داستان

                      سگ

                                                                                                       View Full Size Image

تنها سکوت بود وتصویر بی‌صدای تلویزیون که با کم وزیاد شدن نورش ، هوای دم غروب آپارتمان را با تاریک وروشن شدن‌هایش هاشور می‌زد . هردو نشسته بودند روی یک مبل وچشمان به تلویزیون بود اما چیزی نمی دیدند . مسابقات اسکی را نشان می‌داد در کوه‌های برف‌گرفته‌ی سرزمینی دور که از بالای کوه سر می‌خوردند و و از موانع مارپیچ می‌گذشتند ، یکی از اسکی‌بازان که به مانع برخورد کرد وچوب نشان را تکان داد ،نگاه زن از تلویزیون به سمت پنجره چرخید و مدتی همین‌طور ماند ، گوش به صدایی دور تیز کرده بود صدا اما در گوش دیگری نبود در عوض نگاهش به فنجان چایش بود که شکر رادر آن هم‌می‌زد ،صدای بر خورد قاشق به لبه‌‌های فنجان یک‌بار ، دو بار وبعد مثل صدایی مواج در آن سکوت فضای خانه دور گرفت. زن بلند شد ،پرده‌ را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت .منظره‌ی قبرستان قدیمی _جایی که زمانی روستا بوده وحالا شهرکی که ساکنش بودند _ اولین چیزی بود که به چشم می خورد .برگشت ونشست وباز چشمش به تلویزیون بود .مرد گفت :نگران نباش …!طوری نمی‌شه …تو باید با این مساله کنار بیای .زن همان‌طور که چشم از تلویزیون برنمی‌داشت گفت :من که گفتم با قبرستون مشکلی ندارم ،تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونه‌دار شدیم . صدای برخورد قاشق به لبه‌های فنجان هنوز بود که زن نگاهش به آن برگشت :چرا این‌قدر همش می‌زنی ؟!

_:پس موضوع چیه ؟…


قبل از خواندن ادامه ی مطلب لازم می دانم که اعلام کنم دوستی تا همین جا را داستانی کامل فرض کرده وآن را دوباره نویسی نموده است وجالب ست که در کامنتی خصوصی برایم نوشته من این داستان را متعلق به خود می دانم اما او فراموش کرده که تغییر اسکی به فوتبال ارائه ی ورسیون جدیدی از داستان نیست حتا اگر آن قاشق لعنتی بی نهایت بار به فنجان کوبیده شود .حال قضاوت را به شما می سپارم شما اسم این کار را چه می گذارید ؟

                                  سگ

تنها سکوت بود وتصویر بی‌صدای تلویزیون که با کم وزیاد شدن نورش ، هوای دم غروب آپارتمان را با تاریک وروشن شدن‌هایش هاشور می‌زد . هردو نشسته بودند روی یک مبل وچشمان به تلویزیون بود اما چیزی نمی دیدند . مسابقات اسکی را نشان می‌داد در کوه‌های برف‌گرفته‌ی سرزمینی دور که از بالای کوه سر می‌خوردند و و از موانع مارپیچ می‌گذشتند ، یکی از اسکی‌بازان که به مانع برخورد کرد وچوب نشان را تکان داد ،نگاه زن از تلویزیون به سمت پنجره چرخید و مدتی همین‌طور ماند ، گوش به صدایی دور تیز کرده بود صدا اما در گوش دیگری نبود در عوض نگاهش به فنجان چایش بود که شکر رادر آن هم‌می‌زد ،صدای بر خورد قاشق به لبه‌‌های فنجان یک‌بار ، دو بار وبعد مثل صدایی مواج در آن سکوت فضای خانه دور گرفت. زن بلند شد ،پرده‌ را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت .منظره‌ی قبرستان قدیمی _جایی که زمانی روستا بوده وحالا شهرکی که ساکنش بودند _ اولین چیزی بود که به چشم می خورد .برگشت ونشست وباز چشمش به تلویزیون بود .مرد گفت :نگران نباش …!طوری نمی‌شه …تو باید با این مساله کنار بیای .زن همان‌طور که چشم از تلویزیون برنمی‌داشت گفت :من که گفتم با قبرستون مشکلی ندارم ،تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونه‌دار شدیم . صدای برخورد قاشق به لبه‌های فنجان هنوز بود که زن نگاهش به آن برگشت :چرا این‌قدر همش می‌زنی ؟!

_:پس موضوع چیه ؟…

_:من قبرها‌رو دوس دارم همیشه احساس می‌کنم که یکی از اونایی که اون زیر خوابیدن شاید زمانی برا ی کسی عزیز بوده ،شاید کسی بوده که وقتی رفته جاش برای چند تایی خیلی خالی بوده ،خیال کن عزیزی از خود آدم

_:بهر‌حال شهرداری می‌خواد از این‌جا فضای سبز بسازه . شانه‌ای بالا انداخت وقاشق را روی نعلبکی گذاشت وهمان‌طور که چای می‌نوشید نگاهش به سمت تلویزیون رفت .

_:ولی اون صدا …

_:صدایی نیس …تو خیال می کنی ،قرصاتو خوردی؟…

زن بلند شد وبه آشپزخانه رفت وهمان‌طور که در استکان چای می‌ریخت آهسته گفت:…آره خوردم .

همان جا نشست ومشغول نوشیدن چای شد .خوب می‌دانست که هر جا می‌رود حضور او هست ،حضور آن سگ که مدام پشت سرش بود اما همیشه در فاصله‌ی خاصی از او راه می‌رفت ،هیچ‌وقت درست خودش را به او نشان نمی‌داد وتا می‌آمد نگاهش کند _آن‌طور که می‌گویند اگر به چشم سگ خیره شوی خجالت می‌کشد- می‌رفت در پناه دیوار نیمه‌ساخته‌ای یا حتا در کوچه‌ای آن‌طرف‌تر پنهان می‌شد ،درست تا پشت در آپارتمان با او می‌آمد بدون هیچ سر‌و‌صدا یا مزاحمتی اما همین که در هر گوشه‌ای که فکرش را می‌کرد او سر در‌می‌آورد ،حضور آزار دهنده ومزاحمی بود که رشته‌ی افکارش را می‌گسست وتمرکزش را از او می‌گرفت .دیگر وقتی راه می‌رفت اعتمادبه نفس لازم را نداشت ،چون له‌له نفس های سگی همیشه پشت سرش بود .اویل که می‌دیدش می‌ترسید ،تا اورا می‌دید گام تند می‌کرد ،چند قدمی که می‌رفت برمی‌گشت وپشت سرش را نگاه می‌کرد ،سگ همیشه در همان فاصله‌ی معین بود ووقتی می‌ایستاد او هم ایستاده بود .حالا دیگر نمی‌ترسید می‌دانست نه او ونه هیچ سگ دیگری قادر نیست آسیبی به کسی برساند همان وقت‌ها بود که به مرد گفته بود ومرد خیلی خونسرد جوابش داده بود «چاره‌اش یه تیکه گوشته ،اگه چیزی بهش بدی بخوره ،همیشه بهت وفاداره «وخودش فکر کرده بود تازه بدم نیس،تو این بیغوله‌ای که ما هستیم یه سگ جلوی در باشه ،حالا نه این‌که حتمن نگهبان اما خودش دلگرمیه . اما خوب می‌دانست که همه‌ی داستان این نیست ، سگ تکه گوشت را هم خورده ‌بود وتغییری نکرده وغیر از این که مهری به او نشان نمی‌داد،حضورش تهدید روشنی هم نبود.

سگ خود‌به‌خود وبا پای خودش این‌جا نیامده بود ، این را هر دو خوب می‌دانستند ، اما حالا یاد‌آوری آن موضوع برای هیچ‌کدامشان خوشایند نبود .

مرد بلند شد ، استکانش را روی اپن آشپزخانه گذاشت ، کتش را پوشید ،گوشی‌اش را در جیب گذاشت گفت :چیزی لازم نداری؟

_: نه…!

_ : زود می‌آم

_: نگران نباش من مشکلی ندارم .

و در را پشت سرش بست .تلویزیون هنوز داشت ماراتن نفس‌گیر اسکی‌بازان را نشان می‌داد .صحنه‌ها ولباس‌ها چنان یکدست بود که انگار مدام فیلمی را از اول برمی‌گردانند.

 یادش آمد که به صدای باز‌شدن در ورودی آپارتمان به پشت پنجره رفته‌بود .طبقه‌ی پایین هنوز خالی بود وبالایی‌ها هنوز نیمه ساخته .فقط خودشان بودند که در طبقه‌ی دوم این پنج‌طبقه  ساکن بودند وهر صدایی اورا به پشت پنجره می‌کشاند ، باران شلاق‌کش می‌بارید و او در نور ضعیف چراغ جلوی ساختمان پر‌هیب مرد را دید وسایه‌ی یک‌نفر دیگر را که خیلی تیره‌بود ودرست دیده نمی‌شد ، خم شده‌بود و کوتاه‌تر از مرد به نظر می‌آمد ،صدای گام‌ها را روی پله‌ها شمرد ودرست با آخرین شماره در را باز کرد ،کاری که همیشه می‌کرد و این‌طور انتظارش را نشان‌می‌داد .اول مرد را دید که سلام کرد وبعد برگشت وبه پشت سرش اشاره‌کرد وآن‌ها را به‌هم معرفی کرد . چادر سیاه زن خیس از باران به سرش چسبیده‌بود ،تقریبا تمام صورتش را پوشانده‌بود که این‌یکی اول با مهربانی چادر راز صورتش وبعد از اطرافش کنار‌زده‌ وگفته‌بود بیاید کنار بخاری تا برایش لباس گرم یا اگر می‌خواهد چادر دیگری بیاورد و زن با حجب و رو‌در بایستی چادر را داه‌بود وکنار بخاری چمباتمه زده‌بود . وقتی که در آشپزخانه بود مرد برایش توضیح داده‌بود که چرا وچطوری امشب آورده‌اش این‌جا .بهر‌حال همکارش بود ، راه زیادی را از تهران تا این‌جا آمده‌بود برای پیگیری کارش که بن بست می‌خورد وکارش که یک‌روزه تمام نمی شود مجبور به برگشتن بوده تا باز فردا بیاید که بعد فکر کرده خوبست همین‌جا در مسافرخانه‌ای جایی سر کند که مرد از او خواسته به منزل او بیاید چون که این جا به زن تنها اتاق نمی‌دهند وگذشته از آن بهر حال می‌خواسته تعارفی هم کرده باشد که حالا خانه‌ای هست و چرا مسافر‌خانه؟ البته که همه چیز عادی بوده برای زن که حالا توی آشپز‌خانه مشغول پخت‌وپز بود و از همان‌جا گاه‌گاه زن را نگاه می‌کرد که همان‌طور چمباتمه زده کنار بخاری بود ومرد را که روی مبل کنار بخاری نشسته‌بود و ظاهرا صورتش به تلویزیون بود اما نمی‌دانست چرا خیال می‌کند با ایما و اشاره با زن حرف می‌زند .او از گوشه‌ی چشم می‌پایید و باز حواسش سرگرم پخت‌وپزش می‌شد و تا می‌آمد نگاه کند همه‌چیز عادی بود .با صدای بلند گفته‌بود :ببخشید خانوم زرآبی ؟!…درست گفتم ؟

زن با حجب و صدایی ظریف گفته‌بود :بله! فرحناز ….

_: فرحناز خانوم غریبی نکنین بیاین این‌جا

_:شرمنده‌ام ،امشب راضی به زحمت شما نبودم .چشم ! الان می‌آم کمک می‌کنم .

وزن دیده‌بود که فرحناز با دستپاچگی نگاهی به مرد کرده‌ و نیم خیز ‌شده‌بود که بیاید که مرد بلند شد و آمد:عزیزم … خیلی تو زحمت افتادی ، کاری نداری ؟من سالاد درست کنم ؟… وزن گفته‌بود که کاری ندارد .حتی شام درست وحسابی هم نخورد فرحناز و بعد هم که مرد رفت تا بخوابد و او نشست تا کمی با مهمانش صحبت کند باز هم فرحناز از خجالت بیرون نیامد ویا چشمش مدام به شعله‌ی آبی بخاری بود یا ناخن‌هایش را می‌جوید و حرف‌های زن را با بله یا نه ویا فقط لبخندی تایید یا رد می‌کرد تا این‌که زن رختخواب آورده بود تا  کنار بخاری بخوابد و خودش هم برای این‌که مهمانش غریبی نکند ،همان‌جا روی کاناپه دراز کشیده‌بود و اصلا نفهمیده‌بود که چطور خوابش برده‌‌بود که با صدای رعد از خواب پرید وبلند شد و نشست که دید مرد در آشپزخانه دارد چای می‌ریزد ._: صبح به خیر …ترسو خانوم !…

نگاهش افتاد به جای خالی فرحناز و رختخوابی تا نکرده ویک شانه‌ی سر که روی بالش جا مانده بود .پرسید:پس کو…رفت؟

مرد همان‌جا که ایستاده بود شانه‌ای بالا انداخته و گفته‌بود ، وقتی بیدار‌شدم نبود .

_: یعنی نصف شب!؟

_: شاید هم صبح زود …بهر‌حال من که خواب بودم . تو چطور نفهمیدی، این‌جا خوابیده‌بودی ؟

زن یادش آمد ، به‌نظرش می‌رسید که صدای پچ‌پچه‌ای را شنیده وبعد باز رعد و غرش هوا وباز پچ‌پچه ،این صداهای ظریف وبلند تا صبح در خوابش امتداد داشته‌بود تا این غرش آخری که او را از خواب پرانده‌بود. انگار صدای سقوط تیر‌آهنی از ارتفاع باشد ،انگار که ستون‌های بر‌پا شده‌ی طبقات بالایی کنده‌شده و درست روی سر آن‌ها فرود‌آمده . مرد گفته‌بودچایی بریزم؟ و او به خود‌آمده چشمانش را مالید.

_: آره …آره بریز …پس رفت!؟

_: هوم

_:چرا بی‌خبر ؟ بی‌خداحافظی ؟

_: شاید نمی‌خواسته مزاحم بشه

_: مزاحم؟ این‌طور که بدتره .

_:خب من از کجا بدونم ؟ تازه از خواب بلند شدی ،دست‌ورو نشسته باز سیل سوالات دنباله‌دار راه افتاده .

زن مشتی آب به صورتش زده‌بود ودر فاصله‌ی پاشیدن مشت اول تا دوم بود که صدا را برای اولین بار شنیده‌بود . هنوز آب در مشتش بود که همان طور ایستاد ، یک عوی کش‌دار وممتد ،آب را به صورت زده یا نزده به سمت پنجره رفته‌بود .

زمین از باران شب قبل گل بود ، وقتی پنجره را باز کرده‌بود بوی باران ونم با غرش‌های گاه‌گاهی هوا به خانه ریخته‌بود که همان‌جا سگ را دید ، درست روبه پنجره ایستاده‌بود وبه چشم‌های او زل زده‌بود . از آن شب که زن رفته‌بود حضور سگ یا سایه‌اش همیشه پشت سرش بود .انگار چیزی از او طلب می‌کرد که زن نداشت تا پس دهد .   

Advertisements

یک دیدگاه برای ”داستان

  1. $$$$_______________________________$$$$$
    __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
    ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
    ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$,_›.____.’_,,$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$,, ‹.__,’_$$$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
    ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
    __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
    _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
    ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
    ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
    _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *›,,
    *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
    ______,;$*$,$$**’____________**’$$***,,
    ____,;’*___’_.*__________________*___ ‹*,,
    ,,,,.;*____________—____________ _ ____ ‹**,,,,
    *.°
    ?
    …°
    ….O
    …….°o O ° O
    ……………..°
    ………….. °
    …………. O
    ………….o….o°o
    ……………..O….°
    …………o°°O…..o
    ………..O……….O
    …………° o o o O
    ………………….?
    ……………….?
    ……………?
    ………..?
    ……..?
    ….?
    .?
    *?´¨)
    ¸.-´¸.-?´¨) ¸.-?¨)
    (¸.-´ (¸.-` ??´¨) ?.-´¯`-.-

    من آپم.
    زود بیا خوشحالم کن.

  2. اول. سلام
    دوم. بهت‌زده‌ام، بهت‌زده.
    سوم. يك نفس عميق مي‌كشم و دوباره از سر شروع مي‌كنم.
    چهارم. و حسي درون رگ‌هايم مي‌دود. مزمزه مي‌كنم و من كيفورم.
    پنجم. اين صداي برخورد قاشق به فنجان دارد ديوانه‌ام مي‌كند.
    ششم. يك نفس عميق مي‌كشم و شروع مي‌كنم به تايپ كردن.

  3. اول. سلام
    دوم. نمي‌دانم چطور بايد تشكر كرد يا جبران كرد يا ابراز كرد يا قدرداني كرد يا … نمي‌دانم. فقط بگويم «لذت بردم». و اين لذت، فراي لذايذ سطحي و زودگذر و روزمره است كه خودتان به‌تر مي‌دانيد.
    سوم. بايد از اين فضا خودم را بكشانم بيرون. و نظراتي بدهم و بگويم من هم نظراتي داشتم!

  4. چهارم. نظراتم!:
    اول. سلام
    دوم. ايده و طرح‌تان عالي بود. اين رمان‌تان (داستان‌ِكوتاه‌كوتاه كدام است!) در يك اتاق اتفاق مي‌افتد. يعني صحنه‌، يك اتاق است كه پنجره‌اش باز مي‌شود به يك قبرستان قديمي و زمان، دم غروب است. مرد و زن (پيرمرد و پيرزن) روي يك مبل نشسته‌اند و تلويزيون روشن است. نه، اصلن نمي‌خواهم بگويم طرح‌ چيست يا خلاصه داستان،‌ همين طور دارم مي‌نويسم. مرد نمي‌شنود. و دارد با قاشق، شكر را در فنجان‌اش هم مي‌زند و قاشق مي‌خورد به فنجان موقع هم‌زدن. و هي مي‌خورد و هي مي‌خورد و مرد هي هم مي‌زند و هي هم مي‌زند. آن‌ها در نزديكيِ يك قبرستان قديمي خانه‌اي خريده‌اند؛‌ يك آپارتمان. زن از پنجره بيرون را نگاه مي‌كند منظره‌ي قبرستان را مي‌بيند. ما هم مي‌بينيم. اما مرد نمي‌بيند و نشسته است و هي هم مي‌زند و هم مي‌زند و مي‌گويد: «نگران نباش! طوري نمي‌شه! تو بايد با اين مسئله كنار بياي.» مرد نمي‌شنود كه زن‌اش مي‌گويد: «من که گفتم با قبرستون مشکلی ندارم ،تازه خوشحال هم هستم که بالاخره خونه‌دار شدیم.» و مرد هي هم مي‌زند و هم مي‌زند و قاشق هي مي‌خورد به فنجان و هي صدايش توي گوش زن‌اش و من و شما و همه‌ي عالم مي‌پيچد و مرد خودش نمي‌شوند. زن كه دارد از صداي به هم‌خوردن قاشق و فنجان ديوانه مي‌شود يك‌هو برمي‌گردد به سمت مرد و مي‌گويد: «چرا اين‌قدر هم‌اش مي‌زني؟» حالا مرد مي‌شنود. يا مي‌بيند اين جمله‌ي زن را و تعجب مي‌كند از اين كه زن نتوانسته كنار بيايد با اين مسئله. مسئله اين است: «خانه‌ي رو به قبرستان» يا «صداي مدام به هم خوردن قاشق و فنجان». تفاسيرش باشد براي هركس كه خودش قدحي بردارد.

