ایکور

                          ایکور ۱

امروز بر کف دست راستم کپکی بود .

                      *  

ایکاروس۲ !ایکاروس!

چرا آن گاه که از میان ابرهای باران خیز به درون سایه های آن دریای

                                                                       سبز سقوط کردی

رساتر فریاد برنیاوردی؟

چرا بر جایی نیفتادی که هیچ یک از ما 

هرگز نتوانیم خون و استخوان روی سبزه ها را فراموش کنیم ؟

ایکاروس!ایکاروس!

در سر چه اندیشه ای داشتی وقتی به میان ابر باران خیز شیرجه می رفتی؟

آیا چشم هایت از خون تهی شده بودند ٬

ودندان هایت از جریان تند هوا یخ زده بودند؟

 

سرخ و سفیداست خاطرات سقوط های بزرگ.

سرخ و سفیداست اذهان شاهدان.

سرخ است سفیدی چشم ها ٬

وسفیداست گونه هایی که زمانی گلی بود.

 

ایکاروس!ایکاروس!

صدایت را می شنویم پیش از آن که به انتهای آب های ژرف برسی.

چشم هایم را در پای کوهی خاکستری رنگ گشودم ٬ 

واحساس کردم پاره سنگی را از کاسه ی سرم بیرون کشیده ام .

به دست هایم نگاه کردم .بریده بود٬واز دست هایم خون می ریخت .

واز دست هایم زردآبه جاری بود .

مثل آن بود که سه روز در پای آن کوه افتاده باشم .

وسرم ضربانی مکرربود.

ساق راستم میان قوزک وزانو خم شده بود.

هیچ دردی نداشت .

برای جامی لبریز از آب سرد می مردم 

برای پاره ای نان سفید٬واندکی کره وپنیر.

ذهنم روشن بود :نه هیچ نمکی وجود داشت ٬

ونه در مغزم هیچ خونی که براندیشه  ام راه بندد.

تنها جریان کند زردآبه ی دست های بریده ام بود

وآگاهی در کاسه ی سرم 

              *

                                           (قسمتی از شعر بلندایکور نوشته ی گاوین بنتاک۳)

(۱)ایکور Ichor در اساطیر یونان – خون نیست ٬مایعی ست اثیری که در رگ های خدایان جاری ست در آسیب شناسی – ترشح سوزان و آبکی برخی زخم ها و جراحات است .

(۲) ایکور اشاره ای هنرمندانه به اسطوره ای به نام ایکاروس ست که بال هایی از موم ساخت و به آسمان پرواز کرد . در اوج موم با حرارت سوزان خورشید ذوب شد و ایکاروس به عمق دریایی ناشناس سقوط کرد .

(۳)گاوین بنتاک شاعر معاصر بریتانیایی ست که در حال حاضر در ژاپن زندگی می کند . او جایی  درباره ی این شعرش گفته ست که پس از چهل سال نگاهی دیگرگونه به آن دارد و همچنان شعر ایکور را مناسب فضای ادبی دهه ی هفتاد انگلستان می داند .او معتقدست که این شعر در شرایطی سخت و بیزار از مناسبات اجتماعی به شکلی الهام گونه سروده شده و مطمئن نیست که دوباره بخواهد چنین شعری بسراید.

این شعر که ترجمه ی زنده یاد احمد میرعلایی است در شماره ی هفتم دوره ی جدید مجله ی مفید آبان ماه ۱۳۶۶منتشر شده است .

                                                                                           

Advertisements

30 thoughts on “ایکور

Add yours

  1. مرا برد به سال های هفتاد و پنج و هفتادو شش.خدایا در این شعر چه بود که من آن نسیم آرام آزادی را نمی خواستم … نمی پسندیدم و هر روز بیشتر و بیشتر سرگشته می شدم.آن روزها را به یاد آوردم که می ایستادم تا روزها از من گذر کنند و هرچه تندتر بهتر تا سه شنبه به من برسد و در شکوه غمبار سه شنبه خود را رها کنم.می گفتی نرو!…نیا!…می گفتم:آخر چرا و تو برایم گفتی که بابال های مومی نمی توان پرواز کرد و من بال های مومی ساخته بودم و با عشق پرواز تا سه شنبه در وهم فرو رفته بودم و آن به آن بیشتر فرو می رفتم و فرو می رفتم و فرو می رفتم.
    دستت را نشانم دادی و گفتی ببین…و دیدم که کف دستت چه سفید بود.گفتی آنچه داری دو بال مومی است و اگر پرواز کنی سقوط خواهی کرد.من قبول نمی کردم .گفتی بگو آن لکه آن تیرگی توی کف دستت چیست؟
    حرفی نزدم.نداشتم.حرفی برای گفتن نداشتم و میان مشتی مفهوم گیر کرده بودم و تنها فهمیده بودم که بال هایم مومی است و نمی توانم پرواز کنم…آخر…آخر کف دست راستم کپکی بود.
    …و سال ها گذشت و سه شنبه ها با هم جمع شدند تا ناگهان شوند…و ناگهان شدند ومن در سه شنبه ها غرق.

    و شب اتاق تو با روح مرگ روشن شد
    و روی سقف دری باز شد تورا بلعید
    کنار پنجره لیوان چهارشنبه شکست
    و پنج شنبه سرازیر شدبه جمعه رسید
    وتو نبودی!تودرسه شنبه محو شدی
    تو ای امام تمام سه شنبه های شهید
    (شعر:محمدسعید میرزایی)

  2. سلام محبوبه خانم / هرچند مباحث هنوز و شايد هميشه چالش برانگيز و شيرين پست مدرن را مدت

    هاست كه پي گيري نمي كنم. (به صورت مجزا از تئوريهاي ديگر منظورم است) اما مطلب شما را (

    هر دو بخش را) در حال خواندنم و اين اخري را نيز…

  3. به جان گربه ام که از تمام سگ ها بذایم عزیر تر است ، خودم هم نمیدنم. این را می گویند خر تو خر . یک کتاب هم نوشته ام با این نام. از چپ چپ تا راست راست را به هجو کشیده ام. شادو تندرست باشید

  4. آدم تنهای تنها

    در کدام مرکز جان،در کدام گوشه ی دل،

    در کدام پیچ و خم روحش تنهاست؟

    به راستی تنهاست؟

    و چگونه تنهاست؟

    در بند است یا تسلی یافته و آرام؟

    به راستی شاعر در کدام پناهگاه،

    در کدام حجره یا محبس ،

    حقیقتا تنهاست؟

  5. بدون ابر لبخند زدن را با چشمانی رخشان . از مسافتی دور و در حالی که امیال شکست خورده و نیات گناهکارانه هم چون باران زیر پا هامان بخار می کند .

  6. .

    ︱田︱田︱︱田︱田︱︱田︱田︱︱田︱田︱

    سلام
    خیلی لطف کردید اومدید
    ممنون از بزرگواری شما
    در پناه حق شاد و سلامت باشید
    یاعلی

    ︱田︱田︱︱田︱田︱︱田︱田︱︱田︱田︱

  7. شعری به معنای تمام و کمال شعر. زیبا جاندار ،ریشه دار ……………
    بعد از مدت ها اگر چه نه از دوستان ،ولی شعری دیدم که لذت بردم .
    تشکر از زحمت شما. ادامه بدید .موفق باشید.

  8. گذشته كتابی است كه آن را باید بارها خواند و از آن تجربه آموخت. آینده كتابی است كه اكنون توسط تو نوشته می شود پس بكوش تا آنچه را كه می نگاری بعد از خواندنش لذت ببری

  9. ممنون که لب مطلب رو گفتید روشنفکر با متفکر واستاد خیلی فرق داره.من در لفافه گفتم وشما در کامنت خوب توضیح دادین
    من یوسف اباذری رو روشنفکر می دونم اما استاد دینانی رو نه
    خیلی خیلی ممنونم که سر می زنید واین قدر خوب مطلب رو حتی کامنتهارو می خونید
    پایدار باشید

  10. من این شعر را قبلاً نخوانده بودم. البته کنجکاو بودم که به همه اش دسترسی پیدا کنم. در « گوگل » انگلیسی، هیچ چیز از او و در باره ی او نیافتم. ای کاش اگر شما به تلفظ انگلیسی آن دسترسی می داشتید آن را هم می گذاشتید. اگر هم همه ی این شعر را به صورت دیجیتال دارید، ممنون می شوم که در صورت تمایل، برایم بفرستید. من آدرسم را در قسمت بالا آورده ام. هرچند در وبلاگم نیز هست. شاعر از نمادهایی بهره برده است که انسان را بیشتر به یاد شاعران سرزمین های گرسنگی و عطش می اندازد. اما جرم شعر – اگر بشود برای آن جرمی قائل بود- در آنست که فوران و عطشان لحظه هایی است که سیلاب حس و درد، فراتر از جویبار نازک و زلال عقل است.

  11. محبوبه ی عزیز

    شعرهایی از این دست که از یک طرف از سرچشمه ی اسطوره ها تغذیه می کنند و از طرف دیگر از دریای جوشان تخیل شاعر، دست انسان را در تعبیرها و کشف و شهود های عینی و ذهنی، بسیار باز می گذارند. می توان در این شعر زخم عفن سرمایه را دید. می شود، درد های زنگار گرفته ی یک فرد را در یک بافت اجتماعی دید. و هم می توان تعمیمی را به درازنای تاریخ مشاهده کرد که انسان آمیزه ای است از آن آرزوهای پرتپش، تلاش برای تحققشان و سپس هزاز و یک در بسته در دژهای دیوان « دستی به جام باده و دستی به زلف یار » و دردهایی گزنده و کاونده ی ژرفای جان.

  12. خواندن این شعر، مجال بیشتری می طلبد که بتوان با شناخت از زمینه های ذهنی شعر و اطالاعات بیشتر از این اسطوره که در میان ابر و مه پنهان است، تونلی زد به جامعه ای که شاعر، واژه ها را همچون بازتابنده های بیم و امید، به سوی آن روانه می سازد.

  13. سلام
    چه قابل تامل بود نوشته هات.
    خوش به حالتون که برف دارید.کجا هستی مگه؟
    ما که هر چی هست سوز و سرما و بارون و باده اما برف…افسوس.راست می گی برف یک سکوتی داره که من دیونه شم.واااای چقدر دلم برای برف باریدن توی تهرون تنگ شده
    ممنونم که به من سر می زنی

  14. سلام. همه نوشته هایت را تا حدودی خوندم. از اول تا آخر. چیزهای جالبی دستگیرم شد . خوشش به حالت که مثل زنان امروزی نیستی . موفق باشید و نیک کام.

  15. سلام دوست من

    نمیای پیشم؟

    ———-
    آنقدر دوستت دارم که هرگز نمی خواهم چشمانم را به رویت ببندم.

    دوست دارم با تو بمانم و همیشه نگاهم به تو باشد..

    و تمام سالهای زندگی ام را فدای تو کنم…

  16. سلام محبوبه جان

    می دونم زشت رو یادم رفت بنویسم شرمنده .. دیگه دیر شده بزارم

    ممنون از اینکه بهمون سر زدی ..

    موفق باشی دوست خوبم

  17. آنان دگر

    آینه ای در برابر آینه دگر

    هر یک بی خبر از حال آن دگر

    من میان آن دو رفتم

    هر یک مرا به درون خود کشید

    صدها من در این و در آن دگر

    نمی دانم کدامینم من

    میان اینان و

    آنانِ دگر.

    چند روز بود می خواستم از مخم مرخصی بگیرم. ولی مخم به من مرخصی نمیده. این هم امروز آمدو نوشتم

  18. در ابتدا نظریه ی ((موقعیت ادبیات رادیکال بومی)) با موافقت ها و مخالفت های بسیاری روبرو شد که از مهمترین مخالفت ها می توان به کمبود متون خلق شده در این حوزه اشاره کرد.اما خوشبختانه امروز با وجود بعضی شعرهای خلق شده توسط شاعرانی همچون مهدی حسین زاده، ابوالفضل حسنی ، محمد شکوری، محمود خلعتبری، سعید تنکابنی، سعید دارایی ، طلیعه اکبری، خالق گرجی، رامین حاجی کریمیان و… و حضور ردپای این موقعیت در اثار شاعرانی همچون مهناز یوسفی، محمد حسن جنت امانی، محمد تقی جنت امانی، حامد نیکبخت، حمید تقی ابادی، حامد رمضانی، احسان رستمی و… و نیم نگاه های شاعرانی دیگر به این مقوله در عین تفاوت ظاهری راحت تر می توان به بحث پرداخت، البته با لحاظ کردن این مطلب که پیش از این دوستانی همچون تیرداد نصری،مهرداد فلاح، مهرداد عارفانی، رجب بذر افشان،جلیل قیصری، ، برزو علیپور، فدروس ساروی، جواد اکبری، خالق گرجی و … نیز در مقالات یا مصاحبه هایی در اینباره سخن رانده اند. به هر رو در این پست قصد دارم با دوستانی که تمایل دارند در این زمینه به بحث بنشینم و بر اساس نمونه اثار و مقالات و مصاحبه های موجود جمع بندی تازه تری انجام دهیم .امیدوارم که تمام دوستان ما را در این بحث یاری نمایند.در ضمن تعدادی از مقالت نوشته شده توسط من و چند فایل صوتی در رابطه با ادبیات رادیکال بومی در پیوند های روزانه این وبلاگ جهت استفاده موجود می باشد.

    با تشکر: مازیار عارفانی

  19. سلام من از این شعر خیلی خوشم اومد خیلی از خوندنش حال کردم.جوری که در نوبت های متعدد اومدم و مجددن خوندمش. ممنون از این انتخابهای تک و ویژه.

  20. سلام دوست عزیزم به روزم با ترانه ای از جنس درد تقدیم به همه‌ی دوستان عزیزم که خداوند بهشون صبر بیشتر و دل بزرگتر داد و جسمی به دیده‌ی ناتوانان واقعی، ناتوان…خوشحال میشم سر بزنی
    قربانت

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: