مرگ خوانی

                                                            رنگ مرگ

رویایی شاعر در سنگ شهاب می گوید:

و مرگ٬ مصرف تن

    وتن مصرف من

                   بود

                        روی سنگ تنی را بتراشند که زندانی شاخه ها

                        و برگ هایی است که از خود تن می رویند.و

                        در داخل مقبره برای شهاب خورشیدی را در

                        کاسه سر بگذارید٬باچند کنده ی نیم سوخته٬

                        و کمی از افق مشرق.که نمی مرد وقتی که در

                        حلب به قاتل خود می گفت:من نمی میرم٬ بلکه

                         با مرگ خویش می مانم.باچند گل سرخ و ذغال.

با خود فکر می کنم اولین انسان ٬ اولین انسان واقعی ونه اساطیری وقتی برای اول بار با مرگ مواجه شد چه احساسی داشت؟چه نامی بر آن گذاشت؟واژه ــ واژه ی مرگ ــ صریح و بی پرده است ٬ تند و مقطع است .حد اقل در سه زبانی که من می شناسم ــ عربی و فارسی و انگلیسی ــ از آن کلماتی ست که استعاره ای یا ذات پنهانی را در آوایش حمل نمی کند انگار چیز ساده ای ست از اول بوده و حالا هم…

شاید انسان اولیه هم اول باوری نداشته است. شاید او تصوری از خوابیدن و بر نخاستن ٬ از بی دفاع و بی تفاوت بودن چهر ه ی مرده نداشته اما چه کرده ؟مراسم مرگ یا همان گذر از این جهان به جهان دیگر بعد ها شاید شکل گرفته ست.اما هنوز نمی دانم احساس مردی را ــ مرد اولیه ــ وقتی که زنش از خواب بر نخاسته.

در نظر شما مرگ٬ این همزاد زندگی چه شکلی دارد؟ چه رنگی…

یا به قول الخاندرو گنزالس در بیست و یک گرم٬ این بیست و یک گرم وزن چیست که هنگام مرگ از جسم آدمی رها می شود؟

Advertisements

یک دیدگاه برای ”مرگ خوانی

  1. …فقط می دانستم حس غریبی در من هست…
    آمدم. راهی را آمدم که همیشه انتهایش او بود.برای من که از مادر دورم او چشم های نگران مادر را در چشمخانه داشت.خیابان باریک از حجم ناپیدایی در تنگنا بود.ومن راه را می آوردم که انتهایی نباشد.آخر دیگر آن چشم ها …و من آمدم و پشت در خانه اش ایستادم ایستادم و ایستادم.
    گمان می کنم حس آن انسان نخستین چیزی از جنس حس من بود که ایستاده پشت در خانه همچنان در راه بودم و راه در من ادامه داشت و در تقاطع هزار راه بی پایان تکثیر می شد و من…

  2. نگران نباش
    تنها مایه اصلی هر چیزی خودت هستی
    روزگار تا ابد همه رفتنی هستیم
    پر از عشق و نیرو باش
    تا بعد فرداها

  3. سلام محبوبه عزیز!
    همانطور که بارها پیش خودم تکرار کرده ام مرگ واقعی ترین و ساده ترین اتفاق دنیای ماست.همیشه همینطور است.قبل از اینکه بدانیم می میریم.بی آنکه از طراوت زندگی بهره ای برده باشیم.محبوبه جان! کارهایت رادنبال می کنم .نقدهایت بر کار های مهرداد و ابوالفضل مرا همیشه به این حس خوشایند می رساند که هستند کسانی که خوب می بینند.محبوبه جان! همیشه بهترین هایمان را در ناباوری از دست می دهیم.
    همیشه شاعر.همیشه بهاری.

  4. وطـن، شوش و چغازنبيل و کارون
    ارس، زاينده رود و موج جيحون

    وطـن، تير و کمان « آرش » ماست
    سـيـاوش هاي غرق آتش ماست

    وطـن، « فردوسي » و « شهنامه »ي اوست
    کـه ايـران زنـده از هنـگـامـه ي اوسـت

    payandeh iran

  5. سلام دوست عزیز
    سحوری با دو غزل به روز شده و منتظر نقد تو :

    به خدا… يا به همان كولي‌يِ تب‌دار بهشت
    كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
    بوي هذيان و غزل مي‌دهد اين كوچه چرا؟
    كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت………………..

    ×××

    چه قدر وسوسه ام مي كنيد ، من نه من اَم
    كسي نشسته ميانِ هجاي پيرهن اَم
    كسي نشسته كه انگار هيچ كس هم نيست
    شبيهِ من كه كسي نيستم به جز بدن اَم………….

    در سحوری به انتظارم

  6. سلام
    سئوالیه که زنده ها هی تکرار می کنند ومرده ها جوابش رو خوب بلدن
    سئوالیه بلاخره به جواب می رسه
    اما متقدم براون فهمیدن زندگیه در وقت زنده بودن

  7. سلام
    از هر کس رو که دیدم پرسیدم مرگ چه رنگی متوجه شدم خیلی از آدما می ترسند رنگ واسه مرگ انتخاب کنند شاید رنگ زندگیشون هم همون رنگی باشه.
    وقتی پرسیدم اولین کسی که مرد چه حالی داشت و اطرافیانش آیا فکر می کردند رفته و دیگه نمی یاد یا یک خواب طولانی داره بازم این واقعیت و حس اون لحظه نمی تونست به اونها فکر بازی رو بده تا بتونند درست اندیشه شان رو به کار بیاندازند.
    شاید همون هدایت تکوینی که همه حیوانات دارند شامل حال ما هم شده و ناخودآگاه مردن رو با رفتن جسم برای همشه احساس می شه.
    ولی رنگ مرگ آبی یا شاید صورتی باشه ولی مطمئنم سیاه نیست.
    گذشته از وجود قیامت همین که در عالم ماده یک ماده به ماده دیگر تبدیل می شه و از بین نمی رود را اگر در نظر بگیریم باز هم تجربه ماده دیگر بودن و به فرم دیگر در هستی حاضر شدن خود حیات دوباره است. هر چند نمی دانم آیا در ماده جدید از همان روح قدیم در آن است و یا تنها ماده بدون روح است.
    از بعد دیگر اگر نگاه کنیم روح از جسم جدا می شود باز هم نوع زندگی جدید خواهد بود پس همیشه هست چیزی از بین نمی رود. تنها قالبها عوض می گردد.
    ببخشید مبحث جای صحبت زیاد دارد و نمی توانم نوشته ام را منسجم نمایم تا اصل مطلب را بگویم.
    برکت باشید

  8. سلام محبوبه ی عزیز
    در این لحظه ها بیان احساس خیلی سخته.
    من واقعن متاثر شدم دوست من.
    فقط می شه همون واژه ی تکراری رو گفت.
    تسلیت دوست من.
    صبور باش
    به امید شادی و شادمانی ات.

  9. سلام محبوبه ی عزیز
    در این لحظه ها بیان احساس خیلی سخته.
    من واقعن متاثر شدم دوست من.
    فقط می شه همون واژه ی تکراری رو گفت.
    تسلیت دوست من.
    صبور باش
    به امید شادی و شادمانی ات.

  10. صدای حرکت رفت و برگشتی این «یو یو» از دست کدام بچه افتاده توی سرم؟!!
    .
    .
    .
    اینبار هم خوشحالم می کنید اگر بیایید و بخوانید …

    با شعر و خبر هایی در مورد « همین فردا بود »

    سوء استفاده : ساعت بی کوک(زهره جعفر زاده ) هم به روز کرده …

  11. با خودم به دیروز می نگرم که
    تا کجاها بی کرانه ها را موج زدم
    و تنها دریافتم
    که انگار من نبودم

    به یاد تو
    میدونم باید فقط ستایش کنم این جنبش را

  12. کامل کامل بود .
    جائی برای تکمله نیست.

    فقط یه یاد آوری

    شیطون تا آخرین لحظه زندگی همراهیمون می کنه تا سُرِمون بده .

    از کلک های زیادی هم استفاده می کنه

    اما یه کلکی داره که با یه تیر 100 نشون زده…

    اینکه به ما بقبولونه که از الان مردیم. تموم شدیم .

    تمام ذخایر وجودیمونو استخراج کردیم . و به این مقطع ساطوری رسیدیم . مرگ .

    یادمون باشه اگه خیلی هم شکست خوردیم بازم از وجودمون 21 گرم کم شده.

    مثل وزنی که از جسم در هنگام مرگ کم می شه .

    و مثل اینکه عالم ترین انسان تا حالا از 5 درصد مغزش استفاده کرده.

    گاهی اوقات می شه که ساده ترین چیزا ماشین وجودتو برای یه عمر انسانیت و شرف و عشق به حرکت می ندازه…

    مثل حس یه نسیم شرقی… مثل دیدن یه سرزمین شمالی…

    موفق باشید .

  13. یاشاسین آذربایجان,,,,,,,,

    امروز با افتخار از مردي آذرآبادگاني ميگويم , که جز فکر به آزادي ايران و ملت چيز ديگر در سر نداشت و تا پاي جان براي خواسته خود جنگيد ,,

    باشد که فرزندان آذربايجان و ديگر بخشهاي ايران هم مانند او دلير و براي کشور کوشا باشند ….

    پاينده ايران ….. بدرود ..

  14. اگر بخواهیم دیدگاه یک عارف را در مورد مرگ بدانیم، او چنین می اندیشد:

    مرگ اگر مرد است، گو نزد من آی

    تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ

    من از او عمری ستانم جاودان

    او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ

    اگر بخواهم دیدگاه خود را در مورد مرگ بیان دارم باید بگویم که در هر دوره از عمر و در لحظات گوناگون روحی، نگاه من به مرگ دیگرگون می شود، درست همان گونه که نسبت به زندگی. اما مرگ گذشته از این دگرگونی نگاه های ما، همچنان در ماجاری است. این که چگونه، شاید که در این چهار چوب یادداشت گذاری، مجالی برای آن نباشد. اما بدون تردید موضوعی است که بر همه ی ما کوبه می زند.

  15. سلام
    توحید کتاب را شروع کرده خوندن خیلی جالب بود ابتدا شرح حال نویسنده رو خوندش ازش پرسیدم چرا زندگی نویسنده رو می خونی؟در جواب گفت که باید بدونم کسی که کتاب رو نوشته چه حال و روزی داشته؟
    شاید چیزی که من خیلی برام مهم نبوده .
    چرا مطلب جدید نمی زنی؟من منتظر مطالب پر از معنی شما هستم حداقل فکر آک بندم با خوندن مطلبهای شما از رکود در می آید.
    در مورد موسیقی نامجو علاقه پیدا کردم تمام آلبومش رو تهیه کنم آلبوم قبل تر اون رو به نام ترنج پیدا کردم و دانلود کرده ام.
    خیلی متشکرم
    برکت باشید

  16. از تمام غيبتهاي اين مدت عذر ميخوا…
    سلام
    بعد از مدتها نبودن به روزم با
    حضور نسبي سيد مهدي موسوي
    توي كودكي عكس هايمان
    يعني :
    با ظهور نیما، حركت مترقی و نوینی ـ به تدریج ـ در ادبیات این سرزمین شكل گرفت.
    فرم چيست …
    زبان چيست …
    تفاوتهاي زبان …
    گيرم كليد توي قفل چرخيد
    زیر سقفی که مرا ببوس را با صدای بلند نمی خواند
    توی پنجره ای که غروب است و …
    منتظرم امدنت را
    تا بعد…

  17. سلام .

    زیبا بود .

    کاش خبرم می کردی .

    اما . . .

    براي کشتن يک پرنده يک قيچي کافيست.

    لازم نيست آن را در قلبش فرو کني يا گلويش را با آن بشکافي.

    پرهايش را بزن.

    خاطره پريدن با او کاري مي‌کند که خودش را به اعماق دره‌ها پرت کند

    آپم . منتظر حضورت .

    شاد زی روز افزون

  18. خانم محبوبه موسوی سلام
    ومعذرت خواهی برای دیر آمدن. باور کنید خیلی گرفتار بودم .
    و بعد هم لطفاَ سئوال های سخت و ترسناک نکنید ( مرگ چه رنگیه و چه شکلیه )
    وفکر میکنم : مرگ بیرنگ وشفاف است وهم از این رو است که از آن سو میتوان این
    سو را دید.مرگ رنگ تکامل است و هم از این رواست که مولانا می فرماید
    از جمادی مردم ونامی شدم وزنما مردم به حیوان سر زدم
    مردم از حیوانی وآدم شدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم
    بار دیگر جمله میرم از بشر تا بر آرم از ملائک بال و پر
    بار دیگر از ملک پران شوم آنچه اندر وهم ناید آن شوم

  19. يا عماد من لا عماد له
    با سلام ….. به تازگي متوجه شدم كه فقط حرف هايي كه تا به حال نزدم به من ضرري نرسانده …..
    با سپاس

    كارت زيباست …… بیا قصه من را هم بخوان

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s