پله های سنگی

پله های سنگی

از این در تنگ که رد شوی و پله های آن کوچه ی تنگ را تا آخر بالا بروی ، در انتهای کوچه زنی هست که می گویند فال ورق می گیرد اما تو باور نکن ، دروغ می گویند . او در خانه اش آینه ای گرد دارد که طالعت را درآن می بیند .

دست چروکیده از لای در بیرون آمد با نیم رخی از صورت : بیا پلاکشم رو این نوشتن .

دختر تکه کاغذ مچاله را از دست زن گرفت ،چادر سیاهش را به دورش پیچید وتا باد بخواهد چادر را از روی سرش بردارد صورتش را سفت گرفته بود وپله های باریک وتنگ را یکی یکی بالا رفت .از پشت سر شنید صدای زن را که : الهی سفید بخت شی.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پله های سنگی

  1. راستش از نوشته هاتون فقط همین آخری رو خوندم. به نظرم اومد وبلاگتون موضوعش داستان کوتاهه. بعد دیدم که این پستتون فقط داستان کوتاه بوده! بعد فکر کردم که اگه کل وبلاگ داستان کوتاه بود هم چیز خوبی میشد
    شوخی نکردم البته. ایشالله سر فرصت قصد دارم که آرشیوتون رو بخونم. اینجا رو از وبلاگ الهام پیدا کردم

  2. سلام دوست عزيز وبلاگ قشنگي داري
    اما نمي خواهيد يک وبلاگ يا سايت شخصي اختصاصي با کلي امکانات داشته باشيد؟
    آيا نمي خواهيد وبلاگ خود را تحت آدرس اينترنتي اختصاصي خود راه اندازي کنيد؟
    نصب و راه اندازي رايگان سايت و وبلاگ شخصي شما در 24 ساعت
    http://www.WebGar.com

  3. فکر می کنم آدم ها همیشه باید راه را خودشان انتخاب کنند و تا انتهای راه را خودشان بروند ولی نمی دانم چرا منتظرند دیگری راه را به آنها نشان بدهد…

  4. چند نکته برام جالب بود:
    1- چرا آینه ی گرد؟
    2- چادر سیاه و بخت سفید…. خیلی قشنگ بود.
    3-باد چادر را از روی صورتش بر دارد.نمیدونم برداشت من از این جمله چقدر به دیدگاه شما وقت نوشتن نزدیکه؟
    حس خوبی داشتم بعد از خوندنش ممنون

  5. سر،كه نميزني!!!خدارو شكر

    آپم ميكني دعوت نميكني!!!هزار مرتبه شكر

    ديگه چرا دعوت ميكنم نمياي؟؟؟؟؟؟؟

    ببين بچه مردمو چيكارش كردي؟دلت خنك شد؟راحت شدييييييييييي؟حالا بازهم سرنزن.

  6. خواندم این را اما به اندازه ی ان یکی که ازش خیلی خوشم امده بود حال نداد….انسجامش اما خوب بود به همین کوتاهی !

  7. سلام دوست عزیز

    نظرتان را در وبلاگ آقای اکبری دیدم

    ممنون از اینکه وقت گذاشتید

    امیدوارم بتوانم از حضور همیشگی تان بهره ببرم

    دوستتان دارم

    موفق و شاد باشید در همیشه هایم

  8. بعد کلی نبودن.سلام!
    نمیتونم بگم این داستانه کوتاهه چون عناصرشو توش نمیبینم.شاید یه روایته تامل برانگیز.که باز هم گنگه.
    شاید من سوادم نم کشیده باشه.میتونی نظرمو جدی نگیری

  9. سلام
    فضای داستان کوتاهتان مانند یک تابلو قابل لمس و درک است و به نظرم هیچ ابهامی در آن وجود ندارد ، آنچه كه شايد براي مخاطب خلا ايجاد مي كند شخصيت هاي سه گانه داستانتان ، زني با نيم رخي از صورت ، دختر چادري و زن فال بين يا طالع بين است و خوب بايد با انديشه درباره اين سه شخصيت به حلاجي پرداخت و اين خوبي اين تيپ داستان ها است كه آدم را به فكر كردن مي كشاند . راهي كردن دختر به عنوان فردي كه در پي سپيدبختي است و انداختن وي به طعمه زني در بالاي پله ها كه ماهيت ان معلوم نيست ، اسارت دختر در فضاي تنگ داستان به بهانه اي مبهم ! البته از نظر من سمبول هاي داستان كمي ثقيل شده اند – در داستان كوتاه قبلي اينچنين نبود – ولي در مفهوم كلي داستان بيان كننده دغدغه شما نسبت به اميد سپيدبختي مبهم در بند كوچه هاي تنگ است .

  10. سلام …

    من به ابروهایم بوی وازلین می مالم… به شانه هایت کچاب… برای پیوند این دو تا … هووووووووووووووورا!

    پنج شنبه است را بر داشته ام… ( oraak.blogfa.com )

    طولانی تر از سکوت…
    ویرایش عملی سنگسار!!!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s