قتل شاعر در پای نوشته

     قتل شاعر در پای نوشته

گفتمش به نظرت وقتي كه راسكول نيكوف از پله ها بالا مي رفت تا پيرزن را بكشد به چه فكر مي كرد؟

گفت:سر به سرم نگذار

گفتم نه ! واقعن مي پرسم. در بين افكارش آيا ترس هم بود؟

گفت: ترس ؟! نه .نمي ترسيد تهي از فكر شده بود‘ تهي از آينده‘ معلق ميان بي زماني و زمان و پاهايش بي اختيار پيش مي رفتندو….

پرسيدم داستايوسكي چه جور نويسنده اي بوده؟ درون گرا يا …..و حرف كشيده شدبه نويسنده هاو نوشتن و جمله ي معروف گارسيا ماركزكه بهترين نويسنده ها كساني اند كه داستاني را به خوبي تعريف

مي كنندو….وبعد برايم از تفاوت بين نويسنده وشاعر گفت. من مي خواستم در مورد راسكول نيكوف بنويسم اما حرف هاي اورا مناسب تر براي اين پست ديدم. از او خواهش كردم واوهم نشست و آنچه را كه گفته  و توصيه هايي را كه پيشتر ها به من كرده بود ‘ نوشت. در زير نوشته ي مرتضا خبازيان را مي بينيد:

 

 

قتل شاعر در پای نوشته

گفتمش به نظرت وقتي كه راسكول نيكوف از پله ها بالا مي رفت تا پيرزن را بكشد به چه فكر مي كرد؟

گفت:سر به سرم نگذار

گفتم نه ! واقعن مي پرسم. در بين افكارش آيا ترس هم بود؟

گفت: ترس ؟! نه .نمي ترسيد تهي از فكر شده بود‘ تهي از آينده‘ معلق ميان بي زماني و زمان و پاهايش بي اختيار پيش مي رفتندو….

پرسيدم داستايوسكي چه جور نويسنده اي بوده؟ درون گرا يا …..و حرف كشيده شدبه نويسنده هاو نوشتن و جمله ي معروف گارسيا ماركزكه بهترين نويسنده ها كساني اند كه داستاني را به خوبي تعريف

مي كنندو….وبعد برايم از تفاوت بين نويسنده وشاعر گفت. من مي خواستم در مورد راسكول نيكوف بنويسم اما حرف هاي اورا مناسب تر براي اين پست ديدم. از او خواهش كردم واوهم نشست و آنچه را كه گفته  و توصيه هايي را كه پيشتر ها به من كرده بود ‘ نوشت. در زير نوشته ي مرتضا خبازيان را مي بينيد:

 

 

يادم هست روزي كه با اطمينان به دوستي گفتم شعر گفتن را كنار بگذار تا داستان هايت بهتر شوند . آن دوست توصيه ي مرا پذيرفت اما علت اصلي اين توصيه شباهت شرايط او با گذشته ي خودم بود . زماني كه شعر مي گفتم و داستان مي نوشتم اما هيچكدام راضي كننده نبود ووقتي سر انجام تصميم گرفتم شعر گفتن را كنار بگذارم وضع كمي بهتر شد.

بعدها زياد به موضوع به موضوع فكر كردم به خصوص زماني كه مي ديدم دوست داستان نويس ( كه همين محبوبه باشد ) به شدت علاقه دارد كه داستانش را خودش بخواند تا من و ديگران شنونده ي داستان باشيم نه اينكه همان اول داستان را بدهد به ما كه خواننده ي آن باشيم.

گريز:ماركز اعتقاد دارد كساني مي توانند داستان بنويسند كه قادرند داستاني را با تمام جزييات نقل كنند .

اما من داستان نويسان زيادي را ديده ام كه علاقه اي به تعريف داستان ندارند حتا داستان هاي خودشان را . پس موضوع چيست؟ از زاويه اي شعر در ذات خود _ به دليل نزديكي به موسيقي _ به وجه شنيداري درك آدمي نزديك ست . در واقع شعري زيباست كه هم در خواندن و هم در شنيدن شعريت خود را عرضه مي كند . داستا ن اما كمتر از شعر به درك شنيداري وابسته است . با اين همه دو نوع نويسنده داريم .

نويسنده اي كه پشت ميز مي نشيند و كاغذ سفيدي را مقابل خود قرار مي دهد و قلم را برسطح سفيد كاغذ رها مي كند . بديهي ست كه داستان در حد فاصل ذهن و دست از اثر ناخودآگاه نويسنده شكلي نيمه آگاهانه به خود مي گيرد. وجود همين خصيصه است كه بعضي ها را نويسنده مي كند و ديگران را نه ! و چه بسيارند كساني كه به اعتبار سواد خواندن ونوشتن گمان مي كنند مي توانند نويسنده باشند و خودشان زودتر از همه مي فهمند كه نيستند و بي خيال مي شوند . دسته ي ديگر نويسندگاني اند كه با كمك ضبط صوت مي نويسند . آنها ابتدا داستاني را كه در ذهن شان مي گذرد تعريف مي كنند  و بعد مي نشينند و نوار را پياده مي كنند ودر متن به دست آمده آن قدر بالا وپايين مي روند تا راضي شوند .

از ميان نويسندگان حرفه اي و شناخته شده بورخس به دليل نابينايي با كمك منشي مخصوص مي نوشت. او داستان را تعريف مي كرد و منشي مي نوشت و دوباره منشي براي بورخس مي خواند و او اديت مي كرد .

داستايوسكي هم يك بار كه به دليل فرصت كم _ به خاطر قراردادي كه با ناشر بسته بود _ از منشي تند نويس كمك مي گيرد و آن قدر نتيجه ي نهايي راضي كننده از كار در مي آيد كه همان منشي _ با ازدواج با او _ تاچهارده سال بعد همين وظيفه را باعلاقه به عهده مي گيرد .

سوال: تفاوت اين دو گونه ي نوشتن چيست ؟

اگر در نويسنده وجه ناخود آگاهي قوي تر از آگاهي باشد‘ داستان يا در لحن و يا در ضرباهنگ حالتي شعر گونه به خود مي گيرد و هر چه نويسنده با برون گرايي شخصي ‘ وجه آگاهانه ي قوي تري داشته باشد به دليل ميل شديد به تحليل در ضميرنويسنده داستان از شعر فاصله مي گيرد.

البته نويسنده هايي را مي توان نام برد كه بدون ضبط صوت يا منشي مي نوشته اند و با استفاده ي مكرر از يك كلمه يا حرف _ آلتراسيون _ چه بسا تلاش كرده اند به داستان خود حالتي شعر گونه دهند و از اين ميان ابراهيم گلستان نمونه است .

گذشته از اينكه نويسنده اي ميل داشته باشد داستانش را براي ديگران بخواند يا نه مساله به ذات شاعرانه ي نويسنده هم ربط دارد. نويسنده هايي كه از سر گرداني بين نوشتن و سرودن رها شده اند و به جانب نوشتن آمده اند هراز گاهي با خواندن داستان آن بخش مغفول مانده را ارضا مي كنند .

گلشيري شعر هم مي سرود . همين طور بيژن نجدي _ هر دو زنده ياد _ و داستان هاي اين دو نويسنده با مرگ صوري شاعر درون در نهايت ايجاز و فشردگي پرداخت شده اند . براهني هم شعر مي گويد اما چون در شعر هايش به ضرورت پايان بندي و تمركز شاعرانه بر بزنگاه شعر گردن نمي گذارد در داستان هايش اغلب به اطناب مي افتد.

حالا برگرديم به ابتداي گفتار. من گفتم شعر گفتن را رها كن يا حداقل آنها را ننويس . بگذار به ذهنت وارد و از آن خارج شود . داستان نويسي با شعر سرودن تفاوتهاي قابل توجهي دارد . من اعتقاد دارم از زماني كه او شعر سرودن _ به معني ضبط كردن و حفظ شعرها _ را كنار گذاشت در داستان هايش موفق تر شد .

نمونه هاي زير:

» خسته شدي ‘ تلخ شدي ‘ در تو ماندجاي زخم انگار روي جايي كه ديدني نيست مثل دل ؟ »

 

» ناگهان روي چشم هايم خط كشيد و ديگر فكر نكرد حالا كه چشم ندارم با اين صورت تخت چگونه بگذرم از پيچ كوچه هاي تنگ در شب تار ؟»

 

من درين سطرها شاعري قرباني شده در پاي نوشته مي بينم و اگر روزي داستان نويس بتواند حق شاعرمقتول را ادا نمايد ‘ هيچ قتلي اتفاق نيفتاده است .

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”قتل شاعر در پای نوشته

  1. سلام
    به منم سر بزن
    چرا ما در برابر آدم ها خجالت می کشیم بگیم

    چه کاری انجام دادیم ولی در برابر خدا هر کاری

    که می خوایم انجام می دیم؟چرا؟؟

  2. وه كه چقدر اين تصوير زيبا است.ممنون كه به ماهم نشونش دادي.منم يه خورده اي دستم به نوشتن ميره اما تا حالا به همچين چيزي فكر نكرده بودم . بازم ممنون و موفق باشي.

  3. سلام محبوبه حانم

    خوب هستید؟؟

    باز هم به وبلاگ زیبات سر زدم

    مثل همیشه خووندنی بود. این متنتم واقعا فانتزی بود و توش یه مکالمه ساده و زیبا بود

    در ضمن اومده بودم تا ماه رمضونو بهت تبریک بگم

    آرزو می کنم این ماه هم برای سرشار از خیر و برکت و خوبیها باشه و توی این ماه به آرزوهای بزرگ معنویت برسی.

    موفق باشی

  4. ای عشق پس از تو نان من آجر نیست

    بی تو دلم از دریغ و حسرت پر نیست

    تو قسمت من…..نه… مال مردم بودی

    قربان دلم که مال مردم خور نیست

    با سلام.زمزمه های تنهایی با چند غزل و رباعی به روز شد.منتظر حضور گرم شما هستم.

  5. چقدر اشکهای تو را دوست دارم که می شوی اعتراف همه ی زيباييهای يک غروب از دست رفته و من سر که بر شانه می گذاری، می رسم به حسرت بوسه ی لبان تو و باز سر که می چرخانی بوسيدنم را، اندوه آنکه از شانه ام رفت مجال نمی دهد. می ريزد انگار همه آبشارها بر سرم قاطی اشک و رنگهای قشنگ دنيا میانِ گیسو گیسو باد بَرَد حالا يکريز تا شعرهام لابه لای موهات نگفتنی شوند. گفتم برايت که غروب از همان اول آدم را به گريه می انداخت و حوّا هنوز حسرت آنهمه شيطنتهای کودکی که فرصت نکرد و دريغ شد؛ آنهمه آرامش بهشتی امن که فرو ريخت – انگار بهمنی که سقوطش آنان را تا خودِ زمين پايين کشاند – دلش را ريش می کرد و سر بر شانه آدم اولين غروب زمينی را تماشا کردند. . .

  6. بابا شوخی کردم. می خواستم یه چیزی بگم ترسیدم. به این نتیجه رسیدم که بگم پیچیده س راحت تره.

    ببین یه دستی به سر و گوش اینجا بکش. درسته ما برای متن میایم نه ظاهر اما خب … . لااقل غلط تایپی ها رو ادیت کن قبل از پابلیش کردن پست.

  7. سلام
    در فاصله میان بودن و نبودن
    ترس از ماندن است
    ماندنی که شاید برای همیشه به فنا بپیوندی
    بسیار جالب بود .
    موفق باشی . به من سری بزن و ….

  8. من نیز با تظر نویسنده موافقم که گذاشتن نیرو، روی آن بخش که آدم خود را تواناتر و یا علاقه مندتر می بیند، کار درست تری است. اما من حتی از به کار بردن کلمه ی قربانی خود داری می کنم. اگر خانم محبوبه ی موسوی داستان نویس برجسته ای بشود، هیچ کس نخواهد گفت تو چرا شاعر برجسته ای نشده ای و یا برعکس. اما اگر ایشان و یا هرکس دیگر در همه ی عرصه ها پیش بتازد بی آن که بتواند در آن عرصه ها از رشد شکوفنده ای برخوردار شود، داستان اقیانوسی می شود که عمق آن یک بند انگشت است. به نظر من براهنی نباید شعر بگوید. او به عنوان شاعر نمی ماند. اما او اصرار دارد که شاعر باشد. با اصرار نمی شود شاعر شد. اما با کارکردن و مطالعه و نیز شوق و ذوق درونی می توان نویسنده ی خوبی شد. برای شاعر شدن همیشه یک « چیز خاص » هم لازم است. آن چیز خاص در همه نیست. و چه غم!

  9. راسکول نیکُف Raskolnikof این هنرپیشه‌ی افسانه‌ای سده‌ی نوزدهم – 1860 میلادی- در پترزبورگ Petersburg و قهرمان جنایت و مکافات فئودور داستایوسکی Fjodor Dostojevskij در عمل و در محافل روشنفکری، تبدیل به شخصیتی « پیشوایانه » شد. به نظر می آید که او بیشتر یک بیمار « Schizofren » باشد. شخصیت هایی چون داستایوسکی، در کشاکش نوعی نبوغ و جنون، سلامت و بیماری در نوسان بوده اند. تا داستایوسکی، او را و ترس و اضطراب‌های او را در خود ته نشین نکرده باشد، نمی‌تواند از او شخصیتی قاتل بسازد و یا از متن جرم و جنون « جامعه » برگیرد و وارد رمان خویش کند. نویسندگان، بی تردید، یا با قهرمانان خویش زیسته‌اند، یا در درون آن‌ها به سر برده‌اند و یا آرزوی زیستن و یا به سربردن در آن‌ها را داشته‌اند.

  10. سلام. واقعاً این شوخی حسودانه با من شده. حالم خیلی بهتر از قبل است. اما این حکایت عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد است. حسن نیت من به خیلی ها ثابت شد…
    مطلبت را می خوانم و نظر می دهم…

  11. سلام خانم موسوی. این کامنت پست ترس شماست.
    سلام خانم موسوی
    از لطفی که نسبت به بنده داشتید ممنونم. در کل وب خوبی دارید . ولی فلسفه ی آخرین پست شما را متوجه نمی شوم.
    با احترام محمد آسیابانی

    شرمنده این قدر دیر شد.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s