  5. سوم. اين‌ها را كه نوشتم از كلمه به كلمه‌ي داستان‌ درآوردم. همه را مي‌شود نشان داد.
    چهارم. چيزي مرا آزار مي‌دهد و آن زبان داستان است. غلط دارد و اصلن به نثر و زيبايي نثر هم كاري ندارد:
    – «تنها سكوت بود» استفاده از كلمه‌ي تنها به سكوت شخصيت مي‌دهد. مثلن فرض كنيد نوشته مي‌شد «فقط سكوت بود» چقدر بد مي‌شد! (اين مورد به منزله‌ي ايراد نيست و برعكس حسن است.)
    – «با كم و زياد شدن نورش»- «با تاريك و روشن‌شدن‌هايش»: يكي از اين‌ها اضافي است. هم زيبايي جمله‌ را خراب كرده است و هم به لحاظ دستور زبان واقعن غلط است.
    « تنها سکوت بود و تصویر بی‌صدای تلویزیون که با کم‌و‌زیاد شدن نورش، هوای دم غروب آپارتمان را با تاریک و روشن شدن‌هایش هاشور می‌زد.»
    اين «ش» در «تاريك و روشن شدن‌هايش» به كجا برمي‌گردد؟ در «كم و زياد شدن نورش» به «تلويزيون» برمي‌گردد كه درست است، يعني «نور تلويزيون». ولي در دومي يا به «تلويزيون كه با كم و زياد شدن نورش» برمي‌گردد كه غلط است، يعني «تاريك و روشن‌ شدن‌هاي تلويزيون كه با كم و زياد شدن نور تلويزيون …» چي؟ ناقص ماند. يا به آپارتمان برمي‌گردد كه باز هم غلط است. اولن آپارتمان چرا بايد دم غروب تاريك و روشن شود؟ دم غروب است و آرام آرام تاريك مي‌شود ديگر. دومن ما را از داخل آپارتمان يك دفعه پرت مي‌كند بيرون آپارتمان. سومن باز جمله غلط مي‌شود، و بخش اول‌اش ناقص مي‌ماند.
    – «هاشور مي‌زد» را شخصن نمي‌پسندم. يكدستي زبان را به هم مي ريزد. كلمه‌ي خاصي است و هم مرا ياد انيميشن.
    – «چشمان»: اگر با صداي بلند بخوانيد متوجه مي‌شويد كه چه فاجعه‌اي است. حتمن «شان» افتاده است. باز هم بهتر است اولن فارسي را پاس بداريم و از «ها» استفاده كنيم: «چشم‌هايشان».
    – فاعل «سرمي‌خوردند» و «مي‌گذشتند» چه كساني هستند؟‌(اين‌ها مشكل‌هاي اساسي هستندها خانم موسوي! نمي‌شود ازشان گذشت.)
    – «چشم به تلويزيون بودن» يعني چه؟ «چشم از تلويزيون برداشتن»؟ (توجه داشته باشيد كه اين‌جا توي اتوبوس يا خانه‌مان نيست كه همين‌طوري كلمه‌ها را كنار هم بگذاريم و يك معنايي را انتقال بدهيم غلط غلوط. من خودم حرف زدنم به شدت افتضاح است.)

  6. پنجم. مسابقات اسكي!
    نمي‌دانم. اما كمي مشكل پيدا كردم با اين. اول اين كه زن و مرد نمي‌ديدندش (منظور از نمي‌ديدند شان را مي‌دانم و مشكلي نيست) و ما چرا بايد ببينيم؟ و يا فقط اگر بهانه‌اي است براي اين كه زن چشم‌اش را از چوب‌نشان اسكي بردارد به سمت پنجره كه لزومي ندارد و اضافي است. و يا از پيچ در پيچ و باقي قضايايش معاني‌اي داشتي (حدس‌هاي زدم فقط) و به من آن چنان كه هم‌خوان و هم سنخ با بقيه عناصر داستان باشد منتقل نشده است. نمي‌دانم.
    ششم. صدايي دور؟
    از موارد مجهول است اين صدايي از دور براي من. چي شد؟ از كجا بود اين صدا؟ پشت پنجره هم كه رفت چيزي جز منظره‌ي قبرستان نبود. حداقل صداي شيوني چيزي …! چي بود؟ بعد چه شد؟ ما بعد از قبرستان صداي به هم خوردن قاشق و فنجان را مي‌شنويم آن هم در آن «سكوت». اگر آن سكوت اول را اين صداي دور شكسته پس چرا دوباره اين سكوت آمده. تازه «هم مي‌زد» يعني از قبل شروع شده اين هم زدن. پس صدايش هم از قبل بوده. پس سكوت ديگر نبوده! چه كار كنم؟
    هفتم. «جایی که زمانی روستا بوده وحالا شهرکی که ساکنش بودند» اضافي است. چه كاربردي دارد جز اين كه ما را از فضا پرتاب مي‌كند يك سياره‌ي ديگر؟
    هشتم. راستي، سگ؟
    نهم. من از ظن خود يار شدم.

  7. پنجم. نظراتم تمام شد. خسته شدم.
    هفتم. خيلي بيشتر از اين‌ها مي‌شود نوشت از اين «سگ». اين‌ها را من نوشتم و ديگران حتمن مي‌روند لايه‌هاي ديگرش. رفتند به ما هم بگويند،‌ خوشحال مي‌شويم.
    هشتم. دست شما درد نكند خانم موسوي.
    آخر. يا علي.

  8. سلام

    من قبرها‌رو دوس دارم همیشه احساس می‌کنم که یکی از اونایی که اون زیر خوابیدن شاید زمانی برا ی کسی عزیز بوده ،شاید کسی بوده که وقتی رفته جاش برای چند تایی خیلی خالی بوده ،خیال کن عزیزی از خود آدم

    موفق باشید.

  9. اول. سلام
    دوم. لابد فهميده‌ايد چه شده است.

    اون نظرهايي را كه نوشتم براي همان تكه‌ي قبلي از «ادامه مطلب» بود. يعني من ادامه مطلب را نديده بودم دي‌شب و داستان را با «موضوع چيه؟» تمامش كردم (هميشه از اين ادامه مطلب بدم مي‌آمد ولي اين‌جا خيلي هم بد عمل نكرده بود ظاهرن). اما اين هم حكايتي‌است البته و قابل بحث كه من با دنيايي ارتباط برقرار كردم كه سازنده‌اش هم شما بوديد، هم من، هم اين عدم «ادامه مطلب» و هيچ كدام‌مان. من داستان‌ام همان است كه دي‌شب‌ خواندم. اين داستان را خيلي دوست دارم و آن را برمي‌دارم براي خودم. نمي‌دانم شما تا چه حد درش دخيل هستيد ديگر. من حق دارم كه آن را بردارم براي خودم. اصلن مال منه!
    اين را خصوصي گذاشتم چون فكر كردم كه فعلن قضيه را لو ندهم كه اگر لو برود همه‌ي حواس‌ها معطوف مي‌شود به اين و داستان‌تان خوانده نمي‌شود. صبر مي‌كنم تا ببينم كِي ، كي حرفي مي‌زند و متوجه اوضاع مي‌شود. اما اجازه مي‌خواهم اين داستاني را كه من براي خودم ساختم بردارم و توي وبلاگ‌ام بگذرام. من اين داستان را خيلي دوست دارم.

