اندر حکایت اهل مطالعه و تراژدی تیراژکتاب

                                   اندر حکایت اهل مطالعه و تراژدی تیراژ کتاب

این روزها سخن گفتن درباره ی رمان اولیس ــاثر ماندگار جویس ـــ در هر جایی که کتاب خوانی پیدا شود زیاد شنیده می شود . اما متن مصاحبه ی منوچهر بدیعی که در گوراب منتشر شده نکات جالب توجهی را درباره ی قشر کتاب خوان پیش رو می نهد. این که چرا می گوییم  تیراژ کتاب از سه هزار به دو هزار و حالا به هزار و دویست نسخه کاهش یافته ؟ کتاب های کلاسیک ادبی یا مذهبی تیراژی برابر ده تا بیست هزار نسخه دارند و البته که فروش هم می روند پس معلوم می شود کتاب هایی که ما می خوانیم تیراژ هزار و پانصد تایی دارند که همان هم بعضی وقت ها روی دست ناشر می ماند و فروش نمی رود یعنی کتاب های جدی ادبیات . دکتر بدیعی با دلایل منطقی خودش سعی در اثبات لزوم عدم انتشار اولیس به دلایل فرهنگی دارد که هر چند این دلایل آزار دهنده ست اما واقعیتی ست تلخ از آنچه در ذهن و ضمیر قشر کتاب خوان می گذرد.

واقعیت این ست که ما ایرانی ها بیشتر از این که اهل مطالعه باشیم اهل مد و عقب نیفتادن از  دنیای مدرن هستیم . وقتی می گویم ما ایرانی ها منظورم همان تعدادهزار و پانصد تایی ست که تیراژ کتاب ها نشان می دهد .شاید مثالی منظورم را از اهل مد بودن روشن تر کند:

چندی پیش آخرین جلد رمان هری پاتر در سراسر اروپا منتشر شد و جوانان تهرانی هم که از طریق اینترنت از فروش همزمان آن در تهران مطلع شده بودند شبانه پشت در کتابفروشی صف بستند ( می گویم تهرانی چون در شهرستان ها هیچ خبری از تب کتاب نیست ) درست مثل جوانان کشورهای اروپایی که بی صبرانه آمدن این کتاب را انتظار می کشیدند و البته آن را خریدند قبل از این که ترجمه شود و پشت جلد آن را به هم نشان می دادند در حالی که خودشان بهتر از هر کسی می دانستند که حتی یک پاراگراف از کتاب زبان اصلی را نمی توانند درست بخوانند . بله آن ها خوشحال بودند ما نیز زیرا حداقل در یک رویداد فرهنگی با دنیا شریک شده بودیم اما خودمان می دانیم که مطالعه در کشورهای پیشرفته از نان شب هم که واجب تر نباشد ارزشی برابر و گاه بیشتر از آن دارد . زمانی بود که برخی رمان ها مثل داستان های هوگو . بالزاک و… به صورت بخش به بخش در اروپا منتشر می شد و تا با کشتی به امریکا برسد مدتی طول می کشید مردم مشتاقی که بخش هایی از کتاب را خوانده بودند در اسکله منتظر رسیدن کشتی می شدند تا سریع داستان را بگیرند و ادامه اش را بخوانند و حتی صبر نمی کردند واز مسافران داخل کشتی که زودتر از آن ها کتاب خوانده بودند جویای احوال و سرنوشت شخصیت های داستان می شدند که خود همین رفتارنشان از نگاه و طرز تلقی یک جا معه به مقوله ی فرهنگ ست .

اما در اینجا ماجرا فرق می کند . در این جا داستان نوعی تفنن ست و بعضی وقت ها پز منور الفکری بدون تابش هیچ نوری بر ذهن . در اینجا هنوز که هنوز ست خیلی از تحصیل کرده های ما خیال می کنند رمان یعنی کتاب عشقی عاشقی و با همین لحن هم می گویند و تازه این هم که نباشد کتابی ست برای روزهای فراغت از کار . در اینجا هیچ چیز سر جای خودش نیست ما ادبیات خودمان را درست نمی شناسیم ادبیات معاصرمان را می گویم  در اینجا کسی برای رمان کلیدر که جلدهای اول و دومش با هم و بقیه ی هشت جلد تک تک منشر می شد لحظه شماری نمی کرد و حتی برای نمونه ی خارجی رمان هم همین طور وقتی که رمان مارسل پروست منتشر شد برخی سال ها بعد با افتخار اعلا م کردند که حوصله ی خواندنش را نداشته اند و این البته عیب نیست بلکه تفاوت فرهنگ ست فرهنگی به نام مطالعه . ما داستان نویسانمان را نمی شناسیم چون نوشته هایشان را یا جسته گریخته خوانده ایم ونه به طور جدی و اگر هم می شناسیم درک و نقد درستی از آن ها نداریم . ما اگر نویسنده ایم در باره ی جهانی ناقص می نویسیم چون که ذهنی ناقص را در خود پرورده ایم . ما در نزد دوستانمان خجالت می کشیم اگر کتابی را نخوانده باشیم اما در تنهایی خود نه تنها از ین موضوع شرمی نداریم که احساس غبن هم نمی کنیم . بازار تعیین کننده ی ذائقه ی فرهنگی ما شده فرقی نمی کند بازار جهانی یا بازار داخلی . ما شعر نمی خوانیم اما درباره اش اظهار نظر می کنیم و شاعرانمان که حلقه ی دوستانشان روز به روز تنگ تر می شود مخاطب شان محدود به همان ها می شود . شاعر و نویسنده ی ما به خاطر نبودن مخاطب جدی در خلا فکر می کند و برای تکه های پراکنده ــ تک و توک کتاب خوان ها ــ می نویسد و کیست که نداند جریان خلق اثر هنری براین منوال تا کی توان مقاومت خواهد داشت . ما از چه می نالیم وقتی که با دستهای خالی به گنجینه ی اندک ذهنی خود می نگریم خاطره ای از ادبیات خودمان که پایدار باشد به یاد نداریم و چون زبان نمی دانیم از ادبیات جهان هم فاصله داریم .

حالا شاید حق با منوچهر بدیعی باشد که نمی خواهد کتابش را منتشر کند او هم مثل هر هنرمندی مشتاق ست که نتیجه ی تلاش یک عمر خود را ببیند اما صبر می کند با تلخی صبر می کند تا زمانی که حداقل مخاطبی واقعی برای کارش پیدا کند حالا این صبر چند سال طول خواهد کشید و اصلا آیا ممکن ست که فرهنگ به این زودی ها تغییر کند خود چیز دیگری ست شاید زمان انتشار آن کتاب هم برسد شاید…

 

Advertisements

63 thoughts on “اندر حکایت اهل مطالعه و تراژدی تیراژکتاب

Add yours

  1. ببین
    قضیه این است که مشتریان قصه همه جای دنیا دنبال اینترتیمنت بود ه اند. صف بستن برای هری پاتر ادامه منطقی انتظار برای کتاب هوگوست.یعنی از قضا حجم کثیری از مشتریان کتابها را مد روز تعین می کند . در آن روزگار هم مطمئن باش مردمی که در اسکله بوده اند -مثل خیلی از کسانی که در صف جشنواره می ایستند – قرار بوده پز این انتظارشان را بدهند. یعنی از قضا این قضیه مد در مقوله ای مثل کتاب – که به طور طبیعی کسی که از نخواندش احساس کمبود نمی کند- چیز بسیار خوبی است.که یعنی مشکل از هری پاتر نیست. مشکل از بقیه کتابهاست.که یعنی تا وقتی رسانه ها کتاب خواندن را به عنوان یک سرگرمی جذاب تعریف نکنند. و تا وقتی سیمای نویسندگان مردمانی عبوس و برج عاج نشین باشد وضع همین است که هست.
    که خب خیلی طبیعی است تا وقتی نویسنده مشتریانش را نمی شناسد و آنان را حشرات الارض می بیند باید منتظر نتایجش هم باشد.
    که البته این میان مقایسه کتاب پروست با مثلا هوگو کمی به نظرم غیر منطقی است. چون در همان ور آب هم کتاب پروست حاصل نحله ای از روشنفکری است و جنس ادبیاتش اساساً مخاطب خاص دارد و شاید که اگر روزی بشد آمار گرفت می فهمیدیم این کتاب از قضا خوانندگان ایرانی اش از خوانندگان فرانسوی زبانش بیش بوده.
    و خلاصه….از نفس افتادم.ببخشید در این باره دلم پر است.

  2. سـلام

    بارالها! از گناه من در گذر که لايق حضور در پيشگاهت نبوده ام. آماده ام که عظمتت را تعظيم کنم و بزرگي ات را به سجده آيم. خاک درگاهت را سرمه چشم کنم و خود را تسليم محض تو کنم.

    مطلب جديد: «فرض سوم: بنده اي گنهکار و پادشاهي رئوف»
    وبلاگ شوق رضوان

  3. من این حرفها رو قبول دارم، اما فکر میکنم کامنت خواب بزرگ در مورد مد در گذشته ها هم درست است. اما من خودم جدا نمی دانم که چه باید کرد که اینها درست شوند. من خودم کمتر رمان ایرانی خوانده ام و میخوانم. فضایشان را دوست ندارم و شاید اینکه نویسنده شان را میشناسی و زندگیش را لمس میکنی باعث طرد شدنت می شود. ( خودم هم میدانم این دلیل منطقی نیست اما تقریبا مطمئنم یک دلیلش همین است. )

  4. به خواب بزرگ:
    منظور مقایسه ی بین هوگو یا پروست نیست که این ها از جنسی متفاوت ودر زمان هایی متفاوتند . اصلا مقایسه ی هیچ نویسنده ای با دیگری نیست هرچند که انتظار کشیدن برای هوگو در اسکله از جنس و دقیقا در ادمه ی صف بستن برای هری پاتر ست حرف من مقایسه ی بین دو فرهنگ ست و اگرفرض کنیم نویسندگانمان هم برج عاج نشین هستند آنها هم ادمه ی منطقی همین فرهنگی هستند که ما درباره شان این طور فکر می کنیم . می خواهم بگویم ما کتاب نمی خوانیم البته _ اگر دیدگاه بدیعی را درین زمینه قبول داشته باشیم _ اما از طرف دیگر نمی خواهیم قبول کنیم که تفاوتمان با آنها درین زمینه حداقل زمین تا آسمان ست چه در زمینه ی ادبیات روشنفکری چه در زمینه ی ادبیات اجتماعی.

  5. سلام
    خسته نباشيد
    چه دل پر داري ، يك جاي كار اشكال دارد كه مردم ما كتاب خوان نيستند به نظر شما و نويسندگان و شاعران فكر مي كنيد ايراد به كجا برمي گردد آيا ريشه در فرهنگ دارد يا در اجتماع و وضع جامعه روز؟
    به گذشته هايمان كه نگاه مي كنم منظورم افرادي كه اطرافم بوده اند در شب نشينيها معمولا رسم به كتابخواني يا تعريف داستان بوده است ولي در حال حاضر شب نشينيها …..
    شايد بشود با يك حركت نه چندان سريع ولي مطمئن جامعه ايراني را به سمت مطالعه سوق داد ولي كساني كه اين كار را شروع كنند بايد از هيچ گونه مانعي نهراسند و نااميد هم نشوند .
    انشاء الله روزي برسد كه دردهاي شما هم رفع گردد.
    بركت باشيد

  6. دوران راهنمایی معلم ریاضی داشتیم که همیشه از وضعیت مطالعه در ایران می نالید
    البته خودش هم چندان در این زمینه فعال نبود
    اما خوب ایرانی بود و نالیدن جز لا ینفک زندگی او
    مثال جالبی برای نشان دادن تفاوت رویکرد ما به کتاب در مقابل غربیان می زد
    می گفت:ما کتاب می خونیم که خوابمون ببره(اشاره به عادت دیرینه ی کتاب خوندن قبل از خواب ایرانیان)
    اما فرنگیان کتاب می خوانند که بیدار بمانند(منظور اگاه سازی است)

  7. سلام
    گناه مایی که منتظر اولیس نشستیم چیه؟
    کسی جز دکتر بدیعی هم جرئت ترجمه همچو کتابی رو هم نداره
    این انصاف نیست خشک وتر باهم بسوزند

  8. سایه ها فرو نشست و در دیار از قصه ها آفتاب زد
    ممنونم محبوبه
    تو تا پرتوی آفتاب روشنی
    چگونه می توان در آینه دید خویشتن را
    هر وقت میام اینجا
    دنیا انگار غنچه یی ست
    باز شده
    بسوی
    دایره ی پرگار با 360 درجه مثلث

    ….

    مواظب خودت باش
    از دایره هم برون مرو

    …..

    تا کلامی دیگر
    تا سفر برای بهبودی

    من به تو اعتقاد دارم
    چون میدونم هر پستی که میذاری

    مطالعاتت به اندازه ی مکفی کافی هست
    من میخونم دونه به دونه
    و نگاه را می ربایم

    …..

    تا قندیل

  9. بازم میایین؟منظورم پاتوقه
    هر هفته پنج شنبه ما بروز میکنیم
    راستش خیلی دوست داریم با ما همراه باشید ان همه همیشه
    دوست داشتن بر جوانان که عیب نیست ،هست؟

  10. سلام دوست عزیز
    نظرتان را دیدم .ممنونم که تا انتها تحمل کردید و نظر دادید.با شما موافقم .
    در مورد کتاب و کتابخوانی خب موضوع کاملا روشن است که دلیل کاهش تیراژ کتاب و خارج شدن از سبد خانواده چیست.ما این وسط فقط باید دعا کنیم که وضع بهتر شود.
    موفق باشید

  11. سلام محبوبه جان…
    در این با ب حر فها زیاد است در این مملکت! یادم است اخرین بار که با بک تختی را که الان در امریکا بسر می برد …در ان مغازه کوچک نشر قصه ی خودش دیدم حرف و حدیث داشت بسیار …و مطلب تو نیز خوانشی بود درد مندانه که حداقل به من می گوید محبوبه از جنسی ست که اینجا در این سرای گل و بلبلی زود ترک بر می دارد بماند! اما داستان من با شعر پر خط و خال است که سر فرصت جایی زمانی برایت باز میکنم یک مجموعه غزل دارم 81 ارویچ در اورد به نام»به جای پیراهن تو سکوت» خواستی ادرس بده برایت پست کنم ….برای چت نشینی مطلب زیاد دارم به احتما ل امشب انجا را بروز می کنم…راستی خودت چرا چت نشینی نمی ایی

  12. يك وجب از كويرشو ,,,,,,, به همه دنيا نميدم

    يك قطره آب خزرو ,,,,,,, به صدتا دريا نميدم

    عشقم ايران , جانم ايران , وجودم ايران , زندگيم ايران

    دشمنان , پستي و فرومايگي تا كي ,,

    payandeh iran

  13. یکی از علل کتاب نخوانی ایرانیان عدم درک صحیح و تجربه کهکشان گوتنبرگ است . در ایران پس از دویستسال تجربه غرب در فرهنگ کتابت که همراه خود مدرنیته و فردیت را به همراه آورد صنعت چاپ گوتنبرگ وارد شد و متاسفانه هنوز در فرهنگ مکتوب غوطه نخورده بودیم که جهان وارد عصر رسانه های الکترونیکی شد و گفتمان جدیدی رقم خورد و ایرانیان بدون درک مرحله قبل یعنی جهان مدرن و مکتوب وارد جهان مارکونی با اختراع رادیو شدند و بهمین علت ایرانیان بیش از کتابت اهل دنیای شفاهی هستند که از جهان قبیله ای به جهان رادیویی رسید ه اند

  14. سخنان شما منطقی و نشانه ی درد است.
    البته در اروپا، اینک گرایش به مطالعه بسیار کاهش یافته است. بسیاری کتابخانه ها را در سال های اخیر بسته اند و یا در هم ادغام کرده اند. اما با وجود این باید گفت که
    میان ماه من تا ماه گردون
    تفاوت از زمین تا آسمان است.
    مثلا روزنامه ی « مترو » که در بسیاری از کشورهای اروپایی و در بسیاری از شهرهای آمریکا مجانی منتشر می شود در اتوبوس ها و ترامواها قرار می دهند تا مردم بخوانند. مردم دیگر در راه رفتن به سر کار، کمتر باهم حرف می زنند و بیشتر این روزنامه و یکی دوتای دیگر که به رقابت قد علم کرده اند را می خوانند. ناگفته نگذارم که این مجانی خواندن ها، عواقب زیان آوری نیز داشته است. خیابان ها و اتوبوس ها به علت شلختگی جوانان و نیز شماری از بزرگسالان، بسیار کثیف و آشفته شده است. جسد روزنامه ها در زیر « سُم » نه ستوران که آدم ها در حال له شدن است.

  15. ما مثلی داریم به این شکل که حرف حساب، جواب ندارد. اما من می خواهم بگویم که حرف حساب شما جواب دارد. جوابش این است که کمی بیندیشیم که دست کم این وضع اسف بار تغذیه ی روحی نکردن و در گودال کوچکی شنا کردن را به فرزندانمان انتقال ندهیم. اگر پدرانمان ما را کتاب خوان نکردند، شاید دوستانمان کمی ما را کتاب خوان کردند. ما نیز بر آن باشیم که میراث اندیشیدن و « باز» اندیشیدن را به فرزندانمان انتقال دهیم. کتاب، یکی از ابزار این میراث است.

  16. آه …بله بله که نویسنده دمادم خودش اینها را خوب می داند.
    گفتم که دلم پر است.
    برای درک کتاب خوانی در ایران باید احتمالا به هرم حضرت مازلو هم مراجعه کنیم.اگر بپذیریم که فرهنگ متعلق به راس هرم است آن وقت ببینیم قشر متوسط جامعه – که خوانندگان بالقوه کتاب اند- چقدر از نیازهای اولیه شان مرتفع شده. و اگر این نیازها پا بر جا باشد چطور می توانیم انتظار داشته باشیم که کسی کتاب بخواند. اختلاف میان سطح کتاب خوانی در ایران با جایی مثل فرانسه ارتباط مستقیمی با سطح رفاه و مرتفع شدن نیازهای اساسی دارد.
    از طرف دیگر این برج عاجی نشینی نویسندگان که گفتم ممکن است حتی رنگ وبوی پرولتاریایی داشته باشد- که دارد- یعنی خود نویسنده عارش می آید که بپذیرد اغلب خوانندگان محض سرگرمی – که شاید به نتایج دیگری هم بیانجامد- کتاب او را می خرند.

  17. سلام خانم موسوی

    من متاسفم که از دو عشق واقعی خودم یعنی ادبیات و نقاشی همیشه دور بودم.

    اونا با تمام بی توجهی های من همیشه تو قلبم بودن .

    شاید به سمتشون خیلی کم رفتم …

    ولی می دونم یه روزی این فاصله رو می شکونم .

    نمی دونم چقدر طول می کشه تا انتشار اون کتاب

    ولی من فرسنگها تا نقطه ای که الان همین آدمهای مورد انتقاد شما قرار دارن هم فاصله دارم .

  18. از اینکه به وبلاگم سر زدید ممنونم .

    وارد دوره ای شدم که چیزی به ذهنم نمی رسه . کلمه ها قهر کردن و هر چی می گردم پیدا نمی شن تا حسم رو همراهی کنن.

    بهر حال اون جملات معروف بیکل رو قرار دادم واسه یاد آوری به همه…

    موفق باشید

  19. البته که حرف های خواب بزرگ عزیز در باره ی سطح رفاهی و غیره کاملن درست ست اما دارم از هزار و پانصد نفری حرف می زنم که کتاب را فقط برای سرگرمی نمی خوانند و تازه اگر برای سرگرمی هم بخوانند چیزی از لذت محض هنر کم نمی کند این ها هستند که توانایی کتاب خریدن دارند و خیلی چیزهای دیگر اما کتاب موضوعی جدی نیست و تا وقتی ادبیات موضوعی جدی نباشد در اینجا امکان چاپ کتابی مثل اولیس هم ممکن نیست.

  20. سلام به محبوبه عزیز
    اتفاقا» دیروز داشتیم در مورد نمایشگاه به اصطلاح بین المللی کتاب شیراز حرف میزدیم.یادم بیشتر کسایی که میومدن تنها برای این بود که چرخی تو نمایشگاه بزنن و دور هم چیپس و پفکی خورده باشند.خلاصه با توجه به فضای اطراف نمایشگاه بیشتر برای تفریح اومده بودند تا دیدن و خرید کتاب.بچه های مدرسه ای هم که بیشتر دنبال پوستر،سی دی و شاید کتاب آموزشی باشند.به این ترتیب شاید بازدیدکننده نمایشگاه زیاد باشه ولی این به هیچ وجه نشان دهنده این نیست که این افراد علاقمند به کتاب یا کتابخوان هستند.
    تازه یاد اون تیتر مدار صفر درجه چلچراغ هم افتادم :فقط شترها کتاب نمی خوانند.جمله ای که آلمانیها برای تحریک مردم به خواندن کتاب استفاده میکردن.اینجا اما …
    راستی چند روز پیش یه پیام خصوصی برات گذاشته بودم نمیدونم دریافتش کردی یا نه؟

  21. با سلام وخسته نباشید

    مطلبی که نوشته بودید خواندم ومطمئنآ درد دل تمام ماست که بیماری قلم بدست گرفتن داریم.نقد زیبا وسنجیده ای روی داستانم نوشته بودید که استفاده کردم.
    بسیار سپاسگزارم.بی تعارف میگویم هر عیب وایرادی می بینید نذکر دهید که خوشحال می شوم.

  22. دوست بزرگوارم محبوبه خانم گرامی. ممنون از لطف بسیارتان . من که از شرمندگی نمی دانم چه بگویم .
    مطلب اخیر را می خوانم و همین امروز انشاا… می نویسم.

  23. بخش اول…
    محبوبه خانم سلام قبل از اظهار نظر درباره پست اخيرت / لازم مي دانم باز هم بابت لطف بسيارت تشكر كنم . اميدوارم شايستگي دوستي و لطف شما باشم .
    و اما درباره پست اخير…
    ما (نمي گويم ما ايراني ها يا ما شرقي ها يا نمي دانم …) به خيلي مسائل اهميت به اندازه نمي دهيم. بعضي ديگر را هم كه اصلن نمي خواهيم ببينيم اما غافل از انكه همان مسئله مهم اما مختصردر بي خبري ما (تو بخوان خود را به كوچه علي چپ زدن) انقدر بزرگ مي شود كه مي خواهيم هرطور شده به كنجي بخزيم تا از ديد ان مسئله ي حالا بغرنج شده در امان باشيم.
    اما ان مسئله حالا بزرگ شده كه خودش را به نديدن نمي زند. مي گيرد يقه مان را و چه مي گيردي …
    حالا هم كتاب و كتاب خواني شده يكي از همان مسائلي كه نمي دانيم با ان چه كنيم ؟؟؟؟؟؟؟
    حداقل لطف كار تو در نوشتن اين مقال در ديد قرار دادن همان بي خبري هاست. هرچند دوست تر داشتم با حوصله اي بيشتر متن كالبدشكافانه اي مي خواندم اما همين (نمي گويم اندك) هم نه كه غنيمتي ست كه بركه اي ست از پس سراب هاي دروغين كه لطف كردي و حوصله به خرج دادي و انگشت اشاره به سويي گرفتي كه شايد خيلي ها براي به ان سو نگريستن حوصله اي ندارند.
    من به عنوان يك شهرستاني كه با عشق به ادبيات از همان سال هاي ابتدايي اشنايي ام با ادبيات جدي به دنبال ((اوليس)) بودم و تا اين يكي از بزرگ ترين شاهكارهاي ادبي قرن بيستم را كه نقدها بر ان خواندم را خودم نيز بخوانم كه پيدا نشد كه نشد.
    البته علت را شهرستاني بودن خود و بر نخيل بودن خرما مي دانستم. اما بعدها به عدم چاپ اش اگاهي يافتم.
    من هنوز مصاحبه اقاي بديعي را نخوانده ام اما اگر انطور كه شما اشاره كردي عدم مطالعه را مانع انتشار كتاب عنوان كرده / حرف درستي نيست. اگر كتاب با ترجمه اي درخور و با چاپي مطلوب و با توزيعي مناسب روانه بازار كتاب شود/ مخاطب خواهد خواند. همانطور كه حالا خيلي ها چشم انتظار قله هاي ادبيات هستند…

  24. بخش دوم…
    شما نوشته اي در شهرستان ها تب كتاب نيست . من مي گويم شايد بخاطر غم نان و ايضا نداشتن تغذيه مناسب و كافي فكري – فرهنگي در شهرستان ها چنين برداشتي بيراه نباشد / اما اهل مطالعه در شهرستان ها هم هستند و شايد ولع شان بيشتر باشد اما مثل جزاير كوچك و سرگرداني هستند كه به دليل بدي اب و هوا و غير مسكوني بودن / مسولين فرهنگي / ناشرين كتاب / مجلات ادبي / و حتا گاهي اصحاب قلم / نخواسته اند كه ان ها را ببينند / والا تهراني يا شهرستاني بودن در يك جامعه مطلوب نبايد معنا داشته باشد.
    يك تجربه شخصي را خدمت تان عرض مي كنم :
    مدتي قبل بخاطر تهيه پستي چهار كتاب كه در مجموع مبلغ شان مي شد 5400 تومان / به دليل نداشتن سرويس مخصوص در اداره پست شهرستان و البته خود ناشر 2000 تومان هزينه پست پرداخت كردم . در حالي كه بعضي ديگر از ناشرين يا چنين هزينه اي را ( بدون توجه به عدم سرويس مخصوص در پست شهرستان ) نمي گيرند يا انصاف به خرج مي دهند.
    ايا نبايد براي كتاب ( كه شعار مي دهيم يار مهربان است ) حساب ويژه اي باز كنيم ؟ ايا نبايد امكانات ( حداقل ها را ) براي كتاب خوان ها كه متاسفانه تعدادشان كم است و دارد كمتر هم مي شود ! قائل شد ؟ و چه و چه كه براي بيش از اين دراز نشدن سخن / از گفت – امد ان در مي گذرم.
    راستي در اولين فرصت لينك شما اضافه خواهد شد دوست خوبم. اگر دير به دير مي ايم ( به بعضي از دوستان حتا با اين فاصله هم نمي توانم سر بزنم) اميدوارم فراموشم نكني / من هميشه با ياد دوستان هستم و فرصتي هر وقت باشد عرض ادب خواهم كرد.

  25. سلام
    خسته نباشید
    خبرها رو حتما می خونی موج جدید اعتراضات علیه کنگره مولوی و اینکه نباید برای مولوی کنگره برگزار نمایند.
    خیلی جالبه آیت الله ها به غیر خودشان هیچ کس را قبول ندارند.
    در ضمن قیصر امین پور چقدر از نظر قیافه شبیه آقای خبازیان زاده می باشد و جالبتر که اصلا دزفولی می باشد.
    برکت باشید

  26. با سلام وخسته نباشید

    از این طر ف ها رد می شدم , گفتم : سلامی عرض کنم.ودر مورد مطلبی که نوشته بودید خیلی فکر کردم که چرا واقعاَ ما (ایرانی ها ) کتاب نمی خوانیم .وخلاصه این که سر به زانوی تفکر فرو بردیم و چون سر بر آوردیم در یافته بودیم که :
    به خاطر کمرویی وخجالتی بودنمان است.ما از بس که خجالتی هستیم , از بس که خجالتی هستیم , از بس که خجالتی هستیم صبر می کنیم تا کتاب مارا بخواند !

  27. چه سرنوشت غم انگیزی که کرم ابریشم
    همه عمر قفس میبافت ولی به فکر پریدن بود
    کتابی که باید صد سال قبل در می آمد هنوز در نیامده جالب است
    حرفی در مورد وضع موجود ندارم جز سکوت ودرد
    وقتی فهیمه رحیمی وچند نویسنده ی اینچنینی بازار را قبضه کرده اند بهتراست اصلا تعطیل باشد
    با یک داستان بروز هستم اگر سلیقه ات گرفت حتما بیا
    بدرود

  28. سلام
    تنها می توانم بگویم مادر گوهری هست که مثل او نیست .
    می دانم بدترین مادر وقتی می رود باز هم جایش برای فرزندان خالی است آنچنان که گویی انسان هویتش را از دست داده است. اغراق نیست اگر بگویم خالقی هست که با رفتنش مخلوقش را سرگردان در وادی نا آشنا به جا می گذارد.
    خانم موسوی : دوست گرامی
    امیدوارم با صبر و خاطرات مادر بزرگوارتان جای خالیش را پر نمایید.
    از خداوند در این شب عزیز برای آن بزرگوار رحمت تمنا می کنم.
    خوشا به حال آنها که با دست پر رفتند و پشت سرشان تنها نیکی است.

    برکت باشید

  29. سلام دوست عزیز

    باز هم دو غزل قدیمی در انتظار نقد نشسته اند:

    به خدا… يا به همان كولي‌يِ تب‌دار بهشت
    كه كسي نيست خريدار سرِ دارِ بهشت
    بوي هذيان و غزل مي‌دهد اين كوچه چرا؟
    كسي انگار سرش خورده به ديوار بهشت……..

    در سحوری به انتظارم

  30. سلام دوست عزیز کتاب خوان ما
    برای خودم متاسفام که صادق هدایت این کتاب را نیم قرن واندی پیش از من خوانده اما من … البته شنیده ام که یکی از منتقدان بزرگ انگلستان گفته است که اعتراف میکنم این کتاب را نیمه کاره رها کرده ام و خیلی ها نتوانستند این کتاب را بخوانند که البته این عجیب نیست وقتی ادبیات داستان را به دونیمه ی بعداز جویس و قبل از جویس تقسیم میکنند ……
    راستی شما یک سر تشریف بیاورید شهرستان و از انجمن های ادبی بازدید بفرمایید بعد بگویید کتاب خوانی وجود ندارد البته شعارهای قشنگی میدهید که خیلی نزدیک است به ژست پایتخت نشینان …. دیده بودم که در پاتوق ادبی نقد گذاشته بودید و همه را محکوم کرده بودید که سرسری نظر داده اند خب دوست خبرنگارو روشنفکر شما که در مورد داستان مطلعیید به کمک ما بیایید و با نظرات ارزشمندتان یاری امان کنید که پاتوق سخت محتاج دوستانی چون شماست

  31. میدانم درد را
    احساس نبودن را
    و
    آنگه هر شبش با من بود
    در آغوش بودن هایم

    تنها نباشی

    در انتظار تو برگ ها به زردی خزان پر زنگند

  32. میدانم درد را
    احساس نبودن را
    و
    آنگه هر شبش با من بود
    در آغوش بودن هایم

    تنها نباشی

    در انتظار تو برگ ها به زردی خزان پر رنگند

  33. حانم موسوی مطلبتان را خوانده بودم.اما این روز چند نفر که نمی دانم با من مشکل دارند یا با خودشان و دیگران به نام من در وبلاگها پیام بی ربط می گذارند وموجب آزردگی دوستان می شوند برای همین پیغام نگذاشتم.بدیع غیر از این که مترجم بزرگی است انسانی ست شایسته نام انسان.گاهی وقت ها باید به آدم ها حق بدهیم.به هر حال مطلبتان حرف دل است و بر دل می نشیند.پاینده باشید.

  34. به کوروش به آرش به جمشيد قسم

    به نقش و نگار تخت جمشيد قسم

    که ايران همی قلب و خون من است
    گـرفتــه ز جـــان از وجــود مــن است

    ايراني به خود آ ,, گر به خود آيي , به خدايي رسي

    پاينده ايران ………

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

بالا ↑

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: