من در تقاطع اشباح (1)

 

                                          من در تقاطع اشباح (۱)

مدت هاي زيادي است كه فيلم مي بينم . آن قدر كه يادم نمي آيد اولين فيلمي كه ديدم چه بود.

اما زمان درازي است كه اشباحي با من راه مي روند. در من نفس مي كشند.سوت زنان از كنارم مي گذرند ولحظه اي كوتاه خيلي كوتاه سخن مي گويند…

موبد: سخن از پليدي چندان است كه جاي مزدا اهورا نيست. گاه آن ست كه ماه از سنگ بگردد و خورشيد نشانه هاي سهمناك بنمايد. دانش ودينم مي ستيزند و خرد با مهر گويي پايان هزاره ي اهورايي ست . بايد به سراسر ايران زمين پند نامه بفرستيم .

زن: پند نامه بفرست اي موبد. اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي . ما مردمان از پند سير آمده ايم وبر نان گرسنه ايم .

                                                                   

                                                                                           ( مرگ يزگرد/ بهرام بيضايي )

                                                          ***

عطر ساز : فقط يه نفر مي تونه عطر اساسي رو توليد كنه. تنها عطري كه بر تمامي افراد تاثير بذاره . افسانه اين رو مي گه . ووقتي درش باز بشه عطر رها مي شه در اون زمان بعد از هزاران سال عطر زيبايي پراكنده مي شه . و اون تنها زمانيه كه تمام افراد روي زمين فكر مي كنند كه توي بهشت هستند. تا دوازده آگوست بايد پيدا بشه . اما در روز سيزدهم عضو اساسي شناخته نمي شه .

قاتل: چرا؟

عطر ساز: براي اينكه اين يه افسانه ست ومن يه دانشمندم .

قاتل: افسانه چيه؟

عطرساز: ولش كن …

 

راوي: اما اين ول كردن هزينه ي سنگيني در پي داشت‘ دوازده جنايت!

                                                                                     ( عطر داستاني جنايت/تام تيكور) 

    

TinyPic image

اسلام: خيلي خوب! اگه تو گاو مش حسني كه الان بايد تو چاه باشي خدا آمرزيده اگرم نيستي پس خود مش حسني!

….

 : مش حسن …مش حسن بلوريا ريختن اينجا .مي خوان منو بدزدن… مي خوان منو بندازن تو چاه… مي خوان سرمو ببرن … مش حسن  به داد گاوت برس … به داد گاوت برس !

اسلام: ما بلوري نيستيم برادر … ما بلوري نيستيم. من اسلامم .اين كدخداس . اين پسر مش صفره . ما بلوري نيستيم … بريم آقا … بريم( مكث) … چيزي نمي خواي برات بيارم؟

: آب…آب.

                                                                                                 ( گاو/ داريوش مهرجويي)

                                          ***

جك: آنها را كه دوست دارم توبيخ وتنبيه مي كنم جزء سه آيه ي نوزده . او به من خيانت كرد.

كشيش: عيسا تورو دوس داره در عين حال كه مي دونه جاهليني مث تورو چه جوري تنبيه كنه.

جك:آنها را كه دوست دارم توبيخ وتنبيه مي كنم جزء سه ي آيه ي نوزده او به من خيانت كرد.

كشيش: كفر نگو وگرنه يك راست مي ري به جهنم

جك( در حالي كه به سرش اشاره مي كند):جهنم؟…جهنم اينجاست… همين جا..

كشيش: بهتره خفه شي و از مسيح بخواي كه تورو ببخشه.

جك: چي ؟ منوببخشه؟ من هر كاري گفت انجام دادم … عوض شدم… زندگيمو وقفش كردم ولي اون بهم خيانت كرد…ماشين وقفي اون باعث شدكه يه مرد و دوتادختربچه رو زير بگيرم و به اين روز بيفتم.حتا اينقدر بهم جرات نداد كه بايستم و نجاتشون بدم.

كشيش:كفرنگو احمق اون قضيه به مسيح ربطي نداره.

جك(درحالي كه به موي كشيش اشاره مي كند):اگه يه مو تو سرت در بياد خدا ازش خبرداره.خودت يادم دادي.

كشيش:بايد برات دعا كنم.

                                                                                     (21 گرم/الساندرو گنزالس ايناريتو)

                                         ***

مرد:آليس…فكر مي كني مابايد چيكار كنيم؟

زن:فكر مي كنم ما بايد چيكار كنيم؟… چي فكر مي كنم؟ نمي دونم… يعني شايد…شايد فكركنم بايد سپاسگزارباشيم…كه ما تونستيم نجات پيدا كنيم از افسانه هامون…حالاچه واقعي بودن يافقط يه خواب…

مرد: تو مطمئني؟

زن:مطمئنم؟… فقط اون قدر كه از واقعيت يك شب مطمئن بودم كه توي همه ي زندگيم تنها موندم…كه حتي مي تونه همش حقيقت باشه…

مرد:وهيچ خوابي ديگه آخر خط نيست فقط يه خوابه

زن:هوم…مهم اينه كه الان چشماي ماباز شده واميدوارم كه مدت زيادي طول بكشه

مرد:براي هميشه

زن:هميشه؟…اين كلمه رو نگومي دوني؟منو مي ترسونه…

                                                                                  (چشمان باز بسته/استنلي كوبريك)

 

                                           ***

مايك:نيك…بيا بريم خونه.برگرد وطن .خونه.حرف بزن.بامن حرف بزن.نيكي يه دقيقه دس نگه دار.نيكي درختارويادته.اينكهچطور فرق دارن؟ يادته؟ ها؟ كوهها؟ اينارو يادته؟!

نيك(دست برده به ماشه ي اسلحه وآماده ي شليك به شقيقه اش):يه تير

مايك:يه تير…يه تير

نيك:(بلند مي خندد)…

مايك:يادته؟…

نيك:آره…(دستش را از دست مايك بيرون مي كشد و ماشه را در مغز خود مي چكاند)

                                                                                     (شكارچي گوزن/مايكل چي مينو)

 

                                             ***

ما چند بار زندگي مي كنيم؟چند بار مي ميريم؟مي گن وقتي انسان مي ميره درست بيست ويك گرم از وزنش كم مي شه.اين بيست ويك گرم چه رمزي در خودش داره؟چه چيزي رها مي شه؟كي بايد به لحظه ي رهايي برسيم؟چه بخشي از مابا اون مي ره؟چه چيزي باقي مي مونه … چه چيزي از ما باقي مي مونه؟… بيست ويك گرم ‘ وزن چندتا سكه ي پنج سنتيه؟ بيست ويك گرم وزن يك گنجشك مگس خواره يا يه تيكه شكلات؟ اصلا وزن بيست ويك گرم چقدره؟…

                                                                                    (21 گرم/ الساندرو گنزالس ايناريتو)

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”من در تقاطع اشباح (1)

  1. سلام سلام سلام
    از شعر حماسی گونه شما ممنون
    در ضمن من بهیچ وجه مخ اینترنتی نیستم
    در ضمن منظورم از بیروحی وبلاگتون ظاهرش بود نه محتواش
    یه قالب قشنگ میتونه در کنار این مطالب قشنگ تاثیر دو چندان داشته باشه
    موفق باشی

  2. وقتی بی تفاوت نگاه می کنم، سنگ نادانی بر سرم فرود می آید. وقتی با همدلی و مهر نگاه می کنم، منتظرم تا بدانند این همدلی پدرانه است یا آموزگارانه. اگر پدرانه است، سپاسگزارند اگر آموزگارانه است، می خواهند که دیگر پیدایت نشود. در جامعه ی ما « آموزگار »فراوان است. از آداب غذا خوردن تا نفس کشیدن. وقتی تحسین می کنم بی آن که این تحسین ذره ای ارتباط با قرائن عینی یک نوشته داشته باشد، نگاه های عاقل اندر سفیه مرا به سایه های سرد درختان پاییزی می راند. می پرسم: شما بگوئید با شمایان چه گونه باید بود که شما را نه بیازارد، نه زخمی کند نه به اوج دروغین ببرد و نه بی تفاوت از کنارتان بگذرد؟

    یک نویسنده ونزوئلایی به نام خوزه دفینیتی

  3. ای کاش جمع بندی شما را نیز می خواندم که از کنار گذاشتن این تصویرها، چه بُعدی را توجه داشته اید؟ طبیعی است که ما هریک به اندازه ی توانایی و تجربه ی خود، بُعدی را می بینیم. اما نگاه دارنده ی وبلاگ و گذارنده ی آن « وزن » دیگری دارد.

  4. سلام
    بعد از مردن سهراب و نوش دارو
    الان میای سراغم
    اینجوری در دنیای شما همه چیز در ابهامه
    خیلی وقت پیش برات نظر گذاشتم
    نکنه منتظر بودی که دیگه ترشی بشم
    بعد بیای مزه کنی
    باشه
    اول اینکه لینکت میکنم چون وبلاگ در سطح خوبیه
    و دوم اینکه هر وقت آپ میکنی مرموز نباش
    به آدم آگاهی بده

    مرسی

    در مورده پست نظر میدم
    یه مقدار بعد

  5. خوب
    من
    حالا اومدم در اختیار شما هستم
    در بست
    من یه جوری خودمو در دنیا میدونم
    تمام کسی که تا اندازه ای به جواب ها رسیدن
    آدمایی بودن مثل ما یعنی من و تو
    بودا

    به مسائلی میرسه شاید به قدمت تاریخ نرسه
    از درد صحبت داره
    درد تنها راه پیشرفت در زندگی بشریت

    برای مثال

    خودتو در یک اتاق قفل کن
    برای دو روز
    بهت قول میدم
    به کنترلی در وجودت میرسی
    که اندیشه هات بشکل نگاه دیگه درنمی یاد
    بلکه وسعت زندگیتو می تونی وزن کنی
    چه برسه به اون 21 گرمی که در پاراگرافه آخر ذکر کردی
    اگه سوالی داری بپرس

    پس از بودا کتاب بگیر و شروع کم به مطالعه کن

    …… م ن ت ظ ر م

  6. سلام
    بسیار خوشحالم از این که ما را قابل دونسته به وبم سر می زنی
    معلوم میشه دختری هستی که زندگی رو با سادگیهاش شیرین می کنی.
    بهتره ظاهر وبتو یه کوچولو جذاب کنی
    موفق باشی

  7. گفتن آن چیزی که درون ماست شجاعتی می طلبد بسیار. قدرت نگاه کردن هم.
    ×××
    مرسی که سر زدی.
    باز هم به این مخروبه بیا.

    مرا می بینی خود بی تابی ام تمام تنم آکنه است از چشمانی به رنگ بی رنگی. کجا را نگاه می کنی گفتم مرا ببین. با تو هستم با تو. با تو که در ژرف نگاری که ره توشه ای بود برای بایدن نقشی رج زدی به مانند من. چرا مرا نمی بینی. وای خدای من! تو هم مرا نمی بینی. کاش گفته بودم از همان آغاز از همان روزی که چتری را بستیم که پر بود از تنهایی. کاش هما کنار بهار نارنجه ها می گفتم . می گفتم که من هم یک شبحم. تنها یک شبح…

  8. میگم دمادم که خیلی از نزدیک
    نزدیکتره
    تو کجاها سفر میکنی
    دنبال چی هستی
    یه خطم به من میدی
    من همیشه دنبال خطم
    مثل واژه هام

    آره

  9. سلام.
    واقعا زیبا بودند.
    همیشه مطالب و نوشته های خوبی پست مینی.
    بهت تبریک میگم . بلگت از اون وبلاگ هاست که حال آدم رو جا میاره.

  10. مخالفت کردن نباید هدف باشد. در آن صورت، نوعی کارشکنی یا تحقیر در آن نهفته است. من به نوعی تقابل فکری، به طرح نوعی گزینه در برابر این یا آن اندیشه اعتقاد دارم. البته به سیاق رایج می توان گفت مثلاً من این نظر یا آن نظر را به دلیل یا دلایلی نمی پسندم. اما این عدم پسند باید پایه ای داشته باشد و سپس گزینه ای برای جایگزین کردن. در این صورت است که پدیده ی زور و تحمیل در مناسبات دوستانه، خانوادگی، زناشویی، رئیس و مرئوسی و چه و چه ضعیف می شود و امیدوارانه، روزی از میان می رود. من با شما مخالفتی نداشته ام. اما ممنون که اجازه دادید که اجازه نگیرم.

  11. دریافت شاعرانه ی نیما پخته است. اما از نظر محتوایی، من چندان بدان کششی ندارم. نه فقط به این شعر نیما. به هر سروده و نوشته ای که شاعر، خود را وکیل و وصی مردم بداند. و در نهایت نجات بخش آنان. در دمکراسی های غربی، این تفکر مرده است. اما در شرق هنوز دارد به حیات سلانه سلانه ی خود ادامه می دهد.باید بگویم که پایه های این تفکر در یونان قدیم، آغاز به لرزیدن کرد. سقراط به اعتقاد من، آخرین حلقه ی نیرومند این تفکر بود.

  12. سلام. در مرگ جوانه های تولد وجود دارد و در تولد جوانه های مرگ. از لطفت ممنونم که به من سر زدی. منتظر حضور گرمت هستم. شاد و پیروز و سربلند باشی

  13. ّپند نامه بفرست اي موبد. تا شاید کمی، فقط کمی فراموش کنیم زندانی را که در آن هستیم…

    آنچه را که از گشتن و نایافتن پیدا کردیم . اما اندكي نان نيز بر آن بيفزاي و مهم تر از همه
    آب …. آب…

    تا باز هم باور کنیم که آب مهم تر از تشنگیست . والد را فراموش کنیم و فرزند را . گر چه فرزند باید بداند که اینطور شد که اعتقادات ما سست شد . آبی که آئینه بود برای ما حالا ….

    تا باز هم فراموش کنیم تشنگی را . و اینست که دیگر کسی نمی پرسد افسانه چیست.
    و یک راست می رود سراغ جنایت . سراغ دوازده جناینت . و حالا دیگر دعا چه فایده ای خواهد داشت؟

    همیشه… کلمه ای که منو می ترسونه . کلمه ای که انسانو عذاب می ده . انسانی که وقت رو همیشه پیش پیش می خواد
    کلمه بزرگی مثل خونه مثل کوهها ، درختها و اینکه چطور فرق دارن . مثل وطن که در قلب کسانیست که دوستت می دارند.
    (همیشه) کلمه ای بزرگ . کلمه ای سنگین به اندازه بیست و یک گرم …
    وزن زندگی

  14. سلام محبوبه عزیز
    به نظر می اید یا نظر میاید و می گویدکه من و تو بعد از این حر فها زیاد می توانیم داشته با شیم………
    به این ادرس که برایت گذاشتم سر بزن و بگو که چه داری……. تا ببینیم داشتنی هامان با هم به چه داراای می رسد

  15. شاعران کورند محبوبه. دست شان را بگیر!
    …………………………………………….
    خب تو چه می گویی جناب شیپور؟
    چه بگویم!
    طوری شد که بی هوا ترکیدم
    و زبان بسته ها که هول برشان داشته بود
    قشقرقی راه انداختند که نپرس!
    ..
    ..
    ..
    بعد رودخانه بود که پشت این دیوار حوصله اش سر رفت نه ؟

  16. داشتند قلعه هایی مخوف علم می کردند از سنگهای هزاران ساله قلعه هایی علم می کردند که هیچ راهی به درونشان نبود. تا عاقبت آنکه سنگ بر سنگ نهاد و قلعه ایی سترگ ساخت آنجا در حبس بماند.

    …سمت مرگ سمتی اغوا کننده بود که ناگهان همهمه های جهان را به سکوتی عمیق کشاند و چشمهای ما را بست. نجوایی ارام می گفت : در خاک سرد گور به گور کرده ات آرام بمیر و جم نخور…دیگر هیچ واحدی از هیچ مقیاسی به کارت نخواهد آمد. دیگر نگران گرم / هکتار و دلار نباش. تو اکنون آسوده گشته ایی..

  17. سلام دوست من
    صادقانه می گم خیلی خوشحالم که با وبلاگت آشنا شدم. با این پست حالی رو که مدت ها توی من مرده بود زنده کردی. من شما رو لینک می کنم. بازهم بهم سر بزن.
    ممنون.

  18. سلام آبجی
    مرسی از حضور سبزت
    من با آخرین نتایج و جدول هفته هفتم بروزم
    خوشحال میشم در نظر سنجی قهرمان لیگ برتر
    تو ستون پیوندها هم شرکت کنی
    منتظز حضور سبزتم سبز باشی و سربلند

  19. سلام دوست عزیز
    با غزلی قدیمی به روزم که حاصل دوران تجربه است.
    با مصراع هایی طولانی و حاوی یک روایت …….
    و به هر حال این نیز یک غزل است:
    …و مردمکانِ حقير اَش
    به خونِ جاری هفت دلاور
    بر سنگ فرشِ ميدانِ آبادی
    قهقهه می زد…
    دليجان می رود آهسته و غم ناک و موزون روی سطحِ جاده ی خاکی
    و می لرزد در آن با هر تکان دل های پاک هفت مردِ ساده ی خاکی
    صدای غژّ و غژّ چرخ های چوبی و خشک اَش نمی آيد به گوش ، امّا
    به گوش اَت می رسد از زيرِ هر چرخ اَش صدای ناله ی سرداده ی خاکی………….
    .
    .
    در سحوری به انتظارم.

  20. خانم موسوي دوست گرامي ممنون از حضورتان . بخشي از پست اخير را خواندم زيباست . بخش هاي خوبي را انتخاب كردي . وقتي را خواهم گذاشت براي خواندن مابقي . از نظر تان هم بابت داستان ممنونم ممنونم ممنونم …

  21. درود .
    یه نگاه خیلی کوتاه به وبت انداختم. به نظر خیلی خوب میرسه. امید.ارم گمت نکنم.
    آخه اصلا فرصت لینک ندارم.
    امیدوارم بتونم دوباره پیدات کنم و به شکل جدی بخونمت. آخه اصلا نمیدونم از کجا پیدات کردم.
    پاینده باشی.

  22. سلام محبوبه.

    ممنونم از نظر لطفت.

    متن هائی برای نوشتن دارم ولی کامل نیست و هر کدوم یه فاکتور از چیزائی که مد نظرم هست رو کم دارند .

  23. موندنی شدن .

    این چیزیه که بین این همه رنگ و جلوه توی دنیا

    مشتری کم داره .

    یه جائی مثال قشنگی شنیدم:

    همونطور که یه سفال داغون و قدیمی فقط چون از 1000 سال پیش مونده
    قیمتیه

    ما هم اگه کارای موندنی بکنیم تا روز قیامت موندنیه و می خرند . اونم گرون

    مثل صداقت نه دروغ و ریا

    مثل پاک دامنی نه هرزه گی

    کاسب باشیم …

  24. با سلامی به اندازه ی پرتوی مهتاب
    امیدوارم
    کا کسالت و اسارت
    در شما بهبود پیدا مکند و هر چه زودتر
    به قلم برگردید
    دل تنگی ها خیلی زیاده
    ممنون

  25. سلام/به مناسبت ایام لیالی قدر آپم/خوشحال می شوم سربزنید
    شب قدر شب سرکوب نفس اماره،
    شب قدر شب بيداري و هشياري نفس لوامه است.
    شب احياء روح بشري است.
    شب احياء فضايل اخلاقي و محو و نابودي رذايل وزشتيها
    وپستيها و خباثتها و خيانتها وجنايتهاست.
    شب معراج است/التماس دعا دارم/موفق باشید

  26. محبوبه ی عزیز یلام
    من همیشه به وبلاگ شما سر میزنم چون وبلاگ زیبایی دارید و میدونستم که نویسنده اید.اما این درست نیست که چون نویسنده اید فکر کنید بقیه نادان هستند.و یا اینکه هر جور راحتید بنویسید و بقیه براتون مهم نباشند.هر چیزی حریمی داره حتی اگر بدون هیچ قصدی باشه.من هم 1 نقاشم .آیا نباید شرایط را در نظر بگیرم؟پس میبینی من از هنر دور نیستم.
    به هر حال از اینکه در این جامعه با اوضاعی که خودت خوب می بینی برادرم کسی مثل شما رو داره که می تواند از نظراتش استفاده ی کامل ببرد خوشحالم و امید وارم دلواپسی و حال من را به عنوان 1 خواهر درک کنی.بازم ممنون میشم اگر به برادرم اجبار کنی بنویسه.پیشاپیش ممنون.اگر هم تند گفتم معذرت.این گل تقدیم به شما
    خوشحالم می کنید اگر چند تا از کتابهاتون را معرفی کنید.

  27. یکی دیگه از شعرهای ت- غروب
    لحظه ايي چشمانم آرام مي گيرند
    وجودم را مي برم زير انبوهي از خاك
    مي پنداشتم سرد باشد آنجا
    انگار گرمي ذراتش مي برد سردي عاطفه انسانها را
    تاريكي آنجا ،از ياد مي برد تيرگي دلها را
    كرمها مي آيند بسويم بي آنكه فرا خوانم آنها را
    گرم كردند ، سردي خاطره رفتنم از اذهان را
    هديه ايي مي خواستند ، آري وجودم را
    من حرفها داشتم ،خواستم فرياد كنم آنها را
    گوشهاشان به من بود شايد درك كنند اصوات حنجره ام را
    اما نتوانستند بگيرند پيامم را
    زنده ام اما خاك بر رويم ريختند تا نفسهايم نكند آلوده آنها را

    من منتظر ایمیل شما هستم
    برکت باشید

  28. درود به محبوبه عزیز:
    خوندمت . دقیق و کامل هم اینبار خوندمت. خیلی خوب و لذت بخش بود. فقط نمیدونم که چرا تو که چنین شناخت و انتخاب خوبی در آثار هنری داری ، خیلی کم از خودت چیزی آپ میکنی؟
    اون دو ژست آخرت یعنی» آقاي «ر» و آقاي » ن» و همچنین «پنجره» نمیدونم از نوشته های خودت بودن یا نه؟ تا اونجایی که نیازی به کلیک مجدد نبود اونها رو هم خوندم.
    نثر خیلی خوب و مناسبی داشتن.
    در هر حال از آشنایی با شما خوشحالم.
    به امیددیدن نوشته های بیشتری از خودت.
    لینکت میکنم.
    پاینده باشی.
    بدرود.

  29. در زیر سنگها تنها سایه خوابیده ست
    آرام چون مرداب
    و
    در آشیانه ی کلاغ تنها سیاهی گسترده
    ممنونم
    و
    خوشحالم که تو مثل آب روشنی
    ممنون از نظرت
    میدونم
    تنها
    قطره ها را بهم باید سوق داد
    تا باران را به پای گل کشاند

    به روزم

    منتظر
    تنهام نذار

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s