  10. لب مطلب اینکه از داستانت خوشم اومد
    اما به نظرم منطقش لنگه. منطق داستانیش. و اینکه خواننده باید فضاهای خالی زیادی رو پرکنه.


    من در داستان به فضاهای خالی بسیار اهمیت می دهم چون به نظرم این کار احترام گذاشتن به شعور خواننده ست جز این که داستان در ذهن خواننده هم به شکل خودش دامه می یابد .

  11. درود
    به روزم با
    نقد سه برخوانی استاد بیضایی(قسمت چهارم از هفت)
    بیضایی: من راجع به ضحاک صحبت نمی کنم.من راجع به اینکه،حقیقت ممکن است این نباشد صحبت می کنم.

    جالب است داستان

  12. اضطراب زن، اضطراب آن نیست که «هورمون» هایش به هم خورده باشد. گریزی برای مرد. پناهگاهی برای زن اما از نگاه مرد. پناهگاهی نه برای آن بی پناه. برای این پناه دار بی پناه. که اگر قرص هایش را بخورد، اضطراب هایش را هم قورت داده است. زن معجونی است از یک بمب خوشه ای منفجر شده در درازنای تاریخ. فرحنازی که نه فرح دارد و نه ناز. اما وقتی چادر خیسش خشک می شود و گرد و غبار خجالت هایش شسته، اضطراب را از کنار آن بمب خوشه ای تاریخ به دل زن نه، به بام بلند آرزوهای نیمخیز اما شکننده ی او می ریزد.

  13. سلام محبوبه جان! مرسی که این دفعه با داستان آمدی. اول از همه به نقد طولانی بالا اشاره ای بکنم که همه ی زیرو بم داستانت را دیده و تا حدودی هم پسندیده بود الی زن به آن گنده گی که مثل بقیه ی جاها اصولن دیده نمی شوند! داستان روایت ساده ای از چند معضل پیچیده ی اجتماعی است که با زبانی پر از ایهام و اشاراتی نه چندان روشن طرح و در بستر وقایع زندگی پیش می رود، با چند تصویر نامعلوم از زن تازه واردی که پس از سفری شبانه از صحنه خارج می شود و در پشت سرخود سایه ای (سگ) برجای می گذارد. داستان به ما نمی گوید که تناسخی صورت گرفته یا نه … و یا زن نماد و نشانه ی چیست؟ نکته ی بسیار مهم داستان و به نوعی طنز سیاه آن زندگی زن و مرد در یک قبرستان است که میتوانست بسیاری از معضلات اجتماعی آدمهای داستان را به چالش بکشد که متاسفانه در داستانت این اتفاق نیفتاده است. حتی رمز گشایی از حضور زن دوم و ناپدید شدن شبانه ی او نیز در ابهام است… و رفت و آمدش بی دلیل جلوه می کند. ( منظورم سیر داستانی اوست ونه بینش فلسفی که ممکن است پشت کاراکتر او باشد و هست) در هر حال به نظر من با کمی اصلاحات کارگاهی داستان می تواند در ژانر خاص و مورد نظرت جا بگیرد.( رئالیزم انتقادی…رئالیزم جادویی و …)
    با تشکر از خودت و داستانت!

  14. سلام خانم موسوی
    موضوع چیه ؟
    دقیقا باهمین باید شروع کرد
    اگرقراراست فونداسیون نوول رعایت شود پس کجاست ؟
    اگرقراراست فراروایتی درنظرگرفته شود کجاست ؟
    اگرمینی مالی شکل می گیرد کجاواگرمعمایی بسته می شود کجا؟
    شکل وفرمت خارج ازمحدوده ی نظرگاه نویسنده نمی تواند باشد . کوتاه وکوتاه تروموجزوسلیس می شود نوشت . چراشتابزده عمل کرده اید . درگیری واطاله ی داستان که به بی سرانجامی یاانجامی ختم شود راچکارکرده اید ؟جای کارداشت ودارد دوستانه وصادقانه بگویم کارکنید .دوباره بنویسیدش .دست ازسرش برندارید تا شخصیت داستانی یارنگ داستان یاازاین نوع به خود گیرد .می توان روشنتروگیراترنوشت . ببینید اینهمه فضادراختیاردارید .قبرستان ,پیشینه ی شخصیت ,به یک اتاق محدود شده اید اینهمه اشیا اینهمه آدم می تواننددرداستان توجای بگیرند وحرف بزنند . عمل کنند یا کنش وواکنشی به موضع وزاویه ی دید تو داشته باشند . زاویه ای راکه برگزیده ای خوب است ولی در کنتاکت به دیواربسته می خوری دلیلش همین محدودیت است . بگذار شخصیت داستان تو خودش عمل کند . درگیری وکشمکش ذهنی وبیرونی شایسته است ولی درجایی که میدان وعرصه ی بروز فراهم باشد . وبسیار حرفهادارم و بازهم به دیدارت می آیم . ممنونم به من سرزدی . اگرمایل بودی بیشتردرمورد داستان برایت می گویم عزیز
    مسروروبهروزباشی

  15. با عرض سلام و تشکر. زمانی که قدرت باد بیش از قدرت نیروی تفکر باشد مسلما در جهت خود خواهد برد ! ولی اکثریت تنها از طریق رشد فرهنگی و تفهیم همگانی و بیداری شعور جمعی و افکار عالی اجتماعی میسر خواهد بود که اصل توجه به کیفیت برنامه ها ست که جایگزین کمیت ها خواهد بود و بادبان ها تنظیم خواهند شد و جبرا باد هماهنگ خواهد شد . موفق و پایدار باشی . با عرض معذرت .

  16. جالبه که اندرسن فقط برای کودک ننوشته و داستان دو ادامه هم دارد نمی دانم کارتونش را دیده ای
    از بابت داستان کوتاهت خوب اومدی من را تا هال هم بردی اما نمی دونم یه دفعه چی شد اومدن و رفتن مهمان ناآرامی زن و این پرتاب فعل ها کمی آزارم داد
    وگرنه تأثیرگذاریش خوب بود کاش می شد به نتیجه ای هم رسید شاید منظور هم این بوده مهمان توله سگ را برده بوده یا …
    یک لحطه به ذهنم رسید اما قبل از مهمان هم اونجا بود می دونی ارواح خبیثه و سگ و قبرستان تبانی سنتی عرفی هم دارن تو فرهنگ ما و از این نظر که سگ ها هم خانه مانی ندارن مثل ندارها
    خلاصه خوشم اومد.
    آره منم موافق ساده نویسی نثر خوشم می اد تا چشمان و فلان
    دست گلت درد نکنه عزیزم

  17. سلام.
    داستانت را کامل خواندم فکر کنم سگ نمادی از دلهره و اضطراب همیشگی زن بود به علت قرار داشتن خانه شان در کنار قبرستان.
    تصویر سازی داستانت خوب بود.
    اما شخصیت پردازی داستانت یک مشکل اساسی داشت آن هم اینکه داستان در فضای یک اتاق اتفاق می افتاد و روایت به نحوی بود که مخاطب از نزدیک با شخصیت های داستان درگیر بود اما بعضی جاها به ناگهان نوع روایت به نحوی می شد که مخاطب کاملا به شخصیت ها احساس غریبی می کرد. برای مثال از ابتدای داستان با یک زن رو به رو هستیم که شخصیتی مضطرب و شکاک دارد اما زمانی که زن همکار شوهرش وارد منزلشان می شود نویسنده بدون هیچ مقدمه ای به صورت خیلی صریح می گوید که این موضوع برای زن کاملا عادی و بی اهمیت بوده است… که این موضوع خواننده را از شخصیت زن داستان بسیار دور می کرد.
    به هر حال من از طرح داستانت خیلی لذت بردم موفق باشی

  18. سلام
    از بزرگواریتان و سر زدنتان ممنون ، فكر نميكردم !
    اما داستانتان را خواندم ، البته ريزه كاريها باشد بعهده خبرگان ، ولي من بعنوان يك خواننده از فضاي داستان بسيار لذت بردم و به دلم نشست ، فضاسازي عالي از قبرستان ، قرص و فنجان ، سگ كه استعاره بسيار قوي بود -البته از نظر من- رعد و برق و باران ، و باز شدن در و آمدن سايه خم شده و بالاخره ترديد آميخته به اضطراب و ….. ، همه در خدمت موضوع داستان و در زاويه احساس زن داستان قرار گرفته بودند و حس اضطراب و ترديد و افسردگي زن بخوبي در آنها تعكيس شده بود . از تسلط شما از هم چيدن صحيح عناصر داستان لذت بردم . موفق باشيد

  19. سلام
    داستان های کوتاه ترت را بیشتر می پسندم. گرچه طرح خوبی دارد اما فکر می کنم گاهی در نوشتن شتاب زده و ولنگارانه عمل کرده اید . شاید هم میان نوشتن گسست های زمانی یا .. اتفاق افتاده . این مساله در نحوه روایت زمانی که زن در آشپزخانه دارد برای مهمان چای حاضر می کند نمود بیشتری دارد. شاید بگویی این روایت تودردتو و طولانی و سیال گویای ذهن آشوب زده ی زن است اما با آسان گیر ترین دیده هم که به این داستان کوتاه نظر کنم اندکی انسجام و پرهیز از انقطاع و لجام گسیخته گی در چرخش لحن و روایت را انتظار دارم .
    نظر های خوبی هم خواندم و این خیلی خوب است و تا حدی گویای خوب بودن داستان است و اما اما های زیادی وجود دارد .
    راستی گفتی قبر

    با یادداشتی درباره ی مرگ به روزم

  20. سلام دوست عزيز.طرح داستان بسيار جالب بود .فکر ميکنم چيزهايي که باعث لنگ زدن اين داستان شده ست جمله بندي هاي نادرست و توصيفاتي
    که به درد اين قبيل داستان ها نميخورد .شتابزدگي در نوشتن را من هم احساس کردم.وپيشنهاد دارم اين طرح زيبا را از دست ندهيد و داستان را باز نويسي کنيد.هم مي شود کوتاهترش کرد و هم بلندتر…اما در مورد نظرتان در مورد نوشته ي خودم
    با شما کاملا موافقم که توصيف آفت شعر و فراتر از آن آفت انديشه ست.من به اين نکته توجه نداشتم ولي اشاره شما مرا به فکر کردن واداشت.ممنون و ممنون .ايام و دنيا به کامتان .

  21. سلام مجدد
    اتفاقا من خلاف بعضی دوستان ، بدون تعارف انسجام و دقت چيدمان عناصر را مي بينم ! يعني داستان را از اين زاويه نگاه كردم كه يك هسته يا دليل اصلي وجود دارد و بعد بقيه عناصر طبق آن رنگ و بو گرفته اند و زن در درك احساسات خود آنها را شكل و حالت مي دهد كه حتي اين انعكاس و دگرگوني به صحنه تلويزاني و سگ هم كشيده مي شود ، به نظر من اگر با اين تفكر به داستان نگاه كنيم مي توانيم در بستر آن منطق داستاني را شكل بدهيم و وحدت بدنه آن را درك كنيم .

  22. سلام
    به لحاظ فرم من اطلاعات ادبی کافی و قابل استنادی ندارم که بخوام نقدی ارایه کنم ولی به نظر من شکل و فرم نوشته به اندازه کافی خوب بود که ادم رو تا پایان کار مشتاق خوندن نگه داره . فقط لحن داستان در قسمتی که حضور فرحناز رو توضیح می ده نچسب می شه فکر می کنم چون در دیگر قسمتهای داستان ادم در یک فضای نمادین و سمبلیک هست ولی در این قسمت نه. البته چون این قسمت از زبان مرد روایت می شه در واقع خدشه ای به لحن راوی اصلی ( یعنی همان زبان نمادینی که استفاده کردید) وارد نمی کنه ولی اگه حرفهای مرد رو ( منظورم همون قسمتی هست که از مسافرخانه و غیره صحبت می شه) با تمهیداتی به لحن داستان نزدیک می کرید دلنشین تر می شد. خلاصه کنم همه جای داستان یک حال و هوای مرموزی داره که کار رو جذاب می کنه الا این قسمت که مرده داره حضور فرحناز رو تعریف و توجیه می کنه. خود مرده هم یک نماد هست که توی این قسمت زیادی لخت میشه.
    اما به لحاظ محتوا:
    همون چند خط اول رو که خوندم می خواستم بگم مردش ( لطفن جنسیتی نگاه نکنید-در واقع طرفش)مرد نیست. والا قبرستون و روستا و شهرک و شهر و ابر شهر ( لطفن دقت کنید که من فکر نمی کنم اگه اون شهرک تبدیل بشه به هر نا کجا ابادی – وطنی یا فرنگی- ترکیب اون پنجره لزومن تغییر کنه) و هر واقعیت بیرونی در ذهنیت کسی که کنار پنجره هست باز تولید می شه در حالی که بخش اعظم واقعیت بیرونی معمولن اصلن دیده نمی شه که بخواد فهم و هضم بشه. این در حالی هست که ارتباط ما با انسانهای دیگر از نوع ارتباط با اجزاء دنیای تشکیل دهنده واقعیت بیرونی نیست. برای همینه که می گم مردش مرد نبود. اگه مرد حضور بی دروغی داشت قبرستون و سگ زمانی برای خود نشان دادن نمی یافتن . اصلن دیگه نبودن که بخوان اذیت کنن. اگه هم بودن تبدیل می شدن به چیز های قشنگ.
    البته این مطلب در نوشته شما هم مستتر هست ولی وقتی ادم داستان رو می خونه بیشتر مولفه های بیرونی ذهن ادم رو درگیر می کنن. یعنی ادم فکر می کنه : اگه این قبرستونه پارک بود . اگه این شهرکه همه مستاجر هاش بودن. اگه این فرحناز چادر نداشت. شاید دیگه زن قرص نمی خورد یا مرد…
    در صورتی که تا اون کسانی که کنار هم هستن رابطه خودشون رو با هم خوشگل نکنن هیچیه هیچیه هیچی عوض نمی شه.
    سرتون رو درد اوردم
    در پناه خدا

  23. خبر: نادر ابراهیمی، «ابوالمشاغل»، خالق «عاشقانه‌های آرام»، رها شد از این دنیا. روحش شاد.

    یادداشت «علی مؤذنی» به مناسبت درگذشت «نادر ابراهیمی»

    در «ياد روز الست»

  24. سلام
    خسته نباشید
    من داستان نویس نیستم و از فرم ها و قواعد داستانی هیچ چیز نمی دانم اما داستان ها یی که ذهن آدم ها را درگیر کند دوست دارم .در ضمن به نظر من خانه این زن و مرد بر روی قبرستان بوده یا از خاک قبرستان درست شده هر چند شاید خانه هایی که ما در آن زندگی می کنیم به گونه ایی حاوی اجساد انسان ها یا حیوانات و یا گیاهان باشد پس هر کدام از ما در جوار عزیزانی هستیم که برای دیگران خیلی اهمیت داشته اند و نجوا و روحیات آنها گاهی مواقع در محیط ما رفت و آمد می کنند همچنین آن سگ هم عزیزی در آن مکان دارد که حال تبدیل به خاک شده و به امید اینکه شاید بیرون بیاید منتظر مانده است.
    ببخشید در حیطه ادبی شما نظر دادم اما استباط من از داستان بود.
    برکت باشید

  25. چرا بعضی سعی می کنن ادای منتقدها رو در بیارن و چیزهایی می نویسن که خودشون هم سر در نمی ارن این بالایی هارو خوندم اتیشی شدم

  26. سلام خدمت هنرمند عزیز
    البته یک اثر سمبولیک خاصیتش است که حرف و حدیث درباره آن زیاد زده می شود و من هم بخاطر همین آثاری نظیر این داستان را خیلی دوست دارم و ممکن است دو نظر متفاوت داده شود که با نظر شما هم همگون نباشد !! واقعیت من جرات نظر محکم دادن در جمع نویسندگانی که در این نظر خواهی ها می آیند را ندارم ولی چون …. می گویم ،
    بنظر من هسته مركزي داستان از زماني شروع مي شود كه:
    يادش آمد كه به صداي باز شدن در ورودي ….آمدن زن دوم با قلم هنرمندانه شما -خيلي جالب نوشته بوديد سايه ها…. ورفتن وي در ميان ترديد زن است و اين حادثه همانطور كه مشخص است يك فلاش بك است كه تمام مسائلي كه زن با آن درگير است را توجيه مي كند و ديدش در آنها تعكيس مي گردد و اين يك بحث روان شناسي و توجيه پذير است ، مي توان نمونه معروف آن را رمان معروف «بارهستي» ميلان كوندرا را نام برد كه همه فضاي آن سرشار از اي استعارات نشات گرفته از درون آدمهاست كه اين ديدگاه شايد با آنچه ما احساس مي كنيم منافات داشته باشد ولي هر روحي انعكاس خاص خودش را دارد …. من با اين ديد وحدت داستان را كاملن درك كرده ام و آن را هنرمندانه و جذاب تشخيص داده ام زيرا هر تعكيس زن نسبت به فضا سازي شما كاملن عينيت يك تصور دروني وي است و نبايد انها را مجزا مانند بعضي از دوستان كه خواستار روده درازي وقايع شده اند بررسي كرد …سمبول سگ ، قبرستان ، صحنه تلويزاني و …. در اين حجم كوچك داستان گيرا و دوست داشتني است

  27. افرین!
    از کار خوشم امد ….منو در گیر کرد کار قشنگی بود اما حسم و به اندازه ای که داستان کوتاه خوانده ام به من میگه اینکار باید فشرده تر بشه باز جا داره فشر ده تر بشه….

  28. سلام. زیبا بود. و خواندنی
    من آپ هستم . خوشحال می شم به من سر بزنید.
    $$$$_______________________________$$$$$
    __$$$$$$$$*_____________________,,$$$$$$$$*
    ___$$$$$$$$$$,,_______________,,$$$$$$$$$$*
    ____$$$$$$$$$$$$___ ._____.___$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$,_›.____.’_,,$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$,, ‹.__,’_$$$$$$$$$$$$$$$
    ____$$$$$$$$$$$$$$$$.@:.$$$$$$$$$$$$$$$$
    ______***$$$$$$$$$$$@@$$$$$$$$$$$****
    __________,,,__*$$$$$$@.$$$$$$,,,,,,
    _____,,$$$$$$$$$$$$$* @ *$$$$$$$$$$$$,,,
    ____*$$$$$$$$$$$$$*_@@_*$$$$$$$$$$$$$
    ___,,*$$$$$$$$$$$$$__.@.__*$$$$$$$$$$$$$,,
    _,,*___*$$$$$$$$$$$___*___*$$$$$$$$$$*__ *›,,
    *____,,*$$$$$$$$$$_________$$$$$$$$$$*,,____*
    ______,;$*$,$$**’____________**’$$***,,
    ____,;’*___’_.*__________________*___ ‹*,,
    ,,,,.;*____________—____________ _ ____ ‹**,,,,

  29. سلام!
    از کلیت داستان نمی شه خیلی تعریف کرد! و نمی شه گفت که طرح داستان هم خیلی جدیده.
    داستان می شد کوتاه تر باشه. نه؟!
    اما همیشه(حداقل برای من) پرداخت جدید از چیزهای تکراری جذابه!این فضای انتزاعی که حضور سگ و حتی پخش اسکی از تلویزیون به داستان داده عالیه.
    مرسی

  30. واقعن متاسفم از این اتفاق! من هر دو داستان را خواندم و صد در صد با شما موافقم. فقط می توانم اسمش را بگذارم بالا رفتن از دیوارهای کوتاه وبلاگ نویسان.

  31. با سلام وسپاس از حضورتان،بسيار خوشحال شدم از حضورتان چون مشكل بزرگي برايم حل شد،داستان سمفوني …را كه در وبلاگ رها خواندم مشتاقانه دنبال داستان سگ بودم كه ببينم قضيه از چه قرار است كه اين همه گرد وخاك به پا شده ،ميدانستم جائي ديده ام اما زمان بروز رساني ودعوت چنان با كمبود زمان مواجه ميشوم كه كمتر چيزي بيادم ميماند،بهر حال اين توفيق اتفاقي را بسيار بفال نيك ميگيرم و سر فرصت حتما خواهم خواند البته يادداشتي برنوشته رها گذاشته ام اما از آنجائيكه اين نسخه را هنوز نديده بودم فقط بر اساس داستاني كه آنجا خواندم نظر گذاشتم ،انشاءالله با يادداشتي بر داستان شما برميگردم….زنده باشيد.

  32. کاش عوض کلمه ی » دوستی» که برای سارق حس و تخیل تان به کار برده ایداز واژه ای همچون بیمایه های متظاهر به نوشتن که صد در صد از محافلی بی رگ وریشه و وابسته به تیول ادبی خود فروختگانی که خود نیک می دانند کی هستند و کسی نیز نیستندوتوشه و مواجبی رسمی دارند ومن خوب می شناسمش و نمی خواهم بیش از این از او بگویم که اوهم مرا خوب می شناسد، استفاده می کردید .

  33. سلام
    اول: وبتونو برای اولین باره میبینم اونم از پیوند پیوندی دیگر
    دوم:داستانتون با اینکه کوتاهه ولی زمان بیشتری میخواد تا هضمش کنم
    سوم:جالبه که بعضی موارد رو خیلی کوتاه میگین و ازش رد میشین به نظرم میذارین قضاوتو به عهده خواننده»هر کسی از ظن خود شد یار من»
    چهارم:ماندگار باشی

  34. خانم موسوی سلام
    فکر کنم لینک وب نظر بر داستان سگ را در پیوندهای روزانه اشتباه تایپ کرده ای ، با شرمنده شدن از لطفتان

  35. با درود فراوان:
    ممنونم از اینکه مثل همیشه لطف کردید و مطلب جدید مرا خواندید. از اینکه لبخندی توام با تفکر بر لبانتان نقش بسته بر خود میبا لم.
    نوشته اخیرتان را خواندم . بسیار دلنشین بود.منتقد نیستم که به خود اجازه نقد بدهم ولی به عنوان یک خواننده خیلی پسندیدم.
    شاد باشید.

  36. با سلامي مجدد،الوعده وفا وپوزش فراوان بعلت تاخير،البته تاخير منتج از گرفتاريهائي كه همه كم وبيش با انها اشنا هستيم نيازي بتو ضيح در دنياي سرگردان و سراسر دوندگي امروز ندارد.
    واقعيت امر،داستان سگ خواننده را چنان درگير خود ميكند(البته منباب پر هيز از كلي گويي بهتر است بگويم مرا درگير مينمايد،وروشن است كه هرآنچه بعد ازاين نيز مياورم تنها ديدگاه شخصي ام را دلالت خواهدكرد)كه بنظر ميرسد حيف است مورد نقد قرار گيرد ، بعد از چند مرور لذتبخش كه برايم سوال ايجاد كرده بود كه اين لذت بيشتر ناشي از كدام ويژگي داستان است،قصد داشتم بهمين لذت اكتفا نموده و در مقام نقد چيزي نياورم كه ديدم اينهم بي انصافي است كه خواننده سهم خودش را گرفته باشد ونويسنده بي نصيب بماند،پس هرآنچه خواهم گفت به هيچ وجه ناقض زيبائي و توانمنديهاي داستان نيست بلكه شايد تلاشي باشد براي بهتر شدن.

  37. بايد اعتراف نمود كه اينهمه گيرائي ناشي از شعور ونبوغ نويسنده است در بكار گيري هماهنگ ومنسجم عناصر داستان،سردي فضاي عاطفي خانه با فضاسازي قبرستان وهمچنين مسابقه اسكي تشديد ميشود وهمچنين روح مرده حاكم بر فضاي خانه تحت تاثير همين فضاسازي دقيق ونور پردازي وايضا صداي برخورد قاشق بافنجان تاكيد ميشود وهمهگي بر هم ديگر آكسان ميگذارند.ترديدي كه از ابتداي داستان بران سايه افكنده است تا آخر ادامه ميابد وبدون كوچكترين انحرافي تعليقي زيبا ميافريند،شخصيت مرموز مرد وزن بيگانه كه احتمالا بطور عمدي از پرداخت وشناسائي آنها جلوگيري شده است تا همچنان در هاله اي ازابهام قرارداشته باشند وهمچنين شخصيت ساده لوح زن خانه اين تعليق وترديدرا دامن ميزند.ولي زبان داستان كمي از زيبائي آن ميكاهد نميدانم در اثر تعجيل بوده ويا بي اعتنائي به نثر وزبان داستان كه گاه با ساختار شكني ها در جملات موجب خلق نثري نامانوس (هرچند متناسب با فضاي نوستالژيك داستان)گرديده است،كه بنظرم اگر از نثر صميمي تري برخوردار ميشد درگيري خواننده را بيشتر ميكرد.
    باپوزش از اطاله كلام،فعلا تا بلاگفا هشدار پر چانگي نداده است بهمين بسنده ميكنم
    ومجددا بخاطر داستان زيبايتان تشكرميكنم.ياعلي

  38. دل من گاهی می گیره از خودم
    چرا سایم از خودم کوچیکتره
    چرا قصه ها به آخر می رسه
    چرا چشمای عروسکا تره

    با سلام
    بلاگ ترانه ي ما به روز شد
    در اين شماره بخوانيد ، يادداشتي در رابطه با نمايشگاه كتاب ، دو شعر سپيد و ترانه و چند خبر
    منتظر حضور تان
    با احترام
    موسوي

  39. سلام دوست عزیزم ممنونم که سر می زنی و خوشحالم میکنی مطوئن باش من هم به راحتی از کنار نوشته هات نمی گذرم.محبوبه عزیز داستان نویسی امروز بیش از انکه به اجزای طرح به گونه ای مدرنیستی بیندیشد به زبان دامن می زندو فرم.چند جای داستان از لحاظ زبانی گاملا می لنگد:هردو نشسته بودند روی یک مبل وچشمان به تلویزیون بود….. در مورد قاشق خوردن با فنجان هم نظر خاصی ندارم.بعد هم فمر میکنم شخصیتهای تو بیش از هر چیزی نماینده قشر بوروژوا است تا قشری که مجبور باشد در کنار یک قبرستان زندگی کند.(می توانی ایت تاویل را از داستان مردود بدانی ولی تاو.یل من از داستان تو این بود)

  40. سلام محبوبه جان! و تشکر از توجه دقیقیت به فیلم بیتر مون از رومن پولانسکی. قصد من از گنجاندن صحنه ای از این فیلم در داستان . اشاره به یکی از مهمترین و حساسترین روابط انسانی بود… سرگرم کردن و سرگرم شدن زن ها و مردها در روابط فیمابین! که نیاز به تخیل و توجه فراوان طرفین به یکدیگر دارد و از نظر آسیب شناسی روابط زن و مردف یکی از نقصان های بزرگ روابط آنهاست!

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s