پیرزن و عروسک هایش (2)

پیرزن را که به یاد دارید؟ عروسکی به عروسک هایش اضافه شده .

 

پیرزن از وقتی که فهمید می تواند مردگانی را لیست کند (از وقتی که دید می تواند افرادی رابشمارد که می شناخته وحالا مرده اند)دانست که پیر شده ست .آن وقت هنوز سی سالش هم نشده بود و پیری اش از همان هنگام اتفاق افتاد . او هر روز می نشیند – به حالت دعا – جلوی طاقچه ای که عروسک هایش را ردیف کرده و دست ها را بالا می برد وبه هم نزدیک می کند و دعا می خواند .کسی نمی داند دعای او چیست یا اصلا با زبان کدام دین نیایش می کند. مهم هم نیست مهم این ست که او هر روز وقتی که از خواب بیدار می شود، مردگانش را یاد می کند آن هم به این شکل .بعد سبد خالی اش را برمی دارد و از خانه بیرون می رود .در راه کم دیده شده که او با کسی حرف بزند، شاید هم بزند اما به نظر نمی رسد آشنایی طولانی ای با کسی داشته باشد در حد سلام شاید و احوال پرسی اما همان هم زیاد طول نمی کشد. کسی زیاد خودش را معطل او نمی کند آخر همه فکر می کنند که او نباید از جایی یا کسی خبر داشته باشد. بالاخره اگر آدم از جایی یا کسی خبر داشته باشد، خودش هم از دیگران پرس و جو می کند تا اخبارش کامل شود .گاه فقط در حد سر تکان دادن یا زدن لبخندی است، همین وبس .بیشتر وقت ها یی که به خانه می رسد سبدش خالی ست. شاید همسایه های کوچه ای که او ساکن آنجاست با خودشان فکر کنند خسیس ست یا به بهانه ای بیرون می رود، اما او را دیگر چه بهانه ای می تواند بیرون بکشد؟گاهی هم یک دانه خیار یا دانه ای بادمجان یا حتی مقداری سبزی ته سبدش دیده می شود ،اگر کسی سر خم کند و به دقت محتوایش را نگاه کند .

وقتی کلید به در می اندازد تا داخل شود همیشه صورتش را طوری می گیرد که از دو طرف نیمرخ دیده شود و این نیمرخ به طرز عجیبی نا کامل ست، درست شبیه نقاشی هایی که می کشد، با کمی تو رفتگی حتی .شاید هم فقط این طوربه نظر می آیدبه خاطر تاثیر نقاشی هایش اما این چیزی ست که خود من دیده ام با همین دو چشمم . وقتی هم که گیس هایش را هی می بافد و هی باز می کند، به این فکر نمی کند که اولین باری که توانست مرده ای را به خاطر آورد کی بوده، برای همین خودش نباید به یاد داشته باشد که از کی  پیری به سراغش آمده یا از کی احساس کرده که دیگر پیر شده و خیال می کند همیشه همین طور بوده. ولی در حین بافتن  گیس هایش وقتی  لابه لای موهایش تارهای سیاهی را می یابد، آرزو می کند که کاش همه اش یکدست سفید شود، چون این طور هم زیباتر ست و هم به نظر خودش ملیح تر . بعد به آشپزخانه می رود و قابلمه ای خالی را تا نیمه آب می ریزد و می گذارد روی گاز تا بعد فکر کند که چه بپزد وبه این فکر می کند که آخرین عروسک از ردیف سمت چپ ،کدام خاطره را درذهنش زنده می کند از کسی که حالا به جایش نشسته .


***خارج از موضوع: بالاخره وبلاگ ایلنان افتتاح شد .ایلنان داستان نویس ست اما در وبلاگش مطالبی غیر ازداستان خواهید دید .چیزهایی که فکر می کنم به نحوی ذهن ما را درگیر می کند .اگر می خواهید وبلاگ متفاوتی ببینید اینجا را کلیک کنید

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پیرزن و عروسک هایش (2)

  1. وبلاگت بسیارجالب ومفید بود شما هم به ما سربزنید اگر برایتان ممکن میباشد وبلاگهای من را در لینکستان خود قرار دهید تا زیر سایه شما نسیمی به ما بوزد و بازدیدکنندگان شما گوشه چشمی به وبلاگ ما داشته باشند پیروز باشید به امید روزی که وبلاگهای من باعث شادی و امید شما دوست عزیز شود=>
    http://www.iranmaxim.blogsky.com
    ثبت نام در جایزه 800 دلاری و 3000 دلاری
    http://www.clickwoman.blogsky.com
    زنان کلیکی

  2. سلام
    درک می کنم درک می کنم!
    ولی خب سایت آدینه بوک برای خرید کتاب معرفی کردم.فکر کنم کمی سوء تفاهم شده.من به محض آپ کردن وبلاگ معرفی کتاب همیشه لینکشو تو مطلب جدید می ذارم.لینک خودشم گذاشتم به بیشتر دوستان هم معرفی کردم کسایی که نمی دونن وبلاگ اصلی من چیه!
    بازم چشم به روی چشم از تذکرتون ممنون

  3. بسیاری از زیبایی ها در ابهام آنهاست. هرمقدار این ابهام بتواند با قدرت کشف شعور جاری جامعه گره بخورد، زیبایی های بیشتری در معرض کشف قرار می گیرد. زیبایی ها نیز عنصرهای ارزشی متنوعی هستند. این زن را من در جامعه ی ایران کمتر به جا می آورم. اما در اروپا، نمونه های هزارانی آن را دیده ام. در آن جا هیچ ابهامی در شخصیت آن ها نیست. آنان چنان جاری اند که نبودشان می تواند ابهام و پرسش برانگیزد. اما در جامعه ی ما در هاله ی این ابهام، می توان بر گرد چنان شخصیتی « اثیری » بسیاری ویژگی ها تنید.

  4. دوست عزيز از اين كه مهمان وب من شديد بي نهايت متشكرم. وبلاگ پر محتوا و خواندني شما ساعتي مرا به خود مشغول داشت. به ويژه داستان هاي كوتاه آ«.من دلبستگي خاصي ببه ادبيات داستاني دارم.به همين خاطر بيشتر داستانهاي كوتاه از ادبيات جهان را براي صفحه ادبيات خودمان ترجمه مي كنم .از خواندن مطالبتان لذت بردم .باز هم ميهمان تان خواهم شد.در باره وبلاگي هم كه اشاره كرده بوديد اطلاعي ندارمو آدرس آن را هم ندارم كه بازديد كنم.موفق و سر بلند باشيد

  5. سلام محبوبه عزیز.
    با آرامش خوندم. بهتر بود. انسان دو بار به عروسک نیازمند می شود یکی در کودکی و دیگری در پیری.
    راستی من هم خیلی عروسک دارم: مجید کوچولو ، پاندا، راپونزل، خرگوش مامانی.
    شب ها بغلو می گیرم کتاب می خونم و خیلی وقت ها باهم می خوابیم.

  6. وب سايت مجله ادبی ايرانشهر با سه پست:

    فراخوان ارسال آثار شاعران سراسر کشور به مجله ایرانشهر***

    خبر اشتراک شش ماهه مجله ايرانشهر**

    خبر چاپ چهارمين شماره مجله*

    به روز شد…

  7. محبوب داستان، شعر و گفتگوهای دوست داشتنی، سلام!
    از خواندن کارهات و شنیدن حرفهات شادمان شدم، گرمای حضورت در تک تک کلمات جاری بود و خبر از شور و هیجانی بکر می داد که لازمه ی آفرینش هنریست.
    منتظر بقیه ی نوشته هات هستم و خوشحالم که در همسایگی وبلاگت نفس می کشم.
    به امید دیدارهای بعدی.

  8. درود به شما محبوبه عزیز
    داستان را خوندم البته اول رفتم پیرزن و عروسک هایش اول را خوندم چون نخونده بودم. وبعد این را خوندم :
    به نظر من داستان بسیار زیبایی بود یکی از چیزهایی که مخاطب رو تا ته خودش نگه می داشت ابهام بود و همچنین فکر می کنم به خوبی فضا سازی کردید و بجای اینکه تفکر اون شخصیت رو بیان کنید کارهای روزانه اون رو به تصویر کشیدید که این می تونه بیشتر برای ما زنده باشه و روبرو شدن با تصاویر غیر متعارف باعث میشه که ذهن ما تصمیم گیری سریع نکنه و برای دریافت متن پیش فرض های کمتری رو دخالت بده.
    بدرود.

  9. محبوبه خانم. کتاب» کلونتچه دیوانه بلژیکی» را انتشارات عطائی در تهران سال 1380 چاپ کرد. شما می توانید با شماره تلفن 66965107 ، یا08 با آقای بهروز عطائی تماس بگیرید . امیدوارم باز هم داشته باشد. شادو تندرست باشید. اردوخانی بروکسل

  10. فراموش کردم! چند داستان در باره عروسک ها نوشته ام . از جمله مردی و عروسک هایش. ما دیوانگان سبب ننگ عاقلانیم و عاقلان سبب رنج ما. شما می توانید در داستان های کوتاه من آنها را پبدا کنید. چند تای دیگر که هنوز در سایت نگذاشته ام.

  11. محبوبه خانوم. این پیرزن که پیر هم نیست ولی هنرمنده و تنها و نقاشی می کشه و تو بهتر از همه میدونی که چه لذت مازوخیستی داره این تنهایی .
    و عروسک هاش که شاید نمادی از این باشه که توی این دونیای دیوونه ی کسالت آور یکی پناه میآره به خیال و رویا و یکی مثل کافکا پناه میآره به اون حشره و یکی هم به این عروسک ها و با اون درد دل می کنه . با خودم می گم خب من اگه تنها شدم با کی حرف می زنم . پیرزن دعا میخونه ( به سبک و سیاق خودش ) نقاشی می کشه و اصلا» براش اهمیتی نداره که در و دیوار چی می گن و همسایه ها چه خیال می کنن . ولی من ایرونی چی ؟ من کجای این هنرنمایی ایستادم و چه کاری می تونم بکنم ؟ منی که نه کسی بابت نوشته هام نه بابت نقاشی هام و نه بابت هیچ نوع تنهایی ام سهمی ندارم که حتی چند عروسک برا تنهایی و مکاشفه با خودم بخرم چه باید بکنم ؟ این نیمرخی که هیچ وقت کامل نیست حتی اگه آدم کامل و جا افتاده ای باشه ….
    نوشته هات بد جوری ادم رو به درون خودش می بره . همونطور که من دوس ندارم و سال هاست سعی کردم از اون حالت دور باشم . حالتی که تازه احساس می کنی که باید باشی وگرنه هیچ….
    سپاسگزار از نوشته ات….

  12. سلام . فضای داستان را خوب در آورده ای هم چنین کشش خوبی دارد.
    می دانی از کجا خوشم آمد ؟ جایی که پیرزن صورتش را طوری می گیرد که از هر دو طرف نیمرخ دیده شود …
    میوه هایی که ته سبد پیرزن پیدا می شود دلالتی پنهانی به جنبه ی اروتیک سرکوب شده ی پیرزن دارد .
    احساس کردم خیلی سریع نوشته ای چون پرانتز سطر اول را نوعی شلخته گی و کم ظرافتی در داستان می بینم که مطمئن ام می توانی آن را دوباره بهتر بنویسی.

  13. دوست عزیز سلام،
    از اینکه خبرم ساختی، ممنونم. خاطره یی دارم، تلخ از یک عروسک در یک جاده پر خون کابل. هنوز فرصت نکرده ام به اش بپردازم. پس از یک روز خونین که راکت های کور، پیام های مرگ را برای بسیاری از شهروندان کابل با خود آوردند. برای خرید دارو برای بیماری از خانه بیرون شدم. ….. عروسکی دیدم روی جاده. یک دستش نبود. وقتی به دقت نگاهش کردم، کسی با چاقو آن را از شانه بریده بود… خواستم بردارمش، اما یادم آمد که مدتیست مواد انفجاری در عروسک ها و سایر بازیچه ها جاسازی می کنند تا کودکان بردارند و …. دو ماه قبل یکی از همین عروسک ها، کودکی را از نعمت داشتن دو دست محروم ساخت… دو باره به عروسک نگریستم، گویی با زبان حال می گفت: اگر می خواهی مثل من بی دست شوی، برم دار…

  14. سلام محبوبه ی عزیز
    داستان رو خوندم و قبلی را هم که لینک کردی.باید بگم نثر روان و سیر آرام وتختی دارد نوشته هایت و یک جورایی آرامش می دهد به خواننده.اماطرح داستانی ات زیاد به دلم ننشست.مثل اینکه داستان یک نقطه ی اوج و یا یک واقعه کم داشت.یک چیزی که کشش و تعلیق بیشتری ایجاد کند.اما از نوشته قبلی داستانی تر بود.
    محبوبه جان ذهنت را آرام رها کن و بگذار دستت هرچه می خواهد بنویسد.
    موفق باشی و لینک قلم شدی.

  15. به طلوع عزیز
    بعضي نوشته ها هست كه نمي توانم نام داستان بر آن ها بگذارم مثل پست پنجره و در عين حال يك جوري يقه گيري مي كنند و رهايي از دستشان ممكن نيست طوري كه نمي توان بي خيالشان شد انگار هستند ونيستند . در واقع اين ها پرش هايي از خيالند كه تا رسيدن به داستان فاصله ي بسيار دارند فكر كردم شايد وبلاگ قالب خوبي براي بيان اين تكه هاي كوچك ذهن باشد و با سهيم كردن ديگراني كه آنرا مي خوانند بتوانم آن را براي خود معنا بخشم. پيرزن و عروسك هايش یکی از آنهاست.

  16. ممکن است لحن من این نکته را وارد ذهن کند که من یکه به قاضی می روم اما باید بگویم که چنین نیست. در صحبتم نیز هیچ گونه تعمیمی هم نداده ام. تا آن جا که حتی یادداشت های شما را در وبلاگ بقیه هم دیده ام، نشان می دهد که شما نوشته های آنانی را که می خواهید چیزی بنویسید، می خوانید. این، همان صداقت انسانی و برخورد خلاقانه است. اما آیا می توان در همه ی موردها این طور دید؟ مگر ندیده اید که حتی یک تعریف خصوصی تلقی شده را در ده تا وبلاگ و شاید هم بیشتر می گذارند که اگر آدم نداند که همه مخاطب هستند بی توجه نوشته شان، ظاهراً سخت خوشحال می شود.

    اما نوشته ی خود شما

    این داستان، انگار نیمی در ذهن نویسنده اتفاق می افتد و نیمی دیگر در ذهن خواننده. هر دو به شکل خلاقانه ای در شکل دادن سرنوشت نامعلوم و زندگی نامیرای پیرزن شریکند. زنی که همه ی زندگی اش پیری بوده است. شاید حتی وقتی که به دنیا آمده، به نوعی پیر بوده است. نمی دانم چرا این داستان، مرا به یاد مادرم انداخت. فاصله ی سنی ما بیست و دو سال است. من از شش هفت سالگی، مادرم را بسیار پیر دیده ام. این تصویر را او با کلماتی که بر زبان می آورد در ذهن من ایجاد کرده است. همیشه فکر کرده ام که ساعاتی بیش از عمر مادرم باقی نیست. اینک البته نگران مادرم نیستم اما در آن خردسالی ها، گاهی از طبقه ی سوم مدرسه که کلاسمان در آن جا بود، هی نگاه می کردم که نکند مادرم مرده باشد و تابوتش را هم اکنون از توی کوچه که در کنار مدرسه بود، دارند می برند.

  17. سلام محبوبه
    از پاراگراف دوم کار بیشتر خوشم امد:وقتی کلید به در می اندازد …..(از اینجا به بعد منظورم است) ذهنم را با خودش برد مرا به حال خودم وا نگذاشت و امان در رفتن را از من گرفت……مرسی

  18. سلام
    انشاء الله كه خوب باشيد
    ميخواهم يك سئوال بپرسم يا شايد يك حالت خاصي رو بيان كنم .
    وقتي داستان مي خونم( تازگي كتاب از جلال آل احمد » سنگي بر گور» را خواندم) نمي دانم وقتي در داستان غرق مي شوم مي خواهم خودم را در آن ناپديد كنم و نوعي فرار از خود دارم يا داستان يكي از ابعاد وجودي مرا برايم باز مي كند ،نمي دونم اون وقت يك حالي دارم نه پاي فرار دارم و نه مي تونم خودم رو آروم كنم داستان منو مي بره به عالم ديگه فكر مي كنم اين عالم ها مجازي هستند و هيچ موقع وجود نخواهند داشت و تلاش من بيهوده است .
    ببخشيد محبوبه جان اگر دچار پريشان گويي شدم نمي دونم اصل حرفم رو تونستم بزنم يا نه ؟
    اگر سر اين كلاف رو به من نشون بدهيد كمك بزرگي كرديد.
    بركت باشيد

  19. به اشرف عزیز
    داستان ها _به خصوص اگر نویسنده درآن صادق باشد (مثل همین سنگی بر گوری که گفته اید)- بیان گر تکه ای از شخصیت وجودی خود ماست .چیزی ناشناخته که وجودش را در خود درک می کنیم اما قادر به کشفش نیستیم نویسنده با داستانی که تعریف می کند کشف خود را در معرض دید ما می گذارد وما درآن نه تنها سهیم می شویم بلکه تکه ی ناشناخته ی خود را پیدا می کنیم .برای همین گاه احساس نزدیکی زیادی به برخی شخصیت ها ی داستان ها می کنیم .اما گذشته از این داستان نیمی خیال ست ونیمی واقعیت .حالا مرز خیال و واقعیت چیست و این که اصلن چنین تعریفی درست ست یا نه بماند برای وقتی دیگر وقتی که حوصله ی بحث داشته باشی اما نمی توان زیاد در فضای داستان باقی ماند یا زود از آن در رفت .داستان مدتی درما زندگی می کند اما اگراز من می شنوی داستان ها را زیاد جدی نگیر تا همان حد ی که ذهنت را درگیر می کند کافی ست اما بیشتر از آن یعنی زندگی کردن در داستان وبا آن به شدت درگیرت می کند پس برای این که از این حالت خارج شوی داستانی دیگر را به دست بگیر اگر زیاد در فضای ادبیات باشی _اگر علاقه مندی_داستان ها جزئی از افکار تو می شوند ورویدای عادی در زندگی ات هستند نه آنقدر جدی و نه آن قدر مضحک . مثل همه ی چیزهایی که هست و کاری شان نمیشود کرد .

  20. ممنون از یادآوری شما

    بر حسب تصادف، ایشان به وبلاگ من آمده بودند و من نیز برای اولین بار بدانجا مراجعه کردم و نوشته شان را خواندم و یادداشتی هم گذاشتم. اما این کار، مانع از جلوه ی یادآوری و محبت شما نیست.

  21. سلام !
    هر دو بخش نوشته هايت را خواندم . براي نوشتن هر داستان مراحلي چون انتخاب راوي ، خلق كاراكتر يا كاراكتر هاي اصلي كنش گر ،توصيف وشخصيت پردازي كاراكتر ها ، تعريف وقايع در بستر زمان ،پرداختن مستقيم و غير و مستقيم به علت رخداد ها و فرود پاياني را مي توان در نظر گرفت .البته اين به معناي آن نيست كه بايد حد فاصلي بين اين مراحل وجود داشته باشد .نحوه ي پرداخت اين مراحل بنا به اقتضائاتي است كه فرم هر داستان مي طلبد.هر چند روانشناسي كاراكتر ها و نگاه هستي شناختي كه كار مي تواند داشته باشد نيز متقابلن بر انتخاب فرم وساختار تاثير دارند .در اين دو بخش از داستان،قعلن راوي ، داناي كل در نظر گرفته شده .از اين بابت گفتم فعلن چون كه اين پناسيل وجود دارد كه در ادامه خود راوي هم به يكي از كاراكتر ها تبديل شود و در بخشهايي روايت از زبان اول شخص نقل گردد .همچنين تا اين جا كاراكتر اصلي داستان نيز خلق گرديد و سعي نويسنده بر اين بوده كه فضا و مكان را توصيف كند و همچنين با توصيف رفتار هاي روزمره ي كاراكتر اصلي ، به شخصيت پردازي او بپردازد .اما هنوز به كنشها ي داستاني نپرداخته و به نقطه عطف هاي روايتي نرسيده است .منتظر مي مانم تا ادامه كار را بخوانم .
    درونمايه داستان يعني پيري ، جا براي كار خوب دارد .زيرا همراهان هميشگي پيري ، تنهايي و مرگ هستند و اين دو نيز در ميان دغدغه هاي انديشه سوز بشر ، بسامد بالايي دارند.حال اينكه كار چقدر بتواند از لايه هاي هستي شناسي برخوردار گردد ، به نوع نگاه و نگرش نويسنده و تيز بيني و تيز انديشي او بستگي دارد .البته از اين نكته هم نبايد غافل بود كه اكثر نويسندگان بزرگ ،در ايام پيري ، خود اين تم را دستمايه نوشتن قرار داده اند كه يكي از نمونه هاي اخير ،رمان «خاطرات روسپيان سودا زده ي من » اثر ماركز مي باشد.همين امر سبب مي شود كه نوشتن در اين حوزه سخت تر گردد .
    پايدار باشي

  22. ممنون از یادداشت شما
    من این بحث را شاید به دلیل های دیگری کوتاه کردم. اما در همین مَثَل فرانسوی، جلوه‌ی عمیق مردسالارانه را می بینم. بدین معنی که اگر زن خود را به کوری بزند و کارهای تجاوزکارانه و حتی هوس‌‌بازانه‌ی بسیاری از مردان را – نمی گویم همه را- ندیده بگیرد و مردان نیز خود را به کری بزنند و بسیاری از اعتراضات و خرده گیری های زنان خویش را که در بیشتر موردها، درست هم هست نشنیده بگیرند، می‌توانند زوج خوشبختی باشند. خوب، این چه خوشبختی است؟

    خوشبختی در جایی معنی می‌دهد که نه مرد، کر باشد و نه زن، کور. هردو آگاهانه در رشد و شکوفایی زندگی و شخصیت یکدیگر، نقش مؤثر داشته‌باشند. و صد البته به این نکته واقف باشند که هیچ کس بی‌عیب نیست. فقط باید به گونه‌ای رفتار کرد که کمبودهای یکی از طرفین، گُرز کُشنده ای نشود که هر روز بر سر آن دیگری فرود بیاید. حالا اصلاً شکل معادله را تغییر می‌دهیم و می گوییم که اگر مردان کور باشند و زنان کر، چه اتفاقی می‌افتد؟ آیا در آن صورت، دیوهای متعدد بدگمانی نسبت به زن از اعماق جان بسیاری از مردان ناموس و غیرت و شرف تنوره نخواهد کشید؟ این که آنان متوجه باشند که همسرشان با یک مرد بیگانه و یا حتی یک قوم و خویش دور دارد صحبت می‌کند و هیچ گمان خطایی به ذهن چنان کسانی که جایی را نمی‌بینند، خطور نخواهد کرد؟ تقریباً می‌توانم بگویم که به ذهن بیشتر مردان ایرانی، خطور خواهد کرد. برای خوشبخت بودن، باید بسیار کارها کرد و ایثارها تا آن را آگاهانه به دست آورد و آگاهانه در حفظش کوشید. خوشبختی های کور، ظاهراً به چیزی نمی‌ارزند.

  23. با سلام و ممنون ا ز نوشته های ز یبا و ارزنده ی تان . خط داستانی این نوشته فوق العاده ظریف و قابل گسترش است . موفق باشید.

  24. سلام محبوبه ی عزیز
    سپاسگزارم از اینکه داستان رو خوندی و همینطور از لطفت.
    در مورد شخصیت پردازی سعی کرده بودم در همون چند خط تا جایی که بشه بهش بپردازم.حالا اگر ناقص بوده باید سعی کنم در داستان هی بعدی شخصیت ها رو بهتر پرداخت کنم
    ممنونم از دقت نظرت.
    دوستی تو هم برای من واقعن غنیمته.

  25. خوشحالم که بایک وبلاگ پرمحتوا و دارایی متن رسا آشنا شدم. به اندازه که مطالب جالب و جاذب است اما قالب اصلا زیبا نیست. حداقل ظرف و مظروف باید هماهنگ باشد. این داستانت مرا به یاد خیلی چیزها انداخت. من داستان نویس نیستم اما طرفدار رمان و داستان های کوتاه هستم….. اگه موافق بودی وبلاگت را درلیست دوستان شبگردم اضافه کنم؟ بدورد…..

  26. پیژن تنها نبود که وقتی می دید دوستانش یکی پس از دیگری می میرند اخساس پیری می کند. این اخساس تمام ما است که نام دوستان از دسته رفته امان را در دفتر تلفن خط می زنیم . تا یک روز هم نام ما در دفترچه تلفن دوستان خط بحورد. اردوخانی بروکسل

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s