نقطه ی کور

                                                                       نقطه ی کور 

                                                                                      بایادوخاطره ی مادرم که راوی این

                                                                                                                   ماجرا بود و حیران از مرگ سوم  

وقتی که اولی مرد کسی چندان به فکر فرو نرفت .حادثه ای پیش آمده و مرده بود مثل همه ی آدم های دیگر که بالاخره یک جوری می میرند . یکی از سردرد ٬ یکی از ایست قلبی٬دیگری به خاطر فشار خون یا فشار مغز یا تصادف می کنند و یا تیر می خورند ویا …با انواع و اقسام مرگ که فراوان است شاید مرگ هم به تعداد انسان های روی زمین چهره داشته باشد یا حتی حیوانات و گیاهان . اما هر چه هست مردن و چطور مردن چنان معمولی ست که خبر مرگ کسی شگفتی برنمی انگیزد ٬ناراحتی دوستان و اقوام چرا در بعضی موارد حتی غیر مترقبه هم قلمداد می شود ولی شگفتی هرگز. مردن مردن است و حالا این یکی هم تا وقتی که فقط خودش بود و توالیی نداشت که اولی به شمار آید این جوری مرد.می گویند یک روز تفنگ بزرگ شکاری اش را برمی دارد و به روستای آبا و اجدادی شان که خیلی هم از محل زندگی شان دور نبوده می رود .بعضی هنوز که هنوزست می گویند تفنگ نداشته ٬چوبی را همراه داشته یا یک کوله پشتی و سگی شاید .ولی سگ نبوده .مطمئنا نبوده چون اگر سگ بود حتما راه برگشت به دهکده را تنهایی می آمده و پارس می کرده و بعد همه می فهمیده اند که اتفاقی افتاده .چیزی که هست شک بین تفنگ داشتن و نداشتن است که به نظر من حتما داشته . خلاصه می رود و می رود تا از ده خارج می شود و به جایی می رسد که مردم آن منطقه می گفته اند «زوو»به معنی باغ وحش .البته آنجا حیوان وحشی ندارد ولی خوب بعضی از پیرمردها معتقدند که پلنگ دارداما بودن پلنگ در آن نقطه از جغرافیا کمی عجیب است و اگر هم باشد حتما مال خیلی پیشتر ها ست اما گرگ و کفتار و شغال حتما و البته بز کوهی هم  بوده که مردم منطقه به آن حیوان می گفتند شکار . برخی براین گمان بودند که آنجا آهو یا غزال هم دارد اما واقعیت این ست که آنجا بیشه ای خیلی بکر و دست نخورده ست و چون درپشت کوه های بلند پنهان ست پای کمتر انسانی غیر از اهالی همان روستاهای کم جمعیت اطراف به آن جا رسیده . هر چه هست او می رود تا می رسد به زوو . کنار آب بوده یا پشت صخره ای کسی چیزی نمی داند که چشمش به حیوان می افتد به شکار و تفنگش را ـ اگر داشته ـ روبه او نشانه می گیرد . حیوان انگار دیده بودش اما ترسی ندارد راست به چشم های مرد نگاه می کند و جلو می آید آن قدر جلو که مرد نزدیک ست از ترس زهره ترک شود ٬همان جا می نشیند یعنی از ترس می نشیند و تفنگ از دستش رها می شود بعد حیوان چرخی می زند و پشت می کند تا برود که او از پشت شلیک می کند این اولین نامردی او که از پشت شلیک کرده بی جواب نمی ماند وحیوان برمی گردد در حالی که بچه اش را هم می بیند که پشت مرد ایستاده به تماشای مرد و شکار .و مرد که حالا لابد داشته می گریخته بچه ی حیوان را از بلندی به پایین پرت می کند حتما برای این که حواسش را از خود پرت کند . پیرمردهای آنجا می گویند که اگر شکار روبه شکارچی باشد ٬شکارچی باید راست به چشم هایش نگاه کند و بزند و این کاری بوده که مرد نتوانسته و شاید همین بوده که حیوان را دیوانه می کند تا برگردد و با لگدی مرد را صخره یا حالا هر جایی که بوده پرت کند پایین و بعد معلوم نیست دقیقا که مرد همان جا مرده از شدت ضربه یا از ترس قبض روح شده و یا این که وقتی حیوان پرتش کرده پایین چند بار او را روی زمین غلتانده تا به رودخانه رسانده و بعد اورا همان جا رها کرده و رفته برای همین ست که دهاتی ها جنازه اش را در آب پیدا می کنند تازه آن هم وقتی که متوجه می شوند آب خونی ست .

ولی بعضی های دیگر می گویند او تفنگ نداشته واصلا برای شکار نرفته بوده است ووقتی که چشمش به حیوان می افتد از ترس پابه فرار می گذارد آن هم به سمت کوه وخوب معلوم است که حیوان از او چابک تر است و به او می رسد اما همه ی کسانی که این داستان را تعریف می کردند ،خودشان خوب می دانستند که محال است شکار به انسان حمله کند چون همیشه از او می گریزد و اگر هم نگریزد حمله نمی کند برای همین حدس می زدند که لابد به بچه حیوان آسیبی رسانده مثلا پرتش می کند پایین و او هم در جا می میرد یا نزدیکش بوده و مادر – که شکار باشد- به غریزه ی مادرانه همان جا هم کار مرد را تمام می کند وهم نفرینی می کند که دامن تمام نسل او را می گیرد .البته کسی نشانه ای از بره بز کوهی که در کوهها مرده باشد پیدا نکرد جز چند تکه استخوان کوچک که متعلق به حیوانی در همان حد و اندازه ها بود اما معلوم نبود که استخوان های همان باشد ، شاید گرگها حیوان دیگری یا حتی بچه ی آن شکار را پاره پاره کرده باشند حتما زنده زنده .

وقتی که مرد مرد، بیست ونه سال داشت درست چند ماه مانده بود به سی سالگی .برایش تعزیه ای گرفتند و ختمش را خواندند و تمام مثل همه ی مرده ها به هر حال این هم یک جور مرگ بود دیگر .اما وقتی دومی مرد ،تودار تر ها کمی به فکر فرو رفتند البته نه آنقدر که به کسی چیزی بگویند فقط درهمین حد که در مراسم ختمش سری تکان می دادند و چشمانشان را به نقطه ای مبهم از یک مکان دوخته و مدتی خیره می ماندند ،با این کار فقط در ذهن خود به دنبال نشانه ای می گشتند علامتی یا شاید هشداری چیزی .دومی پسر همان مرد بود درست بعد از شانزده سال که از مرگ آن یکی می گذشت . شاید الان فکر کنیم که شانزده سال زمان زیادی است برای به خاطر آوردن چیزی اما در واقع وقتی که به شانزده سال قبل زندگی خودمان نگاه می کنیم می بینیم حوادث و خاطرات چنان تازه اند که انگار تازه پنج شش سالی از آنها گذشته و گذشت شانزده سال برایمان کمی عجیب است . این یکی برق کار بوده و باز هم از قضای روزگار در همان روستا مشغول تعمیر سیم های برق بوده یا شاید داشته اند به روستا برق می کشیدند ، مرگ پدرش البته خوب در خاطرش مانده بوده چون در آن زمان نه سال داشته وحتی تلخی های بی پدری را هم می دانستنه اما حالا دیگر از آب وگل گذشته و مشغول کار بوده آن هم با برق . می گویند روی درخت بوده که ناگهان برق اورا می گیرد و پرتش می کند پایین . حالا یا برق می گیردش یا فقط از درخت پرت می شود در اصل موضوع که مرگ است تفاوتی نمی کند و او در دم می میرد . سرش له شده بود وقتی که مرد بیست وپنج سال داشت یعنی درست چهار سال از پدرش هنگام مردن کوچک تر بوده.این چیزی بود که مردمی که خاطره ای از آنها داشتند می گفتند،می گفتند هیچ کدامشان به سی سالگی نمی رسند وآن اولی هم که تا نزدیک سی سالگی دوام آورد تنها چند ماه تا سی فاصله داشت .

ولی مرگ سومی همه را شگفت زده کرد . گفتم که مرگ شگفت زده نمی کند هر طور که باشد اما مرگ این یکی واقعا حیرت آور بوده شاید از این نظر که فقط دوازده سال داشت و نه سال از زمان مرگ پدرش یعنی همان دومین نفر می گذشت . وقتی که مرد کسانی که برای دومی کمی به فکر فرو رفته وفقط سری تکان می دادند لب باز کرده و نفرین آن شکار را به خاطر بچه اش به یاد پیر تر ها آوردند و به جوان ها گوشزد کردند، بقیه هم ماجرارا پروبال دادند آن قدر که هنوز هم که هنوز است معلوم نیست واقعیت قضیه چه بوده است ، تنها چیزی که صحت دارد مرگ سه نسل از یک خانواده است ، پدر و پسر و جالب اینکه دومی هم مثل اولی تنها همین یک فرزند را داشته و سومی که خود هنوز طفلی بیش نبوده ـ دوازده ساله ـ و با مرگ او پرونده ی این مرگ ها هم آیا بسته می شود چون فرزندی دیگر از آن ایل و تبار نمانده .

بچه در خانه بوده مادر سر کار پس یعنی تنها بوده.البته پسر دوازده ساله خیلی هم بچه حساب نمی شود ولی برای کاری که کرده بچه بوده به همین دلیل کسی باور نمی کند . در خانه لابد مشغول بازی یا درس خواندن بوده مادرش هم این را می دانسته چون معمولا در خانه تنها می مانده تا وقتی که ظهر برسد و برود مدرسه اما وقتی مادر بر می گردد بچه را از سقف آویزان می بیند با حلقه ای دور گردنش . نکته شگفت آور همین است . بچه ی آن سن وسال خود کشی نمی کند از نظر روان شناس هم دارای سلامت روانی بوده خانواده اش هم مشکل خاصی نداشته اند و بچه هم حساس تر از دیگر بچه ها نبوده. سوالاتی که مردم در مراسم ختمش می کردند این بود آیا خودش را دار زده ؟یا رفته روی تخت و با دریچه  کولر ور می رفته که طنابی آنجا بوده و می افتد در گردنش و دست وپا می زند و کاری نمی تواند بکند بالش هایی را که روی تخت زیر پایش چیده این طرف و آن طرف می افتند و او آن قدر درد می کشد تا می میرد !؟آخر طناب در دریچه ی کولر چه می کرده؟البته چندان طنابی هم نبوده نخ پلاستیکی قنادی ها که باز هم برای گردن یک بچه خیلی محکم است ولی همان نخ را هم یکی نباید بسته باشد به دریچه و اصلا چه معلوم کار کس دیگری نباشد دشمنی ای چیزی شاید در بین بوده !؟مردم می گفتند و سر تکان می دادند و عقل کل ترها یاد پدر و پدر بزرگش افتاده بودند وماجرای نفرین را شرح می دادند. یعنی نفرین یک شکار این قدر کارگر بوده یا نه شاید دخالت در کار طبیعت و از همه مهمتر مرگ . به هر حال مرگ هرکس از پیش تعیین شده ست حتی حیوانات لابد و حالا یکی بیاید از روی ترس یا شوخی بچه ی حیوانی را که هنوز زمانش نرسیده و اصلا نباید به این شکل می مرده از صحنه ی روزگار بردارد . البته معلوم ست که مرگ از این دخالت در کارش آرام نمی گیرد . شاید این نفرین خود مرگ بوده یا تقدیرشان این بوده یعنی سن مرگ آن ها از همان ابتدا این طور رقم خورده تا قبل از سی سالگی ولی کمی عجیب است چون مردن هیچکس این طور قانون مند و منظم نیست تا چه برسد به این که در طی چند نسل این قانون طوری تکرار شود که حالا همه در مراسم ختم آن را جار بزنند .

ولی پیرترها ، آن ها که همیشه ساکتند و تا کسی چیزی از آن ها نپرسد و پیله نشود لب از لب باز نمی کنند حرف دیگری داشتند . آن ها که از پدر و پدر بزرگ هایشان هنوز چیزهایی را به خاطر داشتند می گفتند که قبل از آن اولی هم چند نفر در خانواده شان به همان مرگ های مفاجات مرده بودند . آن ها قضیه را به نفرین حیوان که از اصل شاید هم ساختگی بود مربوط نمی دانستند ، چون هنوز در چگونگی مردن اولی هم بحث و جدل بود و نظر قطعی وجود نداشت . می گفتند قاعده ی بی نظم مردن طوری ست که هر چند هزار سال یک بار نظم می گیرد آن هم آن قدر دقیق که یک گروه یا یک نسل یا یک نژاد از آدم ها را ذره ذره یا یکجا می خورد و می برد و در این ماجرا ذره ذره اقدام کرده بود در طی سه نسل و تمام . ولی خودشان هم گاه به گفته های خود شک می کرد ند  به چشم های هم خیره می شدند، نگاه هایشان با یکدیگر تلاقی می کرد و در چشم های هم به دنبال رد پای خاطره و پاسخ سوال های بی پاسخشان می گشتند .همان طور که استکان ها را در نعلبکی ها نگه داشته و منتظر سرد شدن چای در حالی که  دست هایشان  زیر نگاه جوان ترها می لرزید ، چشم ها ، به یکدیگر تنها یک هشدار را می دادند و از یک چیز خاطره داشتند تنها و تنها مرگ . آنان به مرگ خیره می شدند و اگر گاهی کلمه ای خاطره ای یادی به زبان می آمد انگار مرگ بود که از زبان آن ها سخن می گفت و این را آن ها در نگاه های هم می خوا ند ند . زمان بسیار کوتاه بود .

                                                                                                      پاییز ۷۹

Advertisements

یک دیدگاه برای ”نقطه ی کور

  1. نمی دانم چرا به یاد این شعر مولانا افتادم که :

    مرگ اگر مَرد است گو نزد من آی

    تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

    من از او عمری ستانم جاودان

    او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

    در این داستان، مرگ « قربانی » است. سه نسل، قربانگرند. مرگ بیچاره، در کنجی نشسته است و به کار خود مشغول است. اما آن بیست و نه ساله، آن بیست و پنج ساله و آن دوازده ساله و آن هزار و هزاران کودک در خیابان های عراق و لبنان و نوار غزه و کجا و کجا، رهایش نمی کنند.

  2. ای محبوبه ی عزیز…..بازم که رفتی تو هوای حضور غایبانه …و خودت هم رفتی دنبال یه خاطره ی بی حضور….گمشده و……ولی علیرغم همه ی اینا خیلی قشنگ و دلنشینه نوشته هات…شاید به همین خاطره که هنوز خیلی ها اینجور می نویسند…مثل اون دوست مشترک…
    به هرصورت بیا و ببین
    تله موش و پست مدرنیسم

  3. وداعی با پاییز… مرور من …
    انگار نه انگار كه امروز تشيع جنازه جعفر چله است… به دیدار آدمهای کوچه بهارمست بیایید… بیایید تا ببینید آدمهاي كوچه بهارمست با چهره‌های بهت زده از صبح تا حالا چطور سگ دو زدند. البته نه برای توپ بازي برای تشيع جنازة جعفر چله…

  4. محبوبه ی عزیز:

    داستانت را خواندم. از نظر ساختار و پیوند درونی و رازباری مرگ واره ی زندگی، آفریده ای بسیار ارزشمند است. دو پیشنهاد دارم. و از آن جا که نمی خواهم آن را در حضور دیگران مطرح کنم برای خودت می فرستم.
    1- اگر می شد که ته نوشته ها راست چین می شد، برای خواننده، دلپذیرتر بود. دست کم برای من خواننده.
    2- این نثر با نثر امروز تو متفاوت است. افت و خیزهایی دارد که تردید ندارم که تو با توانایی کنونی ات، می توانی آن را روان تر کنی. من دوست داشتم این داستان در یک جاده ی آسفالته ببینم تا در یک جاده ی خاکی.

    فقط امیدوارم به دل نگیری. چون می دانم که این مقولات در فرهنگ ما هنوز تابو یا از محرمات است. از آن جا که تو را نمی شناسم، احتیاط را از دست ندادم و آن را برایت خصوصی می فرستم.

  5. سلام
    من توی پستی که قراره امشب بنویسم گریزی زدم به متافیزیک وهمین تقارنی که شما گفتید.من اعتقاد ندارم ولی می شه باور پذیر باشه.دنیای عدم قطعیت هاست…
    یه توالی نا منظم ممکنه یه جا برحسب تصادف منظم شه
    راستی در مورد وبلاگ معرفی کتاب نیازی به پوزش نبود خانم موسوی شما که در این زمینه(کتاب)از من پیشکسوت ترید.واین که در ابتدای کار این گونه مسائل پیش می آد.اصلا اشکالی نداره.مهم نفس عمله.کارهارو تقسیم می کنیم .من مشکل زمانی ندارم

  6. سلام
    داستانت عالی بود ولی فقط کمی … .
    بهتر نگم نمی دونم شاید بخاطر اینکه آدمی هستم که دوست ندارم کسی از من ناراحت بشه و از آنجا که تمام ایرانیان انتقادبذیرند و ناراحت نمی شوند من چیزی ننوشتم .

  7. منظورم نثر نوشته بود. در حضور غایبانه می توان روانی قلم را بیشتر دید. البته اعتقاد من آنست که وقتی یک نوشته با نوشته های کنونی تو، هفت هشت سال اختلاف زمانی دارد یعنی بازتاب دورانی است که نویسنده، جوان تر بوده است. غرضم آن نبود که نثر عوض شود. غرضم آن بود که برخی کلمات و پاره ای بافتها که کمی مغلق و غیر روان به نظر می رسند، روان تر شوند. و گرنه صحبت از ایراد دستوری و یا واژگانی نیست. روان تر نوشتن منظورم بود.

  8. ویرانه نه انست که جمشید بنا کرد ویرانه نه انست که فرهاد فروریخت ویرانه دل ماست که با هر نگه یار صد بار بنا شد صد بار فروریخت ,,

    afarin
    [تحسین][تحسین][تحسین]

    هميشه سبز باشي ,, جاويد ايران ….

  9. سلام ع

    اولین چیزی که در این داستان به چشم می اید شکل گرفتن داستان بر اساس تناقض گویی و حدسیات است.تا انجا این شکل ادامه پیدا میکند که داستان را در پهنه ای از گمانه ها شناور میکند.اما کم کم با به میان آمدن اعداد داستان درگیر نظمی میشود که میخواهد از بی نظمی، بن مایه های موجه بودنش را بگیرد.که تا حدود زیادی موفق هم بوده.
    اما ضعف د استان در پایان بندی بود.بند آخر سرشار شده بود از چیزهایی که نویسنده قرار بود در داستان بیان کند ولی در نهایت مضمونش را با تقریبا مستقیم بیان کرد و در واقع داستان با همه ی خوش ساختی به هدر میرود.
    ایراد جزئی دیگر اضافه گویی های متن بود که گاهی زننده و ملال آور میشد.

  10. سلام
    داستانت رو خوندم با دقت.در مسیر پر پیچ و خم داستان مرگ که تو نوشتی جای یک سئوال باقی است: چرا خبر مرگ انسان ها آدم ها را شگفت زده نمی کند؟شاید فقط مرگ آن پسر بچه شگفتی افریده است اما در نظر من خود مرگ پدیده ی شگفتی آفرینی است اگر خوب به آن دقت کنیم.
    جالب بود و پر کشش
    موفق باشی

  11. چه فرق می کند من که باشم و چه بخواهم و چه بنویسم ..
    چه فرق می کند تو که باشی و چه بخواهی و چه جواب-ام بدهی …
    من می نویسم که گریه نکنم …
    تو می خوانی که بخندی …

    وبلاگ خوبی داری
    به ما هم سری بزن

  12. سلام
    داستان رو خوندم.به نظرم این نوشتار نثر روان و خوبی داشت با کشش فراوان برای ادامه ی خواندن.اما من این نوشته رو بیشتر شبیه یک گزارش از یک واقعه دیدم تا یک نثر داستانی.
    موفق باشی و به روز کردی خبرم کن.

  13. يلدا را با شکوه جشن ميگيريم ,,

    اين شب را که بلند ترين شب سال است , در کنار يکديگر جشن گرفته و مانند هر
    سال به شادي و پاي کوبي خواهيم پرداخت , و از ميوه ها و خشکبار سفره ها
    رنگين ميکنيم ,, باشد که سينه به سينه و نسل به نسل زنده و پويا به آيندگان
    اين مرزو بوم رسد ,,

    شب يلدا بر شما دوستان خجسته باد ,,

  14. امروز من هزاران بار باریدم…به یاد دوسال پیش که این ساعتها در صحرای عرفه باید خود را میشناختم و آماده میشدم تا حاجی شوم به یاد دعای با شکوه عرفه به یاد زمانهای از دست رفته حسرت خوردم و لب گزیدم خدایا …یعنی میشه یه بار دیگه منو دعوت کنی….تا دوباره بیام عرفات ودر مشعر عظمت بی نهایتت را به چشم ببینم و در منا بدیهای خودم را سنگسار کنم و در قربانگاه نفس خود را به تیغ بسپارم…..

  15. ديدي اي دل كه غم عشق دگر بار چه كرد/چون بشد دلبر و با يار وفادار چه كرد/آه از آن نرگس جادو كه چه بازي انگيخت/واه از آن مست كه با مردم هشيار چه كرد(حافظ)

  16. درود … یک بار دیگه می بایست اثر را مرور کنم . از تفاوت قلمت خوشحالم . چیزی که ادبیات ما به آن نیاز مبرم دارد و اثرت این تنوع دید را دارد . اثر نو با سینما وتا حدودی ادبیات بروز شد و منتظر حضور پر بارت

  17. شاید از این دیدگاه که دانشمندان و فلاسفه باید عقل معاش و یا نگاه تیز و درست سیاسی هم داشته باشند، حرف شما کاملاً درست باشد و از همین رو، آدم این پرسش را مطرح می کند که چرا چنان شخصیت فکری و فلسفی مانند او، به تأیید آدمی مانند هیتلر بپردازد، بی آن که کمترین چشمداشت مادی به آن داشته باشد. شاید که او هیچ گاه، حتی هیتلر را هم ملاقات نکرده باشد. او در واقع، تفکر هیتلری را می پسندیده و نه شخصیت هیتلری را. اما گذشته از این ها، احساس من آنست که ما آدم ها در همه ی ابعاد و زمینه های فکری و عملی، رشد یکسانی نداریم. یکی در زمینه ی اندیشه های سیاسی، شاید به اندازه ی کودک ده ساله درک داشته باشد بدان معنا که درک سیاسی او در ده سالگی متوقف شده باشد. همان شخص شاید در زمینه های عاطفی و انساندوستانه در مرز بیست سالگی متوقف شده باشد و پس از آن، رشدی نکرده باشد. تردید نیست که هایدگر هم ممکن است در یکی دو زمینه ی معین، رشد طبیعی داشته که یکی از آن ها، زمینه ی فلسفی بوده است و گرنه در دیگر زمینه ها در سال های متفاوتی، قطار وجودش توقف کرده بوده است. گاه ما در زندگی روزانه در باره ی یک شخص می گوئیم که« شنیدن این حرف از دهان فلانی خیلی عجیب بود. او دیگر چرا؟» همین جاست که باید بدانیم که آن فرد همانند همه ی افراد دیگر، در زمینه های مختلف، رشدهای مختلفی داشته است. من به راحتی این ویژگی را در خودم و اطرافیانم، مو به مو و نکته به نکته می توانم بیابم و ببینم.
    به هرحال از توجه مهرآمیز شما سپاسگزارم.

  18. خواندیدنی چیست و چه نیست ؟ دشواری پاسخ به این پرسش ، در این است که به نام مهرداد فلاح گره خورده انگار . وگرنه بسیار گفته اند دوستان در پای همین شعر هایم در وبلاگ دیگرم هواخوری. گفته هایی گاه آن چنان دقیق و خلاق که بی نیازم می کند از هرچه سخن… عجالتن بگویم که»خواندیدنی » شعری ست که من به کسی پیشنهادش نمی کنم . نمی گویم این جوری بنویس. حتا گمان می برم که باز تولید شدنی نباشد . مهرداد فلاح در ادامه ی بازی هایی که شعر بر سرش آورده ، به این یکی هم دچار شده از سر ناچاری.

    بگذار بگویم: باید تا حالا متوجه می شدی که خواندیدنی هام ، چاره ای جز این که با همین قیافه به دنیا سلام بگویند، نداشته اند. این ها بهترین بازیگوشی های منند و من با این کار ها این فرصت را یافته ام که بار دیگر از خواندن شعر مهرداد فلاح حال کنم و تازه شوم. این شعر ها عاطفی بودن را به طرز تازه ای نشان می دهند. نمی شود خرده گرفت که این ها برانگیختگی ندارند. من پی ابداع کردن راه و رسم تازه ای نبودم. چه کنم که شعر همیشه می خواهد تر و تازه باشد!؟

    اگر بگویم دارم به صورتی در می آیم شبیه خودم / چیزی نگفته ام!من آن نیستم که بخواهم برای شعرم تعیین تکلیف کنم. بنابراین ، نمی توانم بگویم شعر بعدی که سراغم می آید ، چه شکل و شمایلی دارد . فقط این را دانسته ام که دوره ای دارد هر شعری در کار شاعر. همیشگی نیست. این که برخی می گویند فرم در شعر حالا منشی اتفاقی دارد ، به دید و تجربه ی من یکی هم درست می آید . البته ، این «اتفاقی» تا خودش را در گروهی از شعر عیان نکند کامل ، از سر شاعر دست بر نمی دارد.
    ..
    ..
    ..
    و چون می طلبند از مولف هنوز و از آفرینش بیش ، می گویم باز…

    برای دیدن نمایشگاه خواندیدنی ( رنگاژه ) ها روی این نشانی کلیک کنید:http://http://jazma.org/fallah/rangajeh.htm

  19. خويش فربه مينماييم از پي قربان عيد

    كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا ميكشد

    سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام

    در روايتي از امير المومنين علي عليه السلام آمده است كه : هر روزي كه انسان در آن به زشتي آلوده نگردد آن روز عيد است.

    معناي ديگري كه از عيد,عارفان به ما آموخته اند ، جان باختن و قرباني كردن جان خويش در پاي معشوق است .

    كشته شدن در پاي محبوب و قرباني كردن خود مهمترين تعريفي است كه مولوي ازعيد به ما ميدهد .

    به امید این که ما هم لایق شویم

    عیدتون مبارک

    ایرانیان باستان با این باور که فردای شب یلدا با دمیدن خورشید، روزها بلندتر می‎شوند و تابش نور ایزدی افزونی می‌‌یابد، آخر پاییز و اول زمستان را شب زایش مهر یا زایش خورشید می‌خواندند و برای آن جشن بزرگی بر پا می‌کردند.

    شب است و گيتی غرق در سياهی
    شب بلند است و سياهی پايدار
    ولی
    باور به نور و روشنايی است
    که شام تيره ما را ، از تاريکی
    می رهاند
    و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
    تيرگی هاتان در دل نور خاموش باد
    شب يلدا را به نور قرنها قدمت جاری نگه داريم

    شب یلداتون انـــــــاری باشه

    قربان شما

  20. سلام محبوبه عزیز!
    رمان «استخوان های دوست داشتنی» رمانی حجیم در حدود 500 صفحه ای است که از نویسنده خارجی است ولی متاسفانه اسمش رو نمی دونم. یکی از همکاران روزنامه به من داده بود من هم خوندم و مجدد تحویل دادم. رمانی بود که با تلفیق مرگ، عشق و سنت فضای خوبی را برای خواننده مجسم می کرد. فکر کنم در اکثر کتاب فروشی ها باشد و اگر نیافتید من با ایشان تماس می گیرم و اطلاعات دقیق اش رو بهتون میدم. البته دو ساله ندیدمشون.

  21. دوستان بخوانيم تا بدانيم اين مراسم کريسمس و تولد مسيح يا نيکولاس يا همان پاپا نويل و …. از کجا آمده و ريشه آن در کدام زمان ايران بوده و چرا درخت کاج ميگذارند ,,

    شايد خواندن اين نوشته کوتاه شما را به آگاهي بيشتر رسانده و تاريخ و بزرگي خويش
    را بيش از پيش دريابيم ….

  22. سلام محبوبه عزیز
    ممنون که سر زدی
    شاید حق با تو باشد.البته اگر حقی وجود داشته باشد.گاها فکر می کنم تمامی نوشته ها اجباری است تا به قول دوستی فراموش کنیم.نوشتن برای فراموش کردن.اما هر چه می کنیم باز به یاد می آوریم.
    بگذریم.این وبها برای نقد است نه درد دل.

  23. سلام محبوبه عزیزم

    از حضور صمیمی و حسن نظرتان متشکرم و خوشحالم که نظرتون رو بی تعارف برام نوشتین.
    از قول یکی از دوستانم نقل می کنم که سید علی صالحی نوعی شعر در پایان دهه 60 اوایل 70 را مطرح کرد و مانیفست داد به نام شعر گفتار .
    سيد علي در مجله دنياي سخن شماره 60 صفحه 50 مي نويسد:
    » كلمات بنا به عادت زبان غريزه عادي ذهن تربيت طلب مطلب بر اساس نياز رسيدن به مفهوم دروني شده در يك تجمع عاطفي و گردهمائي معنائي به آن اندام واره لازم مي رسد.»
    در حاليكه اين دست آثار نوعي زيبائي شناختي دگرگونه اي را دنبال مي كنند كه در پس همين به هم ريختگي هاي ظاهري به گفتمان هاي متفاوت هويتي جديد مي دهند.
    البته اين ها را ننوشتم كه پاسخي براي كامنت شما باشد بلكه مي خواستم براي خودم يكبار ديگر مرور كنم اگر بار ديگر و دفعات بعد هم با آمدن و نقد من همراه باشد بيش از اين خوشحال خواهم شد.

    لينكتان به پيوندهايم افزوده شد.

  24. سلام میدونم که خیلی دیره هر چیزی یه وقتی داره منم مثل دوستان ادبیتون بلد نیستم قشنگ وباحال حرف بزنم وبلاگتون عالیه امیدوارم موفق باشید اما مرگ چیزی که برای من همیشه شگفت اوره روزی که خبر فوت مادر رو شنیدم احساس خفگیه شدید بهم دست داد میخواستم داد بزنم اما نمیتونستم حتی نمیتونستم زنگ بزنم وتسلیت بگم و میدونم که الان خیلی دیره الانم نمیتونم تسلیت بگم جسارتمو به خوبیه خودت ببخش من نمیتونم با مرگ کنار بیام امیدوارم بتونی کمکم کنی نوشتهای شماومرتضی رو خوندم مثل همیشه عالیه منتظر مطالب بعدیم دلم خیلی براتون تنگ شده مخصوصن برای امام رضا سلام بهشون برسونید تابعد….

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s