یادها و سایه ها (1)

                                       یادهـــــــــا و سایه هـــــــــا(۱)

امان از خستگی بی پایان که مثل زهر ذره ذره در جان آدم نشست می کند و تمامی ندارد. اصلا معلوم نیست از کجا می آید و چگونه شروع می شود فقط می دانی که هست وقتی که مثل گوژپشت خمیده می شوی و فرو می روی در خود . به قول کارل یاسپرس » ما در جهان سقوط می کنیم سقوطی ممتد «و من سنگینی این سقوط را گاه در پشت خود حس می کنم و فرو می روم و فرو و… فروتر…اما چه می توان کرد با بار این لعنت ــ رنج ــ فقط به دستاویزهای کوچکی چنگ می زنیم دستاویزهایی که از خودمان سست ترند . اما دلخوشی هست .یادهایی که انگار تنها بهانه ی بودنند و زیستن . یادهایی گرامی که خودم هم نمی دانم چرا دوست دارم بگویم اشباح یا سایه ها . سایه هایی اطمینان بخش که در خنکایشان می توان کمی از فرسودگی جسم و روح کاست . یاد افسانه . امیر زاده ی کاشی ها و یحیا حتی اسماعیل با تمام تلخی و بیماری اش.

                                                            ***

امیر زاده نشسته » امیر زاده یی تنها » در میان کاشی های آبی حوض خانه وصدای نرم فواره و نجوای آرام اطلسی ها . امیر زاده در آن نیمروز گرم تابستان با چشمها ی بادامی اش و در حالی که همه خوابند به نقطه ای درمیان آن همه آبی خیره مانده . کسی چه می داند امیر زاده در آن سکوت به چه می اندیشد؟ فقط یادش آرامشی ست که در غربت افتاده ای به وطن بیندیشد و من به خانه به امنیت به هجوم آب و آبی و رقص نور در طاق طاقی های حوض خانه می اندیشم .

به نیمروزی گرم

ناگاه

خاطره ی دوردست حوض خانه

آه امیرزاده ی کاشی ها

با اشک های آبی ات

                                                                          ( امیر زاده ی کاشی ها ــ احمد شاملو )

                                                                  ***

… در کوچه باد می آید . باد به باران شلاق می کشد وسیاهی شب را خیس می کند. بارن اما بی صدا می بارد مثل گام های زن هرجایی که هرشب از زیر پنجره اش می گذشت و چنان آهی می کشید به تلخی که یا سمینی کبود بر سر پنجره می لرزید . زن اما گام هایش را تند نمی کند به خاطر باران . خاطره ی دلخوشی های کوچک مرد شاید عذابش می دهد که امشب در این شلاق باد بر باران می خواهد خود را به تمامی بر او فاش کند. به پشت در می رسد و چند ضربه و بعد تنها یادی ست و ناله های مرد:

هم از آن شب آمد هر چه به چشم

همچنان سخنانم از او

همچنان شمع که می سوزد با من به وثاقم پیچان

                                                                                       ( همه شب ـــ نیما)

                                                                   ***

و آن بچه ها آن بچه های رفته بچه هایی که چون خوشه ای گنجشک جمع شده بر سیم برق شادمانه های و هو داشتند . بچه های کوچک بچه های ترسو بچه های مرده بچه هایی که همه ی آن سال با برف و بورا ن رفتند و ما در برف وبوران بازگشتیم که ما را تماشا کنند از دور وما هم صدا با آنان می خوانیم .صدامان بر آب های مرده منعکس می شود بچه هایی در آوار مرگ بچه های اسفندیار بچه های شهر بازی و نمایش ها .بچه هایی که نامشان یحیا ست … نه …بچه ها نمی توانند بمیرند حتی بچه های آن سال مرگ . سالی که نام تمام مردگانش یحیا بود :

یک ریز می خواند هنوز اسفندیار آن سو

خرگوش و خاکستر شدی ای بچه ی ترسو

دریا ی فردا کشتزار ماست

نام تمام مردگان یحیاست

                                                                                    ( نام تمام مردگان یحیاست ــ سپا نلو )

                                                                  ***

رویای مردی که نشسته با سیگاری در دست و چشم دوخته به صفحه ی سفید کاغذ که آنی ست با کلمات در مقابلش جان گیرد و هوشنگ با نگاه کنجکاوش که در اشیا و آدم ها فرو می رود و می کاود . و رویایی و رویای او بر هوشنگ و یاد او که می گوید :» بادیه اول دنیا بود . و اول دنیا سمت نداشت . سمتی به سمت خودش داشت که ابتدای دایره بود»

من می روم ودنیا می ماند

نه او مرا نه من او را

با این لجی که آسمانش با من داشت

هر جا آبی همه جا آبی

                                                                                    ( سنگ هوشنگ ــ ید ا… رو یا یی )

                                                                     

Advertisements

یک دیدگاه برای ”یادها و سایه ها (1)

  1. دوست هم داستان من سلام
    با تشکر از محبت شما ، باید عرض کنم که حق با شماست. اما باور کنید فرصتی برای گذاشتن کامنت در وبلاگ دوستان برایم باقی نمی ماند.در ضمن آخرین پست وبلاگ بنده که شما آنرا خوانده بودید، داستانی است از خودم که توسط دوستان آتی بانی ترجمه شده و در سایت آتی بان هم موجود است.
    باز هم به من و مقصد من سر بزنید.
    سبز و پاینده باشی…

  2. چيزی به عقب بر نمی گردد می دانم

    آن هم با اين ساعت های جديد ارتعاشات اتم سزيم

    بر نگردد ، با شد

    می خواهم عقب را جلوتر بِکِشم

    بِِکِشم ، بِِکِشم

    آنقدر که دود بالا بياورم

    من برای لايه اوزن خطرناکم

    بگذاريد اين نامه را پست کنم

    بعد

    جايی دفنم کنيد

  3. سلام
    عید گذشته مبارک
    جالب بود
    شرمنده خیلی دیر اومدم
    واسه پایان نامه ام یه مدت رفتم بودم شهرستان
    من با آخرین نتایج به روزم خوشحال میشم بهم سر بزنی
    سبز باشی بای

  4. تداعی و رونوشت هات
    مصداق بر انسانیتت در همه مراحله
    پر معنا و شکوفا
    در هر لحظه می توان باغی را به تصویر کشید
    که مجموعه یی ست
    که من برداشت میکنم از پستهای شیرین تو

    فعلا
    باز برمیگردم

  5. خوشحال می شدم که به عنوان یک خواننده که به کارهای جدی ارج می گذارد، می دانستم که آیا فقط شعرهای آمده از آن شاعر است و یا نوشته ی بالای شعر نیز متعلق به هموست که شما آن ها را در کنارهم گذاشته اید. چون در هر حال حاضر، من به منابعی که شما دسترسی دارید، دسترسی ندارم. واقعیت آنست که من با آگاهی به این موضوع، دو دریافت گوناگون در ذهنم شکل می گیرد که گاه هرکدام سمت و سوی خاص خویش را دارد.

    اما شعر پروین. راست می گویید. شعرهای پروین مردانه است. اصولاً در اشعار پروین اندیشه هایی که خبر از کشف و کاوندگی بدهد وجود ندارد. پروین این حُسن را داشته است که بتواند خوانده هایش را از ادبیات کُهن ایران، یک بار دیگر در قالب قطعه، مثنوی و غزل به خواننده انتقال دهد. البته در آن ها لطافت های زنانه را می توان پیدا کرد اما از آن لطافت هایی نیست که برای مرد، مرز بگذارد. انگار مردی با کمی روحیات زنانه شعر گفته است نه زنی با روحیات مردانه.

  6. درست است که ما حرف فرانسیس بیکُن را تأیید می کنیم اما به راستی اگر عقل کوتاه قد آدمی جلو عشق را می گرفت، دنیا زباله دانی از مشتی مغز بود که فقط می توانست محاسبه های دو دو تا چهارتا داشته باشد. در آن صورت نه جادوی قلم مارکز گنجینه ی خلوت بشریت می شد و نه جشن و جنون مولانا از حضور شمس پرنده و نه نگاه آرامش بخش حافظ به این زندگی دو روزه از روزنه ی کلام. البته عقل با همه ی کوتاهی قد می باید باشد. اما حتی تمامی اختراعات را می توان فرزند عشق و خیال دانست و سپس به دایه ی عقل اظهار ارادت کرد که این فرزند را به جایی رسانده است.

