حضور غایبانه

شاید در ابتدا از بوف کور شروع شده باشد یا پیشتر از آن هم بوده ـ البته بحث من در این جا ادبیات کلاسیک نیست ـ اما من در حال حاضر در مورد پیش از بوف کور حضور ذهنی ندارم و بعد در بسیاری از داستان های کوتاه و رمان ها بازهم این موضوع خودنمایانده ست .موضوع عدم حضور کسی که باید باشد و حالا به هر دلیلی مثلا مرگ یا غیر آن نیست . دختر اثیری بوف کور غایب ست با آن که راوی از او حرف می زند اما نیست .مرگان جای خالی سلوچ وقتی که صبح از خواب بیدار می شود مردش را نمی یابد مرد انگار همیشه کنجی را در حیاط از آن خود داشته و بقیه ی داستان شرح سرگذشت مرگان ست در حال و هوای عدم حضور مرد . طوبا را هم در طوبی و معنای شب خاطره ی دختری آزار می دهد که گمان می کند یا واقعیت این طور بوده ـ می بینید من هم مثل طوبا شده ام و فراموش کرده ام آن چه که واقعا اتفاق افتاد چه بوده ـ که زیر درخت باغچه شان دفن شده .منظورم گمشده ها یا رفته هایی ست خارج از موضوع عشق ٬چون در داستانی که شرح عشقی را بیان می کند شاید نبودن یا گم شدن و طرد شدن عاشق یا معشوق  برای بیان داستان غیر قابل پیش بینی یا حتی ضروری باشد اما در این گم شدن ها نه ! در خوابگرد گلشیری مرد که به خواب زده ها می ماند دربه در دنبال زنی ست که از او  خاطره ای را که در ذهن دارد نقاشی هایی ست که از او می کشیده در آزاده خانم هم به نوعی می توان گفت صحبت از زنی ست آزاده نام که نیست و به شکل های مختلف در ذهن راوی حضور دارد . در داستان های غیر ایرانی هم همین طور ست رمان بلند مارسل پروست  شرح مفصل افرادی ست که حالا حضور ندارند و از میا ن آن همه  آدم که پروست از آن ها صحبت می کند الان یاد آن افسر جوانی افتادم که در جنگ کشته شد و همیشه اسمش را فراموش می کنم . فکر می کنم با خود اگر این آدم های غایب در داستان ها حضور داشتند  داستان گذشته از آن که شکل دیگری می گرفت اصلا داستان دیگری می شد چون موضوع بر بال غیبت یک شخص شکل گرفته .و آیا در غیبت چه چیزی هست که در حضور نیست چرا وقتی ما به گذشته رجوع می کنیم و خاطره ای از کسی را در ذهن به یاد می آوریم آن چیزی نیست که زمانی که با او بوده ایم و حضورش ملموس بوده خیال می کرده ایم ممکن ست این موضوع خاطره شود. نه !دقیقا چیزهایی به یادمان می آید که فکرش را نمی کرده ایم این نوستالوژی نبودن یا همان عدم حضور چیست که چنان آدم را به جاهایی می کشاند که بزرگترین شاهکارهای ادبی هم از دل چنین موضوعی بیرون می آید .منظورم این ست که چه چیزی یا رازی در غیبت هست که در حضور معنا ندارد ؟

Advertisements

45 thoughts on “حضور غایبانه

Add yours

  1. عرق کرده . عرق . عرق . موهای لختش روی پیشونیش ریخته و داره نفس نفس می زنه و گرمای نفساش روی گردنم. لبم . تنم . تنم . تنم. ت..ن..م..

    محبوبه جان به روزم.سر بزن

  2. سلام
    ممنون از حضورتون.لطف دارید.ما که فقط می تایپیم!
    چند بار اومدم به قول فرنگی ها Tryکنم برای نوشتن داستان منم به درد از مرده گان نوشتن افتادم این قدر سور رئال شد که داستان گم وگور شد از خیر نوشتن گذشتم.داستانهای مرا فقط خودم می فهمم و نه کس دیگر و این خوب نیست!
    البته دوستی تشویقم کرد بازهم بنویسم این بار از زنده گان!

  3. سلام و عرض معذرت برای دعوتی که برای مطلب پست قبلی کرده بودید
    و من به علت بیماری نتوانستم بیایم .شرمنده ام .میبخشید.
    حالا هردو مطلب را خواندم هردو خوب بود.دستتان درد نکند.از لینکتان هم
    خیلی ممنون.

  4. سلام
    من گیله مرد دو رگه هستم!
    پدر کرمانشاهی مادر لاهیجانی
    اکبر رادی رشتیه.مرد خوبیه.اخلاقش حالا…ولی نمایشنامه هاش فوق العاده هستن.پدر نمایشنامه نویسای معاصره.ولی باور کنید هیچ کس برای بنده نجدی نمی شه.کاش بیشتر می نوشت کاش زنده بود.معلمی بود که توی دبیرستانی که درس می خوندم درس می داد.پز متفاوت بودن نداشت متفاوت بود…

  5. وقتي كه مي‌رسم به حوالي‌يِ خانه‌اَت

    گُم مي‌كنم من از هيجانم نشانه‌اَت

    بو مي‌كُنم تمامِ درختانِ شهر را

    من در هواي يافتنِ آشيانه‌اَت

    پُر مي‌كند مشامِ مرا، من كه تشنه‌اَم

    محبوبه‌وار عطرِ نجيبِ شبانه‌اَت

    در باز مي‌شود، بدني داغ پشت دَر

    درگيرِ آن «نمي‌شود» ِ كودكانه‌اَت

    ترديد در حوالي‌يِ در موج مي‌زند

    مثل هميشه، من نگرانِ بهانه‌اَت

    سُر مي‌خورد نگاهِ پُر از شرم‌اَت از تن‌اَم

    چون بند تاپ قرمزت از روي شانه‌اَت

    …………………………………………………

    از پله ها، به كوچه، به سوي درخت‌ها

    من دور مي‌شوم زِ حوالي‌يِ خانه‌اَت

    مثل هميشه پنجره ها بسته اند و باز

    پايان ندارد اين غزلِ عاشقانه‌اَت

  6. دوست مهربان: دریافتی که من از رفتار انسان و پرداخت‌های زبانی او دارم، این نکته را در ذهن من زنده می‌کند که در میدان خالی، مجال پریدن، دویدن و یا میدان‌داری کردن، بیشتر است. در خلوت و در غیاب، بهتر می‌توان به اندیشه و قلم و یا زبان، فرصت حرکت داد. در بافتی که دیگر نیست، می‌شود غیر قانومندانه وارد شد. تکه‌ای ماجرا برداشت و تکه‌ای ماجرا گذاشت. درست به آن می‌ماند که انسان برای عوض شدن هوا، پنجره‌ای را باز می‌کند و سپس می‌بندد. گمان من آنست که چنین پرداختی، قبل از آن که ریشه در یک ساختارسازی از پیش تعیین‌شده داشته‌باشد، ریشه در طبیعت خاص انسان دارد به خصوص زمانی که می‌خواهد زمین رفتار و ذهن و خاطره را بیشتر شخم بزند.

  7. سلام. دوستی داشتم که می گفت همیشه مرگ بزرگترین یاد زندگی است. وقتی مطمئن باشیم چیزی همیشه هست قدرش را نمی دانیم…
    تا پنج شنبه حتماَ به روز خواهم کرد.

  8. من یاد این افتادم:

    هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای / من در میان جمع و دلم جای دیگر است

    البته میدونم اینی که شما گفتی برعکس این بود…

    🙂

  9. سلام
    امیدوارم خوب باشید
    سوال سنگینی طرح کردی. من فکر می کنم چیزی که در فراق خیلی بیشتر از حضور حاضره، اشتیاق هستش .اشتیاق و تمایل بی نهایت برای حضور.همونی که مولانا می گه:
    آب کم جو تشنگی آور به دست/ تا بجوشد آبت از بالا و پست.
    یا همونی که تئودراکیس وقتی از خفقان خفه کننده یونان هجرت می کنه به آلمان ، تازه در اونجا به یک دریافت جدیدی می رسه و می گه:
    اینجا(آلمان) آزادی هست ولی شور آزادی نیست( انگاری دلش برای اون شور و اشتیاق تنگ شده). تئودراکیس خوب فهمیده بود اون چیزی که به خلق آثاری مثل «زوربا» انجامید زاییده همان شور و اشتیاق (برای او مبارزه برای آزادی) بوده است.
    من فکر می کنم اساسن عشق بدون تجربه عطش، بدون آتیش گرفتن و شور پیدا کردن از بی نهایت تمایل،خواستن و اشتیاق شکل نمی گیره و همه اونهایی که کار جدی کردن یا حرفی ماندنی زده اند نسبت به چیزی و موضوعی حس عاشقانه داشته اند.
    برای شما بهترین آرزوها رو دارم

  10. نوشته ی شما را که خواندم به یاد حضور غایبانه ای در رمان زنده یاد احمد آقایی که در سال 1348 نوشته بود و رژیم شاه به او اجازه ی چاپ نداد. در ماه های آغازین انقلاب، او توانست آن را به چاپ برساند. این رمان نیز یک سره به همین حضور غایبانه اما غایبانه ای مهیب اشاره دارد. پرداخت خوبی است. ای کاش بتوان آن را گسترش داد.

  11. .
    ╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣
    —————————————————
    سلام. تاره های ادبی به روز شد. یاعلی
    _____________________________
    ╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣

  12. سخن گفتن دامن زدن به چیزی ست که در اصل هم شلوغ و مغشوش است: فهم!
    آدمی انگار در دام بی رابطگی گیر افتاده هرچه هم که می کوشد، بیشتر گرفتار می شود. من که فکر نمی کنم بشود با زبان به روشنایی رسید .
    بر می گردم:
    می شود به سیاق ژورنال نویسی ، آسمان به ریسمان بافت و هی بافت . خوشم نمی آید و می نویسم به شیوه ای که خوشم بیاید و بازی درش باشد. همه ی آن چه طلب دارند از مولف ، هست این جا و می شود برداشت.
    اگر حرف مرا می خواهید ، من این چنینم . من از نام گذاری می ترسم و نمی ترسم. نام می گذارم و نمی گذارم! گفته ام این شعر هایم را می شود ؛نقاشعر ؛ خواند یا ؛ شعر خواندیدنی ؛ یا ؛ خواندیشنیدنی ؛ یا … از بین این ها من حالا خواندیدنی را بیشتر می پسندم .
    می گویی از شرایط محیطی رسیدن به چرایی این شعر ها چیزی نگفته ای. می گویم گفته ام. ارجاع داده ام شما را به مالتی مدیا بودن فضای زیست انسان این روزگار. چرا دراز بگویم ؟ نکته گویی حالش بیشتر نیست؟
    اگر از گذشته ی شعری ام به قول تو بالیده ام ، همین است که به راستی خواندیدنی هایم در همان جا ریشه کرده و در امروز شاخ و برگ داده است.
    گفتم نام جوری قاب است و نگفتم که بی نام زندگی میسر است یا نیست!
    و دیگر این که نام را من نیست فقط که می سازد. شما هم در این بازی دخیل است . نام فربهی می گیرد از نگاه شما و ای بسا چنان می شود که من نمی تواند به جایش آورد . نام در قلمرو افسانه جای دارد به گمانم. افسانه ها را یک نفر نمی سازد ؛ نام را هم …
    ..
    ..
    ..
    پیشگویی نه ،بیشگویی چرا!

  13. البته من این کامنت آقای فلاح عزیز را نوعی دعوت قلمداد می کنم . چون هنوز متاسفانه فرصت نداشته ام که سری به پست تازه شان بزنم و طبیعی ست که چیزی هم نگفته ام . اما همیشه از بحث های جدی رایج در وبلاگشان استفاده می برم .

  14. سلام.
    منم خوشحالم دوستی مثل تو پیدا کردم. از لطفت ممنون. من دوست دارم تو در میان همراهان انگیزه هلای خاموشی باشی از همین حالا هم به این دسته تو را پیوانداندم. اما حیف که …
    ت خ ر ی ب … ت خ ر ی ب … تخریب … تخریب شدم…
    و ی ر ا ن … و ی ر ا ن … ویران … ویران شدم…
    م ر د م … م ر د م … مردم…
    به سوگواری من بیایید. شاید برای آخرین بار… وصیت نیست… من قبل از نوشتن وصیتم مردم…

  15. مثل همیشه پر سوال و تقلا
    معذرت که چند وقتی ست که با خودم پرسه میزنم
    به عادت زمان نشسته بود
    ..
    و در مورد پستت
    هر نظری که می خوانی می فهمی که چگونه ها در کجایند
    to be or not be
    سوال اینه ؟

    ..
    گوش کن ابلق
    تحمل و تجربه ست جواب پاسخت
    هر گاه به غیبت رسیدی حضور را در می یابی
    و
    هر گاه به حضور رساندی غبیب را
    ..
    اگر گم نیستی بیشتر گم شو
    تا
    بهتر پیدا کنی
    ..

  16. من دارم مشق نمی نویسم مازیار! من دارم شعر می نویسم !واین ضرورت را زمانی احساس کردم که دیدم موجی از عینیت گرایی بعد از دهه ی هفتاد پدید آمده که در واقع اگر مشق نویسی کنم و نتوانم شا خص های زبانی و شعری خودم را به رخ بکشانم لای اسم ها گم می شوم!!!!!!!!!!!! ….من که بازنده ی غزل دهه ی هفتاد بودم دو راه در پیش رو داشتم:1- یا باید می آمدم ادامه راه باخته را می رفتم که اصلن تجربیات زیستی و فکری من این اجازه را نمی داد2- یا اینکه سمج وسخت کوشانه نوع عینیت گرایی خودم را…((کشف ونمایش صحنه های نا متعارف(خرده فرهنگ ها) از دل صحنه یی بزرگ تر به نام خیا بان – وبرداشت عینی جز از کل-( که این شا خصه خود نیز ریشه در حساسیت پذیری انسان حالا دارد… جزی که نا متعارف است گیراترمی نمایداز کلی که به هیچ انگا شته می شود! (نا مش را می گذارم جزنگری طنزی) – و فضا سازیهای عینی وملموس و باور پذیر-و…. ))….با زبانی اجرا می کردم که ناآشنا بود و خود می دانی که راه دوم را بر گزیدم که پلاک به پلک دارم همچنان مستمر به پیش …..اما این دوستانی که من اینجا گذرا و نا گزیر حرف ازآنها توی سطر ریختم و روی صفحه لغزاندم کارهاشان گویای ذهنیت زبان- ابزاری آنهاست نگاهها ی کاشف و تیزی دارند این دوستان اغلب اما این نگاه با زبان مزدوج نمی شود حالا یا من اشتباه رفته ام!!!!!!!!!!!!!!!!!! یا آنها چیزهای دیگری می دانند که من نمیدانم!!! بله! من ازبعضی کارهای این دوستان تعریف کرده ام اماتعریف من خاصه از نگاه عینی و متعرضشان بود به تنا قضات وتعارضاتی که درحال پیشروی است روی ریل زمان.

  17. سلام ممنون از توجه تان به کافه داستان.خوب در هر صورت ما برای نویسندگان ایمیل می زنیم و نظرشان رو در مورد انتشار یا عدم انتشار مطلب و حق ویرایش می پرسیم.در مورد سر مقاله هم . بله بنا به دلایلی شخصی کافه داستان مشکلاتی داشته که اینبار واقعا حرفی نبود که زده شود.
    با تشکر

  18. دوست ارجمند: گاه با خود اندیشیده ام که این پرداخت های غایبانه ریشه در چه عواملی می تواند داشته باشد. شاید بتوان گفت: خفقان. اما بی تردید این اندیشه به ذهن راه می یابد که در جوامعی که خفقان وجود ندارد اما نوعی از همین حضور غایبانه سرک می کشد، چه علت یا علت هایی در پشت موضوع قرار می گیرد. واقعیت انست که جواب این پرسش ها یک بله و یا نه نیست. پیچیده تر از آنست که بتوان آن را به گردن یک یا دو عامل معین انداخت. اما تردید نیست که خفقان و نیز دوران رشد نویسنده که در چه بافت تربیتی و خانوادگی قرارداشته، نقش مهمی در شکل دادن چنین پرداخت هایی ایفا کرده است.

  19. «پابرهنه در پارك» مي دوم
    و منتظرت هستم…
    با چه؟
    1- پاييز پدر سالار
    2- در انتظار گودو
    (خبر مفصل چاپ شماره 2 اولين نشريه تخصصي غزل پيشرو)
    3- ترانه هايي كه مادرم به من آموخت
    4- در روزنامه ها خبري نيست
    (جديدترين اخبار از اتفاقات فرهنگي)
    5- داش آكل يا حسن صبّاح؟
    6- مثل حفاظ پله ها
    (شعري تازه از سيد مهدي موسوي)

    «منتظرت هستم» فقط يك جمله بي معني ست
    پشت اين حروف مردي ايستاده
    كه سيگار مي كشد…

    منتظرت هستم!!!!

  20. «که چه چیزی یا رازی در غیبت هست که در حضور معنا ندارد ؟»

    می بینید که گفتید رازی هست و این یعنی» حضور» وقتی فکر می کنید رازهایتان نیستند یا هستند منتها در «عدم» فکرهای شما…

  21. سلام
    با مطلبی تحت عنوان «مروری کوتاه بر ادبیات مهاجرت»به روز و منتظر نظرات ارزشمند شما هستم.

    ————————————–

    مطلبتون رو هم در فرصتی مناسب خواهم خواند.

  22. محبوبه خانوم فراموشی و تخیل دو نعمت عالی و درجه یک و توپ هستن که خدا به ما ادما داده .
    1- همونجور که آمریکایی ها میگن سرخپوست خوب سرخپوست مرده س.
    2-کاش همایون هم زودتر بمیره که معروف بشه
    3-توی این مملکت مرده پرستی بیش تر از همه پرستش های دیگه اعتبار داره
    4-از اونجا که بزرگ و کوچیک ادبیات ما از بچگی دچار ترس های اجباری هستن خب طبیعیه که هیچکدوم جرات نکنن که از ادمای واقعی و موجود اسمی ببرند.و کارکرد با ادمای مرده صد البته که راحت تره.
    5- او حضور داره ولی خب باید بزنیم به کوچه ی علی چپ

  23. من البته با نظر شما در کامنتی که بر نوشته ی من گذاشته اید مخالف نیستم. اما احساسم آنست که باز بودن این « در » بر روی همه کافی نیست. همان طور که در ادبیات ما، دورانی به نام « دوران بازگشت » نام گذاری شده که غرضش بازگشت به سبک خراسانی است، من در ادبیات این روزهای ایران، نوعی بازگشت به « سبک هندی » می بینم اما نه به تنهایی در حوزه ی شعر بلکه در حوزه ی داستان، نثر نویسی به طور کلی و خاصه، عنوان گذاری. می خواهم بگویم مقداری از این کارها، پوست است تا مغز. من در درون این عنوان ها، تحول ریشه ای و عمیق نمی بینم. همان اتفاقی که دامن سبک هندی را گرفت، دامن ادبیات این بیست سال اخیر ما را گرفته است. به عنوان وبلاگ ها، عنوان رمان ها، مجموعه قصه ها و موردهایی از این دست نگاه کنید، خواهید دید که بیشتر دعواها بر سر پوست است تا مغز یا نوعی نگرش که بنیادین باشد. من البته امیدوارم این مسأله را عمیق تر پی بگیرم. شاید شما نیز در این مورد، چیزی در ذهن داشته باشید.

  24. .
    ╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣

    سلام
    خیلی ممنون که سر زدید
    از لطف و مرحمت شما سپاسگزارم
    در مورد کتاب هم شما یک پست را به این کار اختصاص دهید تا در قسمت تازه های نشر به طور مستقیم لینک کنم. البته در آپ بعدی.
    زنده باشید
    یاعلی

    ╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣╱◥█◣

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: