نخود را که برای تمییز کردن آورده بود همان طور در دست می چرخاند وگردی قلمبه شان را لمس می‌کرد وقتی یکی از نخودها با تمام گردی‌‌اش از دستش سر خورد وروی زمین غلتید با خودش فکر کرد خوش به حالشان که آن‌ها خواب نمی‌بینند .به آشپزخانه رفت در دیگ را برداشت وچند دانه نخود داخل آب در حال جوش ریخت وباز درش را بست در همان حال با خودش فکر می‌کرد که آن‌ها نمی‌توانند خواب ببینند چون نه کینه‌ای از کسی دارند ونه خاطره‌ای .

خاطره ،خاطرات ،این ها چیزهایی بود که آزارش می داد ،خشم ،حسد ،کینه را بابزرگ نمایی وبزرگ بینی که در خودش یافته بود به بیرون پرتاب کرده اما خاطرات ! آن ها همیشه بودند یادهایی که به ذهنش چسبیده بودند مهم نبود که آن‌ها یادهای خوشایند باشند یا ناخوشایند مهم این بود که آن ها حضورشان را به او تحمیل می کردند وعدمشان ؟به این هم فکر کرده بود آگر آن‌ها نبودند زندگی‌اش رنگی نداشت نه خاکستری نه سیاه ونه سفید مطلقا هیچ با این وجود برای او که گوشه‌ی کوچکی از ذهن زندگی وفضا را اشغال کرده بود سنگین بود برای بی‌وزنی او  سنگین بود وتحمل می کرد درست مثل کوهی فرو رفته در سکوت سالیان ، پیرزن یادها را با خودش این طرف وآن طرف می کشید.

دوباره برگشت به اتاق تکیه داده به متکا پاهایش را دراز کرد ومدتی به همان حالت ماند با کمال تعجب متوجه شد که در این لحظه هیچ یادی به سراغش نمی آید هنوز خونسرد بود ومنتظر مانده تا یادها از گوشه وکنار سرک کشند ، خبری نبود .پاهایش را جمع کرد ودوباره تمرکز کرد سعی کرد به چیزی خاص فکر کند اما ذهنش در خلا بود یک لحظه اندیشید که این همان چیزی بوده که می خواسته اما می‌دانست که نه حالا وچنین بی خبر وبدون مراسم ، یادها باید از ذهنش بروند .سعی کرد توجهی نداشته باشد خودش را به بی‌خیالی زد تا بلکه خودشان در حواس پرتی او ذره ذره از گوشه وکنار سرک بکشند حتی سعی کرد بخوابد چشمانش را برهم گذاشت وخودش را رها کرد رها از فکر یادها .

مدتی گذشت ،پهلویش خشک شد حتی انگار چرتکی هم زده‌بود اما باز هم دید که یادها نمی آیند، بلند شد وروبروی عروسک‌ها ایستاد انگار بیدار شده وباز دعا را از سر گرفته بودند، وانمود می‌کردند که توجهی به او ندارند یعنی خودش این‌طور خیال می‌کرد اما وقتی که بوی سوختن نخودها را درته دیگ شنید ،  نمی‌دانست که آن‌ها می‌توانند بفهمند که چه هنگام یک عروسک‌ می‌شوند یا نه !؟به آشپزخانه رفت وگاز را خاموش کرد تمام این کارها را که انجام می‌داد مثل راه رفتن وخاموش کردن شعله‌ی گاز ، استنشاق بوی سوختگی، این‌ها چیزهایی بود که در عروسک‌ها نبود اما او در آن لحظه که نیمرخش روبه آینه‌ی قدی قدیمی اتاق بود به این چیزها فکر نمی‌کرد فقط می‌دانست که هیچ یادی به سراغش نمی‌آید واوخودش را دید که با   ذهن خلا گرفته‌ی عروسک‌ها ، اما رو به قبله ایستاده ودست‌ها را به بغل زده که آیا برای دعا آماده شود؟!

 این هم چیزی نبود که به آن فکر می‌کرد .تنها فکرش این بود که حالا خودش هم یکی از آن‌ها شده یا نه ؟!



* برای دیدن قطعه های قبل این جا و این جا را ببینید .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پیرزن وعروسک هایش(3)

  1. دوست دارم شعر مرا به بازي بگيرد و توانايي‌ها و وجوهي از من كه در زندگي روزمره مجال بروز پيدا نمي‌كند، در شعرم خودش را نشان دهد. شعر اين فرصت را به من مي‌دهد كه هم خودم را طور ديگري ببينم و هم جهاني را كه در آن زندگي مي‌كنم و پر از سوال است ، تحمل کنم. شعر برايم فرصت فرياد زدن و منم منم گفتن است!
    ..
    ..
    ..
    این شعر های بی موضوع!
    (گفت و گوی رضا قنبری با مهرداد فلاح )

  2. حق با توست سطح زندگی در دانمارک بالاست اما سطح درآمد و هزینه هایش هم بالاست در عوض تورم ایران فرسایشی و دو طرفه است غیر از اینکه مسولین کشور ما دزد هستن و دست کج اما اینجا مردم سالاری نظارت کامل دارد
    در باره داستان دو قسمت دیگرش را نخواندم
    اما در این قسمت باید بگویم خاصیت پیری اس ادم در گذشته بسر می برد و اینده پویا و متحرک نیس و گاهی زمان هم ساکن اس درست برای پیرزن قصه. مشکل اس چیزی دیگری بگویم اما پایانش با یک سوال…
    بهتر نبود این سوال در ذهن خواننده ایجاد شود
    دستت درد نکنه


    شاید مشکل از نحوه ی بیان بوده است .شاید هم به خاطر نیمه تمام بودن داستان _چون پیرزن هنوز حالا حالاها حضور دارد_ اما این سوال را نه از خواننده که از خودش دارد می پرسد .این توضیح هم شاید مناسب نباشد اما فقط تاکیدی ست بر ادامه دار بودن حال وهوای داستان .

  3. سلام خانم موسوی عزیز.قسمت سوم را خوانم.فکر میکنم ربط هایی بین این سه قسمت باشد .2 قسمت دیگر را می خوانم و نظر می دهم.تا بعد

  4. با سلام خانم موسوي
    سه گانه شما را خواندم. من قالب نوشته هایتان را بخاطر نگاه راز گونه اشان دوست دارم و از آنها لذت می برم و در من تاثیر خوبی گذاشته است ، سه گانه اتان را دارم ، سر فرصت باز خواهم گشت ، موفق باشيد

  5. سلام
    از کامنت جالبتان بسیار لذت بردم اگرچه من کمی در فهمیدن مفهوم شعر دچار اشکال شده ام ، زيرا ما شعرهايي هم داريم كه فضاي داستاني دارند ، با توجه به چند مقاله كه خوانده ام من جمله مقاله دكتر شريعتي در باره شعر ، هر سخني كه در فضاي خيال شكل بگيرد شعر مي نامد و گويا اين حرف را افلاطون هم زده است ولي حالا كه فكر مي كنم حرف شما را هم قبول دارم زيرا يك داستان هم مي تواند در فضاي خيال شكل بگيرد مانند بوف كور ولي آنوقت با شعرهايي كه داستان تعريف مي كنند چه بگوييم مانند شعر ققنوس نيما …
    ققنوس
    مرغ خوشخوان …..
    آنوقت شايد مجبور شويم بر خلاف بعضي ادعاها ، بحث وزن را در كلام شعر از اصول مهم بدانيم ! و هر سخن خيال انگيز را شعر نگوييم …. از لطفتان بسيار ممنون ، داستانتان را دارم با دقت بيشتر مي خوانم و برمي گردم

  6. سلام دوست عزیزم کارت رو خوندم و ممنونم.اما فکر میکنم ادبیات امروز بیش از انکه مخاطب را در یک وضعیت سوالی در مورد شخصیت خود قرار دهد انرا اجرا می کند. وولف در کتاب بانو در اینه که مجموعه کراهای کوتاهش است در داستانی فضا و زمان را از دیدگاه پرنده ای به نمایش می گذارد بی انکه مستقیما انرا به مخاطب یاداوری کند.تو هم در جاهایی این سعی را داشتی البته با قدری ضعف تالیف البته نه در این مثالی که می زنم:ژهلوهایش خشک شد…. اما استحاله شدن این زن در داستان به نوعی کاملا عقیم می ماند.در مورد ضعف تالیف هم باید بگویم کلمات حروف فضا ساز و زبان ساز هستند. وقتی ذهن من با کلمه قلمبه روبرو می شود این تصور را دارد یک وضعیت کروی و بزرگ که از سطحی برون زده است فکر نمی کنم ان کلمه کمکی به ان بخش از داستان تو کرده باشد. خوب باشیو موفق

  7. و او یک اتفاق شد
    یک اتفاق ساده اما جدی
    در تمام پهنه ی راه های رفته و نرفته مان
    و او یک اتصال شد
    یک اتصال ناگسستنی
    بین ما و خود و تمام خوبی های دیده و ندیده مان
    و او یک …
    او همه چیز بود و همه چیز شد
    از آسمان گرفته تا دریا و ستاره و هرچه زیبایی است
    او بال گرفت از روی تمام واژه ها روزی که آمد
    از روی هر چه دنیایی است
    خوب که فکر می کنی می بینی الان که نیاز داری
    مثل همیشه
    جایش تا اعماق دل کوچکت خالی است
    آری مادر
    مادر
    دلم به اندازه ی تمام سالهای رفته و نرفته ام برایش تنگ است
    و او دیگر نخواهدم آمد
    آری
    او یک اتفاق بود
    یک اتفاق ساده ولی جدی
    و این روز ها من دلم شدید برای آن اتفاق تنگ است
    دلم تنگ است مادر
    چه می شد اگر مثل آن روزها دلم را به آغوش می کشیدی
    تا بدانم حرارتی هست هنوز
    که این دل بی تابم از سرمای وحشتناک این دنیا یخ نزند
    کاش بودی مادر
    کاش …
    مادر …
    روز مادر شاد باش بادتان
    تا همیشه زنده باد مادرتان در قلب مهربانتان … تا همیشه …
    دونده تا بی نهایت
    کلکتان را درود

  8. سلام
    داستانتون جالب بود… بخصوص اینکه به افکار پیرزن جان بخشیده بودید یعنی عملا افکار پیرزن به یکی از شخصیت های داستان مبدل شده بود
    این داستان تا حدودی مرا به یاد فیلم ذهن زیبا انداخت… نمی دانم این فیلم را دیده اید یا نه؟ در آن فیلم هم افکار یک پروفسور که شخصیت اصلی داستان است به صورت چند فرد خیالی که فقط در ذهن او هستند زندگی او را مختل می کنند……
    ضمنا تصویر سازی داستانتان هم عالی بود

  9. سلام دوباره
    هر چند نامگذاری روز با نامی خاص نباید باعث بشه ارزش اون مناسبت فقط محدود بشه به همون روز ولی به هرحال سمبیله برای به یاد بودن و ارزشگذاری و … من هم به نوبه خودم تبریک میگیم و امیدوارم جنبش زنان به سرانجام برسه که نه تنها جنبش زنان که هر حرکتی در راستای ایجاد عدالت واقعی_ و البته نه عدالت شعاری.

  10. سلام محبوبه جان وبلاگت را دیدم . باید بگویم خسته نباشی. داستان هایت را خیلی دوست دارم. البته فقط باران و عروسکها را خواندم.(فعلا)
    امیدوارم موفق تر از این باشی.

  11. سلام خانم موسوی
    آخر سر فرصتی پیش آمد تا بتوانم داستانت را بخوانم . جالب برای من این بود که داستانی را در ذهن دارم بنام پیرمرد کله شق ! که بعد از چند بار بازنویسی – بخاطر اینکه بی تجربه هستم و بدلم نچسبید – پاره اش کرده ام ، قرابت حسی جالبی بین این پیرزن داستانت و پیرمرد ذهنم احساس کردم . سمبولهایی که استفاده کردی کمی مرا ترساند ، گردش 180 درجه اي گردن پيرزن و …. ، بافتن و باز كردن مو ، تعداد عروسكها و اضافه شدن يكي بر آنها ، گربه ها ، جمله پيرزن خواب نمي بيند اين رازي است ….. انزوا و دوري از همسايگان ، دانه هاي نخود و سوختن در قابلمه و …. ، مرا به جهتي سوق داد تا به المانهاي ذهنيت را كه پازلي بغل هم چيده
    شدند تصوير سازي كنم و البته چون سمبول ها در ذهن شما ساخته شده ، ممكن است با در هم آميختگي با انديشه من ، شكل ديگري پيدا كند – اين ذات هنر است – به هرحال داستان هاي عجيبي است ! نمي دانم اين سلسله ادامه خواهد داشت يا نه ولي بحث در باره ان دوست داشتني است و موضوع آن تاثير گذار ، واقعن دست مريزاد ، قلمتان پاينده باد


  12. تو به هوشیاری باد شک نکن
    این خاطر من
    بازی تو
    آیینه شفاف نیازی ست که در تاریکی شب
    مردمک چشمش بیدارست!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s