  7. به واژه های بی روادید
    نمی دانم برای خواندن شعر و ماندن آن در حافظه به چه منابعی نیازست که در دسترس من هست و در دسترس دیگران نیست؟جملات برداشت هایی ست البته از ذهن حقیر بنده که قسمت هایی که متعلق به شاعرست به خاطر گیومه ها کاملا مشهود ست. دو دریافت گوناگون شما رانمی دانم چیست چون چیزی ازین در یافت ها نگفته اید اما قصد من سخن گفتن از شعر هایی ست که چون یادی مقدس در خاطره ی قومی ما مانده اند چه بخواهیم و چه نه . این یادها برای من عزیزند و قصدم یاد آوری این یادهای عزیز بود و شاید هم کمی معرفی برای کسانی که با دنیای شعر آشنا یی ندارند.

  8. سلام خدا قوت
    این روزا
    شوخي بچه ها شده: الياس

    و…

    خلاصه اسم حضرت الياس و دكتر پژوهان و البته پري خانوم و دكتر برديا افتاده سر زبون بچه ها

    كه همه ي اينا نشونه هاي خوبي اند براي يك سريال، چه سريال هاي 90 قسمتي زرد و چه يه سريال ايدئولوگ مثل اغما.
    بقیه شو لطفا تو وبلاگم بخونید

  9. سلام
    گرچه در بین واژه ها حیران و مبهوت به گرد شمع عقل و عشق می گریم
    اما در پهنای ادبیات چنان راحت به هر واژه ای می رسیم که گویا سالیان درازی آن را می جسته ایم
    واژه ها معنای نوشتنند و فهمیدن

  10. گویا من خیلی عقبم …
    برای فکر کنم دو پست قبلی تا تازه شده ها را بخوانم …
    سلام خانم موسوي / ممنون بابت انتخاب هاي خوب تان / گذشته از حسن انتخاب نوعي معرفي اثار هم بود براي كساني كه شايد

    برخي از اين اثار را نخوانده اند. اگر هم خوانده باشند تاملي دوباره بوده است .
    به گمانم برخي از اين تكه داستان ها را مي توان يك داستانك مستقل به حساب اورد . مثلن امارانتا يا مثلن بنجي يا … در نمونه هاي

    انتخابي شما مخاطب با اذهاني زيبا كه دنياي پيراموني را به دنيايي امن و ارام تبديل مي كنند روبروست. همچنين در اين نمونه ها

    اهميت زبان در نگاه هنرمند را نيز مي توان به وضوح ديد. ممنون دوست خوبم اما كاش از داستان هاي خوب نجدي هم بخشي را

    مي اوردي ( نجدي از اين نظر بسيار مستعد است / بود ) يا مثلن از اثار داستايوسكي ( مثلن برادران كارامازوف ) يا اخرين

    وسوسه مسيح يا حتا ((بگذار سخن بگويم)) ي كه داستان نيست و زندگي نامه است و چه زيبا نوشته شده و چه زيبا احمد شاملو و

    ع پاشايي ترجمه كرده اند يا … هر كدام را مثال مي اورم نمونه هاي ديگري در ذهنم نقش مي بندد . همه خوبند / ممنون .
    راستي به احتمال زياد انشاا… سه شنبه با مقاله – نامه اي به روزم .

  11. سلام ممنون از کامنت
    انصافاً فرد کتابخوان وبا مطالعه ای مثل شما می تونه منو تو نوشتن راهنمایی کنه.متشکرم که گفتید دکتر بدیعی ترجمه رو تموم کرده.
    خب چاپش رو هم متاسفانه..
    نمی دونم چراآقای مهاجرانی گفته بودن کامل نشده؟…
    جالبه

  12. سلام. از اظهار لطف شما ممنونم. سپاسگزارم از اینکه با ابراز محبت خود مرا دلگرم میسازید. همواره شاد و پیروز و سربلند و تندرست باشید

  13. باز هم سلام محبوبه خانم. اين چند پست عقب افتاده را هم خواندم. در مورد همين پست (يادها و سايه ها) تصويرهايي كه قبل از شعرها اوردي را مي توان تفسيري دانست شخصي و البته زيبا از ان اشعار. به عبارتي بازخواني انها يا به عبارت ديگرتر عشقبازي شاعرانه با انها. من به احترام همه بزرگان ادبيات برمي خيزم ( همين الان ) اما يادمان باشد بزرگي به نام نيست. از شاعران و نويسندگان نه چندان نامدار هم اگر شايستگي دارند يادكن و البته ان ها كه از ياد رفته ترند.
    درباره پست ((پيرزن و عروسك هايش)) – خوشحالم كه به لذت در ادبيات اهميت ميدهي و گويا به چيزهاي ديگر ترجيح اش ميدهي. فقط اينكه انجا كه نوشتي ((لب ها كه خيلي پت و پهن ست)) بايد فعل جمع باشد. البته شايد بگويي مرجع يك نقاشي بي ارزش در جريان داستان است و بايد فعل مفرد باشد. اما من مي گويم در اين نوشته شما از روايت سيال استفاده كردي. مخاطب از كلمه اي از تصويري ليز مي خورد و به بعدي مي رود و از بعدي به بعدي و همينطور ادامه مي يابد كه در اين روند همه چيز بايد شخصيتي مستقل داشته باشند ( البته در اينجا من اين طور احساس مي كنم با توجه به دنياي ويژه اش) از اينرو مي گويم كه فعل بايد جمع باشد. البته اين يك اظهارنظر خام است . فقط يك چيز ديگر خيلي فكر نكن كه داستان نيست.

  14. با سلام و درود
    سالگرد وفات فریدون مشیری تسلیت باد
    سالگرد وفات رهی معیری تسلیت باد
    اشک معشوق با عنوان:
    ظالمانه در جنگ است نا خدای استبداد با خدای آزادی
    این بار در دو بخش
    سیاسی:
    1/ شعری از محمد حسین احراری
    2/ بیانیه کمیته آزادی دانشجو یان سیاسی
    3/ تظاهرات دانشجویان مبارز
    4/دشمن اصلی ما
    ادبی:
    1/ شعری از علی قربان نژاد
    2/ نقدی بر کتاب حق با شماست آقا نوشته مرتضی پارسا
    به روز است و منتظر شما

  15. (¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨(¸.•*¨منتظرتونم ¸.•*´¨)¸.•*´¨)¸.•*´¨)

    شاد باشين
    **********
    هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
    وسعت تنهائيم را حس نكرد
    در ميان خنده هاي تلخ من
    گريه پنهانيم را حس نكرد
    در هجوم لحظه هاي بي كسي
    درد بي كس ماندنم را حس نكرد
    آن كه با آغاز من مانوس بود
    لحظه پايانيم را حس نكرد

  16. وای هوا پر است از عشق…
    ×××
    مرسی که سر زدی.
    به روزم…
    به این مخروبه باز هم سری بزن.
    ×××
    مرسی از شعرایی که نوشتی خیلی احساس قشنگی به من داد.

  17. لي لي مي كنم به روي واژه ها

    واژه ها زير پايم له مي شوند

    وكف پايم سرخ

    سرخي از كف پايم بالا مي آيد

    بالا بالا بالا تر…

    و تمام تنم را مي پوشاند

    سلام دوست عزیز
    به روزم
    باشعری و…
    خوشحال می شوم مرا بشنوید

  18. لي لي مي كنم به روي واژه ها

    واژه ها زير پايم له مي شوند

    وكف پايم سرخ

    سرخي از كف پايم بالا مي آيد

    بالا بالا بالا تر…

    و تمام تنم را مي پوشاند

    سلام دوست عزیز
    به روزم
    باشعری و…
    خوشحال می شوم مرا بشنوید

  19. سلام
    آفرین/زیبایی انتخاب هایت را سپاس
    بایک غزل درحال وهوای حافظیه به روزم وچشم به راه دریافت دیدگاه هستم
    ما بال در بال هوای تازه در پرواز / درخلسه ای خالص تر از روح هوا بودیم

    پایدار باشی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s