هنرمند و کشف راز جهان

                                     

                                                           (ما ندالین نواز:ا ثردومیه)

از خود می پرسم هنر به دنبال چیست و هنرمند چه چیز را از زندگی می طلبد

لذت ، زیبایی یاکشف ؟کشف راز جهان و راه یافتن به درون آن _چیزی که معما ،آرزو و شکوه انسان در طول قرون بوده _حتی اگر به اندازه ی ذره ای باشد چنان او را به شوق می آورد و دیگران را به شگفتی که دهان ها به تحسین گشوده می گردد و سرها به تعظیم هنرمند فرو افتاده . در انسان هنرمند چیست که او را از دیگران متمایز می کند ؟شاید نبوغ یا به نوعی بتوان گفت نبوغ .او می بیند همان طور که دیگران نگاه می کنند ، او راه های تاریک را می بیند شاید همان طور که برخی و گام در آن برهوت خالی و بی معنا و گنگ می گذارد باز هم شاید همان طور که کسانی دیگر .اما او تارهایی نامرئی را کشف می کند که این دالان ها ی تاریک را به هم بسته اند ، شاید فیلسوفان هم گاه بتوانند به چنین کشفی برسند اما هنرمند و لذت هنر تنها در این نیست ،او این خطوط پیوسته و ظاهرا بی معنا را نه تنها مرتبط می کند و معنادار بلکه نشان می دهد و همین نشان دادن ست که زجر هنرمند آغاز می شود .

در واقع خطوط بی معنا  و گنگی که جهان تاریک را به هم پیوسته می سازد رشته هایی نامرئی ست که حالا او به دست گرفته و نگاهشان می کند ، چیزهایی که باید بیان شوند ،به تصویر در آیند یا به صدا و از این جا موسیقی شعر ،نقاشی ، رقص و بسیار بسیار هنرها متولد می شوند . هنرمند یاد می گیرد که چگونه بیان کند .چگونه آن ها را نشان دهد که هم به ذهن خالی و پرسوال مخاطب وارد شود و در آن جا فضایی را از آن خود کند آن قدر که مصرف کننده ی هنر گاه خیال می کند این تکه ای از خودش ست و از طرفی می داند که چگونه زیبا بیان کند .(این بحث که هنر به مخاطب نیاز دارد یا نه بماند برای بعد ) صحبت برسر این ست که او این تارها را به دست گرفته و نشانمان می دهد آن قدر باشکوه که فروغ فرخزاد می گوید من می توانم در برابریک تابلوی پیکاسو سجده کنم و این یعنی کشف شکوه هنر . اما هنرمند خود در جهان چه می کند و چگونه می زید ؟ او انسانی ست مثل دیگران با نیازها و عواطفی یکسان .درک عظمت هنرش گرچه او را سیراب می کند و به ظاهر همین باید کافی باشد  اما به شهادت زندگی هنرمندان می توانیم بگوییم که کافی نیست .چرا شاعران ، نویسندگان ، نقاشان و… چنین تنهایند ؟ بله !پاسخ از پیش مهیا ست :آنان چیزی را در دست دارند و می بینند که دیگرا ن ندارند و رنجی هم برای بیانش ندارند .این پاسخ حتی اگر هم صحیح باشد کامل نیست .چرا صادق هدایت خودکشی می کند ؟ (کاری به مسایل روان شناسانه اش ندارم )چرا ادگار آلن پو در آن جامعه ی بی رحم چنان روزگار می گذراند که جنازه اش کنار خیابانی پیدا می شود ؟ چرا پاگانینی ویولن نواز که در اواخر عمرش ویولنش را به ثمن بخس می فروشد که مخارج خاک سپاری اش از آن تامین شود و با پول آن می توانند برایش فقط گوری چنان کوچک بخرند که مجبورشوند ایستاده به خاکش بسپرند ؟ چرا سرنوشت موتسارت چنین تلخ است با آن همه قطعه ؟ چرا همسر تولستوی (بعد از این که متوجه نبوغ شوهرش می شود ) او را مجبور می کند که بنویسد و اصرار می کند که کارهای سفارشی قبول کند برای در آمد بیشتر چون می داند که کتاب هایش خوب فروش می رود ؟ می توان آیا رنج تولستوی را درک کرد ؟ از نویسنده های وطنی چرا فروغ چنین غمگین زندگی می کند و مرگش چنان سریع ؟ چرا عشق او چنین غمگنانه شکل ….!! چه بگویم ؟!چه می توان گفت .گناه از کیست ؟ مسلما از آن کس که می داند و چون می داند روال طبیعی زندگی اش را فراموش می کند و چون فراموش می کند دیگران زندگی طبیعی او را فراموش می کنند .دیگران فقط انتظار کشف و خلق از او دارند و اویی که دیگر برای خودش نیست ، گاه این حسرت را بر دل دارد که کاش هرگز گام به این دالان های تاریک با رشته های نامرئی شان نمی گذاشت .اما خودش خوب می داند ،همان لحظه که کاش را می گوید می داند که اگر هزار بارهم بمیرد و زنده شود باز پرسه گرد همان دالان ها خواهد بود . او جواهری چیزی مثل تکه ای از معنای جهان را دردست دارد اما چون پایش در خاک ست این حق اوست و انتظارش که زندگیش چون دیگران باشد .سرشار از لذت های روزمره .این ها چیزهایی ست که او گاه دلش برایشان تنگ می شود و چون به حفره ی تنهایی اطراف خود می نگرد می گوید : «مرا پناه دهید ای زنان ساده ی کامل «و حسرت این زنان ساده ی کامل را می خوردو یا فریادشرا به  بغض در ترانه ای زمزمه می کند که وای چه در سرت مانده است جز نوای ماندالین*.

 



پ.ن:نمی دانم چرا این چیزها را نوشتم .می خواستم در مورد زندگی هنرمندان بنویسم .دربارهی تک تک کسانی که قرار بود بنویسم فکر کرده بودم .اما نمی دانم چرا نوشته این شد که می بینید .شاید در پست دیگری راحت تر و با زبانی بهتر بتوان به این موضوع پرداخت .اما حالا فقط فکر می کنم به غربت آن که تنها لحظه را در اختیار دارد . کسی که لحظه را زندگی می کند و برای همین زمان برنامه ریزی شده ی زندگی عادی را از دست می دهد .همه ی حرفم این بود .این که به کسانی بیندیشیم که لحظه هامان را معنادار کرده اند .

 

*قسمتی ازیک ترانه ی محسن نامجو که سروش عزیز امکان شنیدنش را فراهم ساخت  .

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”هنرمند و کشف راز جهان

  1. به اعتقاد من، بسیاری از اندیشه های ما در باره ی هنرمندان، درست بعد از مرگ آنان و در فضایی از تصویرسازی دوست‌داران و منتقدان، شکل می‌گیرد. من نمی‌توانم تصور‌کنم که اینان برای دیگران زیسته‌اند. در بیشتر موردها، وقوع یک حادثه، بسیاری از عادیات را بدل به غیرعادی‌ها کرده‌است. اگر فروغ زنده‌بود، شاید کمی بیشتر از پوران فرخ‌زاد، در ادبیات معاصر ما جا باز می‌کرد. اما مرگش، نخست، او را به اوج شهادت برد و بعد در آن درخشش ستارگانی، بسیاران به فکر تجزیه و تحلیل کارهایش افتادند. کارهای کسی را که « پری شادخت شعر آدمیزادان » نامیده‌اند، نمی‌توان به سادگی از کنارش گذشت. باید « متن » را از صافی تحلیل‌های معنایی چند و چند پهلو گذراند تا بتواند با لقب « پری‌شادختی » انطباق داشته‌باشد. دریافت من اگر حتی یکسره بر خلاف دریافت شما باشد، اهمیت نگاه شما را انکار نخواهد کرد اما من این تصویر عام را در مورد بسیاری دیده‌ام و حتی برخی را به شکل‌هایی که مجال بیانش نیست به آزمون‌های خاص گذاشته‌ام.

  2. محبوبه ی عزیز!

    آیا هنرمندان نخست به رسالت می‌اندیشند و سپس به آفرینش هنری؟ یا آن که نخست به پاسخ گویی ذهن عطشان روح بی‌قرار خود می‌پردازند و سپس از درون این ناآرامی‌های روح و اندیشه، آثاری پدید می‌آید که بدل به چراغ های دوران می‌شود و از لابلای سطور این چراغ‌های دوران، می‌توان آن رسالت ها را بازخواند و بازگفت؟ تا آن جا که در باره‌ی زندگی پاره ای از این هنرمندان مطالعه کرده‌ام، آنان هرگز در شیرین‌ترین خواب‌های بامدادی خویش نمی‌توانسته‌اند، روزی را مجسم سازند که به چنان جایگاهی از اعتبار و احترام دست یابند. اما زمانه، همیشه کاشف رسوب کرده هاست نه کاشف اندیشه هایی که برای رسوب کردن، هم زمان می‌طلبند و هم حوصله.

  3. تا آن جا که به یاد می آورم، بیشتر هنرمندانی که تلاش داشته‌اند خودشان باشند، چه در زمان حیات و چه پس از مرگ، بیشتر مورد توجه مردم بوده‌اند و یا شوق و گرایش آنان را به خود جلب کرده‌اند. در میان شاعران و نویسندگان ایرانی، من به خاقانی بسیار اندیشیده‌ام. هم مغرور است و هم در کجاوه ای از ذهنیات پر طمطراق نشسته‌است. در حالی که حتی عنصری و عسجدی و فرخی را نمی‌توان در چنان حال و هوایی که خاقانی هست، مشاهده کرد. ما مردم، چه آنان که درگذشته‌اند و چه آنان که اینک حضور دارند و چه آن ها که در آینده خواهند آمد، شیفته‌ی زلالی و سادگی و صداقتیم. یک گِرَم غرور نابجا، در ذهن ما مردم، بدل به خروارها سنگ می‌شود و شاعر یا هنرمند را در وسط اقیانوس زندگی به زیر می‌کشد.

  4. سلام دوست عزيز!
    سحوری با يک ماه تاخير با يک غزل تازه به روز شد:

    هجومِ فاجعه
    تبعيض
    مرگ
    استبداد
    فغان از اين همه نامردمي، فغان … فرياد !
    دلي شكسته، تني خُرد، پيكري خونين
    نفس… نفس زدنِ كوچه در برابرِ باد
    در امتدادِ هياهوي اين مترسك‌ها
    در اين حواليِ بي‌سرزمينِ مرگ‌آباد :
    درخت‌هاي سَتَروَن كلاغ مي‌زايند
    ( كلاغ : منشاء يك نوعِ ديگرِ فرياد )
    ……………..
    …..
    ………….
    …..

    در سحوری به انتظارم.

  5. و فرق است بین درد جاودانگی و درد های زورکی تحمیلی دور و برش …
    این که سر به سرت می ذارن …این که تو بازی شون راهت نمی دن
    اینکه زاده آسیایی و …

  6. بعضیا هستند که وقتی تو گوگل ریدر میبینی که نوشته جدید پابلیش کرده اند، میدوی و میروی میخوانی. بعضی دیگر هم هستند که نمی خوانیشان. این برای این نیست که اولی ها را بیشتر دوست داری یا از دومیها بدت می آید. برای این است که اولی را می شود همیشه خواند، با هر حالی و در هر شرایطی. ولی دومی را باید با دقت بخوانی چون نیازمند فکر کردن است. برای همین شاید تا چند روز نخوانیش. بگذاری برای وقتی که حالت خوشتر است و حواست جمعتر. حالا ماجرای وبلاگ شما و ما هم همین است. نوشته ای سخت و معمولا طولانی با کامنتهای مفصل…

    استثنائا این یکی را بدون دردسر فهمیدیم…

  7. احتمالا جمله ی فروغ فرخزاد نه تنها نشان دهنده شکوهی نیست بلکه اوج احساسات ایده الیستی را فریاد می زند.این که هنرمند و هنر کاشف تار و پود های جهانند خود محل بحث هم در وجود تار وپود است و هم در توانایی هنرمند به این کار.اما نکته ی اصلی, اشاره شما به احتمال کشف این تار و پود های کذایی توسط فیلسوف و رجحان هنرمند بر فیلسوف است و همچنین ذکری از تنهایی هنرمندان است:
    1.در مورد نقد به این برتری شما تنها توجه تان را جلب می کنم به بخش پایانی مقدمه مراد فرهاد پور بر کتاب علیه ایده الیسم تئودور آدورنو(البته اگر حوصله دارید گویا این روزها کمتر کسی حوصله فلسفه را دارد)
    2.جدا از جمله ی ملال انگیز (همه انسان ها موجوداتی تنها هستند) باید به این نکته اشاره کرد که اکثر هنرمندانی که شما نام بردید یا در شرایط زیستی به غایت طاقت فرسا زندگی می کردند که این شرایط شامل بقیه افراد هم دوره شان هم میشد و یا این که در مواردی معدود به علت اشتباهات خودشان به فقر گرفتار شدند. دسته ی سوم که شاید دسته های قبلی را هم شامل شود اندیشمندی این هنرمندانیست که شما مثال اورده اید تنهایی ان ها شاید از اندیشه هایشان باشد(فلسفه دان بودنشان به طور ساده شده) و گرنه کیست که رولینگ خالق هری پاتر را هنرمند نداند ولی تنهایی او کجا(اگر باشد) تا تنهایی روح و جان کامو و والتر بنیامین.بگذریم از این که به واقع چه نسبتی است بین فقر مالی با تنهایی هنرمند_فیلسوف درد مند.

  8. به آقای رضا :
    فکر می کردم تفاوتی که این جا از آن صحبت شده واضح باشد .جدای از این که حرفی از فیلسوف _هنرمند به میان نیامده .اما کیست که فرق خانم رولینگ و هری پاترش را با نوشته های کافکا(به عنوان مثال )نداند .به قول شاعری :میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است .

  9. می دونی دوست من فرق هنرمند با مردم عادی در نوع نگرشش به همه چیز است .با حساسیتی که مسئولیت اش را زیاد می کند.گاهی این حس به بیراهه می رود وگاهی نه.اما آنچه که مهم است تاثیرات دیدن در همان لحظه است.این به دنیایی می ارزد و به نظرم دیگر هیچ!

  10. سلام
    سلامی به بزرگی دریای چشمات
    سلامی به مهربونی دستات
    سلامی به صداقت اشکات
    سلامی به قشنگی نگات
    اگه دوست داشتی تو هم به اسمون ابی سلام کن منتظرت می مونم

  11. سلام دوست عزیز
    در این دوره زمان خواندن این چنین مطالبی در وبلاگ ها باعث تعجب است.
    به نظر من تمام هنرمندان رو نمیشه جمع بست. خیلی ها هم بودند که سرنوشتشان به هدایت یا فروغ شبیه نبوده.
    خوب بود . ممنون

  12. خانم محبوبه موسوی سلام

    با عرض معذرت حالم زیاد خوب نیست. به علت مسمومیت زبانم لال . زبانم لال
    نزدیک بود از شر ما راحت شوید. بهتر شدم بر میگردم در بحث شیرینتان شرکت میکنم.فعلآ فقط یادم به یکی از «ترانک » های آقای دکتر غلامرضا کافی افتاد که می نویسم.

    من
    شاعری که سیگار نمی کشد
    چقدر با هنر فاصله دارم!
    ممنون از محبت های همیشگییتان .

  13. احساس می کنم که شما عصبانی شده اید. مرگ و زندگی، این هر دو پدیده در ما و در کنار ما حضور دارند. نوع برخورد ما با مرگ و زندگی بستگی دارد به مناسبات فکری و عاطفی ما با آن پدیده ها. شاید من از مرحله پرتم. این که این حرف زده بودم از آن رو بود تا کنون کسی تولد عیسی مسیح را به من تبریک نگفته بود. اما پرسش من بیشتر طنزآمیز بود تا اداشده با لحنی جدی. من انسانی مرگ طلب نیستم. اما طبیعی است که مرگ هر انسانی، چه خوب و چه بد، پایانی ابدی بر دوره ای از شعور و اندیشه و تخیل است. چه هنرمندانه و چه ناهنرمندانه. همان طور که تولد هر انسانی، گذشته از آن که در آینده از تبار روشنان باشد یا تاریکان، در لحظه ی پا گذاشتن به جهان، آغازی کوتاه است در این هستی میلیارد سالی.

  14. تسلیت
    من که فعلا در شوک ترور بوتو برق 3 فازم پریده.اصلا …گیجه گرفتم.فعلا به هر کی میرسم دارم راجع به این موضوع بحث می کنم.همان حسی را دارم که دم عیدی خبر ترور حجاریان رو شنیدم.حالا هم دم عید غدیر بازم این بنیادگرا های ابله دسته گل به آب دادن تا تمام دنیا بفهمه که دین….. ترین وسیله برای نجات انسانهاست.

  15. با سلام و درود فراوان بر شما دوست عزیز و گرامی و درود بر قلم توانمند و هنرمندتان ،و تبریک فرا رسیدن عید سعید غدیر خم ..عید ولایت و امامت امیر المومنین شیر مرد تاریخ بشریت ..در ضمن باستحضار شما میرساند کلبه درویشی حقیر با مطلبی آموزنده با عنوان » عمل صالح و پاداش نیکو » بروز شده است …خوشحال خواهم شد دیدن کنید و نظرات خود را مرقوم فرمائید ،مثل همیشه منتظر قدمهای سبز و حضور گرمتان هستم …آرزوی تندرستی و سعادتمندی شما را در تمامی مراحل زندگی دارم ……دهان بی زبان پند می گفت و راز ….که ای بی نوا با بینوایی خود بساز …غم از گردش روزگاران مدار…که بی من و تو بگردد بسی روزگار …غم و درود و شادمانی و خوشی نماند هر گز ….جزایی عمل من ماند و نام نیک تو …در پناه حق و خدا نگهدارتان …………………………………………

  16. من کنت مولا فهذا علی مولا …..در غدير خم علی شد جانشين جان خويش …در کمال شوق دستش داده بر جانان خويش …آن دو مه را کوئيا نبود اندر ميان ….ماه کعبه می درخشد در دل جانان خويش …جمله انجم سر به تعظيمش فرود آورده اند …گوئيا مولا علی را کرده حق مهمان خويش …او ولی حق بود اين را رسول الله گفت …زين سبب ميسازد او را يار و هم پيمان خويش …گفت من بر هر که بودم سرور و پير و مراد …زين پس آرد نزد حيدر تحفه آن ايمان خويش …دست او را می فشارم چون علی جان من است ….کيست در عالم گذر سازد دمی از جان خويش ….عيد سعيد غدير خم و ولايت امير المومنين بر همگی مبارک باد ……….يا حق

  17. محبوبه عزیز!
    نقطه کور را کپی کرده بودم جایی که سر فرصت بخوانم.الان خواندم. وکیفور شدم.و یاد حضرت بورخس برایم زنده شد.ممنون

  18. محبوبه .م عزیز

    مطلبت را خواندم درست می گویی هنرمندان رنج را می بینند لایه های پنهان هستی را کشف می کنند و نگاهی ژرف تر از دیگران دارند این را آثارشان به ما نشان می دهد به قول حافظ که خود یکی از بزرگترین اعضا ی این جرگه است:

    شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل

    کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها

  19. بلاگنویس عزیز
    اگه آیدی karl_commune رُ تووyahoo!messengerبه لیستِت اضافه كنی
    وبه روزشدنت یا هرچیز دیگه رُ بِش خبربِدی
    اونَم این خبرُ با اسمُ آدرس خودت به همه ی لیستِش كه از بلاگِرها هستند میفرسته
    درنتیجه
    1_خبررسانی برای بلاگرهای عضو راحتترمیشه.
    2_بخشی ازكامنتای احتمالن خبری آینده به كامنتای نظری تبدیل میشه.
    3_خوانندگان بلاگها بیشترُ متنوعترمیشه
    درنتیجه بلاگرها بهتر زبان خودشون وجامعه رُمیشناسند.
    4_درصورت استقبال تبدیل به یه اتحادیه راحت الحلقوم میشه
    كه میتونه كمك كنه دردهای مشتركمونُ باهم فریاد بكشیم
    نه پراكنده صدامون توو خودمون محوشه.
    5_تا بی نهایت مزایای خوبی داره كه توو عمل مشخص میشه.
    اگه هركسی یه بار با خبرِ به روزشدنِ بعدیش این كامنتُcopyوpasteكنه
    اونوقت رشد حیرت انگیز یه حركت خودجوش، و زیبائیُ قدرت اشتراكُ میبینی.
    مهم نیست بلاگت چندتا ناظر داره یا موضوش چیه
    یا عقایدت چی هست یا چی نیست
    فقط بهتره بعد از اضافه كردنِ آیدی، آدرس بلاگتَم بفرستی.
    اگه موافقیُ دلت خواست این آیدی رُ به هر چند نفر كه میتونی، معرفی كن
    اگرَم موافق نیستیُ دلت خواست خوشحال میشم دلیلتُ بِم بگی.
    به هوش باشی رفیق…..

  20. سلام محبوبه جان!
    این چیز تازه ای نیست. فکر می کنی اگر هنرمند تنها نبود می شد هنرمند؟ نه. می دانی درست همان حرف سختی فهمیدن است. اینکه می گویند خوش به حال آنان که نمی دانند. می دانی عزیز هنرمند عاصی است. طغیانگر است. داشتم با دوستی صحبت می کردم که به طور جدی کار ادبیات می کند. از او پرسیدم چرا با خودش و زندگیش این کرده که حالا پشیمان است و گفت از همه چیز و همه درک و فهم ها خسته شده بودم می خواستم عادی باشم. ولی محبوبه جان همه شماها که می نویسید در وجودتان بمب ساعتی هست که هر لحظه می رود که منفجر شود و جهانی را تکان دهد. حالا شاید چند صباحی را عادی گذراندید ولی در نهایت این انفجار اتفاق می افتد و همه چیز عوض می شود. هنرمند جهان را می فهمد. تمام تاریکی هایش را. درد انسان بودن را. درد تنهایی را…و همه اینها می شود اینکه بنویسد . بخواند. نقاشی کند . بنوازد و شاعر شود چون فروغ و نویسنده چون و هدایت و یا فیلمساز شود چون بهمن قبادی و هی بسازد و نشان داده نشود …
    می دانی ترس من همه این است که نمی شود این همه را گفت و نوشت…حالا تو هی بنویس که هنرمند تنهاست و این همه تنها مرا به یاد فیلم های آنجلوپولوس می اندازد که در آن هنرمند دو خصیصه دارد. تنهایی و سرگردانی و انگار این سرنوشت محتوم این انسان هاست…
    حالا عده ای بر نمی تابند این همه را…گناه ما این است که از میوه دانایی خورده ایم نه از گناه…می دانی پس گرفتاری و سرگردان…و از همه مهمتر نابخشوده. همیشه هنرمند برخلاف جهت جریان آب شنا می کند. آنکه همراهی میکند هنرمند نیست چرا که هنرش وامدار است…
    همه اینها را بر من ببخش…
    همیشه نویسا و بهاری…

  21. به سرا غت نمي آيم سهراب!

    ديگر نه مرا با تو كاري ست و نه در خيابان هاي لندن مي ميرم

    همين روزها گوشه ي شعرم مي نويسم از فكر من بزن بيرون

    از اين هم راحت تر: اين شعر را طوري دراز مي دهم كه انگشتت را با آن بخواني !

    سلام

    بااحترام منتظر حضور و نظر شما هستم . هجوووووووووووووووووووووووم

  22. محبوبه خانوم دمادم….چه چیزها . می گردی دنبال یه چیزی که مخ مردم رو به هم بریزی…چه چیزایی آدم میشنوه…
    هنرمند یعنی تنها…هنرمند یعنی معذب….هنرمند یعنی عاصی ..هنرمند یعنی مبارز ….یعنی بدبخت …نکبت….مصیبت…حساس….و الی آخر…
    خوبه ..با این اوصاف تو یه کلام توی کوره پز خونه های جنوب شهر…توی کوچه های خالی حوالی مولوی که پره از معتاد تنها و خمار و بدبخت….و تموم زن های بدبخت توی ایلام که بیش ترین امار خودکشی در ایران رو دارن میشن هنرمند…
    چه خوش گفت محبوبه .م : هنر نزد ایرانیان است و بس
    می گن توی تموم بقالیای پاریس ، توی اداره جات ، شهرداری و …توی کافه ها و خلاصه هر جا که میری تا دلت بخواد پره از آثار مختلف که بهشون میگن آثار هنری …و از قضا جاهایی هستن که کمتر اثری از تنهایی و نکبت و بدبختی و …است…و شاید تعریف هنرمند توی کشورهای مختلف فرق میکنه….ولی این طور نیس…نه ..شاید هنرمندایی تو زمان های خاص دارای این ویژگی باشن ولی قطعا» این مسئله عمومیت نداره . کسی در باره ی هنرمند بودن افراد مورد اشاره شکی نداره ولی اینکه یه قالب تعریف بشه که فقط افرادی هنرمندن که مثلا» خصوصیات فلانی رو داشته باشه …خب خیلی عجیبه….
    یه چیز دیگه هم که هس اینه که خوشبختانه از اونجا که اکثر هنرمندا خیلی هنرمندن آدمای دیگه رو جای آدم حساب نمی کنن و مجبورن تنها باشن چون در حقیقت هیچ کس رو قبول ندارن…و اینکه هنرمند شدن هم یه نوع انتخابه …کسی رو که مجبور نکردن بره هنرمند بشه و بخواد زجر بی خود بکشه خدایی ما که راضی نیستیم..

    چاکرتیم از دعوت

  23. خوبم محبوبه جان …..دو تا متن دم دست داشتم یکی تمام شد روی دیگری دارم کار می کنم یه جا های دارد من را می برد گفتم بگذار ببرد ما هم که اهل رفتنیم…راستی راستی منه تنبل یا گرفتار هنوز کتابها را نفرستادم همچنان اینجا روی میز من افتاده اند به من نگاه می کنند باشد برشان میدارم حتمن…سلام برسان

  24. بازتاب: فضل جای دیگر نشیند « دمادم

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s