نگاهی به رمان طبل حلبی اثر گونتر گراس

                     طبل حلبی وروایت حرام زادگی

 

طبل حلبی روایت گم گشتگی ست ، روایت پریشانی انسان سردرگم شده ی معاصر.رمان با این که از ذهن یک فرد (اول شخص )روایت می شود هیچ محدودیتی در فضا و زمان و مکان های پیش وپس از حضور راوی ندارد .روایت تکه تکه شده ،خاطرات گنگ که گاه خود راوی هم به صحتشان شک می کند و گاه با چنان قطعیتی از آن حرف می زند که گویی به هیچ چیزدر جهان جز همان خاطره ایمانی ندارد وما را به دهلیزها وکنار وگوشه های عمق روح واندیشه ی انسان معاصر می برد ،انسانی تکه تکه شده وسردرگم که بین ریشه ها (سنت)و آن چه که به سرعت وشدت در حال تغییر ست (زمان حال )وامانده .

اسکار شخصیت اصلی وراوی داستان ،کوتوله ست ،کوتوله ای که نمی خواهد دیگران بفهمند عقل و حواسش خوب کار می کند درواقع اوبه نحوی گویی خود را هم به کوتوله گی زده ست واین کوتوله در جهانی بزرگ ،بسیار بزرگ ودر میان انبوهی از چیزهای بزرگ زیست می کند ،او خودش خواسته که مثل دیگران نباشد وچندین بار تاکید می کند که خود را درسه سالگی متوقف نموده . ودر این جهان سراسر اشباع از اشیا ومووجودات درشت دست به تجربه می زند ،زخم های پشت دوستش را که در جنگ یا دعوا  برداشته به راه هایی تشبیه می کند که آن دوست در آن ها پا گذاشته ،او دزدی می کند وحتی مثل پدربزرگش آتش افروزی ،میتینگ ها را برهم می زند وبا صدای توانایش شیشه می شکند بعدهنر را تجربه می کند و عشق را وافسوس که هیچکدام از این ها او را شادکام نمی کند ،از عشق نصیبی نمی برد مگر یادی ویادهایی به جامانده ورویایی وهنر هم کم کم برای او مفهوم خود را از دست می دهد ،هنر برایش تبدیل به سرگرمی ومنبع درآمد می شود .

روایت اسکار حکایت سرگردانی ماست ،حکایت سرگردانی انسان در این عصر وزمانه که هیچ چیز را نمی تواند جدی بگیرد چون این طور نیست حکایت دانایی انسان ودر عین حال فرورفتن اوست ،همه چیز در لایه ای از تمسخر پنهان ست ،تمسخری که او با نگاهش ویا باصدایش آن را فاش می کند وبعد ناگهان تمام ارزش ها فرو می ریزد از کلیسای قلب مسیح با مجسمه ی مسیح کودکش که نماد مذهب ست تا خودش،خود خودش را با دانایی به سخره می گیرد .

او در جستجوی ریشه های خود به مادرش می رسد _مادری که نه متعلق  به سنت بلکه زاییده ی دوران مدرن ست_ کسی که گویی هنوز هم در جهان تنها کسی ست که می توان به او عشق ورزید اما این عشق مادرانه دیگر نه  حرمتی دارد ونه تقدسی .راوی خود را سرگردان بین دوپدر می بیند ودو مرد که نقش تعیین کننده ای در زندگی مادرش داشته اند را به نوبت پدر خود می داند گاه این وگاه آن وعجیب ست که در مورد حرام زادگی اش مطمئن ترست تا این که خود را پسر پدر قانونی اش بداند ،پدری که بعدها عشق او را هم تصاحب می کند و راوی ادیپ وار با خشمی همیشگی انگار نمی خواهد که اوپدرش باشد وبدین ترتیب این ریشه ها هم پاسخی برایش به ارمغان نمی آورند چون به گذشته ای پناه برده (مادرش)که مادر هم در آن سردرگم ست سردر گم بین عقل و احساس ،بین روح وجسم ،بین مذهب و عشق ،وعشق وتعهد ،بین سخت دلی و رنجوری وسرانجام احساس ،تهوع را دراوبرمی انگیزد وتهوع اورا می کشد او بالا می آورد و بالا می آورد و آن قدر خودش را دراین تهوع غرق می کند تا بنا به روایت اسکار کوچک می میرد . وراوی بی پناه باز هم به عقب می رود او تنها در گذشته ای بسیار دور می تواند خاطره ی مکان امنی رابه یاد آورد ،در مادربزرگی که چهار دامن را روی هم می پوشیده ودر مزرعه ی سیب زمینی اش کار می کرده ،مادربزرگی که زمانی مکانی امن برای پدر بزرگ آتش افروزش تدارک دیده ،کسی که حالا در کشوری صاحب قدرت و ثروت در خیال راوی نشسته،در آمریکا ،جایی که گویی هیچ وقت پای پدر بزرگ بدان جا نرسیده باشد. بدین ترتیب او گذشته اش را در جای دور وناشناخته قرار می دهد ،کشوری عاری از ریشه ها وسنت ،جایی که گویی تمام امیدها را به خود خوانده ،در حالی که خود پشتوانه ای ندارد، کشوری تکه تکه از فرهنگ های گوناگون .

دامن های مادربزرگ نوستالوژی آرامش فرویدی جنین در رحم را در او زنده می کند وبوی کره می دهد اما این گذشته چندان به او آرامش نمی دهد تا این که سرانجام جنگ دوم ومرزکشی بین شرق وغرب بطور کلی او را از گذشته اش جدا می کند .

وجهان راوی تکه تکه تر می شود واو بی پناه تر از همیشه  به طبلش پناه می برد تا صدایی را از خود به یادگار بگذارد تا در میان هیاهوی کر کننده ی دیگرانی چون خودش صدایش را به گوش ها برساند تا دیده شود ووقتی هم که دیده می شود مسئولیت کارهایش را به گردن نمی گیرد او که گاه در لباس گرگ بوده چون دیده شود با ظاهری معصوم ومظلوم نما لباس بره به تن می کند درست چون انسان معاصر که خودش هم خود را باور ندارد وبه چیزی نمی گیرد او در حالی که خودش را مسئول مرگ دو پدرش می داند و حتی گاهی کمی فقط کمی از این کار دل گیر می شود اما از آن چون امری عادی می گذر د.

او همه را محاکمه می کند ،خودش را ودیگران را ،عشق هایی که بی تفاوت از کنارش گذشته اند ،خواهران روحانی ایی که به چیزی پای بند نیستند ،مادری که وفادارنیست وپدری که عشق را نمی فهمد وراوی می خواهد بزرگ شود و بزرگ می شود وقتی که دیگر صدایی در جهان (طبل) ندارد ،اما او ناموزون رشد می کند .وقتی تصمیم می گیرد بزرگ شود ،گام به رشدی نامتوازن وناموزون می گذارد  و این ناموزونی چقدر شبیه  عدم توازن وگم گشتگی انسان معاصر است ! انسانی که هیچ دوایی دردش را التیام نمی بخشد .

طبل حلبی روایت ماست ،روایت انسانی دوشقه شده که پدرانش را نمی شناسد و به سراغ هر کدام هم که به عنوان پدر اصلی خودمی رود او را قانع نمی کند ،جهان مدرن او را به این جا کشانده وحالا او در خلاء به دنبال کوچکترین دستگیره ای ست که به آن تکیه کند و نمی یابدش ،روایت حرام زادگی روایت گم گشتگی ست ،روایت سرگردانی و غرق شدن ودر عین حال از تک وتا نیفتادن چون به دنبال جایی برای نفس کشیدن واستراحت کردن ست،برای پیدا کردن خودش.طبل حلبی با زبان پریشی اش روایت پریشانی ست ،روایت تسخر زدن انسان به همه چیز و هیچ چیز .او در دایره ای گرفتارست که گویی صدا (هنر )هم نجات بخشش نیست چون هنر هم دیگر به خود ایمانی ندارد .طبل حلبی روایت زندگی ست .


* پ ن: با تشکر از دوست عزیزی که زحمت کشیده و نقد آقای ناقد را بر این رمان معرفی نموده ست .برای مطالعه ی نوشته ی آقای ناقد بر طبل حلبی اینجارا نگاه کنید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نگاهی به رمان طبل حلبی اثر گونتر گراس

  1. سلام محبوبه عزیز … زمستان که می آید از داستان خواندن لذت بیشتری می برم و برای همین به شما دوستان داستان نویس سر می زنم … قلم خوبی داری … راستی عجیبه می خواستم دعوتتون کنم به یک بازی داستان نویسی … خواب بزرگ این کار را انجام داده … خوشحال می شم به دوستان داستان نویس خبر بدم … گفتنش از شما و خوندنش از ما … این مقاله رم سر فرصت می خونم … موفق باشی دوست عزیز

  2. سلام
    از گونتر گراس چیزی نخوندم فقط می دونم یه مدت طرفدار نازی ها بوده!
    راستی من وبلاگم عوض شد به خاطر مشکلات فنی گوگل بلاگر و احتمالا تحریم…نشد که آپ کنم تحقیق کردم دیدم همه جا این طوره
    اومدم همسایگی شما!
    کتاب نیمه خونده ی من زیاده دو تا از معین زاده و یکی هم مرگ در ونیز توماس مان…!

  3. سلام دوست عزیز.باید داستان جالبی باشد.به راستی که انسان امروزی سرگشته و پریشان احوال است.منم گاهی می خواهم کسانی که به دوستشان داشتم و ترکم کردند را محاکمه کنم وبدشان بگویم ولی خوب که فکر میکنم مبینم هنوز دوستشان دارم.کاهی میخوام قید همه چیز زندگی را بزنم ولی میبینم زندگی رو هم با تمام دردهاش دوست دارم.اگر کتابش طبل حلبی را گیر آوردم حتما میخوانم.شعری نوشتم به امید به آبادانی وطنم و سوالی طرح کردم در مورد مفهوم و هدف زندگی از دید خوانندگان.پاسختان برایم زیبا و قابل قدر خواهد بود.فعلا بدرود

  4. از خوندن مطلبتون بسيار لذت بردم. هر چند هنوز فرصت نكرده ام رمان رو بخونم.اما از نقدش وسوسه شدم زودتر سراغش برم.از اين كه مهمونم شديد و در باره مطلبم نظر داديد ممنونم.موفق و سر بلند باشيد

  5. تا که بوديم نبوديم کسي… کشت ما را غم بي همنفسي… تا که رفتيم همه يار شدند.. خفته ايم و همه بيدار شدند… قدر آيينه بدانيم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست

  6. کار هنری خاصه در حوزه ی کلام از آن کارهاست که وقتی از کارگاه آفرینش بیرون می آید، ظاهراَ بیش از یک عبا و قبا بر تن ندارد اما وقتی از خیابان تاریخ و از جلو نگاه و اندیشه‌ی آدم های اندیشمند و علاقه‌مند رد می‌شود، صدها و هزاران قبای دیگر یا بر او پوشیده می‌شود و یا از شانه هایش آویزان می‌‌گردد. البته این خصلت، از آن همه‌ی کارهای هنری کلامی نیست. بلکه از آن کارهایی است که چون آینه‌ی صاف بر ما نمی‌تابند بلکه در خود، خصلت های « محدّب » و « مقعّر‌» گونه دارند. کارهایی از این دست مانند غزل‌های حافظ، اندیشه های شارل بودلر و شمارانی دیگر، بیشتر از این خصلت برخوردارند که دریچه های متعددی بر روی آدم ها می‌گشایند. شاید وقتی « گونتر گراس Gunter Grass » این کتاب را در سال 1959 میلادی در سن سی و دوسالگی نوشت، هرگز گمان نمی کرد که تا این حد مورد استقبال جهان ادب و جهان ادب و سیاست قرار گیرد. هرچند کتاب « طبل حلبی »، «موش و گربه » و « سال سگی یا سال سگ » را یک جا به عنوان تریلوژی یا « سه گانه‌های دانزیگDanzig » می نامند. زیرا نام شهر « گدانسک » در لهستان، قبلاً دانزیگ نامیده می‌شده و گونتر گراس در آن شهر به دنیا آمده است. این سه کتاب، در واقع، برگردان هایی به دوران کودکی گراس در آن شهر دارد.

  7. کشاکش نو و کهنه، چه در حوزه ی هنر و یا تکنولوژی و چه در میان دو نسل، از موضوعات همیشگی و کهنه نشده تلقی می شود. در جایی خواندم که در یک سنگنبشته از حفاری های مصر، مربوط به شش هزار سال قبل از میلاد مسیح، نوشته شده است که : « روزگار بدی شده است. فرزندان این روزگار، پایبند به ارزش های دیرینگان نیستند. آن ها می خواهند راه خود را بروند.» رمان طبل حلبی اگر سرگشتگی یک نسل را به تماشا می گذارد، نسل جنگ و تجاوز. نسل تهمت و افترا، باید گفت که این آویزه ها، کم یا زیاد در همه ی دوران های تاریخی و با بهانه های گوناگون بوده است. توفیق این رمان در آن است که نویسنده، « ملاط » ی از درونه تاریخ برکشیده است و در این ملاط، همه ی سرگشتگی های حاصل از دروغ های بزرگ گوبلزی را در تجلی های کودک واره و لجاجت بار به نمایش گذاشته است. نیش و نوش او، چه بسا قبل ازآن که ما را نشانه رود، « مردان بزرگ»ی را نشانه می رود که از کودکان سه ساله ی متوقف شده در رشد عقلی و قدی، کودک ترند.

  8. سلام با آرزوی موفقیت روز افزون شما از وبت بازدید کردم خوب بود من نویسنده و کارگردان سینما هستم به وبلاگ من سر بزن خوشحال میشم اطلاعات خصوصی هنرمندان و سایر مسائل رو میتونی توش پیدا کنی ممنون تا بعد

  9. سلام:
    خسته نباشید
    داستان رو خوندم انگار انسان امروزی رو داره توصیف می کنه .
    در ضمن چند شب قبل کتابی از دکتر شریعتی به نام _یک جلوش صفر تا بی نهایت) رو خوندم خیلی شبیه هم بودند با این فرق که دکتر خصوصی تر کرده و محدود به ایرانی مسلمان .
    داستان رو پرینت گرفتم و با حوصله خوندم ارزش چندین بار خوندن رو داره در ضمن نباید از توانایی شما در بیان داستانها بگذریم هر چند خلاصه گفته شده است اما اصل مطلب را رساندید. باز هم منتظر مطالب پر از رمز و راز شما هستم.
    برکت باشید.

  10. با تشكر از اين كه راجع به مطلبم نظر داديد.من هم كاملا با نظر شما موافقم.راستي من لينكتون كردم اگه شما هم تمايل داشتيد مي تونيد لينكم كنيد.فقط بي خبرم نذاريد ممنون.موفق باشيد

  11. این رمان را پیش لز ینکه فیلم اش را ببینم خواندم. سبک رمان برایم بسیار جالب بود. متاسفانه فیلم گویای تمام جزئیات رمان نبود. مانند تمام فبلم ها. نقد شما هم برایم بسیار جالب بود. اگر مطلب تازه ای نوشته اید مرا خبر کنید. با سپاس پیشا پیش اردوخانی بروکسل

  12. سلام محبوبه ی عزیز…!
    کتاب را خیلی خوب معرفی کردی و به نکات اصلی داستان (منهای طنز گزنده ی آن ) اشاره های بجایی کردی. بخصوص به کشور رویاهای اسکار ، سرزمینی عاری از ریشه ها و سنت… که چون لحافی چهل تیکه، بر سر اقوام و ملت های گوناگون فرود آمده است و پشتوانه ای از قبل نداشته است. فقط یه سئوال… فکر نمیکنی با وجود این همه وسایل ارتباطی جدید که موجب تلفیق فرهنگها شده، حرف زدن از حرامزادگی، حراج خارج از فصل شده باشد!!!!
    خوشحالم که دغدغه ات بیشتر داستانویسی است تا مقاله نویسی و وبلاگ نویسی…دنیا را چه دیدی، شاید هم روزی بکمک بقیه ی دوستان داستان مشترکی نوشتیم، چطوره…؟ باورکن خیلی هم پرت نیست؟!

  13. ممنون که آمدید
    اگر دوست دارید میتوانم فیلم را بدهم ببینید.
    به نکته سلیقه که اشاره کرده اید . خیلی مهم است
    این ریتم کند در آثار کیارستمی و کلا همه اینگونه آثار به دلیل شتاب زندگی ما هم هست که به دل نمی نشیند.
    ولی ده چیز دیگری است
    ببینید باور می کنید.

  14. سلام
    خیلی ها فکر می کنند ساکن تهرانم نمی دونم نوشته هام این طوره یا نه!؟ولی سالهاست از محل تولدم تهران اومدیم شمال ولی خب همیشه میرم ودوستای خوبی اونجا دارم…
    در مورد کامنت قبلی تون وربط اون دوتا مطلب صادقانه بگم که بدون پیش زمینه(از اون نوعی که مد نظرتون بود )نوشتم.دقت و تحلیل شما باعث کشف اون شد.البته رویه نوشته هام طوریه که گاهی از روی عمد ربط داره و گاهی هم ربطی نداره ولی این یکی نه!
    ممنون از توجه و دقت همیشگی و کامنتهای شما

  15. سلام محبوبه عزیز … کاملا موافقم … در ترجمه یک اثر با تمام تلاشی که یک مترجم خوب دارد باز هم یک متن ادبی به خصوص شعر مثله و مترجم عاجز از بیان متوسل به تکرار مکررات و گاه اغراق و گاه حشو و حذف خواهد شد . ممنون از بذل توجه ت

  16. سلام محبوبه ي عزيز !
    ممنونم از لطف و توجه ات .مطلب اين پست را هم خواندم .خب ! نويد اين را مي دهد كه يك منتقد تيز بين و تيز هوش در راه است .چيزي كه متاسفانه ادبيات و هنر ما از كمبود آن رنج مي برد.نقد هايت را اين ور و آن ور هم دنبال مي كنم .هوش منتقدانه ات قابل تحسين است .چيزي كه مدعيان دروغين و پرت و پلانويس از آن بي بهره اند .قدرش را بدان و با مطالعه ي بيشتر ، نقد نويسي را علمي تر دنبال كن . به گمانم در آينده بيشتر از تو خواهيم شنيد .
    پايدار باشي

  17. سلام خواهر عزيز.ممنون از لطفتان.رفتنم يک دوروزي به تعويق افتاد.يکي از دوستان نا آشنا که احساسش برايم خيلي آشناست قرارست به زودي ازدواج کند.سپيده اي نوشتم و همراه پيکي به سوي شما روشن دلان تا هرکدامه تحفه اي براي او ارزاني داريد.منتظرتان هستم.تا بعد

  18. سلام محبوبه ی عزیز
    با اینکه کتاب رو نخوندم اما با این نوشته ات مشخص است که به مسائل بسیار عمیق نگاه می کنی .
    مطلب رو نگه می دارم تا کتاب رو بخونم و این رو بار دیگه.
    ممنونم دوست خوب!

  19. پاره ای از آثار ادبی، انگار از چنان خصلتی برخوردارند که به شکلی پا به پای نحولات زمانه، رشد می کنند. می دانیم که برای یک اثر آفریده شده، دیگر رشدی در کار نیست اما چرا می گوئیم رشد می کنند؟ آیا نه از آن روست که در آن ها چنان خطوطی ترسیم شده که می تواند بر فراز گسترده تری از محدودیت های جغرافیایی و تاریخی معین، نفس بکشند. از طرف دیگر همیشه کسانی هستند که سنگ های تحقیر خویش برای شکستن آیینه هایی از این دست، آماده ی پرتاب شدن دارند. فردوسی را متهم می کنند که برای دریافت سکه های محمود غزنوی، شاهنامه را سروده است. گونتر گراس را متهم می سازند که با نازی ها همکاری می کرده است. ناصر خسرو را متهم می کنند که نوکر با جیره و مواجب فاطمیان مصر شده است و نمونه هایی از این دست بگیر و برو. اما اینان یک چیز را هیچ گاه مورد نظر ندارند و آن این که اگر حتی انسانی، در دوران خامی خویش، آرمانی نژاد پرستانه و حتی ستاینده ی کژی ها و مژی ها داشته، این انسان در بستر زمان نه تنها تغییر کرده بلکه به یک دگردیسی شکوفنده نیز دست یافته است. چگونه می توان برای آن همه رشد، حرمت قائل نشد اما برای ذره ای لغزش انسانی، تازیانه در دست گرفت؟

  20. 9500 تومان+موش و گربه و سالهای سگی میکنه به عبارتی 16000تومان
    با این حال همین هاست که من 18 ساله را زنده نگه داشته

  21. سلام
    مطلب خوبی بود . به نظر من جا داشت که فراتر از محتوا اندکی و حتا بیشتر به فرم رمان و ساختار زبانی آن پرداخته میشد. این که اثر از چه تکنیک ها و تاکتیک های فرمی در خلق فضاها بهره می گیرد و یا این که سیالیت – تعلیق و تعویق اثر به کمک کدام خاصیت زبان متن فراهم شده است و مسایل دیگر درباره ی این رمان خواندنی خواهد بود.
    راستی تازه گی ها موفق شدم فیلم طبل حلبی را ببینم اما به رغم پرداخت خوبش به هیچ وجه کشش و جذابیت رمان را نداشت.
    نتیجه غیر اخلاقی این که هر گاه ( نه هر گاه )سینما به اقتباس ادبی روی می اورد یک گام از ادبیات و ادبیت عقب تر است.

    ضمنن از نظر خصوصی ات ممنونم . آن را می پذیرم اما به زعم نا مطمئن من واژه مراسم در کاربرد تخصصی مردم شناسی – انسان شناسی و .. یک اصطلاح تخصصی است که دیگر به معنای جمع مکسر رسم نیست و دلالت بر یک رفتار جمعی دارد بنابر این می توان را جمع بست . در هر صورت باعث شدی که بیشتر در این باره مطالعه کنم . سپاس.
    با ویرایش و تکمیل عنوان قبلی هم چنان به روزم

  22. کتیبه ی سنگی تنهایی

    میراث جاودانه ی ارباب زندگی

    تنها ثروت من است

    در این دخمه ی جسم

    و خودکار بیک، این تکامل یافته قلم های آهنین

    هنوزتوتم تنهاییست

    شب، در پهنه ی تاریکی پاسبانی می دهد

    و خیالت

    به نرمی آواز فرشتگان

    از مهتاب سر می خورد

    و از خورشید های روشن تنم آب می شود بر زمین

    و دوباره خیالی نو از تو زاده می شود

    این است هر شب من

  23. هم نوشته شما رو خوندم و هم نقد آقای ناقد رو. اگر ناراحت نشين بگم که نوشته ات انسجام نداره و فقط جملات احساسی و شعارهايی هستش که پشت سر هم قطار کردی. بيشتر جملات اصلن معنی ندارن يا تو خالی هستن. مثلن آخرين جمله «طبل حلبی روایت زندگی ست» يعنی چی؟! کدوم زندگی؟ زندگی که يه روايت نداره! يا اين جمله «روایت اسکار حکایت سرگردانی ماست ،حکایت سرگردانی انسان در این عصر وزمانه که هیچ چیز را نمی تواند جدی بگیرد چون این طور نیست حکایت دانایی انسان ودر عین حال فرورفتن اوست». چون چطور نيست؟ انسان کجا فرورفته؟ فرورفتن انسان يعنی چه؟ خلاصه حرفهای گنده گنده اما بی سروته. نوشته اقای ناقد اصلن چيزه ديگه هستش. سر و ته داره. شعاری نيستش. کلی اطلاعات و آگاهی از اين رمان توش. جملاتش عميقه و آدمو به فکر ميندازه. مثل اين جمله «رُمان «طبل حلبی» حافظه‌ی تاريخی ملت آلمان است در دورانی پُرتلاطم؛ و اُسکار کودکی دگرگونه که با طبل خود ناهنجاری‌های اين دوران را در خاطره‌ها زنده نگاه می‌دارد. «طبل حلبی» فقط داستان «ديگرگون بودن» نيست، بلکه ماجرایِ تلخِ رفتارِ جامعه‌ای ناهنجار است با آنان که دگرگونه‌اند.» يا اين تحليل خيلی جالب «اما مشکل «طبل حلبی» اين است که با آنکه در کليت خود در ژانر (نوع) رُمان تحولی می‌تواند جای گيرد که قرار است تحولات شخصيت اصلی داستان را دنبال کند، ولی شروع آن همزمان است با توقف تحول در ساختِ آگاهی اُسکار ماتسِرات. از اين‌رو اُسکار زندگی دوگانه‌ای را طی می‌کند؛ نظير «پارسيفال» که بارها در اين رُمان از او نام برده می‌شود.» می بينيد آدم کلی چيز ياد ميگيره. نمیخوام دلسردت کنم ولی نقد ادبی کار ساده يی نيستش. بد نيستش که يه موقع يکی از نوشته هاتو که روش کلی کار کردی و فکر ميکنی خوبه بدهی به يه نشريه ادبی يا روزنامه معتبر تا ببينی منتشر ميکنن. حداقل از صافی نظر ويراستار يا مدير يا سردبير و مسئول صفحه ادبی ميگذره. وگرنه توی وبلاگ شخصی ميشه کلی چيز نوشت. از من دلخور نشی ها

  24. سلام.
    نظرات دوستان را خواندم ولی نظر ناصر سیاه نمایی به نظر می رسید.
    این نقد می تواند در همه نشریات چاپ شود و بنده که حدود 5، 6 سال سردبیری نشریات را داشته ام این ادعا را دارم که این مطلب تنها به اصلاحی مختصر نیاز دارد اونهم به لحاظ اینکه به قالب ژورنالیستی تبدیل شود.
    بالاخره نظرش بود و برای همه نویسندگان محترم. البته این نظرها را باید به دیده منت نگریست و طوطیای چشمان کرد!

  25. آقای ناصر گرامیفمن نه نقد ادبی کرده ام و نه داعیه ی آن را دارم. من کتابی خواندم و از آن لذت بردم و لذت خودم را با دیگران شریک شدم. نقد اقای قائد البته که کامل است اما فکر نمیکنم این مقایسه در اینجا به کار آید چون من حرف دیگر و چیزی دیگر گفته ام .اگر جملاتم بی سر وته و بی معنابوده مرا ببخشایید.

  26. به نظر نقد دقیقی نیست. خیلی مسئله را کلی کردی. هر رمان و داستان تراژدی را می توان به آشفتتگی نوع بشر تعمیم داد. این رمان جزییات دیگری دارد که شما ندیدی و به جایش همه چیز را کلی معنی کردی.
    موفق باشی.

    • بله البته که نقد دقیقی نیست. همون زمانی که کتاب رو خوندم داغ داغ اینو نوشتم. ستایشی بود از لذتی که خواندن کتاب نصیبم کرده بود.
      سپاس از توجه تان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s