من(؟)در سالی که گذشت

شب آخر سال است وترافیکی از ماشین ها که بوق کشان با راننده هایی خسته وعصبی که به دنبال راه دررویی به فرعی ها می پیچند وگاه از کوچه های بن بست سردرمی آورند .در صندلی عقب ماشین نشسته ام وآینه کنارم است داریم برای عروسی که تازگی به جمع خانواده ی ما ملحق شده آینه وشمعدان می بریم .وقت نشستن در صندلی عقب می خواستم آینه ی بلند را دستم بگیرم تا بهتر محافظت شود اما راننده آن را بین صندلی عقب وجلو سرپا محکمش کرد٬ خودم هم از گرفتنش صرف نظر کردم چون یک لحظه یاد فیلم مسافران افتادم که آینه را دستشان گرفته بودند وبعد آن اتفاق …»نه «!با خودم گفتم شگون ندارد ٬به دست گرفتن آینه شبیه فیلم مسافران شگون ندارد به خاطر اتفاقی که برای آن ها افتاد وبعد از خرافه ی خودم خنده ام گرفت .

خرافه ها وافسانه های تازه ی ما همان شخصیت های ماندگاری اند از دل قصه ها بیرون آمده از اعماق شیارهای پیشانی وکف دست کسانی که قلم زده اند ومی زنند ٬ بیضایی ٬رادی … یاد رادی می افتم با آن لکه ی کف دستش ٬اولین نشانه ی مرگ یک سال قبل از آن ونامه ای که نوشته بود «که انگار بوی حلوای من به مشامشان رسیده که جشنواره وجایزه به نامم می کنند …» واین سال لعنتی که رفت .سالی که برای من سال از دست دادن ها بود .از دست دادن های کوچک وبزرگ ومن هیچ کاری نکردم جز این که تارهای سپید مویم را که بیشتر شده جلوی آینه نگاه کنم .

راننده از گرانی می گوید ٬از بنزین ٬از این که از مرگ می گویند تا به تب راضی شویم .فرعی ها را خوب بلد است وکوچه ها را تند تند پشت سر می گذارد . سالی که دهانم مدام مثل پیرزن قصه هایم طعم تلخ سم سوپرپریژن را با خود داشت٬دارد .»داریم دور می زنیم «راننده می گوید٬ یک کوچه را انگار دوبار آمده ومن به دور زدن خودم فکر می کنم .

سالی که گذشت ٬نویسنده پشت میز بلندی نشسته بود ٬ چانه اش به زور به میز می رسید وآن طرف میز٬ قاضی در ردای شومش نشسته واز بالا به نویسنده نگاه می کند ٬با چهره ای حق به جانب ومی پرسد»تو این حرف ها را زده ای یانه ؟» نویسنده مستاصل ومحجوب سربلند می کند ٬پوزخند روی لبش فقط طرح محوی ازپوزخنداست وخوب ازکاردر نیامده .می گوید»من ٬نه…! شخصیت داستان این را گفته «قاضی مامورانش را لابد فرستاده به سرزمینی که خیال می کند خیالی نیست تا شخصیت محبوب نویسنده را احضار کند …

سالی که گذشت به عقیده ی خودم به دموکراسی پشت پازدم وبا همه ی تعهدی که به آن داشتم در انتخابات شرکت نکردم ٬هیچ دلیلی هم بر این کار نداشتم جز بی حوصلگی ٬یادش به خیر لورکای شاملوکه کولی اش می گفت :» سر به سرم نگذار بگذار برقصم …»

سال که نوشد هنرپیشه ی نقش رستم از روی دست نوشته با صدای بم وکمی خشدارش می خواند»ایران ٬سرزمینی که خواجه نصیر با نجابتش خشونت مغول ها را تاب آورد وآن را چون مومی در دستانش نرم کرد … » ومن به آقای هنرپیشه نگاه می کنم که چه خوب یاد گرفته نقش بازی کند با آن انگشترهایش ٬چه خوب خودش را جدی گرفته وچه باوری دارد به آنچه که در تلویزیون بازی می کند وبه ردیف خواجه نصیرهایی که تمام عمرشان را باید صرف سروکله زدن با خشونت کنند ٬خشونت پایان ناپذیر این قوم ٬جدال همیشگی مردان قلم با شمشیر…

راننده می گوید»خدابسازه برا این جوونا ٬الهی خیر ببینن از زندگی …»نگاهش می کنم ٬خودش پیر که نیست هیچ ٬جوان هم هست حتا وقتی که خطاب به پدرم می گوید «که اصلن خیری ندیدیم از زندگی ٬ هیچ ٬نفهمیدیم از کجا آمدیم وبه کجا داریم می تازیم …خدا برااینا بسازه «.

دستم را به آینه می گیرم تادر یکی از سرعت گیرهای خیابان نلغزد وبه عمری فکر می کنم که آخرش آدم فکر کند که هیچ نفهمید از زندگی ٬بی هیچ معنایی وتهی محض ٬شاید این طعم تلخ سوپرپریژن دهان پیرزن از همین جا باشد…

سال نوشد ومثل هر سال حافظ که تفالی می زنم این بار با نیتی از خوابی که شب پیش دیده ام . گم شدن در خیابان های بزرگ وناآشنا ٬به شکل دشت هایی سرسبز با آدم هایی که آدرس های اشتباه می دهند در حالی که در صورتشان همدردی موج می زند واعتماد جلب می کند ٬ومن می دویدم در خواب به دنبال نشانه ای که گفته اند وخوب که خسته می شدم می فهمیدم آدرس دروغی بوده ٬ وآدم هایی که بعداز هر آدرس دادنشان حالا  که  پشت سرم را می دیدم که رویشان را برمی گرداندند تا پوزخندشان را نبینم .  

وقتی بیدار شدم سال نوشده بود٬رییس جمهور سال جدید را تبریک می گفت .سونات مهتاب بتهون را در دستگاه می گذارم  وخود را به امواج موسیقی وحافظ می سپارم وبه عمری فکر می کنم که آدم با خودش بگوید :هیچ نفهمید…هیچ…درست مثل همان راه های فراخ تمام ناشدنی خواب م .

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من(؟)در سالی که گذشت

  1. محبوبه عزیز چه جالب من هم اول فرودین به روز کردم و …
    حدس بزن با چه عنوانی به روز کردم.
    سال نو بارها بار مبارکت باشه دوست گرامی من
    با احترام / خیام

  2. سلام دوباره به محبوبه جان!
    طنز من بارها نوشته ام و گفته ام تلخه، مایه های زیادی از طنز تو همین داستان هست که در لایه های زیرین داستان پنهانه و به ظاهر دیده نمیشه… رنگ سرخ لامبادایی به جای رنگ سرخ انقلابی در پایان داستان… نجاست تا چهل هزار کیلومتر زیر دریا، جایگزینی سرود و ترانه ی رقص…. از آن جمله اند. البته بهت حق میدم این داستان خنده ای برلب کسی نخواهد آورد ولی امیدوارم کسانی را بفکر وادار کند… چیزی که خیلی بهش نیازمندیم.
    مرسی از توجهت، امیدوارم برای داستان سال خوبی داشته باشیم.

  3. باسلام . یاد اخوان ثالث افتادم و شعر از تهی سرشارش که می گوید : ازتهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست . چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب و وندر آب بیند سنگ ….» پاینده باشی .

  4. سلام
    سال نو مبارک.
    هفت سینتون همیشه پر و پیمون باشه. از سلامتی از سعادت از سرمایه های مادی و معنوی و فردی و اجتماعی و …
    یک سال پر از موفقیت و شادابی برایتان ارزو مندم.
    ( مطلبتون رو حتمن بعدن می خونم و نظرم رو می گم)
    در پناه خدا

  5. سلام
    ببخشید که دیر اومدم بلاگ رولینگ ما انگار نفتیه! خبر از تغییر فصل نداده
    شما موی سپید را می بینی و ما ریختن مو.در این سرزمین دیکتاتورها دموکراسی هم گاهی عاصی و بی حوصله می شه
    به نظر من: الهی جوونا خیر ببینن!(چهار غلط در یک جمله ی چهار کلمه ای!)
    پ.ن:ما خیر ندیدیم بیشتر خیر شنیدیم

  6. باران بهار ؛ برگ پیغام تو بود
    یا نامه ای از کبوتر بام تو بود
    هر قطره حکایتی شگرف از لب تو
    هر دانه ی برف حرفی از نام تو بود

    قیصر امین پور

    سلام محبوبه عزیز … سالی سبز … سبز … سبز برایت آرزومندم

  7. س س سلام
    از ابن جمله بیزارم اما به رسم ادب س س سال نو مبارک
    _ بعد از یک هک کوتاه مدت به روزم با دو شعر
    _ دوستانی که به این ولاگ لینک دادند اگر لینکتون از قلم افتاده مطلع کنید تا اضافه کنم .
    _ یکسال از کامنت معروف من گذشت .
    _ رضا پارسا از ترس سید مهدی موسوی یک شب تمام نخوابید !
    _ این اخرین پست بلاگفا ست

  8. «می ترساند آنچه -آنکه-نمی ترسد
    و می ترسد آنچه-آنکه- نمی ترساند!»
    .
    .
    .
    و اینکه همیشه سالها را در خواب نو می کنند آنهایی که صاحب سالها شده اند!

  9. سلام
    با تاخیر این مطلب رو که خیلی روان و خوب نوشتی خوندم.
    مملکت ما پر شده از رستمهایی که نقش رستمم خوب بازی نمی کنن چه برسه به پیاده کردن مرامش.
    اما درباره معنای زندگی…
    منم شخصن چیزی نفهمیدم . ولی یه چیز نسبتن دستگیرم شده که زندگی رو باید رقصید. تنها یا در جمع . خیلی فرقی نمی کنه.
    باید با زندگی معاشقه کرد . فهمیده باشیش یا نه! فکر کنم بازم خیلی فرقی نکنه.
    می دونی زندگی فرصت بی نظیری هست که همه حالش می تونه باحال باشه. بسته به نگاه ما. بسته به اینکه چقدر موفق بشیم خودمون رو از جذابیتهای بعضن مزخرف و بی ارزشی که جامعه می خواد بهمون تحمیل کنه دور کنیم و به تمایلات خودمون بپردازیم. البته اگه این تمایلات زیر خروارها خروار غفلت و فراموشی که باز همون ارزشهای احمقانه اجتماعی که رنگ و لعاب خوشگل موفقیت هم بهش می زنن ، دفن نشده باشه.
    بازم سال خوبی برات ارزو می کنم. پر از آرامش
    در پناه خدا

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s